خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

سال 1382 در ایران، با حمله ی امریکا به عراق شروع شد. در آن سال ها تلویزیون آقای لاریجانی، در حال نشان دادن یک چهره ی ضد حکومتی از هالیوود به نفع غربی سازی فرهنگی دولت خاتمی بود و هر چیزی که این تصویر ضد امریکایی از هالیوود را اثبات کند نشان میداد. فیلم ها را میگرفتند و قطعه قطعه میکردند و از آنها نتیجه میگرفتند هالیوود طرف مسلمانان است. یکی از آن فیلم ها با بازی دنزل واشنگتون را دیدم چهار سال بعد دوباره در برنامه ی مرحوم طالبزاده گرفتند قطعه قطعه کردند و با دوبله ای دیگر نشان دادند و نتیجه گرفتند این فیلم ستایشگر بدنه ی سیاست امریکا و مبلغ غربی سازی مسلمانان است! البته در سال 1382 ضد های 1 هم وجود داشتند که کار را راحت کنند، مثل مایکل مور که همان سال جایزه گرفت و در سخنرانی جایزه اش ضد جنگ عراق صحبت کرد و بوش را "احمق قرن 21" نامید و اخبار ساعت 14 شبکه ی1 هم با افتخار این مطلب را انعکاس داد. کمی بعد شبکه ی1، فیلم سینمایی عصر جمعه ی خود را به تصریح مجری شبکه به همین مناسبت، فیلم "عملیات سوسیس کاندایی" از مایکل مور در نظر گرفت. مجری وعده داد که به زودی فیلم دیگری از او به نام "باولینگ برای کلمباین" از همین شبکه پخش خواهد شد (که در همان سال از برنامه ی "سینما1" پخش شد). در همان دقایق آغاز فیلم جمعه متوجه شدم که این فیلم، سال ها پیش و در 1375 در همان روز و ساعت از شبکه ی 1 پخش شده است. احمد رسولزاده، حسین عرفانی، ابوالحسن تهامی، پرویز ربیعی، مهوش افشاری، عباس نباتی، تورج نصر و ایرج سنجری، ازجمله دوبلورهای فیلم بودند. فیلم در فضای پس از پایان جنگ سرد اتفاق می افتاد و با تلاش شخصی برای خودکشی در آبشار نیاگارا شروع میشد. در 1 خیالی زمانه ی فیلم، مد شده بوده که مردم افسرده با انداختن خود از بالای آبشار نیاگارا به زندگی خود خاتمه دهند. دولت ایالتی، وعده داده بود که هر کس بتواند افراد را در حال خودکشی از نیاگارا نجات دهد، پاداش هنگفتی خواهد گرفت. دو نفر در پایین آبشار، با تور پروانه گیری بزرگ در دست منتظر بودند طرف خودش را پایین بیندازد و بتوانند جایزه بگیرند و کمی آن طرف تر، خبرنگار زن سیاهپوستی داشت این صحنه را گزارش میکرد. رئیس جمهور امریکا که متوجه شده بود افزایش فشار احساس مشکلات در امریکا، نتیجه ی نبود دشمن برای کشور بعد از سقوط شوروی است، تصمیم به اختراع یک دشمن جدید برای کشور گرفت و به سبب بعضی اختلافات کوچک با کانادا به سمت بزرگنمایی دشمنی کانادا با امریکا و انداختن تمام مشکلات به گردن توطئه های کانادا گرفت. اما این اتفاقات تحت هدایت نفوذی های لابی اسلحه سازی، دو کشور را در آستانه ی یک جنگ واقعی قرار داد. دوبله ی فیلم هم نکات جالبی داشت که شرایط امریکا و ایران را همانند میکرد. مثلا نقش پررنگ مجری اخبار در فیلم را زنده یاد ناصر خویشتندار میگفت که یکی از برجسته ترین مجریان اخبار رادیو در آن سال ها بود و نقش مجری تبلیغات اسلحه را زنده یاد حسین باغی میگفت که سلطان بی رقیب آنونس های تبلیغاتی در تلویزیون جمهوری اسلامی بود. با این حال، چیزی بود که این فیلم را هنوز خاص امریکا میکرد. این فیلم در دهه ی 90میلادی به زبان کمدی، بسیاری از وقایع آینده را پیشبینی کرده بود هرچند پیشبینیش برای ما مسلمان ها بسیار سخت بوده که "دشمن فرضی" به جای یک کشور قدرتمند غربی، یک مشت غول های پشمالوی بدوی در افغانستان و –آنطورکه ادعا میشد- عراق باشند و حمله ی امریکا به این کشورها مسیر تاریخ اسلام را به کل عوض کند. سوالی که هنوز ما در قلمرو جنگزده ی خود نپرسیده ایم نقش اسلحه سازان در این جنگ ها و این است که چرا در غرب به نظر میرسد رئیس جمهور امریکا در مقابل آنها ناتوان است. اگر در این سوال دقیق شویم میبینیم که رئیس جمهور امریکا یک قهرمان جنگی است و به اسلحه سازان در شکل دادن خود در این قالب نیاز دارد. تمام رئیس جمهورهای امریکا جانشین یک رئیس جمهور فرضی به نام جورج واشنگتون هستند که افتخارات خود را در میدان جنگی معجزه آمیز شبیه به جنگ های پیامبران به دست آورده و تقریبا مقام بنیانگذار ایالات متحده را پیدا کرده است. جورج واشنگتون امریکا را از انگلستان مستقل کرده هرچند برخی منابع بیشتر به سمت نشان دادن پدید آمدن امریکا در نتیجه ی مسافرت های زد و بندی بنجامین فرانکلین به انگلستان گرایش دارند و بنجامین فرانکلین ابرفراماسون همان یارویی است که عکسش روی دلار امریکا به ما لبخند میزند.

به نظر میرسد نام فامیل واشنگتون از روی شهر واشنگتون به وجود آمده باشد و نه بالعکس، و عنوان واشنگتون که متاخر بر نام قبلی شهر یعنی "دی سی" (مخفف "ناحیه ی کلمبیا") است به معنی محل فعالیت "واسا" ها بود که خاندان برکشنده ی دی سی به قدرت بودند. در این صورت بسیار عجیب است که نشان کلاغ در آرم خانوادگی واشنگتون ها تصویر رئیس جمهور ایالات متحده را بسیار پیچیده تر میکند. در ادبیات انگلیسی، کلاغ وقتی در مقام رهبر یک کشور، با شیر نشان انگلستان هماوردی میکند ناچارا افسانه ی ضد اشرافی، متمایل به سوادآموزی عامه و حتی گاه مادرانه ی "شیر و کلاغ" را به ذهن متبادر میکند. این افسانه درباره ی پسران یک خاندان اشرافی است که به تقلید از برادر بزرگ و شجاع خود که او را شیر مینامند به آموختن جنگجویی مبادرت میکنند. اما کوچکترین برادر که قامتی معمولی دارد و همجنسگرا است بیش از شوالیه های رشید، با پسرهای جوان و خوش منظر مهربانی وقت صرف میکند که بعضی از آنها از مردم طبقات پایینند. برادر بزرگتر و به دنبالش بقیه ی برادرها برادر کوچک را به تمسخر میگیرند. برادر کوچک برای مقابله با فشاری که علیه او است اقدام به مطالعه و کسب دانش برای برخورد با افراد گوناگون میگیرد و به سبب زیرکیش به کلاغ معروف میشود. یک روز، خواهر برادران توسط لرد بدسیرتی دزدیده میشود. برادر بزرگ متهورانه به مسافرتی برای پس گرفتن خواهرش میپردازد و در راه از مساعدت پسر نجیبزاده ای بهره مند میشود. او موفق به نجات خواهرش از ازدواجی اجباری با مردی پست فطرت میشود ولی این مسافرت، به بهای دچار شدن او به عشق جوان نجیبزاده تمام میشود و برادر بزرگ به زودی درنتیجه ی همان چیزی که به خاطرش برادر کوچکترینش را تمسخر میکرد رسوای برادران دیگر میشود بی آن که بتواند از عشق خود دست بشوید. دراینجا اتفاق عجیبی می افتد و برادر بزرگ دست به دامان برادر کوچک میشود و شاگردی او را میکند تا بتواند با فشارهایی مشابه که خود مسبب نزولشان بر برادر کوچک بوده، فائق آید. رابطه ی شیر و کلاغ در این داستان، شبیه رابطه ی رئیس جمهوران جنگ طلب و قدرتنمای امریکا با رسانه هایی است که ظرافت و برداشتن مرزهای زن و مرد را در بین عوام تبلیغ میکنند. ظاهرا این دو مسئله با هم توافق ندارند. بنابراین بنا بر یک قرارداد رسمی، شق مربی و رسانه ای، خارجی دوست به نظر میرسد و دشمن رسالت صلیبی امریکا. اولی را دموکرات های اروپایی دوست نمایندگی میکنند و دومی را جمهوری خواهان متعصب و وطنپرست. حداقل تضاد این صفات، چیزی است که مردم باید آن را حس کنند و تحت هر شرایطی، ثنویت آنها وقتی در زمینه ی جنگ های صلیبی تعریف میشود، طرف ها را به مسیحی و کافر تقسیم میکند. به همین دلیل است که در ادبیات راست های امریکایی، هر کسی که از برابری اجتماعی سخن بگوید کمونیست است و تمام کمونیست ها مسلمان، تمام مسلمان ها طرفدار محیط زیست، تمام طرفداران محیط زیست همجنسگرا، تمام همجنسگراها طرفدار حقوق زنان و سیاهان و خارجیان، تمام این گروه ها دستنشانده ی انگلستان و اتحادیه ی اروپا، و تمام دست نشاندگان انگلستان و اتحادیه ی اروپا، دشمن امریکا هستند.

این مسئله کلید این قفل تاریخ امریکا است که اولین کشوری که به اصطلاح استقلال امریکا را به او تبریک گفت مراکش بود و فرقه ای که پیش از فراماسونری، دولت های ایالتی را با هم متحد کرده بود امورکا بود که نامش شبیه موروکو یا مراکش است. از همه جالبتر این که جورج واشنگتون را متولد "وست مورلند" در ویرجینیا دانسته اند. اگرچه املای این کلمه west morland است mor میتواند همان moor به معنی مردم شمال افریقا باشد که نام موروکو یا مراکش نیز از همان می آید.

در پیوند این دو مور، باید از خاندان مورلی morley سخن به میان آورد که گفته شده نامشان از "مورلت" فرانسوی به معنی سیاه و قهوه ای می آید و چنین نام فامیلی باید درنتیجه ی هجوم نورمان ها از فرانسه به انگلستان پدید آمده باشد. morleigh در devon انگلستان، مظنون ظهور خاندان مورلی است. هنری مورلی، یکی از انگلیسی هایی است که در قرن 17 در ویرجینیا سکنی گزید:

Morley family: coadb.com

Mollayها نیز باید همان مورلی ها باشند. چون نشان هر دو آنها شیری سیاهرنگ با تاجی زردرنگ است. این شیر سیاه در نشان های اینان با نشان هایی سرخ در زمینه ای سفید احاطه شده که یادآور نشان سرخ و سفید خاندان واشنگتون است. شیر سیاه، همان شیر لاوی نشان کهانت یهود است. سیاه است چون قدرتی پلید است به بیرحمی یک شیر، و تاج زردرنگ دارد به نشانه ی نور خورشید همچون شیر آدمخوار که تقدس خود را مدیون جانشینی خورشید آسمان است. مورلی ها در نشان خود بارها از پلنگ و ببر در جانشینی این شیر استفاده کرده اند چون بدن این درندگان شیر شکل، ترکیبی از طرح رنگ های زرد و سیاه و در مورد ببر گاهی آمیخته به سرخی دارد. ببر سفید با خطوط سیاه هم در گذشته در چین نسبتا زیاد بود و در باغ وحش های غربی هنوز ظهور میکند تا شیر سیاه را در زمینه ی سفید برجسته کند همچون قدرتی اهریمنی در زمین خداوند. رنگ قرمز، رنگ کلاه فریجی انقلاب فرانسه است که وامداری فراماسون های انقلاب های فرانسه و امریکا به خورشیدپرستی را با کلاه فریجی میترا خدای خورشید نشان میدهد. کاهنان خورشیدپرستی، گالی های همجنسگرا بودند و جانشین کلاغی که الگوی شیر است و البته شیر باید هم شاگردی کلاغ سیاه را کند تا شیر سیاه باشد. رسوخ پاگانیسم خورشیدی درون مسیحیت کلیسایی سوغات تمپلارهایی است که فراماسونری در دنباله ی آنها پدید آمد. مولای بزرگ تمپلارها یعنی ژاک دو مولای، مسیح وار در خشم کلیسای متحجرین سوزانده شده است. ژاک، تلفظ لاتین کلمه ی "حق" است و "دو مولای" باید مرتبط با mollay های مورلی باشد. به نظر میرسد تبدیل مور به مورلی و مولی و حتی molloyآنها را متناسب با "مولوی" لقب شاهان مراکش کند که با مولوی ادریس شروع شد. اما آیا خط ارتباطی بین انگلستان، امریکا و مراکش هست؟ بله. این خط ارتباطی را مثلث برده بین انگلستان، امریکا و بندر سلا در مراکش ایجاد کرد. این بندر فنیقی که در اروپا sale خوانده میشود، توسط گروهی از دزدان دریایی تبدیل به مرکز جمهوری سلا شد که در فتوحات فرانسوی ها از بین رفت. اولین رئیس جمهور این دولت، jan janszoon van harlem بود که املای آلمانی نامش jan jansen است. او یک هلندی متولد هارلم بود که در آب های اسپانیا دزدی دریایی میکرد و پس از اسیر شدن توسط بربرها و انتقال به الجزایر، مسلمان شده و به خدمت سلطان عثمانی درآمده بود. وی در رهبری جمهوری سلا به "مراد رئیس" مشهور بود. به نام سلا نام خانوادگی بعضی از اولاد او van sale شده است. جالب این که ژاک دو مولای متهم به پیروی از کاتارهای کازرس در کومینگز بود و در نزدیکی این محل، قلمروی به نام سالات قرار داشت که میتوان آن را به محل سلایی ها تعبیر کرد. همسر دوم جان جانسون، یک زن مور اهل کارتاگنای اسپانیا بود و برای او چهار پسر به دنیا آورد که یکی از آنها به نام آنتونی، از بنیانگذاران نیو آمستردام در منهتن کنونی نیورک شمرده شده است.

نکته ی جالب درباره ی مراد رئیس سلایی، جانسون بودن نام فامیل او است. در کوآدب آمده که جانسون به معنی پسر یوحنا به مفهوم یحیای تامیددهنده، یک نام فامیل متداول در بین صلیبیونی بوده که در جریان جنگ با مسلمانان، تحت تاثیر آنها قرار گرفته بودند. این نام فامیل، املاهای متفاوتی دارد که یکی از آنها یعنی Janson در وست مورلند پدید آمده است. جانسون های وست مورلند نسب خود را به دوک ویلیام نورماندی یا همان ویلیام فاتح میرسانند.:

Janson family: coadb.com

باز هم رسیدیم به نورمان های فرانسوی و فتح بریتانیا بوسیله ی آنها. اهمیت این فتح، لاتینی شدن بریتانیا است و ازآنجایی که لاتینی شدن در سرتاسر اروپا به مفهوم متمدن شدن بوده، این مبنا به مبنایی قدیمی تر یعنی فیسوله در حدود فلورانس در ایتالیا متصل میشود که قدیمی ترین شهر اروپا خوانده شده و اولین پادشاه آن، پسر اطلس شاه موریتانیا خوانده شده است. [دراینجا میتوانید نام های اطلس و ادریس را با هم مقایسه کنید. موریتانیای قدیم شامل بخش هایی از الجزایر و مراکش میشد و نامش از همان مورت و قوم مور می آید.] فیسوله در قرن پنجم میلادی و در جریان انهدام امپراطوری روم غربی نابود شد. علت نابودی آن، این بود که مردم نادان، گول وعده های توتیلا رهبر گوت ها را خوردند و لشکر او را به شهر خود راه دادند. اما لشکریان توتیلا تمام مردم شهر را کشتند و ثروت آن را به غارت بردند و شهر را آتش زدند. این نابودی را با نابودی تروآ مقایسه کرده اند و همزمانیش با نابودی امپراطوری روم را با این استعاره که رم، تروآی جدید و بنا شده توسط تروآیی های ترکیه تلقی میشد. قتل موریس اسقف فیسوله زیر شکنجه در جریان این پیروزی خیانتبار، قابل مقایسه با قتل موریس امپراطور استانبول در روم شرقی در اثر خیانت اطرافیان او است و همچون قتل شکنجه وار مسیحیان نخستین توسط حیوانات وحشی در آرناهای رم زیر تماشای رمی ها. مرگ اسقف موریس زیر شکنجه را میتوان با مرگ شکنجه وار مشهورترین شهید رم یعنی عیسی مسیح مقایسه کرد. سنت رومولوس فیسوله از شاگردان پطرس قدیس، از اولین مسیحیان و متولد فیسوله بود که به مانند مسیح به شهادت رسید. سنت رومولوس فرزند نامشروع مردی به نام سیروس از یک کنیز بود. مادرش وی را در جنگل رها کرد. ولی گرگی، نوزاد را زیر پر و بال گرفت و بزرگ کرد. این بی تردید نسخه ی دیگر بزرگ شدن رومولوس بنیانگذار رم توسط یک ماده گرگ است. فیسوله میتواند بسیاری از افسانه های خود را به جانشینش فلورانس منتقل کرده باشد که بنای آن هم دلستان جالبی دارد. بانی فلورانس، اکامنس اهل تبس بود. مادرش ایونیا در زمان بارداری، رویایی درباره ی عظمت آینده ی او دید که قابل مقایسه با رویای ماندانا مادر سیروس اکامنس (کورش هخامنشی) در زمان بارداری بنیانگذار دولت پارس است. اکامنس تبسی در جریان جنگ تروآ همسفر ادیسه بود. او در جزیره ی پولیفموس سیکلوپ (غول یک چشم) از کشتی ادیسه جا ماند و برای مدتی طولانی همچون رابینسون کروزوئه به صورت یک مرد وحشی زندگی کرد. تروآیی ها که پس از نابودی شهرشان، به رهبری انئاس به اروپا آمده بودند او را می یابند و با خود به اتروریای ایتالیا میبرند. او درآنجا معبدی برای مارس خدای جنگ و سیاره ی مریخ بنا میکند که حول آن، شهر فلورانس پدید می آید. معبد مرکزی فیسوله نیز متعلق به مارس بود. مردم شهر در زمان یورش توتیلا مجسمه ی مارس را از معبد بیرون آوردند و روی دیوار شهر برافراشتند تا نجاتشان دهد. اما مجسمه نیز به همراه دیوارهای شهر سقوط کرد.:

“chronicle of villain and the gtr war”: mark graf: chronologia: 21/4/2017

موریس را نیز میتوان به مور تبار معنی کرد و هویت رم را مورتر نمود. اما اگر مور در ابتدا به اهالی موریتانی محدود بوده باشد باید از رابطه ی رم با موریتانیا در جریان جنگ با نومیدیا توجه کرد. جاگورتا که با کشتن برادرش برای رسیدن به تخت نومیدیا رابطه ی رم و نومیدیا را خراب کرده بود شوهر دختر بوخوس اول پادشاه موریتانیا بود و بوخوس را با خود در جنگ علیه رم متحد کرده بود. اما درنهایت بوخوس در ازای تقسیم زمین های نومیدیا بین خود و رم، علیه او وارد عمل شد. جاگورتا زندانی رومیان شد ولی بعدا توسط پسرش اوکسینتاس موفق به فرار از رم شد و این پایان داستان او بود. نام جاگورتا احتمالا دراصل "یغورتن" بوده که از فعل بربر لیبیایی "اغر" به معنی از حد خود فراتر رفتن و تخطی کردن است.

به عقیده ی پلگرس، نام بوخوس دراصل "وخوس" تلفظ بربر لغت "الوقاص" به معنی شیر است و شهر اوقاص در الجزایر و جبل الاوقاص در تونس نیز از این کلمه می آیند:

Bocchus1th: wikipedia

ظاهرا این شیر، همان نماد مورلی ها و بقیه ی اشراف اروپا است. این که با رومی ها در فتح نومیدیا همکاری کرده، باز حضور رم را در قالب خود او در افریقا روشن میکند.

اتحاد رم اروپایی با بوخوس پس از یک سری جنگ متقابل، مترادف همکاری اکامنس با تروآیی های ترکیه در خاک اروپا پس از مشارکت او در جنگ علیه تروآیی ها است. روشن است که ژرمن ها با نابودی رم، یک هویت شرقی الاصل را از بین برده اند. اما بلاخره این هویت کجایی است؟ ترکی یا مراکشی-الجزایری؟ به نظر من، داستان جان جانسون، مهمترین افشا کننده ی این مسئله است. رسیدن او به حکومت دزدان دریایی مراکشی فرع بر خدمت او به سلطان عثمانی ترکیه است که جبل الطارق بین مراکش و عثمانی، یکی از مهمترین نواحی کشاکش او با اروپا بوده است. این ما را متوجه نظریه ی آناتولی فونکو میکند که جنگ های پیشین صلیبی بین اروپایی ها از یک سو و عرب ها و مورها از سوی دیگر را فرع بر جنگ صلیبی راستین بین قدرت های استعماری و عثمانی ها میبیند چون به نظر او هویت مشخص ارتدکسی اسلامی را عثمانی ها به وجود آورده اند. عرب ها فقط به این خاطر باستانی تر به نظر رسیده اند که برای اولین استعمارگران اروپایی یعنی اسپانیایی ها و پرتغالی ها مسلمانان عرب زبان بیشتر دیده شده اند تا مسلمانان ترک. فومنکو معتقد است حماسه ی رولان که داستانش درباره ی نبرد فرانک های ژرمن به رهبری شارلمانی علیه مورها در اسپانیا است درحالی به یک اثر تبلیغاتی جنگ صلیبی در اورشلیم در اوایل هزاره ی اخیر تعبیر میشود که درواقع متوجه جنگ دریایی تجاری با عثمانی ها در جبل الطارق است. جالب این که فومنکو داستان رولان را روایت دیگر نبرد جنگ الهی یوشع در تورات علیه کفار، و شارلمانی را خود یوشع میبیند. به عقیده ی فومنکو، نام قوم مور درواقع تلفظ دیگر نام قوم آموری است که یوشع و بنی اسرائیل علیه آنها میجنگیدند. معجزه ی بزرگ یوشع آن بوده که وقتی شهر "آی" را محاصره کرده بوده، خورشید در آسمان متوقف شد تا یوشع و یارانش فرصت بیشتری برای آرایش قوا در تاریکی شب داشته باشند درحالیکه در طرف دشمن هنوز روز بود. همین اتفاق پس از مرگ رولان و برای این که شارلمانی انتقام قتل او را از مورها بگیرد تکرار میشود. در داستان یوشع، در این لحظه خدا با صدای مردی با یوشع صحبت میکند و در سرود رولان، جبرئیل با شارلمانی سخن میگوید:

“history: fiction or science?”: v2: anatoly fomenko: atlas books: p344-351

اگرچه فومنکو این حق تقدم برای عثمانی ها را بیشتر به سبب منشا گرفتن آنها از قزاق های روسیه و بنابراین به نفع تاریخ روسیه قائل شده است، ولی قرار دادن نظریه ی فومنکو در بستر افسانه های پیشین ذکر شده، کشورهای متعددی را درگیر یک نبرد تجاری بسیار جدید میکند و درحالیکه فنیقی های سلا به زمان بربرهای مثلث برده رسیده اند رم را نیز به یک موجودیت جدیدا ژرمن تبدیل میکند که مسیحی را که کشته است اکنون مقدس کرده بدون این که مسیح مزبور فاصله ی چندانی از مقدسات عثمانی های دوره ی رنسانس به این سو داشته باشد. اینطوری سرعت وقایعی که توطئه ها و رقابت های خونین اسنعماری و به دنبالش اعصار صنعتی و ارتباطی مدرن را از درون تجارت مزبور بیرون کشیده، آنقدر زیاد میشود که مردم فرصت هماهنگ شدن با آنها را پیدا نمیکنند و وقتی به کلیت آنها در عقب مینگرند احساس میکنند تاریخ باید خیلی طولانی باشد درحالیکه چنین نیست. این یکی از نتایج ناخواسته ی نظریه ی فومنکو است که خود او از زمان مشهور شدن نظریه اش از طریق اینترنت با آن دست به گریبان بوده است. فومنکو و تیم او که از طرف ناسیونالیسم روسی برای زیر سوال بردن تاریخ غرب محور اسکالیگری به نفع روسیه انتخاب شده بودند، عمدا یک تیم ریاضیدان در نظر گرفته شده بودند تا انتقادات قبلی -و تا زمان گسترش اینترنت، نامشهور- غربی ها از تاریخ اسکالیگری را به نفع آنالیزهای ریاضی موروزف از زودیاک های مصری مصادره و با این کار، تاریخ مصر باستان و کل جهان را به حدود هزار سال تاریخ مکتوب روسیه خلاصه کنند. اما مشهور شدن نکته های درست این تاریخسازی ناسیونالیستی در بین نا روس ها بسیاری از مسائل را از اختیار ناسیونالیست های افراطی روس خارج کرد. فومنکو در مقاله ای با عنوان "گاهشماری جدید و مبارزه با آن" که در تاریخ 13مارس2008 در وبلاگ روسی forum.orlovs.pp.ru منتشر شده است، از کسانی که کشفیات او و همکارانش را در زیر سوال بردن تاریخ ولی در جهتی متضاد و حتی متخاصم با ناسیونالیسم روسی آنها استفاده میکنند ابراز نارضایتی نمود و ضمن مخ1ت با نظریه ی کاتاستروفیسم یا وقوع فاجعه ی کیهانی در نیمه ی اول یا اواسط هزاره ی اخیر، آن را راهی برای زیر سوال بردن آنالیز تغییرات نجومی و به دنبالش انکار ممکن بودن گاهشماری در جهت مطرح نمودن تاریخ بی گاهشماری دانست که به هیچ وجه مد نظر فومنکو نیست چون او به هنوز به گاهشماری برای رسمیت بخشیدن به ناسیونالیسم تاریخی روس محور خود احتیاج دارد و دقیقا به همین خاطر،در حمله ی خود، حساب یووه تاپر را از بقیه ی کاتاستروفیست ها جدا میکند، چون وقوع فاجعه در حدود 1000سال پیش به عقیده ی تاپر، تضادی با نظریه ای او درباره ی 1000سال آنالیز نجومی در مصر بر اساس زودیاک های دندره ایجاد نمیکند و برعکس، کاتاستروف متاخر و به دنبالش تغییر محور زمین، با جابجایی ناگهانی محل صورت های فلکی و ستارگان در آسمان زمین، به تصریح خود فومنکو، تمامی تغییرات اتفاق افتاده در دایره البروج را غیر قابل شناسایی میکند ازجمله تولد مسیح در آغاز برج حوت را، حال چه بنا بر کرونولوژی سنتی در 2000سال پیش رخ داده باشد یا به قول فومنکو در قرن 12 میلادی. فومنکو بخصوص به آکادمیسین "یا.ا.کسلر" میتازد که ابتدا وانمود کرد که از دنباله روان راه فومنکو است و مقالات فومنکو و نوسوسکی را در اینترنت منتشر کرد ولی کم کم کسانی را وارد صحنه نمود که تاریخ روسیه را صرفا موازی با تاریخ های دیگر و بنا بر سیستم اسطوره شناسی تحلیل میکنند و درواقع کشفیات فومنکو را عملا علیه بدنه ی تاریخنویسی ناسیونالیستی روس برمیگردانند بدون این که زبانا چنین ادعایی داشته باشند. فومنکو تمام این افراد را دشمنان پنهان "گاهشماری جدید" (نئو کرونولوژی) خود میخواند. با این حال، افسانه های قدیمی هم درست مسیر نظریه ی فومنکو را رفته اند. یعنی از کشور یا قبیله ی خاصی به بیرون گسترش یافته و تمام اقوام ارتباط یافته با افسانه های مزبور، آنها را در قلمروهای خود یا اجداد خود بومی سازی کرده اند.

این موضوع ممکن است در همنام بودن بانی فلورانس ایتالیا با جد شاهان پارس یعنی اکامنس نیز موثر افتاده باشد. فومنکو پارس های قدیم را همان روس ها میدانست با این استدلال که روس، شکل ساده شده ی عنوان پروس ها و پاریسی های آلمانی است و پارس یا پرسه، تلفظ دیگر پروس است. فرض فومنکو این بوده که پروسی ها از روسیه ریشه گرفته اند نه بالعکس درحالیکه تاریخ متداول، اسلاوها را از نسل پروسی های آلمان میخواند که تحت رهبری اشرافیت ژرمن خود و با شکست دادن و مضمحل نمودن اسکیت ها در روسیه ی کنونی پیش رفته اند. برعکس، فومنکو اسکیت ها و ترک ها را بخشی از پروس یا پارس با فرض همهویتی هر دو با روسیه میکند. وی به مهمترین داستانی که باعث مطرح شدن پارس ها شده اشاره میکند و آن، داستان مقاومت 300اسپارتی در نبرد 1 در مقابل لشکر پارس به رهبری خرخس به روایت هرودت است. وی معتقد است نبرد ترموپیل درواقع داستان حمله ی قزاق ها به رهبری هرزوگ که همان خرخس است به یونان در قرن 13 میلادی است. در این صحنه، شاه ژان دو روخ، که فومنکو آن را به "جان روس" ترجمه میکند درست در ترموپیل، با 300سرباز در مقابل لشکر عظیم قزاق ها و متحدان تاتار دیگرشان مقاومت میکند و به سرنوشتی مشابه لئونیداس و یارانش دچار میشود. فومنکو این روایت را مرتبط با فتح بیزانس توسط عثمانی ها میبیند و اشاره میکند که بیزانسی ها به عنوان رومیان یونانی، ترک ها و ازجمله عغثمانی ها را گاها با لغت "پارسی" میخواندند. فومنکو "جان روس" را هم در قالب برابری روس=پروس=پارس قرار میدهد و داستان را فرافکنی یک جنگ داخلی پروسی به قلمرو روم یونانی پس از ترکی شدن محیط آنجا توسط عثمانی ها میبیند چون عثمانی ها نیز از نسل قزاق ها بودند:

“history: fiction or science”:ibid :p261-3

 نیاز نیست مثل فومنکو روی بحث پوچ ریشه گرفتن اسلاوها از روسیه تمرکز کنیم و یکراست میرویم سر نکته ی به دردبخور مقایسه ی پارس و پروس. یک "جان" دیگر پیدا شده که قربانی سرزمینش شده و جانشین مسیح است و ما را به یاد قتل مشهورترین جان یعنی یحیی یا یوحنای تعمیددهنده به سبب مخالفت با رومی ها می اندازد. قرار است این جان با موریس تطبیق شود و به دست ژرمن ها و اشرافیت اسکیتشان از بین برود و بعد درحالیکه چهره ی یغماگر آنها را به خود گرفته بازتعریف شود، چیزی شبیه بازتعریف "یسوع نجار" (عیسی مسیح) به صورت "یوشع جنگجو" (یسوع و یوشع دو تلفظ از یک کلمه و هر دو به معنی منجی هستند). حالا یک جان مور داریم در یک سلا در اروپای مرکزی و شرقی. ارتباط این جغرافیا  با سلای مرکش و جان جانسون از طریق خاندان اشرافی لیخنووسکی حل میشود که از سیلزیا برخاستند و در دستگاه های پروس و اطریش برای خود عظمتی به هم زدند. اگر سلا را از طریق یکی از تلفظ های لاتینش سیلس خوانده باشند سیلزیا پهنه ی حکومتش خواهد بود که در چک و بخشی از آلمان تعیین شده است. جان جانسون (جان پسر جان) نیز میشود دوک "هانوس" (جان) از نسل "جان اپاوا" که در لیخنوف در موراویا قاضی میشود و خاندانش به نام آنجا لیخنوفسکی نام میگیرند. لیخنوف را میتوان به لائوس (لئو) نو یا لائث (شیر) جدید یعنی قلمرو جدید شیر تعبیر کرد که شیر آن، شیر لاوی یهودیان است چنانکه اپاوا نیز از نام فامیل عبری "اوپه" یا "اوفه" می آید. اهمیت قلمروهای ژرمن در تاریخ جهان پشتیبانی آنها از پروتستانتیسم بوده و پروتستانتیسم بازگشتی به نص تورات و اعتباردهی جدید به یهود در مقام قوم برگزیده ی خدا بوده است. اولین گام پروتسیتانتیسم به جدا شدن انگلستان از کلیسای رم انجامیده است. بنیانگذار پروتستانتیسم یعنی مارتین لوتر تحت حمایت "یوهانس والنتینوس اندرآس" بود که یوهانس همان جان، و آندرآس به معنی مرد شیر گون یا شیر مرد است که میتواند به تبار یهودی های پیرو شیر خدا محدود باشد. یعنی جان جانسون تقریبا روح حامی پروتستانتیسم در انگلستان و امریکا است که نژادهای پست تر را برده ی یکی و وسیله ی پول درآوردن دیگری میکند و این تشبیه به مثلث برده میشود. این جور مواقع، طبیعی تر است که سیلزیا به جای اروپای شرقی همان سلای افریقایی ها باشد که نژادشان در مزارع امریکایی های اروپایی تبار به بردگی گرفته شدند و اکنون بازماندگان توطئه اندیششان خود را اعقاب تمدن پیشین سیاهان مسلمان پیرو مراکش در افریقا میخوانند و حق خود را از امریکا طلب میکنند. اما وقتی سلا هم میتواند در اروپا باشد و هم در افریقا، قضیه مسلما چیزی بیش از یک بحث جغرافیایی است و در بنیان آن، با قصه ای منظوردار طرفیم. پس باید ببینیم انگلوساکسون های انگلیسی-امریکایی ژرمن زبان پروتستان، در کجا به مفهوم مرد خدای عربی در هیبت مسیح اصلی یا یوحنا (جان) رسیده بوده اند که آنها را به هویت مغلوبین عربشان نزدیک کرده است؟

بگذارید ببینیم زبان انگلیسی، چه مفهومی از انسان اصل میدهد؟ انسان، راست قامت ترین موجود است و در الفبای لاتین، هیچ حرفی راست قامت تر از  i نیست؛ چقدر هم شبیه هیروگلیف انسان کشیده اندش؟ i یعنی من یا ضمیر اول شخص مفرد. اصل انسان، کسی است که لغتش را به کار میبرد یعنی فرد صاحب کلام. در زبان فارسی هم او خود را "من" مینامد که همان man ژرمن به معنی انسان است. لفظ I "آی" است که از "ای" یا "هی" در سامی به معنی اشاره به نزدیک و برخلاف "او" یا "هو" در اشاره به دور می آید. زبان فارسی چنین اشاره ای را با کلمه ی "این" بر خلاف "آن" مشخص میکند که تلفظ های دیگر لغات فوقند. بنابراین مشخص ترین معنای انسان برای متکلم، نزدیکترین کس به او یعنی خودش است. زبان عربی برای نامیدن این خود و در ازای واژه ی "من"، کلمه ی "انا" را استفاده میکند که نام خدا است. خدا به خودش میگوید: "انی انا" و اینجا معنیش نمیشود: «من منم» چون "انا" تلفظ دیگر "آن" یا "آنا" یا "آنو" به معانی آسمان و خدا و تلفظ دیگر لغات "ایلو" و "اله" است. چون خدا را فرد با خودش درک میکند. خدا موجودیت گوناگونی است چون همه ی موجودات جهان، رگی از او برده اند و همه ی این موجودات، در فرهنگ تمثیلی شرق، انعکاس صفات مختلف انسان یعنی "من" های گوناگون او در حالات مختلف –به قول مولانا «این دو هزاران من و ما»- هستند. این موضوع موکد بر توجه انسان به گوناگون بودن تصویر انسان خدایی و لایه های مختلف او هستند که تقسیم شده به اصنام یا بت ها میباشند. بت های ذهنی مزبور 4دسته اند: دسته ی اول، بت های عادتی یعنی رفتارهایی هستند که در طول زمان، شکل دهنده به رفتار ما میشوند. دسته ی دوم که خود تا حدودی شکل دهنده به دسته ی اولند، بت های قبیله ای و قومی هستند که قبیله و قوم فرد، انسان را وادار به پذیرش آنها –اکثر اوقات حتی بدون مشخص بودن دلیل- میکنند؛ اینها در زمان های مدرن تر تبدیل به مملکت و حزب و ایدئولوژی و تاثیرگذاری های اجتماعی درون گروهی شده اند. دسته ی سوم، افکار و عادات غیر قبیله ای هستند که از طریق تبلیغات مثلا میسیونرهای مذهبی از خارج از قبیله به ذهن ما وارد میشوند و اکنون فرم صنعت عظیم تبلیغات اعم از بازرگانی و سیاسی و فرهنگی را به خود گرفته اند. دسته ی چهارم، مسائلی هستند که علت پذیرششان مبهم است و شخص خودش هم نمیتواند بفهمد چرا و چگونه آن را پذیرفته و دقیقا به دلیل مرموز بودن و گیج کننده بودنشان، تاثیر به مراتب قوی تر و ترساننده تری بر مخاطب میگذارند و وجود او را تسخیر میکنند. در بین این دسته، پدیده هایی قرار دارند که هم دوست و هم دشمن، هم خودی و هم بیگانه تعریفشان کرده اند و همین آنها را مهم جلوه میدهد بی این که مشخص باشد چه وجهی از آنها را از چه کسی گرفته ایم. ترکیبی بودن وجود آنها در فرهنگ تمثیلی که معمولا در آن، دوستان و دشمنان به انواع جانوران مفید و مضر برای انسان تقسیم میشوند به جانوران ترکیبی چون اژدها متشبه میشوند. مردان خدایی دقیقا به این خاطر که خودی و بیگانه از طریق آنها حرف خود را در دهان مردم میگذارند چنین کیفیتی دارند و وحشتی که باور به آنها ایجاد میکند سبب بزرگ شدن آنها در حد ایدئولوژی های مذهبی میشود. دقیقا به همین خاطر، مسیحیت بنیادگرا در غرب و اسلام بنیادگرا در شرق، راه یکسانی رفته اند چون بنیادشان در ارتباط مشخصی شکل گرفته است.

این مطلب، من را متوجه انسان های خدانژاد یا نفیلیم یا رفائیم در روایات یهودی میکند که مردم سوسماری نامیده میشوند چون فرزندان فرشتگان هبوط کرده یا شیاطین موسوم به سرافیم (مارسانان) به عنوان تکثیر مار لعنت شده ی باغ عدن در تورات هستند و در غرب به الف یا دوارف (دورف) معروفند. "نیکولاس د ور" فراماسون اشرافی اسکاتلندی، نوشته ای دارد که دو نکته ی آن توجه من را به موضوع بالا جلب میکند. اول این که او اژدهایان افسانه ای را در بسیاری از ادبیات، شکلی اسطوره ای از الف های جادوگر و دورف های صنعتگر و آنها را جانشین نفیلیم یا فرزندان سرافیم میبیند و اضافه میکند که آنها همان تیتان ها و سیکلوپ ها به عنوان نخستین صنعتگرانند که دورف ها هنوز همچون آنها صنعتگر تصویر میشوند. دوم این که "د ور" از لوتلورین یا 1 سرگردان کننده ی آندواری پادشاه دراکن برگ یا سرزمین الف ها سخن میگوید که دراینجا نام لوتلورین مرا به یاد لوتر و نام آندواری، مرا به یاد یوهان آندرآس می اندازد. لورین در لوتلورین، به گفته ی د ور، مخفف لابیرنت است و من فکر میکنم لوتلورین، در اصل "لوتل لورین" یا "لوتر لورین" یعنی مارپیچ لوتر باشد و منظور از مارپیچ لوتر، جهان ساخته شده توسط پروتستانتیسم به نظر میرسد. یادآوری میکنم لغت لوتر، تلفظ دیگر لغت ژرمن لوتار به معنی جنگجو است و جنگجویان پیرو کیش مرگ پرستیند. د ور مینویسد آندروای نام نورس شاه دوزخ است که وفادار به مدل اسکیتی نرگال بین النهرینی به شمار میرود. در آلمان، او را آلبریش یا "الف رایش" یعنی شاه الف ها میخواندند. این لغت در انگلستان، اوبری و اوبرون تلفظ شده است و عنوان شاه فیری ها (پریان) است. اوبرون پسر ژولیوس سزار از مورگان لافی الهه ی جادوگر بریتانیا بوده و رابین هود، پسر نامشروع اوبرون است. اوبرون مبنای "اوبرون د ور" کاهن-سیاستمدار بریتانیایی است.  عنوان "د ور" تبدیل به "دوارین" یا در اصل "دوار راین" شاه دورف ها شده است که دوالین و دوارگ نیز تلفظ میشود و همان "دورین" رهبر دورف ها در افسانه های تالکین است. "د وار" همچنین فرم اصلی نام "تور" خدای جنگ اسکاندیناوی و معرف "اودین" یا "وتان" خدای رعد و برق است وقتی به صورت "هرنه" ی شمارچی در مراسم سبت سیاه و وایلدهانت ظاهر میشود. نام ترول به معنی جن در اسکاندیناوی، از تور می آید و گندگی ترول ها وفاداری بیشتر آنها به اصل تیتانشان را نسبت به دورف های امروزی نشان میدهد. ازجمله همراهان اودین، کلاغ است و فونیکس یا ققنوس در اساطیر ژرمن، کلاغی است که از آتش برمیخیزد و بنا بر سنت اسکیت ها پرنده ی خورشید است. [آن را با کلاغ سه پای چینی ها که حامل خورشید است مقایسه کنید.] عقیده بر این بوده که ماری که مار بخورد، تبدیل به اژدها میشود و اژدهایی که اژدها بخورد تبدیل به ققنوس میشود. به این دلیل کلاغ با فونیکس تطبیق شده که کلاغ پرنده ی مرگ است و قابلیت اتصال خورشیدپرستی به فلسفه ی مرگ نرگال را دارد. ورها این اتصال را به خدمت کلیسای کاتولیک درآوردند. "ریموند دو ووریرس" که به سبب حمایت روح گراز آبی از وی، به "ور ان فورز" (قانونران جنگلی) ملقب بود، حاکم پیکتاویا (یعنی سرزمین پیکسی ها یا پریان) بود که خاندان آنجو را بنیان نهاد. اینان، دنباله رو سمائیل بودند که تحت عناوین یگ، اوگ و اوگام، به صورت بادهای طوفانی، جنگل های اسکیتیه و کارپاتیا را درمینوردید تا همسرش لیلیت عفریته را که همان مورگانای انگلیسی ها است بیابد. دان های ژرمن، این دو را به نام های اودین و فریا نامیدند و زن دوشیزه ای را کاهنه ی جنگل کردند تا خطرات عصبیت اودین با جذابیت های آن زن کاهش یابد. حالا کلیسای کاتولیک به عنوان کالبد مریم باکره، آن زن دوشیزه بود و پادشاهان الف زاده از نسل نفیلیم نیمه هیولا و در صدرشان شارلمانی، کسی که از طرف الف ها و ازمابهتران، شایستگی کلیسا را تایید کرده بود. اگر کلیسا به خود پرستیژ اخلاقی نمیگرفت و با شرور نشان دادن سروان الف خود در قالب موجوداتی شیطانی و با وانمودن آنان به اعقاب ملعونین خدا و دشمنان پیامبران سعی نمیکرد جای آنها را بگیرد، شورش اشرافیت ژرمن علیه آن احتمالا به وقوع نمیپیوست.:

“the origin of the dragon lords of the rings”: Nicholas de vere: part2: chap7

د ور در متن بالا اشاره میکند که کلمه ی "ور" از "برو" به معانی قضاوت و تلاش برای تحقق عدالت می آید و به سبب ریشه اش در کهانت، با بروت به معنی رویا و الهام مرتبط است. مسلما "بوور" یا گراز که نماد ورها است، همینطور بوری (گرگ) و "بیر" (خرس) که همگی دشمنان معروف بشر در جنگل های اوراسیایند بی دلیل با این لغت مربوط نیستند. یادمان باشد "وار" به معنی جنگ نیز تلفظ دیگر "ور" است و همیشه جنگ بهانه ی تحقق عدالت. کلاغ جورج واشنگتون، ققنوس معهود اروپا بود چون اژدهایی بود که قرار بود با خوردن اژدهایان دیگر ققنوس شود؛ یک فرمانروای الف از فرابشرها که به جنگ حکمرانان الف و فرابشر دیگری برود و در این جنگ، هیچکدام از طرف های الف اهمیتی به له شدن مردم معمولی زیر وزن عدالت طلبی های خود نمیدهند.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 7:47

صفحه بندی