نویسنده: پویا جفاکش



در سال 1931، زمانی که با گسترش جنگ های عظیم و استثمارگرانه، نگاه های مثبت مدرنیست ها به پیشرفت تکنولوژی و تمدن مدرن، توسط ابرهای شک و ابهام محاصره میشد و آینده نگری ایدئالیستی جای به بدبینی واقع گرایانه میداد، اینشتین به دعوت یک اندیشکده ی روشنفکری، به نامه نگاری با زیگموند فروید که چندان او را نمیشناخت، پرداخت و نظر او را درباره ی جنگ پرسید. فروید تا آن زمان، چندباری نظریاتش را درباره ی جنگ تغییر داده بود. وی که در اواخر قرن 19 پرخاشگری و جنگ طلبی را بخشی از غریزه ی مردانه و وسیله ی جذب جنس مخالف به مرد تلقی میکرد، به مرور به سوال چگونگی رشد تمدن علیرغم تضاد آن با جنگ جلب شد و سعی نمود تا جمعی شدن جنگ ها را در نسبت با متمدن شدن انسان توضیح دهد. بر این اساس، به نظریه ی کارل آبراهام جلب شد که بین جنگجویی و عیاشی های توتمی مردم بدوی ارتباط قائل بود؛ در هر دو مورد، نظم اخلاقی موقتا و در یک پروسه ی تحت کنترل حاکمان جامعه نقض میشود. فروید به توسعه ی این ایده پرداخت که سرکوب غریزه ی جنگجویی توسط تمدن، سبب میشود تا آن در انسان ها تلنبار شود و حاکمان جامعه نیاز ببینند هر از چند وقت با ایجاد یک جنگ ظاهرا مشروع، مردم را به جنگ کسانی که به راست یا دروغ ادعا میشود نظم جامعه را مورد حمله قرار داده اند بفرستند تا پیوستگی جامعه به خطر نیفتد. با این حال، فروید در راه این نظریه، مانع بزرگی می یافت و آن، غریزه ی صیانت ذات و این واقعیت بود که آدم نورمال عاقل، مسلما آنقدر جان خود را دوست دارد که وقتی ببیند دارد فدای دروغ میشود، از به خطر انداختن جان خود سر باز بزند. بنابراین فروید از اوایل دهه ی 1920 دوگانه ی اروس و تاناتوس را مطرح کرد که اولی نماد غریزه ی زندگی دوستی و دومی نماینده ی غریزه ی مرگ اندیشی یا مرگ دوستی است. فروید به تنازع این دو غریزه ی اساسی در درون بشر معتقد بود و زمانی که به نامه نگاری با اینشتین پرداخت ، تاناتوس آنقدر ذهنش را به خود مشغول کرده بود که برای توضیح درگیری های تمام نشدنی مردم زمانه اش، نظریه ی تکامل داروین را که اساس کل نظریه اش بود به کل وارونه نمود ، به این شکل که حالا مدعی بود چون انسان یک حیوان خالص است که طی مراحلی طولانی، از سلولی که به طور اتفاقی از ماده ی بیجان به وجود آمده، حاصل شده است، یک میل دائم به بازگشت به اصل خود با تبدیل شدن دوباره به ماده ی بیجان در اثر مردن در او وجود دارد و نتیجه گرفت که آدم ها در اساس دوست دارند خودشان را به هر شکل قانونی و غیر قانونی ای به کشتن دهند و اصلا زندگی دوستی واکنش دفاعی غریزه ی جنسی برای دوام نوع است بطوریکه فقط با تکثیر جمعیت در اثر رابطه ی جنسی، میتوان از خودکشی دسته جمعی بشر جلوگیری کرد. فروید که یک «راست هابزی» بود، هیچ علاقه ای به پیدا کردن راه حل بر ضد این وضعیت از خود نشان نداد و فقط برای این که جوابی داده باشد، به طرز متناقضی بر گسترش تز صحبت عمومی درباره ی دوست داشتن آدم ها توسط یکدیگر، چند جمله گفت.:
“the freud-einstein correspondence of 1932: theories of war”: NORRIE MACQUEEN: global RESEARCH: 1 OCT 2019
نظریه ی افراطی فروید در خصوص دوگانگی اروس و تاناتوس، یکی از مسائل بغرنج و سانسور شده ی ایدئولوژی 1 است که باعث رمیدن روانپزشکی از او شده است و حتی این اواخر، برای نگهداری نظرات به درد بخور فروید مثل ناخودآگاه، سرکوب، و دو جنس گرا بودن انسان، او را به سرقت ادبی از ویلهلم فلیس در تمام این مسائل متهم میکنند تا بتوانند از بقیه ی میراث او با خیال راحت، یک جسد شیطانی بسازند و آن را دور بریزند. با این حال، در این مورد، کمتر تردیدی وجود دارد که فرهنگی که فروید را به وجود چنین دوگانه ای باورمند کرد، اکنون با توسعه ی اقتصادی به تمام جهان سایه انداخته و هر فردی را که ایده ی فروید را دیده باشد، میتواند به واقعی بودن آن نگران کند. فروید، برای این دو غریزه از اسامی خدایان یونانی استفاده کرده بود. اما این غرایز عمیقا در مذهبی که او از آن آمده بود، ریشه داشتند، یعنی یهودیت. تاناتوس یا غریزه ی مرگ دوستی چیزی جز الگوی درونی شده ی خدای مهیب بیرونی که یهودیت، مردم را به او دعوت میکرد، نبود: یهوه که خود را در نابود کردن همه چیز به شیر تشبیه میکند. او میراث بر خدای زمان است و همانطورکه زمان با پیشرفت به سمت جلو تولیدات قبلی خود را از بین میبرد، خدای آن نیز شیری است که هرچه سر راهش است را میخورد تا برای پیشرفت بیشتر انرژی بگیرد. خدای زمان، همان خدای خورشید و خورشید متشبه به شیر است، چون خورشید با حرکت در دایره البروج زمان را جلو میبرد و دراز بودن مسیر دایره البروج نیز به مار، دیگر جانور ناخوشایند برای انسان قدیم تشبیه شده و آن را نیز به دیگر نماد خدا تبدیل کرده است. این وجه از وجود یهوه به سبب این است که وی شکل نوسازی شده ی آسور/ اهور/ هور/ هرو/ ایر/ ال/ الی/علی/اله یعنی خدای سامیان باستان است و خدای سامی اسما همان "اولو" یا "آرو" خدای افریقایی آسمان است. این نام ها به نوبه ی خود کاملا مرتبط با "آری/ آریا/ هاریه/ حارث" به معنی شیر هستند که تجسم خدا در بعد زمان را نشان میدهند. با این حال، شیر، تنها نماد خدای سامی نیست. خود اروس هم نام از هرو/ایر/ال دارد و مظهر عشق است که به پسوخه یا جان به عنوان جنبه ی مونث و مهربان بشر جلب میشود. این ارتباط، همان ارتباط هلیوس کورس خدای خورشید با همسرش رودا است که در هندوستان هنوز در ارتباط خدایان همنام هری کریشنا و رادا تقدیس میشود. دوگانه ی خدای خشم و خدای عشق، در الله خدای اسلام هم دیده میشود چون نام او نیز از اله می آید و آن جایی که الله خدایی منتقم و خشمگین و معبود جهادیان و زن آزاران و تخریبگران تمدن است، با تصویر شیر خورنده ی زمان همهویت شده است و آن جایی که خدای عشق است و حامی مردم مهربان و درستکار و عارف و حکیم است، با تصویر اروس خدای عشق همهویت شده است. اما اینها فقط بخشی از شخصیت های گوناگون خدا موسوم به بعلیم هستند. چون خدا به نور تشبیه میشود و اصلا علت کنایه شدن خورشید به او نیز همین است. همانطورکه نور، با تابیدن به تاریکی، اشکال و موجودات گوناگونی را آشکار میکند، خدا نیز نمادهای متعددی موسوم به بعل دارد. در یونانی، معادل "ال"، دئوس یا تئوس است که منشا نام زئوس رئیس خدایان است. زئوس را عمدا همیشه به شکل یک پدرسالار ریشوی خشن و بداخلاق نشان میدهند تا یادآور یهوه باشد. اما زئوس نیز جلوه های مختلف داشته و ازاینرو گاها ملقب به پولیوس میشده است، لغتی نام گرفته از بعلیم که منشا "پولی تئیسم" به معنی پرستش معبودهای مختلف است. نام پولیوس به آپولو خدای خورشید هم نزدیک است که این هم یک نام دیگر برگرفته از بعل است، اگرچه آپولو به لحاظ قیافه و سن و سیرت، با زئوس متعارف، تفاوت های جدی دارد. لغت پولیوس منشا لغت "پولیس" به معنی شهر هم هست، چون شهر نیز از اتحاد جوامع گوناگون با عقاید مختلف حول بعل های متفاوت پدید می آید و طبیعتا آدم های گوناگونی را در خود جای میدهد. با این حال، برای این که تعارض دیدگاه های متضاد، در جامعه اخلال ایجاد نکند، همیشه تاکید میشود که مردم روی اعتقاد اجدادی نمانند و به جستجوی دانش و تطبیق اعتقادات خود با دانش بروند که دانش هم به خدا و نور تشبیه میشود. در مسیحیت، عیسی را به نام "فو/فوس" یا "فوتو" به معنی نور مینامند که با نام های "فو" در چینی و "بودا" در هندی برای خدایی مجسم به انسانی دانا همخانواده است. "فو" همچنین همان "بها" به معنی نور در هندی است که منشا عنوان "پهات" به معنی روشنبین برای قدیسین در بعضی نحله های هندوئیسم آسیای جنوبی شمرده میشود. این لغات، با نام "پتاح" خدای خالق قبطی مرتبطند که خود برابر با هفستوس خدای صنعت یونانی است و یک بعل در مقام پیشبرنده ی تمدن را نشان میدهد.:
“REGARDING THE SUFI PRESERVATION OF RHODHA-KOUROS WORSHIP” , “RADHA-KRISHNA AND SANKARSHANA AT THE HEART OF WORLD MONOTHEISM”: COLLECTED WORKS OF BHAKTI ANANDA GOSWAMI
با توجه به پیشینه ی سامی-فنیقی تمدن، این، خیلی جالب است که از میان تمام پدیده های تمدن که هر یک، بعل خود را داشتند، اکنون فقط عشق و خشونت، با خدا مرتبط میشوند و بین مومنین و کافران، اختلاف است که خدا خشن است یا مهربان؟ این، یک دعوای کاملا مدرن است؛ چون تنها در دوره ی مدرن است که علم سکولار، اختیار تمام مسائل تمدن را به عهده گرفته است، به جز دو چیز: 1-عشق 2-ایدئالیسم جنگی. بنابراین فقط همین دو مطلب، الهی باقی مانده اند و عدم ورود علم در آنها، به اندازه ی خود علم، انگیزه ی سیاسی دارد. چون سکولاریسم برای حاکم کردن خود بر هر کشوری، نیاز به یک پوشش مذهبی دارد، حتی اگر این پوشش مذهبی، کمونیسمی باشد که ظاهر اتئیستی دارد. در هر حال، راه، یکی است: عشق برای مومنان و نفرت 1 کافرین. بدین ترتیب، مشکل آشتی دادن عشق و نفرت، توسط حکومت کاملا مدرنی که بر این آشتی نظارت میکند حل میشود. اما همیشه ممکن است مدرنیست هایی که این سیستم را داخل کشور فرستاده اند، با آن، مشکل پیدا کنند و به همین دلیل، همگام با آن، الترناتیو پاگانی متاخری را که برای زمینه سازی سیستم از قبل ایجاد کرده اند، حفظ میکنند تا به موقعش از آن بر ضد سیستم استفاده کنند. این، در تاریخ اسلام به صورت پیدایش حکومت اعراب و شرک زدایی گسترده توسط آن، الگوپردازی شده است.




















یک منبع چینی به نام «جیو تانگ شیو» میگوید حکومت اعراب زمانی به وجود آمد که مردی صاحب گله های شتر، جایگاه حکومت یک انسان-شیر را به چنگ آورد. میتوانیم مطمئن باشیم این انسان-شیر، نعمان ابن منذر آخرین شاه منذری حیره در عراق است چون منذری ها از قبیله ی بنی لخم به معنی فرزندان شیر بودند. یکی از دشمنان نعمان، معنی نامه ی او به خسرو پرویز شاه پارس را جعل کرد تا به نظر برسد نعمان به خسرو توهین میکند. این شد که خسرو کمر به دستگیری و قتل نعمان بست. نعمان، گنج ها و نمادهای آیینی سلطنت خود را به یکی از یاران خود سپرد و خسرو به تمنای گنج ها خواهان حمله به اعراب شد که همه برای دفاع از میراث نعمان متحد شده بودند. هانی ابن قبیصه، رئیس قبیله ی شاخه ی شیبانی قبیله ی بنی بکر، تامین و رهبری امکانات جنگ علیه خسرو را به دست گرفت و به طور نمادین، شمشیر و زره نعمان را به دست آورد و عملا میراث بر او شد. وی توانست نیروهای خسرو را در جنگ ذی قار شکست دهد و پس از آن، عملا به مهره ی مورد علاقه ی رومی های بیزانسی تبدیل شد که او را علیه خسرو تقویت میکردند. بیزانسی ها مسیحی بودند و به منظور توسعه ی نفوذ خود در خاورمیانه، هانی را مامور تولید نوعی از شرک که شبیه مسیحیت باشد و زمینه را برای مسیحی شدن شرق آماده کند نمودند. شحصی به نام حنظله پیشوا و معلم این مذهب جدید که صابئی نامیده میشد گردید. با این حال، چون امبروس/عمرو/عمر، جانشین رئیس قبایل بکر موسوم به "ابوبکر" (پدر بکرها) شد، او به رهبری دولت به وجود آمده رسید و هانی ابن قبیصه و نیز ایاس ابن قبیصه که از سوی خسرو حاکم اعراب معرفی شده بود، هر دو حکومت خود را به امبروس سپردند درحالیکه او نحله های مسیحی را که از سوی بیزانس سرکوب شده بودند متحد کرده و خود را به جای بیزانس، رهبر مسیحیان میخواند و یک جامعه ی مسیحی مستقل را که مذهبش بعدا به اسلام تبدیل شد رهبری میکرد. مدت کمی پس از مرگ امبروس/عمر، یک جنگ قدرت بر سر میراث او درگرفت که پیروز آن، معاویه بود و معاویه هانی ابن قبیصه را که هنوز ادعای حکومت داشت کشت. این مسئله احتمالا با حمله ی معاویه به روم که تا حد محاصره ی قستنطنیه پیش رفت بی ارتباط نیست. یعنی شاید هنوز مذهب صابئی هانی، یک سلاح رومی علیه مسیحیت جدید بود. در این مورد، میتوانیم توجه کنیم که منابع اسلامی، مسیحیان دوران نخستین اسلامی را نصرانی میخوانند و این با کلمه ی "نازاری" (ناصری) برای مسیح مرتبط است. ممکن است اصطلاح "منذر" برای بنیانگذار حکومت حیره، به معنی نازاری شده باشد تا حکومتی که هانی، خود را جانشین آن میخواند، صاحب مذهب هانی معرفی شود. ازجمله لغت "نازاریت" برای نامیدن فرقه ی خاصی از مسیحیان به کار رفته است که "مسیح" را بزرگترین یازاتاها و رئیس آنان از سوی خدا میشمردند. بعضی مانویان نیز "محمد" mhmd را یک نوع مسیح سه گانه در رهبری یازاتاها میشمردند. پیتر هامور، هر دو گروه را در ارتباط با یهودیان 1ی معتقد به یازاتاها میشمرد که یازاتاهای کوچک را پیرو هاشم اصغر، و یازاتاهای بزرگ را پیرو هاشم اکبر میشمردند. مجموعه ی نیروهای یازاتاها نیروی واحدی به نام "یزدان" را شامل میشد که مذهب یزدانیسم را به پیش میبرد. از نحله های مختلف یزدانیسم، امروزه فقط کوچکترینشان یعنی کردهای کرمانجی موسوم به یزیدیه به جا مانده اند و سه نحله ی دیگرشان هم به گونه ی علوی ها، علی اللهی ها و بهایی ها تحول یافته اند. این نحله ها معمولا "مشرک" تلقی میشوند، اصطلاحی که در قرآن، مرتبا برای دشمنان محمد به کار میرود. بنا بر منابع اسلامی ازجمله قرآن، مشرکین منکر الله نبودند، بلکه نیروهای کهتر را شریک او میکردند. میمونیدس (ابن میمون) کلمات "مشرک" و "صابی" را معادل هم به کار میبرد و تمام مردم ماقبل یهود را "صابئی" میشمرد. این میتواند به خاطر آن باشد که مشرکین بت پرست دشمن محمد، تاییدیه ی خود را از شعبه ای از صابئین به نام حنفا گرفته اند که پرستش خدا از طریق نیروهای کوچکتر را جایز میدانستند و این، ظاهرا یکی از معبرهای صابئی گری حنظله برای جذب کردن خدایان متعدد در خدای مسیح بوده است. پس اگر قرار بوده با مسیحی و ضد رومی شدن اعراب، نظم الهی آنها به هم بخورد، باید دوباره شرک در بین آنها تقویت میشد. این، میتواند توضیح دهد که چرا عباسیان که سلسله ی معاویه یعنی امویان را از بین بردند، پیرو معلمی به نام حنظله شمرده میشدند. عباسیان در ابتدای دوران حکومت خود، اقدام به ترویج مسلک معتزله بر ضد مذهب دوره ی اموی نمودند و این مذهب اموی چون خود را "سنت" به شمار می آورد، روحانیونش به "سنی ها" معروف شدند. عباسیان اقدام به استخدام دانشوران نصرانی و صابی جهت ترجمه ی کتب یونانی نمودند و فلسفه ی یونانی را ترویج کردند. در جهان قدیم، یونانی و رومی، لغاتی معادل بودند و هر دو در بیزانسی ها جمع می آمدند. یادمان باشد که گماشتگان هانی، در خدمت هراکلیوس امپراطور رومی بودند که در حمله ای ظفزمندانه، حکومت خسرو را در هم شکست ولی قلمرو به دست آمده به جای هراکلیوس، نصیب امبروس شد. هراکلیوس، نسخه ی دیگر الکساندر/اسکندر است که او هم یونانی ای بود که پارس را به زانو درآورد و اسکندر مروج دانش یونانی در شرق خوانده شده است. نام خسروئس برای پرویز هم تلفظ دیگری از اخشوارش/کورش/داریوش/ارتاخشتر، شاه پارسی فاتح بابل به روایت تورات و منابع یهودی است. پیروزی هراکلیوس بر خسرو، همان پیروزی اسکندر بر داریوش است. از طرفی خود به کمک رومیان بیزانسی، حکومت پارس را به دست آورد ولی بعد علیه آن شد. در این صورت، او میتواند خود اسکندر هم باشد که نخست یک یونانی ضد پارسی بود و پس از فتح پارس، به سنت های آسیایی گروید و مورد انتقاد واقع شد. یکی از مهمترین نشانه های تغییر اسکندر، ستمگر شدن او و فاصله گرفتن شاه از زیردستان بود که در سنت یونانی، چنین فاصله ای سابقه نداشت؛ موضوعی به شدت یادآور به شورش اعراب علیه حکومت پارس که وعده ی کم شدن فاصله ی حکام و مردم را میداد. ازآنجاکه این دو جنبه ی مختلف اسکندر در اثر رابطه ی او با روم مسیحی، میتواند به بومی شدن نبرد روم مسیحی علیه روم مشرک تعبیر شود، پیروزی اسکندر بر پارس، همان پیروزی کنستانتین امپراطور مسیحی بر مدعیان مشرک امپراطوری روم است، ازجمله در فتح رم ایتالیا. در نبرد کنستانتین علیه ماکسنتیوس در رم، در اتفاقی که کنستانتین آن را معجزه ی خدای مسیحیت شمرد، ماکسنتیوس که نقشه کشیده بود کنستانتین را در رود تیبر غرق کند، خودش در تیبر غرق شد. این داستان، شبیه قصه ی غرق شدن فرعون در تعقیب موسی در دریای سرخ است. موسی و قومش پس از آن، مورد تعقیب فرعون قرار گرفتند که در سر راه خروج از مصر، شهری را غارت کردند. شبیه این داستان را در جنگ اسکندر با داریوش هم داریم. اسکندر در مهمانی داریوش شرکت میکند و جام های الماس او را میدزدد. زمانی که داریوش متوجه میشود، سربازانش را به دنبال اسکندر میفرستد. اسکندر به سلامت از رود فرات میگذرد ولی سربازان داریوش در رود غرق میشوند. در اسکندرنامه ی صربی، این فرار از روی یک رودخانه ی یخ زده رقم میخورد. این باز یادآور یک الکساندر دیگر از روسیه یعنی الکساندر نوسکی در جنگ با سوئدی ها در نبرد ناوا است که طی آن، دشمنان موقع گذر از یک دریاچه ی یخ زده با شکستن یخ ها در دریاچه غرق میشوند. الکساندر نوسکی، حاکم نووگرود است و ممکن است لغات نوسکی، ناوا و نووگرود، همه مرتبط با حکومت نوغای یا نوحی مغول های مسلمان در روسیه باشند. درواقع نبرد ناوا شبیه نبرد کولیکوف نیز هست که طی آن، قوای بزرگتر مغول های خان مامای در جنگ با دیمیتری دونسکوی شاهزاده ی روس، در اثر طوفان و غرق شدن در رودخانه از بین میروند. مارک گراف معتقد است دیمیتری دونسکوی، نسخه ی اسلاو تختامیش خان قانونی اردوی نوغای است که بعدا مامای را میکشد و نبرد تختامیش مسلمان با مامای مشرک، خود تکرار نبرد برکه خان مسلمان با هلاکوی مشرک در صد سال قبل تر است. در این نبرد نیز قوای هلاکو در اثر یخبندان و غرق شدن در رودخانه در اثر شکستن یخ ها، از قوای برکه خان شکست میخورند که البته هلاکو شاه ایران یا پارس شمرده شده است. شکست پارس از تاتارها در این حالت نیز در تاریخ خسروان به صورت داستان شکست "پروس" –تلفظ دیگر لغات "پارس" و "پراعوه" (فرعون)- از هون های سفید یا هپتالی ها بازنویسی شده است. "پروس" که در منابع فارسی "پیروز" (تلفظ دیگر: "پرویز" به همان معنا) نامیده میشود، در جنگ با اخسب شاه هون ها کشته میشود. به نوشته ی منابع بیزانسی، هون ها روی خندقی را میپوشانند و جوری صحنه سازی میکنند که سربازان هون در حال فرار ار سربازان پارس قرار بگیرند. هون ها به سلامت از روی خندق میگذرند ولی زمانی که پارس ها میرسند پوشش خندق فرو میریزد و سربازان پارسی از جمله شاه در خندق می افتند و کشته میشوند، روایتی دیگر از گذر سلامت یهودی ها از دریا و غرق شدن تعقیب کنندگان مصری آنها. روایات فارسی، نام شاه هون ها را "خوش نواز" نوشته اند که "خوش" در آن همان اخسب است. مارک گراف حدس میزند "نواز" باید تلفظ دیگر "نوغای" یا "نوحی" باشد و این داستان، چیزی جز تکرار داستان شکست هلاکوی مشرک از برکه ی مسلمان نیست.:
“wars of the jochids and hulaguids”: mark graf: chronologia: 18/6/2015
برای ما که در ایران امروز، شاهد برجستگی غیر قابل تصور دوگانه ی خدای عشق- خدای جنگ هستیم، بد نیست کمی تاریخ انقلاب ایران را با محتویات بالا مقایسه کنیم. از یک طرف، سلسله ی پهلوی را داریم که به صراحت، ادعای احیای حکومت پارس در روایات یونانی را دارد و از طرف دیگر، یک جریان مدعی وفاداری به صدر اسلام را داریم که میخواهد فاصله ی بین حکام و مردم را کم کند. این جریان با همکاری یک جریان کاملا وابسته به امریکا و بلوک غرب که جانشینان روم سابقند، موفق به انقلاب میشوند ولی بعد وابستگان به روم نوین را تصفیه میکنند و خود به جای روم، ادعای رهبری جهان را میکنند و وانمود به ضد رومی بودن و شیطانی بودن روم میکنند. آنها سفرای امریکا در ایران را گروگان میگیرند و وقتی امریکا سعی میکند گروگان هایش را آزاد کند، در اثر وقوع یک بحران آب و هوایی در صحرا که معجزه ی الهی خوانده شد، شکست میخورد. پس از آن، روم، متداوما اقدام به تقویت جریان های سابق شبیه خود با طعم و رنگ و بوی غربی در ایران میکند و جریان حاکم را ناعقلانی مینماید همانطور که جریان های برآمده از دوره ی عباسی، جریان مذهبی حاکم در دوره ی سپری شده را به ناعقلانی بودن متهم میکردند. با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه میرسیم که از همان روزی که از میان تمام کشورهای یاد شده در بالا پارس فقط با ایران همهویت شد، تصمیم بر آن شده بود که این مسیر، به این شکل طی شود؛ مسیری که خودبخود از لای مجموعه ای از جنگ ها و تراژدی های انسانی میگذشت. به نظرم بزرگترین معجزه ی تاریخ ایران این است که پس از فقط یک جنگ یعنی جنگ ایران و عراق، اکثر مردمش با شوق جنگ دوستی و امپراطوری سازی که در سلسله ی کاملا غربگرای پیشین به طور مصنوعی در مغز مردم تزریق شد وداع کردند. به نظرم هنوز بتوان به ایرانی ها به عنوان یک 1 نقض جدی علیه نظریه ی کاملا سیاسی فروید نگاه کرد.

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی