سالها پیش در ایام دبیرستان وقتی در زنگ ادبیات، داستان "موسی و شبان" مولوی را میخواندیم، خدای مهربان شبان چنان ناملموس مینمود که دانش آموزی جرئت کرد و سوال عجیبی از دبیر پرسید.او میگفت دوستی دارد که درویشی مهمان خانواده اش شده بود.یک بار درویش در یک شوی ماهواره ای زنی را در حال رقصیدن دید و ناگهان شروع کرد به های و های گریه کردن.وقتی دلیل گریه ی درویش را پرسیدند درویش گفت این زن دارد تسبیح خداوند میکند.حال سوال دانش آموز این بود که واقعا آیا چنین چیزی ممکن است؟ دانش آموز در ادامه گفت که دلیل دودلیش دراینباره بخصوص آن است که دوستش عجایب دیگری هم از درویش نقل میکند که کمتر باورکردنیند مانند این که درویش با نگاه اتومبیل در حال حرکت را متوقف میکرد و با نگاهی دیگر آن را دوباره به راه می انداخت.یکی از دانش آموزان گفت این چیزی که الآن گفتی بیشتر باورکردنی است تا آن اولی و معلم هم دانش آموز دوم را تصدیق کرد.
سالها از آن تاریخ گذشت تا اینکه من اخیرا کنسرت "همای" خواننده ی خوب گیلانی از گروه مستان(در همکاری با گروه ارکستر به رهبری شهرداد روحانی)را در خارج از کشور دیدم که موضوعش اپرای روایتی تحریف شده از موسی و شبان مولانا بود.همای خود در نقش شبان اما یک شبان امروزین دیلمانی(گیلانی) ظاهر شده بود درحالیکه موسی (با بازی سلیمان واثقی) –وچه قیافه ی عبوسی داشت این موسی- در لباس و ظاهر یک شیخ باستانی سامی.گویی شبان مولانا که خدا را شبیه یک بشر توصیف میکرد امروزی تر از موسی است (و حتما میدانید که این روزها چیزها هرچقدر امروزی تر به نظر برسند درست تر تلقی میشوند). شبان مظهر یک انسان عامی و بیسواد و نماینده ی بیسوادی فاخر شده ی امروزین است و احتمالا همای بدین دلیل است که ابیاتی گیلکی از قول شبان بیان میکند تا او را بومی تر کند(هرچند در علاقه ی همای به فرهنگ سرزمینش گیلان تردیدی وجود ندارد).این کار اشکالی نداشت اگر احترام موسی حفظ میشد اما شبان مولانا مستقیما و به طعنه به موسی میگوید:«خدا را میشناسم از شما بهتر،شما را از خدا بهتر...نمیخواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد...بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟».
به نظر میرسد نویسندگان کتاب فارسی درسی دبیرستان که موسی و شبان مولانا را مثله کرده به مغز نوجوانان ریختند نتیجه ای بیش از آنچه که میخواستند گرفته اند.چون داستان موسی و شبان مولانا برعکس آنچه در کتاب ادبیات میدیدیم به هیچ وجه با جمله ی موسی : «هیچ آدابی و ترتیبی مجو/هرچه میخواهد دل تنگت بگو» تمام نمیشد بلکه شبان هم بعدش سخن میگشود و این سخن به هیچ وجه به پوکی سخنان قبلی شبان نبود.از وقتی که موسی از شبان جدا شده بود شبان بسیار دور گشته بود و در این حین هم خداوند اسرار جدیدی بر موسی مکشوف کرده بود:
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید به گفت
یعنی خود موسی در زمانی که چوپان را شماتت میکرد هنوز بسیاری از اسرار را دریافت نکرده و یک انسان کامل نبود با این حال او موسی یعنی فرستاده ی خدا بود و خدا به وسیله ی این آدم ناکامل به چوپان شوکی وارد کرد تا درست بیندیشد.و چوپان اگرچه کار موسی به خودی خود درست نبود در سرگشتگی و حیرت فرو رفت و راه درست را یافت و از این رو خطاب به موسی گفت:
گفت ای موسی از آن بگذشتهام
من کنون در خون دل آغشتهام
من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام
صد هزاران ساله زان سو رفتهام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
(مثنوی معنوی:دفتر دوم:بخش37)
پس خدا در ابتدا شبان گمراه را بوسیله ی موسی سرگشته کرد و سپس بوسیله ی موسایی کامل تر سرگشتگی او را تخفیف داد.موسی نماد آیاتی است که خدا در زندگی همه ی ما بر سر راهمان قرار میدهد و اگرچه ممکن است ما را به زحمت بیندازند اما درنهایت دوران بهتری را برایمان میسازند و این آیات در زندگی همه ی ما رخ مینمایند ولی «هیچ آیتی از آیات ربشان بر آنها نیامدند جز آنکه از آن روی برگرداندند»(سوره ی انعام:آیه ی 4). بهترین کار در برخورد با اتفاقات ثبت لحظه به لحظه ی آنها و سپس توسل به صبر است چون هر اتفاقی آیتی در خود دارد که با لحاظ کردن آن و نیز با صبر کردن و منتظر آیات تکمیل کننده شدن انسان به موفقیت میرسد.از این رو مولانا میگوید:
صبر را با حق قرین کرد ای فلان
آخر والعصر را آگه بخوان
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سومبخش ۸۱
والعصر یعنی قسم به عصر که نام سوره ای کوچک از قرآن است که در آخر آن به حق و به صبر سفارش شده است.اگر عصر را به معنی لحظه ی حال بگیریم معلوممان میشود که خدا در حال وجود دارد حتی اگر مانند شبان نکوهش و دچار دردسر شویم پس با صبر کردن و انتظار کشیدن برای آیت بعدی و دریافتن به موقع آن، به حق یا حقیقت خواهیم رسید.
بدین ترتیب داستان "موسی و شبان" مولانا به هیچ وجه به معنی حق دادن به عامی گرایی نیست.درواقع شبان همای بیشتر با تفکر ابن عربی میخواند تا با تفکر مولوی چون ابن عربی با جبرگرایی افراطی و وحدت وجودی که تبلیغش را میکرد حتی در نادرستان و ظالمین و اهل فسق و فجور خدا را میدید.البته اگر زیبارویانی که ابن عربی در قالب آنها خدا را پرستش میکرد خدا باشند پس شریعتگرایانی که ابن عربی را به کفر متهم میکردند هم خدا هستند ولی در اپرای همای گویا همه برحقند جز مبلغان کلام خدا که نماینده شان موسی است.
سوره ی انعام در قرآن ریشه های بی اعتبار شدن داستانهای پیامبران را بیان میکند تا بفهمیم که تفسیرهای همایی به هیچ وجه اختصاص به دوران خاصی از تاریخ بشر ندارند. بلکه هرجا اسطوره شناسی پدید آمده و امکان تفسیرهای شخصی پدید آمده این گرفتاریها هم بوده است.اگر به قرآن توجه کنیم متوجه میشویم اشکال از خود دانش(اسطوره شناسی و..) نیست بلکه از کسانی است که آن را به کار میگیرند:
«و از آنها کسانیند که به سخن تو[=پیامبر] گوش دادند و ما پرده ای بر قلبهایشان قرار دادیم که آن[=تعالیم پیامبر] را تفسیر کردند(یفقوه) و گوشهایشان سنگین است که اگر کل آیت را ببینند به آن ایمان نمی آورند تا آنجا که چون نزدت آیند،با تو مجادله میکنند .کسانی که کفر ورزیدند میگویند این نیست الا افسانه های نخستین مردمان(اساطیرالولین).و آنها هم مردم و هم خود را از فیض محروم میکنند و جز خود را هلاک نمیکنند و این را احساس نمیکنند.و زمانی که آنها را بر آتش(نار) بازدارند میبینی میگویند "کاش ما را برگردانید و دیگر آیات و نشانه های خدایمان را تکذیب نمیکنیم و از مومنین میشویم". بله، آنچه پیش از این مخفی بود آشکار میشود و اگر آنهارا برگردانیم آنچه از آن نهی شده اند را باز اعاده خواهند کرد و همانا آنها دروغگویانند.و گفتند غیر از حیات دنیوی ما و آنچه بدان رسیده ایم [زندگی و دنیا و امکانات دیگری] وجود ندارد»(انعام:آیات 25 تا 29).
در این آیات کسانی را میبینیم که مانند بعضی اسطوره شناسان کنونیند کسانی که برای اساطیر حتی به اندازه ی عکسهای یک آلبوم خانوادگی هم که در ورق زدنش با نگاه به یک دوران تمام شده حداقل یک احساس قشنگی به ما دست میدهد ارزش قائل نیستند و میخواهند ثابت کنند اساطیر فاقد ارزشند.در کلمه ی "اساطیرالاولین" واژه ی اولین بیش از واژه ی اساطیر جای شماتت دارد چون اولینها از دید این افراد فاقد هرگونه حکمتی هستند و امروزیان همه چیز را بهتر میفهمند.در ادامه ی آیات خداوند معلوم میکند که این داوری نه از روی علم که از روی تن آسانی صورت میگیرد. این افراد لذتهای مادی را به جای خداوند گرفته اند و آتش را به جای نور برگزیده اند و البته آتش میسوزاند و آنها آن لحظه که در اثر در آغوش گرفتن مادیات در حال سوختنند موقتا به خدا روی می آورند اما به محض نجات همه چیز را اتفاق تلقی میکنند و کار را بر خود آسان میگیرند.
گاهی خطر این گونه افراد بزرگتر است چون به ظاهر تعالیم الهی را منکر نمیشوند اما غیر مستقیم حرف خود را میزنند.خداوند در اینباره خطاب به پیامبر میگوید:«ما میدانیم آن چیزی که تو را ناراحت میکند این است که میگویند تو را تکذیب نمیکنند ولیکن ظالمین به آیات خدا (درواقع آن را) انکار میکنند»(انعام:33).برای یک برگزارکننده ی اپرا تصویر کردن موسی کمتر از محمد دردسر دارد اما او که از اسطوره شناسان مفهوم نماد را آموخته موسی را به عنوان نمادی از کسانی دیگر به کار خواهد گرفت.خداوند از دلهای چنین افرادی باخبر است به همین دلیل در آیه ی بعدی میفرماید:«مبدلی برای کلمات خدا وجود ندارد و آن از خبر پیامبران به سوی تو می آید»(انعام:34).خدا همچنین به خوبی میداند در کلام این افراد نوعی سوء استفاده از یک حقیقت یعنی حقیقت امکان پوشاندن لباس ظلم به ایمان وجود دارد و این را در کلامی از ابراهیم مورد اشاره قرار میدهد:«آنان که ایمان آوردند و ایمان خود را به ظلم نپوشاندند،ایمنی دارند و هدایت یافته اند»(انعام:89).
اما این کلمات خدا یا آیات خدا چیستند و چگونه انکار میشوند؟قرآن درباره ی کتاب خدا که حاوی آیاتی است میفرماید: «و گنجینه های غیب نزد او[=خدا] است و کسی جز او آن را نمیداند و آنچه در خشکی و دریا است همه را میداند و هیچ برگی از درخت نیفتد مگر آنکه او آگاه است و هیچ دانه در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی در جهان نیست جز آنکه در کتاب مبین مسطور است»(انعام:59).خدا میگوید «ما آیات را صرف(لغوی)میکنیم (نصرف الآیات) و آنها میگویند تو به درس آموخته ای و ما آیات را برای کسانی که می آموزند بیان (و روشن) میکنیم»(انعام:105)
و اما عکس العمل بیماردلان در مقابل تعالیم پیغمبر:«آنها گفتند خدا بر بشر چیزی نازل نکرد.بگو چه کسی نازل کرد کتابی که به سوی موسی آمد و نور و هدایت برای خلق بود؟ شما آن را در اوراق قرار دادید و بعضی را آشکار و بسیاری را پنهان نمودید و آنچه را شما و پدرانتان نمیدانستید [از آن] آموختید»(انعام:91).«و کیست ستمکارتر از آن که بر خدا افترا ببندد و یا وحی به او نرسیده گوید وحی به من میرسد و کسی که گوید من نازل میکنم مانند آنچه خدا نازل میکند...»(انعام:93).
دسته ی اخیر یعنی کسانی که از طریق امکانات مادی سعی میکنند با خدا رقابت کنند و ادای خلقت درآورند همان کسانیند که بهره مند میشوند از دسته ی اول یعنی کسانی که تعالیم مهمی را مخفی و تعالیم دیگری را(که به نفعشان است) آشکار میکنند به گونه ای که اصلا دین جدیدی پدید می آورند دینی که زیر سوال بردنش برای مدعیان آسان است.نتیجه این که بیشتر مردم مجذوب مدعیان میشوند و کتاب خلقت را فراموش میکنند و از این رو است که قرآن در ادامه میفرماید: «از اکثر مردم روی زمین پیروی نکن که تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد.آنها از گمان پیروی میکنند و جز اندیشه ی باطل و دروغ چیزی در دست ندارند» (انعام:116). بنابراین شبان همای بیش از اینکه خدای یک شبان را بپرستد خدای مرفهین بیدرد را میپرستد.فراموش نکنیم که موسی و محمد هر دو مدتی شبانی میکردند و تصور آنها درباره ی خداوند نتیجه ی غورشان در طبیعت است یعنی موسی به نوعی آینده ی شبان است.اما اینکه خدای انسان مانند شبان ناآگاه بر خدای نادیدنی موسی رجحان داده میشود نتیجه ی هرچه متحجرتر شدن تفکر و بازگشت به دوران شرک یونانی بخصوص در هنر است که تاکید وحشتناکی بر بدن انسانی خدایان دروغین دارد یعنی انسان را به جای خدا مینشاند.قرآن این خدایان دروغین انسان مانند را جن مینامد و این جنها نمودی از درونیات بشرند.پس خدا در آیه ی 128همان سوره از کافران جن و انس صحبت میکند و با بشر دوستدار جن یعنی کسی که تابع غرایز است مستقیما سخن میگوید. جنهایی که در سوره ی جن به کلام محمد جذب میشوند تمایلات درونند که اکنون در خدمت بشر و خدایش هستند و اثر نیک به جای میگذارند و همین جنها میگویند:«و همانا مردانی از بشر که به مردانی از جن پناه میبردند بر نادانی و گناه خود می افزودند»(جن:6).مطابق این سوره جنها در جهت برانگیختن هواهای نفسانی بر استماع غیب خداوند تلاش میکنند اما شکست میخورند(آیات 7 تا 9). وقتی فکرش را میکنیم که بیشتر معاصران انسانی پیغمبر نه کافر در اصطلاح امروزی(یعنی منکر خدا) بلکه مشرک بودند(یعنی اجنه ی کافر و طاغی را شریک خدا میکردند) به این نتیجه میرسیم که ممکن است بیشتر آیاتی که در آنها از کافران و کفرورزندگان صحبت میشود منظورشان در درجه ی اول جن های درون یعنی هرتمایلی که توجه انسان را از خدا دور میکند باشد بخصوص از آن رو که معنی کفر در عربی پوشیدن و پنهان کردن است یعنی ممکن است منظور از "الذین کفرو" موجودات پنهانی باشد چنانکه واژه ی "جن" هم از ریشه ی پنهان شدن است و "جان" به مفهوم منبع زندگی نیز نادیدنی و مسلما از همان ریشه است.در سوره ی بقره آمده است:«و چون فرشتگان(ملائکه) را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند. همه سجده کردند مگر ابلیس که ابا و تکبر ورزید و او از کافرین بود(کان من الکافرین)» (بقره:34).به نظر میرسد در اینجا واژه ی کافرین به معنی شیاطین(اجنه) و به عنوان متضاد واژه ی ملائکه به کار رفته است.ممکن است قرآن زمانی واژه یا فعل مرتبط با کفر را درباره ی بعضی انسانها به کار میبرده که میخواسته است آنها را در پلیدی به شیاطین تشبیه کند.
غلبه بر شیاطین یا کافران درون موضوع آیات فراوانی است از جمله آیات 4 تا 6 سوره ی محمد:«وقتی با کسانی که کفر ورزیدند روبرو میشوید گردن را بزنید(ضرب الرقاب) و بر آنها سخت گیرید و محکم به بندشان بکشید سپس ایمنیشان دهید و فدا کنید تا سختیهای جنگ ضایع شوند.اگر خدا میخواست خود از کافران انتقام میکشید ولی بعضی را به بعضی امتحان میکند و کسانی که در راه خدا کشته شوند خدا اعمالشان را ضایع نمیکند و آنها را هدایت و امورشان را اصلاح میکند و داخلشان میکند به بهشتی که برایشان شناسانده شده بود».
یک آیه قبل تر یعنی در آیه ی 2 مطرح شده که خدا دارد برای مردم مثال میزند(یضرب الله للناس امثالهم).پس میتوان گفت شیاطین درون به لشکریان دشمن تشبیه شده اند که باید آنها را به بند کشید و آنگاه ایمنیشان داد یعنی باید نفس را به سوی خواست خدا کنترل کرد و در این راه باید گردن را زد(رقاب مفرد است پس منظور یک گردن یعنی گردن خود مجاهد است) یعنی از سر که مایه ی خودسری است آزاد شد.این راه یعنی کشتن نفس به خردشدن غرور انسان می انجامد اما تنها این گونه است که خدا انسان را هدایت میکند.
(به نظر من اکثر آیاتی که حکم به جنگ و کشتن میدهند جنگ درونی با شیاطین را در مداقه دارند البته این بدین معنی که محمد(ص) هرگز فرمان به جنگ انسانی دریافت نکرده نیست.در سوره ی نسا آیه ی 75 از "قریه" ای صحبت میشود که در آن، "ظالمین" به مردان و زنان و کودکان مومنین آزار روا میدارند و حکم به جنگ با این مفسدین داده میشود.با این حال در همین سوره در آیات 97 تا 100 خطاب به مومنینی که در جامعه ای فاسد میزیند به هجرت سفارش میشود و گفته میشود که روی زمین خدا جا برای زیستن فراوان است یعنی از جنگ بین انسانها حتی المقدور دوری میشود و این سخن خداوند در سوره ی مائده آیه ی 22 است که «هر کس کسی را به غیر قصاص بکشد یا در زمین فساد کند،مثل آن باشد که همه ی مردم را کشته است و هر کس کسی را نجات و حیات بخشد مثل آن است که همه ی مردم را احیا کرده است».این متفاوت است با تصویر جنایتکاری که تواریخ دوره ی عباسی از پیامبر و صحابه اش ارائه میدهند و با بهره گیری از ناشناخته بودن معنی آیات در آن روزگار،زشت ترین داستان ها را بر اساس تفسیر دلبخواهی آیات میسازند،تفسیری که به نفع خلفا و سوء استفاده ی آنها از دین صورت گرفته است.امروزه بر اساس تحقیقات کسانی چون رابرت اسپنسر میدانیم که برداشت ابزارگرایانه ی حکومت از دین اسلام، از زمان امویان و بخصوص از خلافت "عبدالملک ابن مروان" به طور جدی وجود داشته است.)
و اما دیگرانی که حتی فقط در بعضی مسائل پیرو اجنه ی درون شوند: خدا در آیه ی 25 سوره ی محمد به "ارتداد" عده ای حکم میدهد و در آیه ی بعد میگوید:این افراد« به "کسانی که از آنچه خدا نازل کرد کراهت دارند" گفتند ما در بعضی امور پیرو شما هستیم و خدا به اسرار آنان آگاه است».چه کسانی هستند که از آنچه خدا نازل میکند کراهت دارند؟قطعا همان کسانی که از توجه لحظه ای پیروانشان به یک صحنه ی زیبای طبیعت یا یک موسیقی دلنشین یا محبت یک مادر به فرزندش یا هرچیز دیگری که آدمیان را متوجه معنویت کند و از دنیای غرائز مادی بیرون کشد میترسند.اینها شیاطین یعنی خود غرائزند. پس ارتداد یا مردود شدن در امر حق شاخ و دم ندارد و نمیتوان گاهی پیرو خدا بود و اغلب پیرو شیطان درون چون آخر این راه ریختن ترس انسان از انجام گناه است.از اینجا میفهمیم که لازم بوده که موسی تصور خدای انسان نمای شبان را که از مقوله ی جن بوده از سر او خارج کند همانطور که لازم بوده که بعدا موسی از چوپان دلجویی کند تا او از رحمت و لطف خدای واقعی ناامید نشود.
جالب اینجا است که همای خودش هم درباره ی مضمون اپرای خودش مطمئن نیست.او نماینده ی هنر فاخر و متکی به فرهنگ اصیل است نه هنر مبتذل درحالیکه امروزه هنر مبتذل عامیانه بیشترین طرفدار را دارد.اگر همای معتقد بود که انسان هرچه دل تنگش بخواهد بگوید ایرادی ندارد،میرفت به سراغ موسیقی مبتذل و تمسخر آمیز که طرفداران بیشتری هم دارد.من فکر میکنم او از مسئولینی که سنگ موسی را به سینه میزنند دل چرکین است چون آنها به موسیقی فرهنگ محور توجهی ندارند درحالیکه انواع موسیقیهای سخیف را ترویج میکنند.بنابراین همای به خارج میرود تا با به اپرا کشیدن داستانی از فرهنگ و ادبیات قدیم هم حساب خود را از مسئولین جدا کند و هم به خارجیها بگوید که فرهنگ ما همان حرف لیبرالیسم شما را میزند.غافل از این که همین عامه گرایی غربی است که سبب هرچه مهجورتر شدن هنر فاخر میگردد.لیبرالیسم چنین تبلیغ میکند که عامی (شبان) و شیخ متدین(موسی) هر دو در یک سطحند ولی شیخ از آن رو که خود را بالاتر میداند و دوست دارد دیگران را نصیحت کند غیرقابل تحمل است.ولی لیبرال خود حتی آن احترامی را که شیخ (شیخ واقعی نه آن عامی ای که ادای شیوخ را درمی آورد) برای عامی قائل است نثار عامی نمیکند چون شیخ میخواهد عامی را به راه بیاورد اما لیبرال میخواهد از نفهمی عامی سوء استفاده کند.امیدوارم همای عزیز متوجه این حقیقت بشود و در آثار بعدی آن را لحاظ کند.به هر حال تقصیر همای بسیار کمتر از تقصیر نویسندگان کتب درسی است که با مثله کردن داستان مولوی زمینه ی پذیرش کار همای را در ما تقویت کردند.

صحنه ای از اپرای "موسی و شبان" از همای
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی