نویسنده: پویا جفاکش


مثل تمام ادیان دیگر، درباره ی اسلام نیز تا قبل از پیدایش امکانات مدرن توافقی وجود نداشت که آن دقیقا چیست و چه تاریخی دارد. دستگاه رضاشاه در ابتدای مدنیته ی پهلوی، در تعیین اسلام رسمی، به شدت تحت تاثیر یک روحانی حکومتی به نام شریعت سنگلجی بود که خود شخصا به حجاز سفر کرده و تعریف وهابیون گماشته ی انگلستان درآنجا از اسلام را اخذ و با یک تعریف شیعی که از دید وهابیون کاملا شرک آمیز است ترکیب کرده بود. عدم تناسب اجزای این ترکیب، اسلام رسمی را از همان اول ظهورش در 1 مدرن، چنان برج پیزای بدمنظری درآورد که هنوز هم تناقض هایش برطرف نشده است. میتوان گفت تاکید مشکوک اسلام شیعی روی منفور بودن شرک، در درجه ی اول برای شورش در وقت مقتضی علیه حکومت مشرکین یا جانشینان فرعون که پهلوی ها باشند تدارک دیده شد. با این حال، سوال این است که چگونه ممکن بود جانشین داخلی دستگاه که از جنس خودش بود به همان شکل، فرعونانه و مستبد از آب درنیاید بی این که تهمت شرک خورده باشد؟ این همان سوالی است که باعث میشود تا جمهوری اسلامی متهم به تکرار سلطنت و حکومت مشرکانه ی شاه با نشاندن رهبر به جای شاه شود. اسلام این تناقض را پاسخ نداده است چون اینقدر در کپی برداری از دستگاه یهودی-مسیحی بی اراده عمل کرده که یادش رفته است فلسفه ی مسئله را هم کپی یا به صورت اسطوره ای بازسازی کند. ولی این، دلیل نمیشود یهودیت پاسخ این شبهه را نداشته باشد.
در مذهب یهودی، شرک فقط وقتی مطرح میشود که شما ادعا کنید از نسل خدایید، اتهامی که عیسی به سبب آن مرتد شناخته شد. اما خدا میتواند تمام وجود شما را تسخیر کند و هر عمل شما از جنس خدا باشد بی این که ادعای خدائیت داشته باشید. سمسون الگوی چنین موقعیتی در یهودیت است. به عقیده ی پ.کاروس (1907) قهرمانان خورشیدی چون ایزدوبار و هرکول، موقعیت بینابینی سمسون و مسیح را نشان میدهند. سمسون به مانند ایزدوبار و هرکول با کشتن شیری با دست خالی، کسب شهرت میکند درحالیکه برعکس آن دو دیگر، هیچ ادعایی درباره ی پسر خدا بودن سمسون مطرح نشده است. کاروس معتقد است که افسانه های لشکرکشی های اسکندر هم از روی افسانه های سفرهای ایزدوبار درست شده است و اسکندر هم به مانند هرکول و ایزدوبار نیمه خدا است. در مقابل، سمسون به نوعی در خورشیدی نشان دادن افسانه ی اصلی از همه ی اینها کامل تر است چون تنها موردی است که بیان میدارد سمسون برای درآوردن یک کندوی عسل از لای آرواره های شیر، او را کشت. کاروس، این صحنه را به یک نگاره ی میترایی مربوط میداند که در آن، یک زنبور عسل در دهان یک شیر است و قطعا به اندازه ی میترا مرتبط با خدای خورشید است. توضیح این که به طور سنتی، زمان ورود خورشید به برج فلکی اسد (شیر) اوج دوران برداشت عسل از کندوها شمرده میشود و عسل نه فقط ماده ای مقوی و انرژی زا است بلکه به رنگ خورشید هم هست. بنابراین شیر، عسل و پهلوانی با هم در این برج جمع می آیند. برج اسد تنها خانه ی خورشید در دایره البروج است و اگر ایزدوبار و هرکول با کشتن شیر، پوست او را به تن میکنند به سبب آن است که با بیرون کشیدن مایه های قدرت مذهب خورشیدی که عسل کنایه از آن است الان جانشین خدای خورشیدیند. در این صورت، انتظار داریم قهرمان خورشیدی مثل خورشید هر روز به جهان زیرین که قلمرو مردگان یا دوزخ است برود و بازگردد. ایزدوبار، هرکول و همتای دیگرشان باخوس همه به دوزخ سفر کرده و بازگشته اند. اما درباره ی سمسون گزارش مستقیمی در این باره داده نشده است. در عوض تعریف شده که سمسون پس از دستگیری و شکنجه شدن توسط دشمنانش پلستینی ها و زمانی که قرار بود در معبد داگون قربانی شود، ستون هایی که به آنها زنجیر شده بود را از جا کند و معبد فروریخت و آتش گرفت و سمسون و بسیاری از دشمنان پلستینیش کشته شدند. سوختن سمسون در آتش، شاید اشاره ای به سوختن در جهنم باشد همینطور زندانی و شکنجه شدن قبلی او هم شباهتی به دوزخ دارد. هرکول هم در آتش مرد ولی بعدش به آسمان صعود کرد و خدا شد. اتفاقا دستگیری و تحقیر سمسون هم مابه ازایی در زندگی هرکول دارد، جایی که هرکول به سبب گناهانش محکوم به بردگی و کارکردن همچون بردگان شد. شاید دراینجا باید یادآور شویم که ایزدوبار، نسخه ی اصلی هرکول و سمسون، یک شاه بود. بنابراین شاید سمسون نیز در ابتدا شاهی بود که پس از دستگیری، همطبقه ی مردم معمولی شد. مسیح هم چنین موقعیتی داشت، "شاه یهودا" بود ولی در میان مردم رنجدیده راه میرفت چون غاصبان، حقش را در حکومت خورده بودند. عیسی مسیح، خود خدا بود در هیبت یک انسان. درباره ی او گفته شده است که خدا در قالب او از یک زن متولد شد. در مقابل، درباره ی سمسون گفته اند که خدا وجود او را تسخیر کرد و او همه ی کارهایش تحت الهام خدا بود چون سمسون «بسیار نماز میخواند» و ازاینرو تحت هدایت خدا قرار گرفت. کارهایی که سمسون انجام داد از دید مردم متمدن امروزی به هیچ وجه الهی محسوب نمیشوند. سمسون درست مثل همتای یونانیش هرکول، مردی مجنون و نامتعادل بود. سمسون جنایتکاری بی رحم و مردی هوسباز بود تا حدی که پلستینی ها برای دستگیریش از یک فاحشه ی پلستینی استفاده کردند که سمسون را وقتی در عالم مستی به خواب رفته بود با طناب بست. هیچ کدام از آنها گناهان او محسوب نمیشوند چون او همه ی این کارها را از طرف خدا مرتکب شد و خدای یهود میتواند قوانین خودش را نقض کند. این، به هیچ وجه متفاوت از جهانبینی یونانی نیست. در ایلیاد و ادیسه ی هومر هم جنگجویان تحت تاثیر خدایانند و صحنه گردانان اصلی جنگ، خدایانی هستند که جنگجویان، عروسک های آنها هستند.:
“MYTHICAL ELEMINTS IN THE SAMSON STORY”: P.CAROS: JSTOR.ORG
یهودی بودن این فکر، به هیچ وجه مانع از «ایرانی» تلقی شدنش نمیشود. چون در سلسله ی پهلوی، عادت بوده که در تمام متون عربی، لغت «عجم» یا غیر عرب را «ایرانی» ترجمه کنند و این گفته ی ابن خلدون که تمام دانشمندان تمدن اسلامی «عجم» بوده اند را به «همه ی دانشمندان تمدن اسلامی ایرانی بودند.» با فرض این که «ایران» مزبور، همان ایران کنونی است ترجمه کنند. به طرز شگفت انگیزی ما بر سر تعریف عجم، دوباره به هرکول میرسیم.




















مدت ها پیش از این که ناسیونالیسم ایران مدرن پدید آید، تئوفیلوس گیل منسوب به قرن 17، نوشت که لغت «عجمی» به معنی بیگانه در زبان عربی را به لغت اگمیوس مربوط میکنند؛ عنوانی که به نوشته ی لوسیان، کلت ها هرکول را به آن مینامند. عقیده بر این بود که لغت اگمیوس/عجم، همان نام og یا عوج به اضافه ی "م" تعریف سامی متداول است. عوج، نام غولی است که در بشن حکومت میکرد و در زمان ورود بنی اسرائیل به کنعان توسط یوشع کشته شد. کنعانی ها را بارها غول هایی از اعقاب آناک یا عناق شمرده اند. نبرد یوشع با کنعانی ها همان نبرد باخوس با هندی ها است. با این حال، بسیاری نبرد باخوس را وقوع یافته در عربستان میشمرند. از طرفی، به روایت آپولونیوس، هرکول نیز در عربستان و در مناطق بین نیسا و سربونیوس، با تایفون غول جنگید که میتواند شکل دیگری از عوج باشد. محل نیسا را برخی در سوریه دانسته اند. نیسا همچنین نام کوهی است که صحنه ی داستان های دیونیسوس است و محل آن را هم در ایندیا (هند) شمرده اند و هم در عربستان. سربونیوس را بطلمیوس بین مصر و فلسطین تعیین کرده است. به نوشته ی آپولونیوس، سربونیوس دارای یک قلمرو آبی است که تایفون از زیر آن درآمده است و این با بعضی افسانه های دیگر درباره ی پیدایش غول ها از آب موافق است. روشن است که غول ها معادل هندی ها هستند. آوید، هندی ها را گروهی از سیاهان (نیجری) میداند که از پرسئوس و آندرومدا اطاعت میکردند. با این حال، محل حکومت پرسئوس و آندرومدا یافا در سوریه دانسته شده است. از طرفی باید توجه داشت که تخت خواب آهنی عوج معروف است و هومر نیز از تخت خواب معروف شاه غول ها در آریما سخن رانده است. گیل، این آریما را اشاره به قوم آرامی میداند که در شجره نامه های یهودی از نسل سام و سفیدپوستند. بنابراین نبرد هرکول علیه عربستان، یک نبرد نژادی نیست بلکه یک نبرد فرهنگی علیه همه ی اقوام و نژادها درآنجا است و آنچه اتفاق افتاده است یک میکس فرهنگی بین غالب و مغلوب بوده، به طوری که خود هرکول را میشد اگمیوس یا از جنس فرهنگ دشمنش عوج شناخت. اگر هرکول را با باخوس و از طریق او موسی و یوشع برابر بگیریم، این حرکت، نیمه عبرانی شدن جامعه ی عربستان است و البته در این داستان، هرکول پیش از آن که یهودی باشد فنیقی است. یونانیان، هرکول را خدای شهر فنیقی صور و درآنجا ملقب به ملیکارتس توصیف کرده اند. ملیکارتس معادل ملقارت فنیقی و متشکل از دو جزو "ملک" (شاه) و "قرط" (شهر)، در مجموع به معنی شاه شهر است. با ایجاد مستعمره ی فنیقی در قادس اسپانیا (کادیز کنونی)، صحنه ی نبرد هرکول با غول ها به آنجا منتقل شد و بربرهای گاول و بریتانیا جای هندی ها را گرفتند. سفر هرکول به بریتانیا از راه دریا، قابل مقایسه با مهاجرت موسی و بنی اسرائیل از مصر به کنعان از راه دریا است. درست مثل عربستان که درآنجا موسای فاتحین تبدیل به مردی مقدس شد، هرکول نیز در بین گاول ها مقدس شد. ازآنجاکه فنیقی ها قبل از اسپانیا در سراسر سواحل اروپا و افریقا در سر راه کلنی ساخته اند نبرد های ملقارت باید در تمام این مسیر، بومیانی را به جای هندیان نشانده باشد و کاملا ممکن است کادموس که منشا ورود تمدن فنیقی به اروپا است نسخه ای از هرکول بوده باشد. ممکن است پلستینی های داستان سمسون هم یکی از مابه ازاهای هندی ها باشند همانطورکه خود سمسون با هرکول، و از طریق او باخوس و آپولو برابری میکند. هرکول گاهی با آرس یا مارس خدای جنگ تطبیق گردیده است. نام آرس از ریشه ی عربی "حارث" به معنی جنگجو و وحشتناک است. پارس ها قهرمانان جنگی را "آرتائی" مینامیدند که از همین ریشه ی حارث است. لغت آرتائی توسط پارس ها اغلب به عنوان معادل پارسی واژه ی کلدانی "هرین" به معنی اشرافزادگان به کار میرفت. آنتونیوس گسونیوس نوشته است که مارس را گاول ها هسوس مینامیدند. این لغت، معادل واژه ی عبرانی "حضوض" و واژه ی کلدانی «عزیز» به معنی ارجمند و گرامی است و کاملا ممکن است مذهب مارس اروپایی همراه با عبرانی ها و دیگر فنیقی ها از سرزمین های سامی وارد شده باشد. دیودوروس نوشته است که مارس مخترع سلاح های نظامی و موسس اولین ارتش بوده است. در روایات مسیحی، موسس اولین ارتش، نمرود شاه بابل است. نمرود را بلوس نیز نامیده اند که میتواند همان بعل دشمن یهوه باشد. با این حال، لشکرکشی بنی اسرائیل، ناچارا او را الگو کرده و دو ویژگی مذهبی و نظامی او در دو شخصیت موسی و یوشع تقسیم شده که چون موسی با دیونیسوس تطبیق میشود، هرکول نیز با یوشع تطبیق میشود. دیودوروس همچنین نوشته است که مارس مسئول بود کسانی را که به خدایان بی اعتقادند یا از قوانین خدایان اطاعت نمیکنند مجازات کند. این میتواند هرکول را از طریق باخوس با خود یهوه برابر کند که از دید یهودیان چنین ویژگی هایی دارد.:
“the court of gentiles or a discourse touching the original of human literature”: Theophilus Gale: oxon press: 1660: book2: ch5
دوگانه ی دیونیسوس و هرکول هندی را بریتانیایی ها در شبه قاره ای که امروزه هند نامیده میشود جستجو کردند و آنها را در دوگانه ی کریشنا و بالاراما یافتند. اتفاقا فلسفه ی سانسورشده ی این دوگانه در آنجا بهتر قابل دریافت است. کریشنا معروف به کانها یا کانیا همچون آپولو و دیونیسوس خدای موزیسین و چوپان مسلک است و بالاراما برادرخوانده ی او است. به نوشته ی دیوید شرمن، بالاراما همان بالادوا به معنی بعل خدا و معادل دیونیسوس است که خود را به انسانی که قهرمان خورشیدی است نزدیک کرده و او را به حد خدای خورشید رسانده است. رابطه ی برادری که بین بالاراما و کریشنا وجود دارد، همان عشق است و عشق به جای کوپید یا اروس خدای یونانی ها مینشیند. کوپید که عشق نامیده میشود، با همسرش پسوخه به معنی روان، همان رابطه ای را برقرار میکند که کریشنا با معشوقه اش رادا برقرار میکند. کریشنا و رادا در اسم، همان کورس و همسرش رودا در یونانند. کورس همان هلیوس خدای خورشید است که با آپولو تطبیق میشود و اروس هم نسخه ای از او است. این رابطه مهم است چون عشق را چیزی ورای شهوترانی محض کاماسوترا در هند و باکائه در جهان یونانی-رومی نشان میدهد. میتوان آن را در سمپوزیوم افلاطون بهتر یافت. درآنجا و در بحثی درباره ی عشق که در آن، حضار عمدتا صحبت هایی با مضامین همجنسگرایانه دارند، آگاتون میگوید که اروس یا عشق که مذکر است، به زنانگی تمایل دارد و به همین دلیل است که پسوخه یا جان به شکل یک زن است. سقراط از صحبت اگاتون برای توسعه دادن عشق به یک دوستی برادرانه در حضار استفاده میکند. این امر امکانپذیر است چون همجنسگرایی مردانه در جامعه ی مدیترانه ی قدیم نتیجه ی وجود یک حد ستبر زنانگی یا پسوخه در وجود مردان بود که میتوانست آنها را به هم نزدیک کند و لازم بود این نزدیکی به چیزی ارزشمند تر از شهوت محض نزدیک شود که همان اروس یا عشق است. ازاینرو سقراط در سمپوزیوم، اروس را بزرگترین خدا میشمرد. از سوی دیگر، سقراط موقع رفتن به سوی اعدام از لزوم قربانی برای اسکلپیوس سخن میگوید. اسکلپیوس خدای درمان است و سقراط درمانگر فلسفی مردم است و اروس او نیز درمانگر مشکلات انسانها از طریق دوستی آنها با هم است. این رابطه را در صحنه های دوستی کریشنا و پسران چوپان در جنگل می یابیم. نام کوروس که به کریشنا تبدیل شده است در اصطلاح کوروس کورالیس برای رهبر رقص پسران در رقص های پسرانه نیز مرتبط است. این رقص ها همراه با مسابقات ورزشی و رزمی بودند که المپیک میتواند شکل تکامل یافته ی آنها باشد. با این حال، کریشنا یک مرحله ی بالاتر هم دارد که خودش تنها پسری است که در آن شرکت میکند و آن رقص با دختران شیردوش است. این نیز قابل مقایسه با رقص های آپولونی است که در آن، کاهن اعظم با کاهنه های دوشیزه میرقصد. این رابطه برای یادآوری امکان وجود رابطه ی برادری-خواهری و یادآوری آن به اعضای جامعه به وجود آمده است. الگوی الهی آن، زندگی آپولو با میوزها یا الهگان هنر است و همچنین هورائه الهگان فصل ها که مفهوم زمانی دارند چنانکه لغت hour به معنی ساعت از نام آنان می آید و ممکن است با حوری های بهشت مسلمانان هم مرتبط باشند. مفهوم رابطه ی برادری-خواهری بین تمنای وجود یا اروس/آپولو از یک سو و لحظات به جای هورائه از سوی دیگر، بهره برداری دوطرفه و نه غلبه ی یک طرفه مثل یک برداشت مردسالارانه از رابطه ی جنسی است. ممکن است در کلیسای کاتولیک نیز رابطه ی کشیش اعظم با راهبه ها چنین حالتی داشته است و صد البته بیشتر همانطورکه در کلیسا این رابطه بارها دچار فساد شده است در مذهب دیونیسوس-آپولو نیز این رابطه به فساد کشیده شده و تا حد آشکارگی پیش رفته و برداشت معمول از رابطه ی دیونیسوس و مئنادها (رقصنده های زن دیونیسوسی) در شهوترانی دسته جمعی دیونیسوسی را پیش آورده است. در این رابطه، بهره برداری از زمان برای تضمین آینده هم نهفته است که لذتگرایی تمام وقت را منوط به چپاول ثروت های دیگران میکند چون با به دست آوردن حداکثر پول با حداقل وقت میتوان حداکثر عیاشی را مرتکب شد.:
“musing on god as love”: sarag rahi: bhaktianandagoswami.wordpress.com




















این اتفاق با مسئله ی دیگری همراه است و آن، در هم مرتبه بودن کریشنا و بالاراما به شکل دو انسان دیده میشود. خدا یعنی بالادوا/بالاراما/بعل/دیونیسوس تا حد روح انسان یعنی کریشنا پایین آمده است. این، تصویری است که در دو انسان برج فلکی جوزا یا توامان دیده میشود و روح انسان و همزاد الهی او را نشان میدهد. آنها شبیه دو برادر یا دوست هستند درحالیکه رابطه ی قبلی قهرمان خورشیدی و خدا شبیه رابطه ی پسر نسبت به پدر بود. دلیل اصلی این قضیه به نظر شرمن این است که "بعل" به عنوان پسر ال/ایلی/علی/اله، تجسمی از او است و در نواحی مختلف، تجسم های مختلفی از خدا وجود داشت. زئوس، آپولو و آمون، همه تجسم های خدایی واحد یعنی هلیوس یا اله هستند ولی از ظاهر گرفته تا سیرت با هم تفاوت دارند. این تفاوت ها ناشی از تفاوت خط مشی ها و قوانین اجتماعی شهرها هستند که توسط شاهان و قانونگزاران تعیین میشدند. همانطور که تجربه ی یونان نشان میدهد، لغت بعل در این حالت تحت تلفظ پولیوس (خدای شهر)، بدل به پولیس به معنی خود شهر و بخصوص مامورین اجرای قانون در آن میشد و جالب اینجاست که لغت یونانی پولیوس از یک طرف نزدیک به نام فراعوه یا فرعون به کنایه از حاکمان خودخواه و حکومت های ستمگر و جنگ طلب است و از طرف دیگر نزدیک به پوروشا نام خدایی در هند است که تمام جهان از وجود او به وجود آمده است. بدین ترتیب منافع شهر/کشور، همان منافع حکومت و در مجموع برابر با منافع جهان تلقی میشد و قانونگزاران جامعه ای محدود به جای بعل همرتبه با خود ال در جایگاه خدا بودند. یکی از نتایح این جایگزاری، جنگجو تر شدن خدایان برای الگو دهی به مردم بود که در کریشنا و بالاراما آن را میبینیم. بنابراین بعلی که میخواست خود را بالا بکشد به جنگ با بعل های دیگر میپرداخت. بعل یاهو که بعدا یهوه شد چنین خدایی بود. وی خود را هم مرتبه با خود ال نشان داد و تمام دشمنان ایزدیش را که هنوز بعل خوانده میشدند، شیطان نامید و عجیب این که حتی به جنگ خود ال/اله/الله رفت چون ال قبلی، خود، وجود بعل ها را تایید کرده بود و مشکلی با آنچه یهوه شرک تلقی میکرد نداشت. بنابراین باید هدف جنگ و دیوخویی قرار میگرفت. علت این هم که نام آپولوی هنردوست و بچه صورت به صورت آپولیون به معنی خرابکار، لقب یک دیو میشود، همین است. اما جنگجویی به تنهایی کافی نبود. چون قدرت گستری باید از یک شهر یا ناحیه شروع میشد که در بدو جاه طلبی خود، چندان قدرت بیشتری نسبت به شهرها و نواحی دیگر نداشت مگر این که بعل آن، بتواند به نیرویی جذب کننده و نه دفع کننده، بیگانگان را به سوی خود بکشد. در این شرایط، رابطه ی کورس-رودا که همان رابطه ی کریشنا-رادا است به صورت یک اتفاق الهی برجسته شد و سعی در الگوسازی از خدا برای مردم در جذب جنس مخالف به وجود آمد و داستان های عاشقانه در جهت ترویج عشق های حرام بین زن و مرد خلق شدند، آنگاه آیین های ارجیایی و شهوانی باخوسی-سابازیوسی-سبتی ترویج شدند تا جماعت های جوانان بیگانه به هدف جذب جنس مخالف در جهت اثبات توانایی ایزدی خود در حد کورس/کریشنا، از مذهب بومی فاصله بگیرند و به کیش تحریف شده ی بعل یاهو جلب شوند و تبدیل به سرباز بعل یاهو در سرزمین خود و به ضرر دولت خود شوند. اینچنین مذهب ال پوست اندازی نمود و قدرت گستری کرد و تنها توجیه مذهبیش برای این اعمال، احیای اتحاد دوباره ی ملل زیر سایه ی ال و کاهش تنش ها بود اگرچه به محض این که قدرتش افزون شد و امکان زورگویی یافت، معلوم شد این اتحاد را فقط برای ارضای خودخواهی های گروهی خاص ایجاد کرده است. این، خود، کمک کرد تا اتحاد به افتراق تبدیل شود چون در الگوی به وجود آمده، هر فردی خود را به جای نسخه ی جدید ال اعم از این که هورس یا کریشنا یا باسیلئوس و مانند آنها نامیده شود قرار میدهد و قصد اعمال قدرت بر دیگران به نفع خود را پیدا میکند و جامعه دچار افتراق میشود. شرمن، جریان های اکواریوسی نیو ایج را مقوم این جریان میبیند چون این جریان توسط فرقه ی تئوسوفی قدرتمند شده که خواهان احیای عصر شرک با فرا رسیدن دوران دلو (اکواریوس) هستند و در این نقشه بسیار به مذهب هندوی ویشنو یعنی خدایی که کریشنا تجسد او است توجه میکنند. ازاینرو ترکیب هندوئیسم با جریان های یهودی-مسیحی در جنبش نیو ایج و انقلاب فرهنگی آن از دهه ی 1960 به این سو، کریشنامرکزی را تقویت میکند، فلسفه ای با تشبیه فرد به کریشنا که خدایی است کاملا شبیه به یک آدم معمولی با این تفاوت که پوستش را به رنگ های آبی و سیاه میکشند که رنگ های آسمان در روز و شب است چون یک انسان است که با خدایی که معمولا با آسمان یکی میشود همهویت شده است. خلاصه شدن فلسفه ی دایره البروج به کشف خص3وصیات مردان و زنان ماه های مختلف برای زوج یابی جنسی یکی از نشانه های این مطلب است. چون هر مرد به عنوان متولد یک برج، بعل آن برج است که به دنبال بعله ی مکمل خود میگردد و آن دو به جای کورس-رودا و کریشنا-رادا نشسته اند.:
“when yahu was bal, and eli/hari/heru was still supreme”: collected works of bahakti ananda goswami: 22/11/2003
اگر دقت کنید، ایران الان دقیقا در چنین موقعیتی است. یعنی ما یک فرهنگ حکومتی داریم که ادعای دفاع از سنت دارد و رقیب غربی آن برای ضربه زدن به حکومت، مسائل ضد سنتی ای که کاملا ریشه در باخوس گرایی اکواریوسی نیو ایجی دارند در کشور ترویج میکند. نکته ی جالب این است که اگر مرحله ی حکومتی سنتی اتفاق نیفتد، این مرحله ی آخر هم موفق به ترویج خود نمیشود. چون سنت، ضد خود را تولید میکند و این ضد موفق میشود چون روی موج جنگ خیر و شری که سنت حکومتی شده ایجاد کرده است سوار میشود. دلیل این اتفاق، بیش از حد حکومتی شدن سنت است که از خود شرک پایه ای که سنت وحدانی را ایجاد کرده است حاصل شده است و به انعکاس خدا در نیروهای طبیعت بنا بر مذهب صابئین برمیگردد.
به نوشته ی گیل، در مذهب صابئین کلدانی، تمام موجودات طبیعت میتوانند بعل هایی باشند که انعکاسی از صفات ال یا خدا را نشان میدهند و ال/اله در این موقعیت، متشبه به نور است که باعث پدیدار شدن تمام اشیا و موجودات میگردد. ازاینرو خورشید به عنوان نورانی ترین شی ء در دسترس انسان، بزرگترین تجلی اله است و هم "بعل" و "بعل سامین" (بعل آسمان) نامیده شده است و هم هلیوس که تلفظ دیگری از لغت "اله" است. در زیر نور خورشید، انسان ها نیز به اندازه ی اشیا آشکارند و میتوانند جلوه ای از ال باشند که بر سر راه انسان قرار میگیرند. اما موثرترین انسان ها بر بیشترین افراد، بیشک حکامند و ازاینرو لغت "بعل" معنی فرمانروا و ارباب یافته است. قدیس ها نیز در صورتی که سبب افزایش پیروان طریقت خود شوند چنین حالتی دارند. ازآنجاکه انسان ها از طریق صورتشان از هم تشخیص داده میشوند، نیروی جادویی ممیز قدیس در صورت او نهفته است. ازاینرو پارس ها برای این که تقدس کسی نسبت به خود را نشان دهند صورت او را نمیبوسیدند و به جایش دست یا پای او را میبوسیدند تا نشان دهند جرئت نزدیک شدن به نیروی جادویی قوی شخص سرتر را ندارند. با این که چنین موقعیت هایی به معنی تایید خواری افراد نسبت به حاکمان و روحانیون بوده است، اما از آن رو که حاکم، بیش از دیگران تجسمی از خدا است، مردم، افزایش قدرت او را دوست دارند چون افزایش قدرت او میتواند سبب افزایش تاثیر شهر یا کشور بر جوامع دیگر و از این طریق باعث بعل تر شدن و مقدس تر شدن سرزمین شاه شود. بنابراین شهرها و سرزمین ها نیز دارای کیفیت ایزدی هستند. در زبان عبری، لغت "اور" که از همان ریشه ی "ار/ال/اله" است، هم برای شهر به کار میرفت و هم برای نور که تجسم خدا است. اور کسدیم یا شهر کلدانیان در داستان ابراهیم، از روی همین دوگانگی، مرکز مقدس آشوریان تلقی میشد و ازآنروکه آتش به سبب ارتباط با نور، «اور» نامیده میشد، یک برداشت از این لغت این بود که اور کسدیم، مقدس و نورانی بود چون در معبد آن، آتشی مقدس نگهداری میشد. این برداشت، سبب فکری مشترک بین پارسیان، یونانیان و رومیان شد که نگهداری آتشی مقدس در معبد جامعه، سبب تقدس آن میشود. پارس ها این آتش را که جانشین آتش اور کسدیم بود، نسخه ی زمینی خورشید تلقی میکردند. به نوشته ی ووسیوس، خدای خورشید پارسیان، آمانوس یا خمانوس نام داشت و نیروهای مقدس که نیروهای خورشیدی بودند، به نامش "خمینیم" یعنی خمینی ها خوانده میشدند. هسیخیوس خدای خورشید یونانیان را میتراس خوانده است. اما ووسیوس معتقد است میترا به معنی "بزرگتر" لقب آمانوس/خمانوس است. لغت خمانو از جایگاه منتسب به "خم" یا حام ابن نوح می آمد که از دید یهودیان همان میزرائیم یا مصر است. کاملا ممکن است اور کسدیم به عنوان الگوی پارسیان با "اوروس" نام دیگر هرو/هورس خدای خورشیدی مصر تطبیق شده باشد. هورس همان ازیریس نسخه ی قبطی آشور یا بعل است که پس از یک بار مقتول شدن به صورت هورس از نو متولد شده است. دیودوروس نوشته است که قبطیان، خدای خورشید را منشا خدایان خورشیدی موسوم به دیستری ها خوانده اند که همان دمون ها در فرهنگ رومیند. دمون ها که بعدا مسیحیت از آنها تعبیر به شیاطین کرد، واسطه های بین خدایان و مردم بودند. در مصر/قبط، ازیریس هم چنین ویژگی ای داشت و به همین دلیل، مجسم به گاو آپیس بود. چون گاو به خاطر شاخ های هلالی شکلش تجسمی از ماه بود. همانطورکه میدانیم، در غیاب خورشید، ماه است که نور او را به زمین میتاباند. بنابراین وقتی خدا که تجسم او خورشید است، از دید مردم غایب است، شاه است که به جای ماه از سوی او سخن میگوید. یکی از منابع انتشار این تز در یهودیت، قطعا تدمر یا پالمیرا در سوریه است چون یهود ادعا میکردند این شهر را سلیمان شاه یهود ساخته است و معلوم است که میخواستند میراث عقیدتی آن را مصادره کنند. در تدمر، "ملخ بعل" خدای ماه و واسطه ی بین مردم از یک سو و "الجبل" یا "الاگابالوس" در سوی دیگر محسوب میشده است. یونانیان و رومیان، الاگابالوس را با نام های بلوس (بعل یعنی ارباب) و "بلونوس" (بعلنا یعنی ارباب ما) میپرستیدند و احتمالا نام های آپولو و آپولون برای خدای خورشید یونانی-رومی تلفظ های دیگری از همین عناوین هستند. معنی "ال جبل" را ال آتشین دانسته اند و همین نشان میدهد که الاگابالوس یا خورشید، تجسدی بارز از ال است و ماه، بعل عمده ی او است. لغت "ملخ" که در «ملخ بعل» قبل از بعل قرار گرفته است، تلفظی از "ملک" است که هم به معنی شاه است و هم به معنی فرشته. از طرفی لغت "ملخ" برای یهود، یادآور نام "ملوخ" فرم منسوخ شده ی یهوه است که مردم، فرزندانشان را برای او قربانی میکردند. حالا با عوض شدن ملوخ با ملخ بعل و بنابراین ملک 1 یا شاه، مردم آماده اند تا فرزندان خود را در راه اهداف شاه و دستگاهش قربانی کنند.:
“the court of gentiles or a discourse touching the original of human literature”: ibid: chap6




















چنین قربانی دادنی البته میتواند به ته کشیدن بندگان مخلص شاه و جایگزینیشان با دشمنان او بینجامد که رام شدن آنها از معبر درگیری های خونین میگذرد. داستان کادموس فنیقی، این را نشان میدهد. به روایتی، در سفر او به یونان، تمام افراد او به دست اژدهایی کشته میشوند و تنها کسی که میماند خودش است که اژدها را میکشد اما از دندان های اژدها لشکری بیرون می آیند که به کادموس حمله میکنند. کادموس با پرتاب سنگی به میانشان آنها را به جان هم می اندازد و چند نفری که از این هم کشی جان سالم به در میبرند، مردان کادموس و اجداد اسپارت ها هستند که در خدمت او شهر طیوه (طبس) را میسازند. به طرز عجیبی داستان اژدها و فرزندان شرورش ارتباطی با داستان مسیح دارد. مسیح در انجیل یوحنا (32 : 34-12) میگوید : «اگر من از زمین بلند شوم، همه ی مردم را به سوی خود میکشانم.» و این بلند شدن از زمین، با مرگ او بالای صلیب مقایسه میشود چرا که مسیح به سبب مرگش مقدس شد و پیروان بسیاری پیدا کرد. از طرفی انجیل یوحنا (14 : 3) میگوید: «همانطورکه موسی مار را در بیابان بلند کرد، پسر انسان نیز باید بلند شود.» لغت پسر انسان دراینجا معنای مشخصی دارد و میتواند به اسم کادموس مربوط باشد چون به روایتی نام کادموس تلفظ دیگر نام «آدم» است و اژدهای مقابل او نیز کسی جز شیطان در باغ بهشت به شکل یک مار نیست. روح انسان جدید توسط آدم/کادموس و از طریق قتل اژدها به دست آمد چون این روح، در مردان جدید کادموس بود که از قتل یک مار متولد شدند. توجه کنیم که به روایتی، کادموس با پرتاب تیری، مار خطرناک را به درخت بلوطی دوخت و در این حالت، مار هم مثل مسیح با مرگش روی چوب از زمین بلند شد و این میتواند حلقه ی واسطه ی عیسی و مار برنزی موسی باشد که بر چوبی آویزان بود. به روایتی دیگر، کادموس، سنگی به سر مار زد و سپس گلویش را برید. این نیز دقیقا برابر با صحنه ی قتل جالوت غول به دست داود است. داود، سنگی به سر جالوت زد و وقتی جالوت افتاد، داود سر او را قطع کرد. جالوت چون غول است از نسل سرافیم یا مارسانان یعنی مردمی است که فرزندان دورگه ی فرشتگان هبوط کرده و انسان های زمینیند و بنابراین میتواند جانشینی برای مار یا شیطان باشد. درمقابل، قاتلش داود نام از تحوت خدای قبطی دارد و از آن جا که داود تجسم انسانی تحوت است میتوان او را روایت دیگری از فرعون توتموس خواند که نامش به معنی فرزند تحوت است. توتموس قهرمان شهر طیوه در مصر است، شهری همنام شهر کادموس در یونان. به روایت آوید در مسخ ها، کادموس موقع قتل مار، هیچ زرهی نداشت و تنها تن پوشی از پوست شیر به تن داشت که یادآور هرکول است که شیری را کشت و پوستش را به تن کرد. داود نیز مثل هرکول، شهرت خود را با قتل شیری به دست آورد و مطابق یک حدیث اسلامی، او شیر را همان روزی کشته بود که در آن بعدا جالوت را هم کشت. شیر، نماد یهودا قبیله ی داود است ولی دشمن او نیز هست چون قبل از این که یک نماد یهودی باشد نماد دیگر دشمنان داود یعنی یبوسیان [از "عبوس" در عربی به معنی شیر] بوده است. داود نیز درست مثل کادموس و قاتلان مسیح، با شکست دادن دشمن خود، باعث قدرتمند شدن آیین او شد. قتل جالوت کافر به دست داود باعث شهرت او و رسیدن او به مقام شاهی شد. ولی همین شاه، پایتخت را از شیلو به یکی از شهرهای مغلوبش یعنی اورشلیم منتقل کرد که پایگاه مستحکم یبوسی ها بود و با درآمیختن یبوسیان و بنی اسرائیل که داود هم با آن موافق بود، مذهب یهود به مذهب دشمنان کافر آمیخت و پس از آن، هیچ وقت معنای دقیق یهودیت معلوم نگردید. با این حال، این مانع از ادامه ی دشمنی داود و مسلکش با کفار نمیشود و نماد جنگ شیر با مار پیش می آید که در آن، داود به جای کادموس که پوست شیر پوشیده است، در جایگاه شیر با مار میجنگد. روشن است که این داستان ها روایت هایی از غلبه ی آدم (کادموس) بر ماری هستند که در بهشت انسان را فریفت و سبب سقوط او شد و این مار همان شیطان است. از بین رفتن تمام مردان مخلص کادموس و جانشین شدنشان با فرزندان اژدها که اژدهاخو بودند، خود، نشانی از سقوط از بهشت است و کسی که شیطان/مار را میکشد، شیاطین/مارها را تکثیر میکند. این مولفه در داستان قتل مدوسا به دست پرسئوس هم تکرار میشود. مدوسا زنی ماروش است که روی سرش به جای مو مار روییده است. وقتی پرسئوس سر او را قطع میکند، از هر خون او که بر زمین میچکد، ماری به وجود می آید و تمام طول مسیری که پرسئوس سر بریده ی مدوسا را حمل میکند پر از مارهای خطرناک میشود.:
“KADEM M DAVID”: PO SLANO: CHRONOLOGIA: 31/7/2012
موضوع ناچار شدن قوای پیروز الهی به تن سپردن به همکاری با افراد شرور و شیطانی، یک تجربه ی متواتر در تاسیس حکومت ها است و در ارتباط تنگاتنگ حکومت ها با اراذل و اوباش خیابانی در کشورهای مختلف بروز آشکاری داشته است. در تقریبا تمام موارد، حکومت، کسانی را مامور کرده است که به عناصر نامطلوب بپردازند و آنها را تا جایی حذف کنند و بقیه شان را بازآموزی کنند. این بازآموزی معمولا هیچ وقت به اصلاح شخصیت عناصر نامطلوب نمی انجامد بلکه همیشه خوی شرور آنها را به خدمت قوای حکومتی جدیدی درمی آورد که از این عناصر برای انجام کارهای کثیف مثل کشتن یا بدنام کردن دشمنان یا مخالفان خود استفاده میکنند. در تاریخ یونانی-رومی اولین کسی که چنین کاری کرد، زئوس یا ژوپیتر خدای اعظم بود که تیتان ها را از بین برد. انسان ها مخلوقات نیمه هوشمند تیتانی به نام پرومته بودند که به همراه بقیه ی تیتان ها اسیر و در بند شد. اما انسان ها حقیرتر از آنی بودند که زئوس بخواهد آنها را مجازات کند. به جایش، او آنها را مجبور به اطاعت از خود کرد، اما برای این که مطمئن باشد علیه او با هم متحد نمیشوند تمهیدی اندیشید تا بین آنها اختلاف بینگیزد. در شرایطی که تمام انسان های نخستین زمین مرد بودند، زئوس اولین زن را که نامش پاندورا بود آفرید و او را با جعبه ای به زمین فرستاد و شرط گذاشت که پاندورا در آن را باز نکند. پاندورا به زمین آمد و مردی با نام منظوردار "اپی مته" به معنی کوته بین دلباخته ی پاندورا شد و با او ازدواج کرد. همانطورکه زئوس پیشبینی میکرد پاندورا از شدت کنجکاوی در جعبه را باز کرد و حشراتی آلوده به بیماری های خودبینی، نفاق، دروغ، دو به هم زنی، حسادت و خلاصه تمام آن صفات بدی که سبب دشمنی بین انسان ها میشوند از آن بیرون آمدند و همه ی انسان ها را نیش زدند و به این صفات آلوده کردند. این تمهید را هنوز حکومت های خودکامه به کار میگیرند، بدین شکل که عمدا بر اختلافات بین گروه ها و جناح های سیاسی میدمند تا آنها هیچ وقت نتوانند علیه حاکم مستبد با هم متحد شوند. ایرادش این است که به خاطر اختلافات جناحی و صدمه زدن ها و کارخراب کنی های مداوم جناح ها علیه هم، هیچ کاری در مملکت به خوبی پیش نمیرود و دود همه ی این دعواها به چشم مردم معمولی و نه اشراف ثروتمند میرود. همین اتفاق در سطح جهانی با جدال افکنی های ابلهانه بین کشورها تکرار میشود و کسی که به جای زئوس، این جدال افکنی ها را مدیریت میکند، ارباب جدید جهان یعنی ایالات متحده است که نماد حیوانیش پرنده ی زئوس یعنی عقاب است. در خود امریکا نیز جدال های سیاسی کوچکتری بین جناح های جمهوریخواه و ددموکرات در جریان است که حیثیت آن را لکه دار کرده و قدرتمداران اقتصادی که این دعواها را برمی انگیزند مثل زئوس و بارگاه الهیش در پشت ابرهای کوه المپ از نظر ها پنهانند. قدرت بی حد و حصر امریکا تنها پس از جنگ جهانی دوم و در جریان آنچه نظم نوین جهانی نامیده میشود، آشکار شده است. از همان ابتدای این اتفاق، امریکا یک خدای نیکی بوده که با شر کفر که توسط کمونیسم شوروی در جهان گسترده شده است در نبرد بوده است. امریکا خدایی خود را با ساقط کردن شیطان شوروی ثابت کرد ولی بعدش مجبور شد دشمنان جدیدی برای خود به وجود بیاورد یا رشد دهد چون بدون شیطان های به روز، همه فراموش میکنند امریکا المپوس و خانه ی زئوس است. قبل از رسیدن به این مرحله، جهان اروپایی مدتی بود که برای تاسیس این المپ در امریکا سرمایه گذاری میکرد و ازقضا برای اثبات حضور زئوس در آن، آذرخش زئوس را به شکل نیروی برق صنعتی بازآفرینی کرد و با آن معجزات بسیاری آفرید که هنوز هم نشانه ی برحق بودن الوهیت امریکا و اقمار اروپاییش هستند. یکی از اولین این معجزات، سینما بود که تصاویر زندگی مردم را نشان میداد. فیلم های اولیه در حدود 1900 میلادی، چشم انداز عجیبی از جهان آن روز نشان میدادند: مردمانی با ظواهری مندرس و رنج دیده که در چشم انداز شهرهای خلوت و باشکوهی که به نظر میرسد نسبتی با آنها نداشته باشند راه میروند. اما در طول زمان، شهرهای فیلم ها پر از مردان کت و شلواری یا بارانی پوش با کلاه شدند و تلاشی در جهت اثبات این ایده به راه افتاد که تمدن باشکوه با مردم شیک پوش، تصویر گذشته ی همه ی زمین بوده است: تلاشی تطمیع کننده که آدم ها را به هوس شبیه شدن به آدم های پولدار توی فیلم ها وادار میکرد تصور کنند در گذشته تمدن هایی شبیه تمدن امریکایی داشته اند، هوسی خوشایند که ا مردم بیگانه را به استقبال از تمدن امریکایی و تبدیل شدن به بازار آن وا میداشت. مشکل این بود که در دهه ی 1880 که فکرهای اولیه در این باره در غرب در حال عملی شدن بودند، جهان به شدت خالی از سکنه بود و مردم کم بودند. چطور میشد تصور کرد جهان با یک جمعیت اندک اکثرا روستایی، چنان تمدن هایی را اداره میکرده است؟ برای حل این مشکل، یک تاریخ پر از جنگ و کشتار برای تک تک کشورها تدارک دیده شد که در آن، مردمی بی نهایت ابله، خودشان با کشتن همدیگر و تخریب کردن شهرهای همدیگر بر سر دلایلی کاملا نامعقول، تمدن خود را نابود و سرزمین خود را کم جمعیت میکردند. درباره ی بیشتر این جنگ ها هیچ آثار باستانشناسی وجود ندارد. حتی در روسیه که هر از چند وقت یک گور دسته جمعی از قربانیان تیفوس خبرساز میشود، هیچ کس تا حالا آثاری از جنایات ناپلئون در روسیه فقط در همین 200سال پیش کشف نکرده است. درباره ی جنگ های جهانی اول و دوم که ظاهرا خیلی جدیدند، حساسیت بیشتری به خرج داده اند و در جاهایی مثل فرانسه و بلژیک، برایشان چندین گورستان سربازان گمنام یا گورستان هایی با نام های سربازان تقلبی تدارک دیده اند چون در ابتدای نظم نوین جهانی و تنها اندکی پس از پایان جنگ دوم جهانی، هنوز تمدن زمین به اندازه ی کافی، بی شکوه و کم جمعیت بود و شاید از همین رو است که در آمار کشتگان این دو جنگ، بیشترین اغراق ها را کرده و آنها را مسئول نابودی میلیون ها نفر جمعیت تخیل کرده اند. فقط کسانی میتوانند کشتن لشکرهای انبوهی از دشمنان ددخو را به سادگی تصور کنند که کاملا تحت تاثیر ایدئولوژی برخاسته از مسلک زئوس/یهوه باشند و هیچ واقعیتی نیست که نشان دهد گسترش چنین تاثیری حتی در خود مغربزمین پیش از اواسط قرن 19 امکانپذیر بوده باشد.:
“RESRET”: WILL SCARLET: STOLEN HISTORY: 17 OCT 2023
تنها کسانی که از گسترش چنین ایدئولوژی ای سود میبرد همان اولین کسانی هستند که آن را امتحان کرده اند. چون تا دیگران بخواهند از آن تقلید کنند، پیشگامان به اندازه ی کافی ثروت اندوخته اند و میتوانند همیشه از این ثروت برای تخریب اهداف دیگران سود بجویند. همانطورکه گفتیم، این ایدئولوژی بر تقدس سرزمین ها و امروزه دولت هایی استوار است که بیش از بقیه بر جهان تاثیر میگذارند و بعل تر هستند. اگر دولتی بخواهد با بعل های سیاسی قبلی رقابت کند ولی پیاپی شکست بخورد و تجربه های شکست خورده اش مردمش را دلسرد کند، آنگاه باید منتظر یاشد که مردمش سروری سیاسی دشمن پیشکسوت را بپذیرند چون مردم فقط به این خاطر با حاکمی که خود را بعل سیاسی میپندارد همگام میشوند که تصور میکنند درخشش الوهی او دامن خودشان را میگیرد. این تفکر خرافی و نامعقول چنلان با وجود مردم درآمیخته است که برای این که به حاکم دشمن خدمت کنتند، از شکست های اقتصادی حکومت خود خوشحال میشوند و به آن میخندند اگرچه آن به ضرر خودشان باشد. نباید از تکرار این صحنات در ایران شگفتزده شویم. ما با شعار «بازگشت به خویشتن» و تلاش برای رسیدن به اصل خود، خودبخود میخواستیم حکومت فراعنه ای را احیا کنیم که موسی/زئوس/یهوه به نمایندگی از ایالات متحده و بلوک غرب، متهم به نابود کردن آن بودند. بازگشت به خویشتن میتواند اتفاق خوشایندی باشد ولی نه وقتی که شما بزرگترین دشمن خود را اسرائیل و امریکا تعیین کرده اید چون آن وقت معلوم است که در جایگاه فرعونی هستید که در وسط نوشته های یک مشت اسرائیلی و امریکایی زندگی میکند و آنها طبق معمول هر وقت بخواهند با یک دست بردن بی سر و صدا در نوشته هایشان، شما را با هدفتان از صحنه حذف میکنند.






























برچسب:
نویسنده: نیما کمالی