خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

اطراف لاهیجان- مرداد1398

یک استاد ذن به همراه شاگرد جوان خود در مسیری کوهستانی پیاده راه میسپردند. موقعی که به درخت سدر کهنی رسیدند، زیر آن درخت استراحت کردند و به خوردن غذای ساده ی خود پرداختند. پس از صرف غذا، راهب جوان با طرح این پرسش، سکوت را شکست: «استاد! چگونه وارد ذن شوم؟» [یادآوری میکنم که "ذن" تلفظ ژاپنی کلمه ی چینی "چان" به معنی حقیقت است و به عبارت دیگر، شاگرد میخواست بداند چگونه میتواند به روشنبینی برسد.]

استاد سکوت کرد. چند دقیقه ای گذشت و شاگرد که هنوز در انتظار پاسخ بود، نگران شد و میخواست با سوالی دیگر ، فضا را عوض کند که ناگهان استاد گفت: «آیا صدای جویبار آن کوهستان را میشنوی؟» شاگرد تا آن زمان به جویبار دقت نکرده بود چون درگیر تفکر درباره ی ذن بود. اما وقتی به اشاره ی استاد به صدای زمزمه ی ضعیف آن گوش سپرد، ذهنش آرام گرفت و اشتغال فکری او جایش را به هوشیاری قوی داد. پس با اشتیاق گفت: «بله. الان میشنوم.» استاد انگشت خود را بالا برد، با نگاهی که در آن هم قدرت بود و هم نرمی، به چشمان شاگرد چشم دوخت و گفت: «از آنجا وارد ذن شو.»

این، نخستین ساتوری (بارقه ی روشن نگری) شاگرد بود. در ادامه ی سفر، او جهان پیرامونش را سرشار از حیات میدید و احساس میکرد همه چیز را برای نخستین بار است که میبیند و حس میکند. ناگاه شگفتزده پرسید: « استاد! اگر من موفق نمیشدم صدای جویبار کوهستان را بشنوم، شما چه پاسخ میدادید؟» استاد ایستاد، نگاهی به او کرد، انگشت خود را بالا برد و گفت: «از آنجا وارد ذن شو.»

صحنه ی رویداد این افسانه ی ژاپنی، در عصر قدیم و در فضای طبیعت بکر کشور چین واقع است: به عبارت دیگر، در فضایی که "دو مو" شاعر کلاسیک افسانه ای چینی، زندگی در آن را، به گذر جریان آب رودخانه در زیر قشر وسیعی از یخ تشبیه میکند. اما اگر امروز بخواهیم به توصیه ی استاد، در نجواهای اطرافمان دقت کنیم، چه می یابیم؟:

- شلیک تفنگ و تانک و موشک انداز

-آمار مرگ و میر تصادفات رانندگی، خودکشی، کرونا و... که به بهانه ی غیرعادی بودن، در بوق و کرنا برایمان عادیشان کرده اند.

-آلودگی صوتی ناشی از صنعت و حمل و نقل جاده ای یا حتی موزیک گوش دادن افرادی که جز با آزار سیستم صوتی دیگران، تخلیه ی روانی نمیشوند.

-پرخاش های دوستان و اعضای خانواده و اصلا افراد ناشناس در خیابان به هم بر سر مسائل عاطفی، مالی، اخلاقی،روانی و اجتماعی مختلف.

- احادیث کرونایی درباره ی نایابی دستمال توالت در آخرالزمان (اخیرا پلیس لندن از دستگیری سارقین محموله های دستمال توالت خبر داد).

- شایعات نگران کننده درباره ی افزایش فعالیت «باشگاه آتش جهنم» در انگلستان و احتمال تکرار چیزی شبیه به ماجرای جک قاتل

- غرولندهای امریکایی از این که فیلم کره ای «انگل» ده جایزه ی اسکار، و فیلم امریکایی «مرد ایرلندی» اسکورسیزی صفر جایزه بردند فقط برای این که: 1-هالیوود از نتفلیکس انتقام گرفته باشد و 2- انگل در امریکا به جز مرد ایرلندی و جوکر، رقیبی نداشت 3-انگلها در امریکا و کره ی جنوبی، به یک میزان به هم میلولند.

و...

معمولا همین گونه مسائل به ذهن میرسند: همه ی آن مسائلی که از آنها بوی دشمنی دنیا با ما به مشام میرسد؛ نه زندگی روزمره و مسائل خنثایی مثل زمزمه ی جویبار که حتی میتوان دوستی آنها را جلب کرد. فقط همدردی در بدبختی های مشترک است که هنوز زنجیر انسانیت را کاملا نگسلیده است.

این عادت به دشمنسازی را مدتها است فرقه های مختلف اکولتیست که از اوایل قرن بیستم، جریان آغازشده با "طلوع طلایی" را تعقیب کردند، the golden dawn از طریق انواع رسانه ها و بر اساس پیشگویی یوسف ابن یعقوب، پیوسته دامن زده اند. "طلوع طلایی" یک فرقه ی رازآمیز استعماری بود که در سال1888 از شعبه ی لندنی "تئوسوفی" امریکایی به رهبری مادام بلاواتسکی پدید آمد.بنیانگذاران اصلی طلوع طلایی، یعنی "ویلیام وین وستکوت" و معاونانش "ویلیام رابرت وودمان" و "ساموئل لیدل مدرز" هر سه فراماسون بودند:

“the history of the golden dawn”: chic cicero and Sandra tabatha cicero: llewellyn.com: may 15, 2002

پیشگویی مزبور از این قرار است که وقتی موسی، استخوانهای یوسف را به همراه بنی اسرائیل به ارض مقدس حمل کرد، یوسف را چنین توصیف نمود: «در قدرت، همانند یک گاو نر نخستزاده که شاخهایش، شاخهای گاو وحشیند. با آنها او ملتها را شاخ خواهد زد حتی آنهایی را که در انتهای زمینند: بخشی ده هزاران از نسل افرائیمند و بخشی هزاران از نسل مناشه.» افرائیم و مناشه، دو پسر یوسف از "آسنات" دحتر پوتیفار (کاهن ایزد "اون" در مصر) هستند. افرائیم به صورت "شور" (ثور یا گاو نر) تصویر میشود و مناشه به صورت "رئم" (گاو وحشی یا اروکس)؛ و این با سنت کابالا درباره ی ترادف یوسف با صورت فلکی ثور یا گاو نر مرتبط است.در میدراش، تکشاخ سمبل مناشه و گاو نر، سمبل افرائیم است:

“description of the tribe of joseph”: karinforeman.com

قرار گرفتن تکشاخ که فرم دگرگون کرگدن است، در جایگاه گاو وحشی، با برابرنهاد دیگر "رئم" با کرگدن تعریف میشود و نیز این واقعیت که واژه ی عربی کهن "حریش" به معنی کرگدن، مرتبط با واژه های arwe harish در حبشی کلاسیک و auraris در زبان امهریک است که هر دو، معنی جانور بزرگی که شاخ داشته باشد را میدهند. در سنت عبری، رئم در کنار بهیموت در مقام مخلوقات سرکش قرار دارند و چون بهیموت با فیل تطبیق شده، رئم نیز با دومین جانور سهمگین پس از او یعنی کرگدن معادل است و چون کرگدن یک شاخ بومی (ایرانوتریوم)، قبل از گاو وحشی در خاورمیانه منقرض شده، این مقام دوم بعدا به گاو وحشی تعلق گرفته است. در اوایل قرن بیستم ادوارد براون مشاهده کرد که اعراب، کرگدن را به نام "ابوقرن" (پدر شاخ) میشناسند و وصفش را از حبشیان گرفته اند:

Unicorn: watsones theological dictionary

در عربی امروزی، کرگدن را به "کرکدن" (معرب نام هندی حیوان) و یا "وحیدالقرن" (به معنی تک شاخ) میخوانند و چندان جایگاه اسطوره ای برایش قائل نیستند. یک دلیل این قضیه هم فراموشی خاطره ی اوروکس یا گاو وحشی است بطوریکه امروزه اصطلاح "البقرالوحشی" (گاو وحشی) بیشتر درباره ی آنتلوپها بخصوص مهات (اوریکس) به کار میرود. در مقابل، مردم قدیم، کرگدن را به چشم گاوی میدیدند که با تکشاخ شدن، خطرناکتر و سهمناکتر شده است درست مثل مناشه در مقام یک شاخ یوسف که با جدا شدن از شاخ دیگر یا افرائیم که جانشین پدر است، گاو اهلی را به گاو وحشی تبدیل کرده باشد. این یعنی نبرد اصول متضاد؛ همان آینده ی جهان که با شاخهای یوسف تعیین میشود.

این در تطبیق صور فلکی با جایگاه قبایل بنی اسرائیل در ارض موعود در جلوه های کابالایی قابل تبیین است چون در این تطبیق، قبیله ی لاوی که کاهنان کل قبایلند حذف میشوند و به جایش قبیله ی یوسف به دو قبیله ی افرائیم و مناشه تقسیم میشود تا جایگاه ها دوباره به حد 12 برسد. تطبیق به چند روش انجام شده که از میان آنها فرقه ی طلوع طلایی، به سیستم "مدرز" پایبند بوده است. در سیستم مدرز، قبیله ی افرائیم با صورت فلکی ثور و قبیله ی مناشه با صورت فلکی جوزا (توامین یا دوپیکر) تطبیق میشود درحالیکه صورت فلکی حمل در پیش از آنها با قبیله ی "گاد" [که نامش مرادف گاد یا خدا است] تطبیق شده است:

“astrological rittributions of the twelve tribes of Israel: david godwin: llewellyn.com

در برابرنهاد صور فلکی با بدن، حمل معادل سر، ثور معادل گردن و جوزا معادل دو دست است. پس با جوزا یا مناشه، حس یگانگی در انسان کیهانی یا جهان طبیعت در دوران آدمیزاد به هم میریزد. اگر موقع نگریستن به اطراف، ما هم به جای طبیعت متعادل، آدمیان نامتعادل و درگیر هم را ببینیم، لاجرم به جمع آنان خواهیم پیوست. پس ظاهرا اگر میخواهید نجوای خوبی بیابید که شما را به حقیقت راهنما باشد، بستگی به این دارد که حداقل وقت تفریحتان را در کدام فضای جغرافیایی یا کدام فضای رسانه ای میگذرانید.

متاسفانه این یک حقیقت است که علاقه ی فراوان ما به دشمنی کردن با جهان اطرافمان، باعث شده قشنگی های آن را نبینیم مگر وقتی از موقعیتی خارج میشویم. مادرم از قول یکی از دوستانش نقل میکند که وقتی برادر او برای تحصیل به امریکا رفته بود، برای خانه ی مشترک با دوست دانشجوی دیگرش، یک آفتابه خرید تا در دستشویی قرار دهد. در همین هنگام، با تعجب دید که دانشجوی امریکایی، آفتابه را در دکور خانه گذاشته است. دانشجوی ایرانی پرسید: «این را چرا اینجا گذاشتی؟» پاسخ شنید: «خیلی زیبا است. نمای خوبی به خانه میدهد.» دانشجوی ایرانی گفت: «این جایش در دستشویی است. ما از این برای تطهیر پس از قضای حاجت استفاده میکنیم.» دانشجوی امریکایی با تعجب و افسوس گفت: «حیف نیست چنین وسیله ی قشنگی در دستشویی کاربرد داشته باشد؟»

متاسفانه این تجملات قدرنادیده ی ما، همیشه چنین صحنه های خنده داری را ایجاد نمیکنند. روزنامه ی "سوئیس 24ساعت"، چندی پیش درباره ی آمار تازه مسلمانان سوئیسی تا سال 2013، که بر اساس آن از 5000 تازه مسلمان، 3تا4هزارتایشان زن هستند، تبصره زده بود که زنان تازه مسلمان این کشور دو دسته اند: یک دسته قواعد اسلامی را رعایت میکنند و یک دسته ی دیگر که بیشتر به اسلام فرهنگی اعتقاد دارند، به مقوله ی حجاب چنگ میزنند تا از نگاه سوء مردان در امان باشند. آیا چیزی جز لجبازی میتواند مانع فهم راحت الحلقوم مقوله ی حجاب بعد از این همه بلایای اجتماعی در ایران باشد؟ این لجبازی بر همان ثنوی سازی پیش گفته استوار است. مردم اغلب بیخود درگیر دعواهای اقتصادی دیگران میشوند و آنها را به قامت خودشان میدوزند تا پاره شوند. مثل خانه ی من استان گیلان که بعد از فروپاشی شوروی، نان خوبی در تجارت پیدا کرد و بورژوازی بومی با بورژوازی مشهدی و تهرانی و اصفهانی بر سر آن رقابت کرد. پس دسته ی اول، ناسیونالیسم گیلانی ساخت و دسته ی دوم ناسیونالیسم ایرانشهری پهلوی و جمهوری اسلامی را در بوق و کرنا کرد و مردم تحت تاثیر هر دو، قرار گرفتند بی این که بدانند چرا. اخیرا سید فرزام حسینی در مقاله ی جالب «ناسیونالیسم در ناسیونالیسم» در وصف ناسیونالیسم رشتی، در فصلنامه ی فرهنگی-اجتماعی "قاف" (شماره ی9: بهار1399: ص4-73) نور کوچکی بر سیر ثنوی سازی تا ابعاد محلی تابانده است:

«رشتی که از آن حرف میزنیم و حرف میزنند و از شکوهش سخن به میان می آید، چندان دروغ و مخدوش نیست؛ رشت از پهلوی دوم دستکم از دهه ی بیست به این سو، شهر پیشرو و زنده ای بوده؛ چه در زیست روزمره ی شهروندانش و چه در حوزه ی فرهنگ، هنر و سیاست حرفی برای گفتن داشته است. نیازی به فهرست کردن شاعران و نویسندگان و مبارزان سیاسی تاریخیش نیست، چنین چیزی با یک وبگردی ساده نیز به دست می آید، اما اینها همه را باید به پای رشت نوشت؟ بیشک نه. یکی از مشکلات از همینجا آغاز میشود. ناسیونالیسم رشتی، بر نوعی دیگر از ناسیونالیسم که گسترده است و مشخصا به قوم گیلک برمیگردد، پیشی میگیرد، ماهیت جدیدی پیدا میکند و همه چیز را مصادره به مطلوب میکند. در این شکل افراطی و یا در خوشبینانه ترین حالت، "ساده انگاری"، همه چیز در رشت و به رشت خلاصه میشود و دیگر یادمان میرود که صاحب این همه افتخار نه رشت بلکه گیلان است به مثابه ی یک کل. احمد عاشورپور، جلیل ضیلء پور و غیره اهل انزلی اند و حسین محجوبی، بیژن نجدی و غیره اهل لاهیجان و دیگرانی از دیگر نقاط گیلان... اما مدیریت شهری [رشت] چرا مدام "رشت باشکوه" و "شهر اولین ها" را در بوق و کرنا میکند؟...اکنون رشت درمانده است، شهری آسیبدیده و بی دفاع. و دقیقا همین مسائل سبب میشوند که مدیریت شهری، شکوه گذشته ی رشت را علم کند و تصویر جذاب توریستی از آن به دست بدهد... شهروند نیز همصدا با مدیریت، همه چیز گیلان را این بار اغلب نادانسته مصادره به مطلوب میکند و به شهر خودش رشت نسبت میدهد بی آن که آگاه باشد به این همراهی و گاه حتی ممکن است این همراهی را کتمان کند و خودش را رودرروی مدیریت شهری بداند. شهروند امروز رشت، ساخت و سازهای بی رویه و تخریب میراث معماری این شهر را میبیند، اما دلش به میدان شهرداری و شبنشینی خوش است چون جایی جز آن ندارد.»

این ناسیونالیسم رشتی که مدل های تهرانی، اصفهانی، شیرازی، تبریزی، اردبیلی و حتی مشهدی و قمیش را هم میشناسیم، همه با سرخوردگی های ناشی از ثنوی سازی، از بدنه ی ناسیونالیسم ایرانی جدا شده اند که خود محصول ثنوی سازی های پیشین است: ابتدا انسان مقابل طبیعت (درندگان، طوفان، خشکسالی، آفات کشاورزی ...) ایستاده بود؛ سپس انسان مومن مقابل انسان کافر؛ سپس تر ایران در مقابل کل جهان؛ و بلاخره استان و سپس شهر در مقابل ایران. اما سازوکار در همه مشابه است و آن سردرگمی در بازشناسی زندگی واقعی از کمدی های نوع چاپلین است. بله؛ همان چارلی چاپلین معروف با نامه های جعلی معروفتر به دخترش. با این که بسیاری از ویژگی های موفق کمدی فیلمهای چاپلین در همنسلانش مثل هارولد لوید و لورل و هاردی دیده میشود، ولی از جهاتی دیگر، چاپلین دیرپاترین تاثیرات را نسبت به دیگر نوابغ عصر طلایی کمدی، بر زندگی تمامی ما حتی آنها که به طور گذرا چاپلین را در تلویزیون دیده اند، گذاشته است. فیلمهای چاپلین در زمان خود از دو جنبه مورد انتقاد بودند: یکی تصویرکردن مایه های چپگرایانه و انقلابی، و دوم سانتیمانتالیسم و تصویر کردن روابط عاشقانه بین مرد و زن برای اولین بار در تاریخ سینما (بخصوص با توجه به زندگی شخصی پرحاشیه ی چاپلین). این اتهامات که درنهایت باعث آوارگی خود چاپلین از امریکا شد، بعدا سرتاسر صنعت سینما را دربرگرفت (درحالیکه موفقترین جنبه های فیلمهای چاپلین، مربوط به الهامگیری های او از زندگی واقعیش بودند مانند فیلم "پسربچه" که چاپلین آن را تحت غم ازدست دان فرزندش ساخته بود)؛ و الان مانند ولگرد کوچک، ما نیز در فضای نیمه واقعگرای کمدی های روز، زندگی غمبار خود را به طرز خنده داری طی میکنیم و خودمان متوجه نیستیم که چقدر آرمان هایی که برایمان تعریف شده، لذت ما از زندگی را تحت الشعاع خود قرار داده و ما را از شنیدن صدای جویبار بازداشته است.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:16

صفحه بندی