(توضیح:این نوشتار بخشی از کتاب بلند "عرفان،ناسیونالیسم،باستانگرایی" است که فعلا قصد انتشار آن را ندارم.اما با توجه به کنجکاوی ایرانیان امروزین حول و حوش اسطوره ی زرتشت، فصل اول آن را بر وبلاگ میگذارم.)
جای شگفتی است که مانی پیامبر در قرن سوم میلادی خود را دنباله رو زرتشت خواند و با این حال به خواست موبدان زرتشتی کشته شد. مانی و موبدان زرتشتی هر دو پیرو ثنویت بودند اما ثنویت آنها با هم فرق داشت. ثنویت شرع زرتشتی بعضی آفریدگان مادی را آفرینده ی اهریمن و لایق کشتن می داند در حالی که گروهی دیگر از آفریدگان مادی و از جمله انسان را اهورایی می خواند. این در حالی است که مانی هر آفریده را به دو بخش مادی و روحانی یا ظلمت و نور می داند. او ماده را شر و روح را در بند آن می خواند و از انسان می خواهد که روح خود را از حصار ماده آزاد کند. بدین ترتیب مانی بیشتر پیرو مرقیون و ابن دیصان و گنوسی ها است تا پیرو روحانیون زرتشتی. پس چرا زرتشت را معلم خود می خواند؟ آیا می خواهد، از این طریق حمایت شاه ساسانی را جلب کند؟
به نظر من موضوع به این سادگی نیست. هیچ کس نمی تواند ادعا کند که سنت زرتشتی پیرو اوستای کنونی بهتر از مانی افکار منتسب به زرتشت را نمایندگی می کند. غالباً پدید آمدن اوستا در خراسان بزرگ را (که نظریه ای است براساس نزدیک بودن زبان اوستا به سانسکریت) به معنی متولد شدن شخصی تاریخی به نام زرتشت در ناحیه ای ناشناخته از آن کشور پهناور دانسته و اوستا را دربرگیرنده ی عقاید او می خوانند. مری بویس می نویسد که هیچ یک از این ممالک شرقی- نه سیستان، نه بلخ، نه خوارزم، نه مرو و ...- ادعا نکرده اند زرتشت در سرزمین آنها متولد شده و فقط از بودن زرتشت در ولایت خود سخن گفته اند و فقط دو ولایت هستند که ادعای زادگاه زرتشت بودن را داشته اند: آذربایجان و شهر «مبوگ» در سوریه که به گفته ی لوسین در قرن دوم میلادی زائرین ایرانی حتی از ماد به زیارت بت زرتشت در آن شهر می رفتند (بویس نظریه ی بابلی- آشوری بودن زرتشت را نه به اهالی بین النهرین که به نویسندگان یونانی و رومی منسوب می کند[1]). البته خود بویس در ازای رد خراسانی بودن زرتشت، قزاقستان را به عنوان موطن زرتشت مطرح می کند که از نظریه های قبلی هم عجیب تر است. او معتقد است سروده های گاتها و برخی قسمت های دیگر اوستا از خود زرتشت است. ژان کلنز و برخی دیگر انتساب گات ها به زرتشت را مردود دانسته اند از جمله به این دلیل که در گات ها از زرتشت به صورت سوم شخص نام برده می شود. «ماری ژان موله» سردرگم است. او می نویسد:
«در بعضی دوره ها و در برخی از محل ها «زرتوشتره» عنوانی خواهد بود، عنوان موبد، و «زرتوشترتمه» (به معنی زرتشت ترین) (در یسنای 19 اوستا) صفتی عالی هم ارز موبد بزرگ خواهد بود. امکان دو نوع فرضیه پیش می آید: موبد «زرتوشتره» نامیده می شود برای این که یک زرتوشتره در دوره ای مسلم و جایگاهی مشخص زندگی کرده و وحی آیینی را دریافت کرده و آداب آن را تعلیم داده است، یا برعکس، افسانه ی زرتوشتره از ابتدا اسطوره ای بوده است مختص به این که اساساً در خدمت موسسه ی دسته ی خاصی از موبدان باشد. پاسخ به این که کدام یک از این دو فرضیه صحیح است غیرممکن است».[2]
به احتمال زیاد، پارسیان اولیه هم به همین اندازه و شاید بیشتر سردرگم بودند. بعید به نظر می رسد حتی نویسندگان اوستا هم درباره ی مطالبی که می نوشتند، اطمینان کافی داشته بوده باشند. آنها سنت های مختلف و متضاد را با هم ترکیب کرده اند چنانکه دیوزن جهی (همسر و دختر اهریمن که در هنگام خواب بر مردان ظاهر شده و با به کار انداختن غریزه ی جنسی آنها نیرویشان را تصاحب می کند) همان آناهیتا (عیشتار پارسی) و سپنت آرمیتی (الهه ی زمین) است در حالی که ملعون بودن این یکی و مقدس بودن آن دو با هم وفق نمی دهد و این از آن رو است که در غرب یعنی در بابل نظر یکسانی درباره ی اینانا یا عیشتار وجود نداشت.
به گفته ی سید حسن تقی زاده در کتاب «مانی و دین او»، مانی اگر چه احتمالا اصلیت پارتی داشت ولی به فلسفه های موجود در زادگاه خود یعنی بین النهرین بیشتر علاقه مند بود تا به دیدگاه های ایرانی. به راستی نیز برخی از دیدگاه های او بابل باستان را به یاد می آورد. مثلا او پنج آرخون قلمرو ظلمت را به صورت دیو(مه)، شیر (آتش)، عقاب (باد)، ماهی (آب لجنی) و افعی (ظلمات) و پادشاه ظلمت را مخلوطی از همه ی اینها می داند.[3] چنین ترکیبی به شدت یادآور تصویری است که در نگاره های بابلی از تیامات می یابیم. تیامات غولی مادینه است که مغلوب مردوک (اهورا مزدا) می شود و در بعضی نوشته های مانوی، هرمزد (اهوره مزدا) ابتدائاً از نیروهای ظلمت شکست می خورد و نورش بلعیده می شود و این نور یا روح است که در برخورد با شر یا ماده آفرینش را ممکن می کند. تقی زاده معتقد است شکست ابتدایی هرمز همان امری است که نابودی اهریمن (تیامات) را در آیین ممکن می کند. عجیب این که «شهرستانی» در «ملل و نحل» گفتگوی بدین مضمون را بین زرتشت و اهوره مزدا روایت می کند: «زرتشت: آفرینش جهان و رواج دین را چه حکمتی بود؟ هرمزد: نابودی عفریت جز از راه آفرینش جهان و رواج دین، شدنی نبود. اگر دین رواج نیابد، کارهای جهان پیشرفت نمی کند».[4] به نظر می رسد آنچه در اینجا به زرتشت منسوب شده، بیشتر مانوی است تا زرتشتی.
از اینجا می توان دانست که دیدگاه های غیرزرتشتی درباره ی زرتشت وجود داشته و همینان مورد استفاده ی مانی قرار گرفته اند. پس شاید معلم مانی نه زرتشت پارسی، که زرتشت کلدانی باشد.
اوآنس یا انوخ
پیدایش علوم و معارف را که پارسیان به زرتشت نسبت می دادند، کلدانیان بنابر گزارش بروسوس (قرن چهارم قبل از میلاد)، به «اوآنس» (انسان ماهی پوشی که از دریای اریتره- دریای سرخ و خلیج فارس- به کلده پای گذاشت) و 6 "آپکالو"ی دیگر (که همگی جلوه ای از اویند) نسبت می دادند. گفته می شود اوآنس لفظاً همان انوخ یا اخنوخ پیامبر است که اعراب به او ادریس می گویند و یونایان «هرمس» و مصریان «تحوت» می نامندش. دکتر کلباسی حدس می زند که هوشنگ در نزد ایرانیان نیز همو باشد چون حکمت های مشابهی را به هوشنگ نسبت داده اند.[5] این احتمال را نمی توان دور داشت که نام هوشنگ از نام اخنوخ منشعب شده باشد. نوشته اند که هرمس (ادریس /انوخ) جهان را سیاحت کرد و شهرهای متعدد بنا نهاد و برای هر اقلیمی سنتی مناسب آن مقرر کرد.[6] این شبیه است به آنچه «بار بهلول» (نویسنده قرن دهم میلادی و نویسنده ی لغت نامه ی سریانی- عربی) درباره ی زرتشت گفته است: به نوشته ی وی زرتشت اوستا را به زبان های مختلفی چون سریانی، آرامی، عربی، پارسی، یونانی، سکایی، مروی و ... نگاشته است.[7]
نیز نوشته اند که ادریس ابتدائاً خیاطی از حوالی کوفه ی کنونی بوده است.[8] خیاط بودن او در عین ارتباطش با خدا یادآور افسانه های افریقایی است که در برخی از آنها عنکبوت دستیار خدا است.[9] بسیاری از افریقایی ها معتقد بودند زمانی یک تار عنکبوت جهان ما را به آسمان وصل می کرد و برخی مردمان از آن به عنوان ریسمانی برای رسیدن به قلمرو خدا استفاده می کردند.[10] این تار عنکبوت بعداً جای خود را به درخت کیهانی داد که طبق اساطیر بین النهرینی به دستور عیشتار و توسط گیلگمش قهرمان قطع شد.[11] و در اساطیرهندی و چینی به کوهستان های مرو و کون لون تبدیل شد. با این حال به عقیده ی چینی ها هنوز پای درختی در بین است. درخت هلوی بی مرگی در کوهستان کون لون و در باغ الهه شی وانگ مو می روید. «شولائو» پیر جاویدان به این کوهستان رفت و آمد دارد. او ناشناس در میان مردم می زید و هلوهای بی مرگی را به هر کسی که لایق باشد می دهد. عمر جاویدان شولائو شبیه جاودانگی ادریس است. پرنده ی شولائو درنا است چنانکه پرنده ی عمو نوروز یا خضر که با ادریس قابل مقایسه است حاجی لک لک است. درست مثل هلوی بی مرگی شولائو در کوه ناشناخته ی کون لون ، آب جاودانگی خضر هم بنابر برخی افسانه ها در کوهستان اسرار آمیز رمل عالج نزدیک ارم ذات العماد قرار دارد. خضر و ادریس هردو از نظر ناپدیدند و ناپدید شدن ادریس داستانی هم دارد. یکی دیگر از همتایان اینان، ایلیای نبی است که از نظرها غایب شد مطالبی چون باران آوری، سوار شدن بر ارابه ی آتشین و باز کردن مسیری خشک در آب بین زرتشت وایلیا مشترک است و معجزه ی دیگر ایلیا یعنی ایجاد آتش خودبخودی امری مرسوم بین مغان بود.در «کتاب الموالید» که ترجمه ی عربی از متنی ساسانی است، زرتشت در حر ان شاگردی«ایلیوس» مغ را کرده است عجیب این که به نوشته ی تاورنیه در قرن هفدهم زرتشتیان ایرانی معتقد بودند زرتشت از نظرها ناپدید شده است. [12] [13]پرواز ادریس به سمت آسمان یادآور انسان بالدار است که یونانیان موجودی بدین نام را به نام «اروس» ستایش می کردند. اروس (با در نظر گرفتن امکان تبدیل «ر» و «ن» به هم در بعضی زبان ها) می تواند از همان ریشه ی اوآنس باشد. اتفاقاً تصاویر انسان بالدار و انسان ماهی پوش هر دو در خرابه های پاسارگاد قابل مشاهده اند. «سودآور» در تحقیق زیر:
AstyAges , Cyrus and Zeroaster: solving a historical dilemma
این دو ایزد را برابر با ایزدان اوستایی: اپم نپات و میترا گرفته است.[14] او به طرزی هوشمندانه ارتباط این دو را از طریق نگاره ی گوی بالدار (تمثال اهوره مزدا) نشان می دهد. او از مقایسه ی دایره ی مرکز این نگاره با دایره های به کار رفته در نقش مایه ی لوتوس (نیلوفرآبی) خورشید بالدار (میترا)ای را ترسیم می کند که از آب بر می آید. [مقایسه کنید با «نفرتمو» ی مصری پسر پتاح و سخمت که با نیلوفر آبی مرتبط است و همچون میترا گاهی سر شیر دارد]. میترا خدای خورشید است و اپم نپت ایزد آبها. من از این تحقیق چند نتیجه استنباط می کنم: باستانیان معتقد بودند گرداگرد جهان را دریایی که ایرانیان فراخوکرت خوانده اند فرا گرفته است. خورشید (میترا) هر شب به زیر این دریا می رفت و در آنجا به صورت اپم نپت (انسان- ماهی) درمی آمد. «اپم» جمع کلمه ی آب است و «نپت» قابل مقایسه با «نپتون» رومی که خدای دریا است و گاه به صورت یک انسان – ماهی تصویر می شود. نپت را می توان با «نبط» جد اعراب نبطی نیز مقایسه کرد. چون نبطیان در نزدیکی مراکز پرستش یک انسان- ماهی به نام داگون (دگن) می زیستند. [15] اگر نبت را به صورت نبه در عربی تلفظ کنیم، به «نبو» ی بابلی می رسیم که همچون هرمس یونانی خدای عطارد است و معنائاً همان «نبی» عربی به معنی پیامبر است. نبو خدای دانش و حکمت،و پرنده ی دانش یعنی جغد پرنده ای است که شب ها پرواز می کند چنان که عطارد شب ها دیده می شود. امید عطایی در کتاب پیامبر «آریایی» زرتشت را به معنی «ستاره ی زرین» می گیرد و او را با نبو (عطارد) برابر می گیرد.[16] البته برخی نویسندگان یونانی زرتشت را به معنی نیایشگر ستاره دانسته اند و به نظر من هر دو معنی درست است. چون نبو سمبل انسان دانا است که در غیاب نور فراوان (خورشید) یعنی دنیای روحانی، در شب (دنیای مادی) سعی می کند معنای نور باقیمانده یعنی ارواح را کشف کند و این نور در ستارگان نماد سازی شده و به عنوان روح در وجود خود انسان هم هست. از این رو زرتشت یا انسان آگاه هم مدقق در ستاره است و هم خود ستاره و شب یا

گوی بالدار بین النهرین
تصاویر انسان بالدار و انسان-ماهی در پاسارگاد
اهریمن دنیای مادی[17]. یادآوری می شود تیامات (اهریمن) در اساطیر بابل ایزد آب های شور و بنابراین سمبل دریا است و دریا بلعنده ی خورشید است. تیامات هیولایی مادینه است و ماهی هم سمبل مادینگی (به دلیل شباهت به زهدان زن) از این رو به نظر من نظریه ای مشهور که نام یونس (پیامبر بلعیده شده توسط ماهی) را با نام اوآنس مقایسه می کند درست است. اوآنس انسانی است که بر مادیات غلبه کرده و ماهی را سرکوب کرده است. پوست ماهی که بر تن او است غنیمت این پیروزی است. زرتشت در واقع مقیاسی انسانی از اهوره مزدا است. او بنابر گزیده های زادسپرم 6 فرزند دارد: 3 پسر و 3 دختر؛ درست مثل اهوره مزدا که 6 امشاپسند دارد: 3 مادینه و 3 نرینه[18]. بابلیان نبو را پسر مردوک (اهوره مزدا) می خواندند چون روح انسان از روح جهانی منشعب و اسیر جسم می شود. در متنی عربی منسوب به هرمس به نام «ینبوع الحیات» که توسط بابا افضل کاشانی در قرن ششم و هفتم هجری به فارسی ترجمه شده، روح، پدر وتن، زن انسان معرفی و گفته می شود که پدر شخص، او را بزند بهتر از این است که زنش او را بزند.[19]
زرتشت و دنیای مردگان
بدین ترتیب نام زرتشت معرف یک سنت گنوسی است. اما افسانه ی اولیه که پشت آن بوده، چندان گنوسی نیست. ظاهراً در افسانه ی اولیه این زرتشت نبود که از جهان روح به جهان ماده آمد و اسیر شد بلکه داستان برعکس بود. «زند بهمن یسن» می گوید اهوره مزدا آب مقدسی بر دستان زرتشت ریخت که در نتیجه ی آن 7 روز به خواب رفت و در این مدت جهان مردگان را دید.[20] کلمنت اسکندرانی، از زرتشت پسر ارمینوس اهل پامفلیا صحبت می کند که در جنگ کشته شد ولی پس از مدتی دوباره زنده شد و از تجربه ی خود در کتاب «درباره طبیعت» سخن گفت. این زرتشت بیشک همان «ار» پسر آرمینوس اهل پامفیلیا است که افلاطون پیشتر گزارش او را داده است.[21]
سفر زرتشت به دنیای مردگان را باید الگوی اولیه ی «ارداویرافنامه» خواند که متن پهلوی از سفر «ارداویراز» به بهشت و دوزخ پس از مصرف بنگ است. بویس اشاره می کند که در فروردین یشت به روان «ویراز» درود فرستاده شده و در آن جا او « اشون» خوانده شده که معادل «اردا» در پهلوی است. بویس حدس می زند که در دوره ی هخامنشی روایاتی درباره ی سفر ویراز به جهان دیگر وجود داشته که با روایت ساسانی متفاوت بوده و الگوی کتاب انوخ یهودیان شده باشند.[22]
اما درست این است که هر دو روایت پارسی و عبری و نیز روایت زرتشت پامفیلیایی را منبعث از منبعی بابلی بدانیم. چرا که نام «ویراز» تلفظ دیگری از اروس یا اوآنس است. به عبارت دیگر، ویراز همان زرتشت است.
مرگ زرتشت در جنگ و زنده شدن دوباره ی او در روایت پامفیلایی براساس شکست زرتشت از اهریمن و قابل مقایسه با بلعیده شدن یونس توسط ماهی در روایت گنوسی است. برای درک این مسئله باید پیوند زرتشت با طهمورث را روشن کنیم. کاری که امیدعطایی در کتاب «پیامبر آریایی» انجام داده است. او که پیرو نظریه ی «زرتشت ها» است دست کم سه زرتشت را تشخیص می دهد:
1-زرتشت اول که به روایت برخی از یونانیان و رومیان چندین هزار سال پیش می زیسته است.
2-«ابراهیم» خلیل که در نوشته های اسلامی بارها با زرتشت مقایسه شده است. روایت آزمایش ابراهیم با آتش توسط نمرود همتای روایت آزمایش زرتشت با سرب مذاب توسط ویشتاسب در نزد زردتشتیان است.[23]
3-زرتشتی که در ابتدای دوره ی هخامنشیان می زیسته است. عطایی با اتکا به روایت شاهنامه در خصوص به تخت نشستن بهرام گور و سخنرانی او درباره پیرو تهمورث بودن و آیین زرتشت زنده کردن بخصوص این بیت:
«نهم پور زرتشت پیشین بد اوی براهیم پیغمبر راستگوی»
اولین زرتشت را شناسایی می کند. نهمین جد ابراهیم، ارپکشاد (ارفخشذ) است. نام او از «ارپه خشائته» به معنی «ارپه شاه» می آید. از طرفی نام اوستایی تهمورث نیز «تخمه اروپه» یعنی «ارپه ی نیرومند» (تخمه: نیرومند) است. در واقع ارپکشاد نیای افسانه ای کلدانیان همان تهمورث است.[24]
در زمان تهمورث، انسانها از ولایت مرکزی (خونیرس: بابل) به اطراف و اکناف جهان پخش شدند. خود او توسط اهریمن بلعیده شد اما برادرش جمشید جسد او را از شکم اهریمن بیرون کشید.[25] این داستان شبیه یک افسانه ی آنگولایی است که در آن، قهرمان در جهان زیرین توسط ماهی ای بلعیده می شود (مقایسه کنید با یونس) و سپس با همت برادر دوقلویش زنده از شکم ماهی بیرون می آید.[26] بنابراین تهمورث هم درست مثل زرتشت می میرد و زنده می شود منتها زنده شدن دوباره ی او به صورت جمشید است. اتفاقاً ابراهیم هم به نوعی می میرد و زنده می شود. چون از بابت کودک کشی نمرود، به غاری پناه می برد و بعداً از آن غار راهی بابل می شود تا مردم را آگاه کند. غار مثل جهان زیرین است. نیز، ابراهیم به مانند ارپکشاد، جد اعراب است. از پسر ابراهیم یعنی اسماعیل، 12 قبیله ی عرب پدید می آیند همان طور که ارپکشاد پدر یقطانیان (اعراب قحطانی) است. پس می توان گفت ارپکشاد و ابراهیم دو نام برای یک نفرند که بعداً در نسب شناسی ها به فاصله ی 9 نسل از هم قرار گرفته اند. ظاهراً ارپکشاد (زرتشت) در ابتدای تاریخ اقوام مختلف قرار گرفته است. از جمله تاریخ پارسیان که آغاز آن از کورش در قرن ششم قبل از میلاد است و همین در دوران فراموش شدن تاریخ هخامنشیان، سبب شده که زمان زرتشت را در قرن ششم قبل از میلاد بدانند که افسانه ی زرتشت هخامنشی هم از آن پدید می آید. در حالی که نام آرمینوس پدر زرتشت نشان از آغاز تاریخ آرامیان دارد. ارپه مسلماً با «هارپ» عیلامی و «حرب» عربی به معنی کشتن در ارتباط است اما ارتباط لغوی آن با «اورفه» قهرمان یونانی جالب تر است. اورفه از جمله قهرمانانی است که به جهان زیرین سفر کرده و سالم از آن بازگشته اند.
شاهدی از همسان بودن زرتشت و اورفه وجود دارد. در «مبوگ» سوریه اعتقاد بر این بود که زرتشت و اورفه با همکاری هم ارواح پلیدی را که در چاه آب دژ «مبوگ» جای گزیده بودند، با افسون زندانی می کنند.[27] شاید در دو روایت، افسونگری واحد نام های متفاوت زرتشت و اورفه را داشته که در روایتی مرکب، از دو افسونگر سخن به میان آمده است.
در افسانه های پیگمه های افریقا، یکی از نخستین انسانها «افه» نام دارد که به آسمان صعود می کند و پس از سالها وقتی به زمین بازگشت فرزندانش او را نمی شناختند.[28] مردمان «یوروبا» نیز به پیغمبری حکیم به نام «ایفا» اعتقاد داشتند که ملت ها را آموزش داده است.[29] آیا نمی توان گفت که کلمه ای مشابه در خارج از افریقا به صورت ارفه درآمده باشد؟ آیا نمی توان «اف» را همان «اب» عربی خواند و به معنی پدر دانست؟[30] آیا ممکن نیست فعل «عرف» به معنی شناختن، از تلفظی دیگر یعنی ارف منشأ گرفته باشد؟ پس آیا سنت «عرفانی» به معنی تکرار تجربه ی جدی افریقایی نیست؟
اگر پاسخ به این سوالها مثبت باشد، در این صورت می توان گفت که به مرور و با وحشتناک جلوه یافتن دنیای مردگان، و جدا شدن آن از آسمان و نزول به زیرزمین، مرگ موقتی پدر دیرین، به بلعیده شدن او توسط اهریمن توصیف شده و همین گفتار، بازتابی در تعالیم گنوسی یافته و به زندانی شدن روح در جسم تعبیر یافته باشد.
ملکه ی مارها
در هزار و یک شب داستانی وجود دارد که احتمالا باید آن را چیزی بیش از یک افسانه ی صرف ارزیابی کرد: دانیال حکیم که آرزوی داشتن فرزند در دل دارد، کشتیش در دریا غرق می شود و اگر چه خود نجات می یابد، اما گنجینه ی نفیس کتاب هایش در این ماجرا نابود می شود و فقط پنج ورق از آنها باقی می مانند. دانیال به زودی و در حالی که همسرش حامله است می میرد. پسر دانیال به نام «حاسب کرم الدین» با رسیدن به جوانسالی به همراه عده ای از مردان در بیشه ای به تیشه زنی مشغول می شوند و اتفاقا چاهی از عسل می یابد و دیگر همراهان را بدان می خواند. مردان عسل چاه را تخلیه می کنند تا در بازار بفروشند ولی از ترس اینکه حاسب کرم الدین به ادعای یافتن چاه کل سرمایه را از آن خود بداند، او را در همان چاه زندانی می کنند تا بمیرد و در بازگشت به شهر مدعی می شوند که حاسب را گرگ دریده است. اما حاسب با دنبال کردن روزنه ای در چاه به قلمرو اسرارآمیز مارها پای می گذارد و مورد پذیرایی ملکه ی مارها قرار می گیرد. او در آنجا میوه های بخصوصی را می خورد. مدتی بعد مارها او را به بیرون از آنجا راهنمایی می کنند اما ملکه ی مارها از حاسب قول می گیرد که او هرگز پس از آن به حمام پای نگذارد. حاسب پس از بازگشت به شهر مورد استقبال مادر و همسرش قرار می گیرد. کسانی که او را زندانی کرده بودند و در این مدت با فروش عسل ها ثروتی اندوخته بودند هر یک با دادن بخشی از ثروت خود به حاسب از او دلجویی کردند و حاسب آنها را بخشید. یک روز حاسب در اثر اصرار شدید دوستش در گرمابه حمام می کند و در نتیجه ی این کار شکمش سیاه می شود. مامورین پادشاه وقت به نام «گرزوان» که در همه حمام ها کشیک هستند حاسب را دستگیر می کنند چون پادشاه بیمار است و حکما مردی با این نشانی را ناجی او دانسته اند. حاسب زیر شکنجه مجبور می شود محل زندگی ملکه مارها را افشا کند. ملکه ی مارها برای تهیه ی داروی پادشاه کشته می شود اما پیش از مرگ به حاسب می آموزد که چگونه با خوردن جوشانده ی روغن بدن ملکه ی مارها به جمیع علوم آگاه می شود. با درمان شدن پادشاه، حاسب به مقام وزارت پادشاه می رسد. او سپس برای اولین بار، اندوخته ی دانش پدرش را از مادر طلب می کند و متوجه می شود که فقط پنج ورق از آنها باقی است.[31]
در این داستان، سفر حاسب کرم الدین به قلمرو مارها هم ارز سفر اورفه به جهان زیرین است. ملکه ی مارها هم ارز شی وانگ مو و میوه های سرزمینش هم ارز میوه ی ممنوعه یا هلوی بی مرگی است. او که عصاره اش به دانایی حاسب می انجامد، در واقع همان حوخمه (حکمت) یا سوفیا است که حکما همواره به دنبالش بوده اند. او همان «اگریا» معشوق روحانی «نوما» پیامبر افسانه ای رومی ها است که برخی همچون الکساندر هیسلوپ نام او را تلفظ دیگری از «نبو» خوانده اند. عجیب این که به نوشته ی «فلورین»: نوما با «آناییس» دختر «زرتشت مغ» وصلت کرده است. عطایی، «آناییس» (آناهیتای)نامبرده را همان اگریا می داند.[32] تعجبی ندارد که اگریا (آناهیتا) هم دختر زرتشت باشد و هم همسر او. چون اگریا (حوخمه)در درون انسان و به مثابه ی دختر او است و انسان باید بدان دست یابد. این با پالایش جسم که آن هم مادینه است و تیامات نام دارد به دست می آید. در افسانه های یونانی آمده که زئوس (اهوره مزدا) همسر خود متیس را بلعید و پس از این اتفاق، آتنا (الهه ی عقل) از سر زئوس بیرون آمد. در اینجا متیس همان تیامات و آتنا همان حکمت است و این دو را می توان به ترتیب با دیو زن جهی و الهه آناهیتا نزد زرتشتیان مقایسه کرد. اتفاقا کلنز در مقاله ی «اهوره مزدا آفریدگار نیست» لقب اهوره مزدا یعنی «داتار» را از فعل «دآ» و آن را به معنی «نظم دادن» و «برقرار کردن» دانسته و گفته است که اهوره مزدا خالق از هیچ نیست[33]. این یعنی همین که روح به جهان مادیات پای می گذارد و با دادن نظمی دلگشا بدان؛ حاکم آن یعنی اهریمن را شکست می دهد.
نکته ی جالب این است که در داستان حاسب کرم الدین پدر او دانیال نام دارد و ما از وجود شخصیتی اسطوره ای به نام «دان- ال» در کنعان خبر داریم. این همان دانیال نبی پیشگوی بزرگ است که بنی اسرائیل طبق معمول او را از خود کرده وکتابی بدو منسوب کرده اند که ظاهرا در دوران رومیان نوشته شده است. دانیال اصلی که ما داستان او را نمی دانیم نمادی از اجداد اساطیری دوران های دور است که اعصار نیکویی محسوب می شد و حکمت های آنها به مرور و با مادیگرا شدن مردم فراموش شد. این به شسته شدن کتاب های دانیال پدر حاسب با دریا (عنصر تیامات یا مادیات) تشبیه شده است. معدود ورق های باقیمانده که احتمالا توسط حاسب تقدس می یابند نماد علمی اساطیریند.حاسب، زرتشت- فرزند شب- است که آثار بازمانده از خورشید را ارزیابی می کند. جالب این که در روایت های محلی ایرانی از داستان حاسب که در کردی به افسانه ی «شاماران» معروف است، حاسب، جاماسب یا تاماسب (طهماسب) نام دارد و پس از خوردن تن ملکه ی مارها به لقمان حکیم تبدیل می شود.
از کندوکاو ما تا به اینجا معلوم شد که زرتشت در درجه ی اول، نمادی از اجداد دور ما در برخورد با آنچه علم پزشکی امروز «تجربه ی نزدیک به مرگ» می نامد بوده است. تجربه ی نزدیک به مرگ هنوز هم در سراسر جهان رخ می دهد و در آن انسانهای بیمار یا صدمه دیده در لحظه ی کما، دالان های نور، موجودات نورانی و یا بالعکس دیوها و تاریکی و تجربیات مورمورکننده مشاهده می کنند و در بازگشت به حیات، تجربه ی خود را با دیگران در میان می گذارند. علم پاسخی برای چگونگی این رخداد ندارد اما اکثر کسانی که با آن رو در رو شده اند، پس از تجربه ی نزدیک به مرگ، به انسانهایی مومن و نیکوکار تبدیل شده اند.[34]
برخی از اجداد ما پس از بروز این تجارب، به سوی تلاش برای درک دنیاهای دیگر تهییج شده و دنیای فعلی را برای شناخت مزه ی آن دنیا چشیده اند و «زرتشت گنوسی» ثمره ی این تلاش ها است.
[1] آیین زرتشت: مری بویس: ترجمه ی ابوالحسن تهامی: نشرنگاه، 1388، ص 44-43
[2] ایران باستان: م. موله- ترجمه ی ژاله آموزگار، نشر توس: 1377، ص 1-110
[3] «مانی و دین او» سید حسن تقی زاده: انجمن ایران شناسی، 1335، ص 38
[4] «پیامبر آریایی»: امید عطایی، نشر عطایی، (1386)، ص 67
[5] «هرمس و سنت هرمسی»: حسین کلباسی اشتری، نشر علم، 1386 ، ص 37-34(در شاهنامه هوشنگ بنیانگذار آتش پرستی معرفی شده است)
[6] همان، ص 191
[7] پیامبر آریایی: ص 35
[8] هرمس و سنت هرمسی، ص 178
[9] «اساطیر افریقا»: جئوفری پاریندر، ترجمه باجلان فرخی، نشر اساطیر، 1390، ص 221
[10] همان، ص 4-53
[11] کارل گوستاو یونگ از قول «کاتااوپایشاد» برهما (خدای هندی که بسیاری او را با حضرت ابراهیم مقایسه کرده اند) را درخت انجیری که ریشه اش در بالا و شاخه های در پایین است خوانده و دقیقا همان تمثیل را نزد «جان رویسبروک» یافته و افزوده است: « به دشواری می توان باور کرد که این عارف فلاماندی که در 1273 میلادی تولد یافت، این تصور «تمثیل) را از متون هندی گرفته باشد»: «روان شناسی شرق» ک. گ یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی، نشر جامی، 1383، ص 217
[12] آیین زرتشت: مری بویس: ص 327، در اوایل همین کتاب، داستان کشته شدن زرتشت را ناموثق خوانده است.
[13] (پیامبر آریایی: ص 523)
[14] مری بویس این دو ایزاد را با جفت میترا، وارونا در هند مقایسه کرده است
[15] البته مارتین برنال،نبطیان را از ریشه Nbt سامی (به معنی جوشش به بیرون آب) می خواند ولی در ارتباط آن با نپتون مصمم است:
“black Athena” :martin bernal: v3:181
[16] پیامبر آریایی: ص 143
[17] در تخت جمشید تصویر مشهور شیر در حال کشتن گاو نمادی از پیروزی روز بر شب دانسته می شود چون گاو به دلیل شاخ هایش نمادماه و شیر به خاطر یالش نماد خورشید است پس گاو نمادی از زرتشت (مرد شب) نیز هست و تقدس گاو و قربانی او در اوستا نیز از این جا است. بیهوده نیست که پشت سر انسان- ماهی پاسارگاد یک گاو انسان ایستاده، سودآور او را هم اپم نپت می نامند.
[18] پیامبر آریایی، ص 157
[19] هرمس و سنت هرمسی، ص 221
[20] پیامبر آریایی: ص 525
[21] همان، ص 518
عطایی در اینجا متذکر می شود نام پدرزرتشت یعنی آرمینوس منشا اعتقاد به شاگردی زرتشت نزد ارمیای نبی در آثار اسلامی است. وی در جای دیگری ظهور «زردشت اروند» به روزگار دارا به گفته مرتضی بن داعی در «تبصره العوام» (همان، ص 49) را مثال آورده و اروند را تلفظی دیگر از آرمینوس دانسته است.
[22] آیین زرتشت، ص 212
[23] جالب اینکه بنابر نوشته های زرتشتی، مادر زرتشت از خانواده ی شخصی به نام «پراهیم» است همچنین نام پدر زرتشت- پوروشسب- یادآور «پوروشه» یا برهما خدای هندی است که با ابراهیم مقایسه شده است.
[24] جالب این که براساس روایات پهلوی، زرتشت نهمین نسل پس از جدش سپیتمه بود (آیین زرتشت مری بویس: ص 91) سپیتمه جد بزرگ خاندانی مشهور از مغان (احتمالا در «ری») بود که ظاهرا برای مدتی قدرتی عظیم در ایران دانشتند.
[25] تاریخ اساطیری ایران: ژاله آموزگار، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه ها، 1380، ص 52
[26] داستان های افریقایی: جلد اول، کئلین آرنولت، ترجمه ی کامیار نیک پور، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1332، ص 143-119
[27] پیامبر آریایی، ص 523
[28] اساطیر افریقا، ص 71
[29] همان، ص 142
[30] در افریقا گاها افه می تواند مفهوم مادر هم پیدا کند. احتمالا «ام» (مادر) و «عم» (عمو) در عربی هم با آن در ارتباطند
[31] داستان هایی از هزار و یک شب: اسماعیل شاهرودی، نشر پیمان، 1386، ص 126-104
[32] پیامبر آریایی، ص 506
[33] آیین زرتشت، مری بویس، ص 147
[34] برای اطلاعات بیشتر: رک «وقتی می میریم چه می شود؟» دکتر سام پرنیا- ترجمه ی شهرزاد فتوحی: نشر جیحون، 1387
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی