به عنوان یک شرقی متولد دهه ی 1980میلادی، کودکی خود را با فلسفه هایی کمی پیچیده گذراندم که دلیل اصلیش دور بودن از فضای فکری غرب (به سبب حساسیتهای سیاسی وقت) بود. "قصه های آشنا" نمونه ای از این نوستالژی های پیچیده بود.در قسمت "کی از همه پرزورتره؟" از این انیمیشن ایرانی (محصول 1367) پرنده ای کوچک را میبینیم که در اولین زمستان زندگیش، با یخ سخت برخورد میکند و فکر میکند آن قویترین موجود دنیا است.اما طی گفتگوی متعاقب آن، یخ، خورشید را (که یخ را آب میکند) قوی تر از خود میداند.پرنده به سراغ خورشید میرود اما خورشید (با صدای پرویز نارنجیها) میگوید که در مقابل ابر که جلو نور او را سد میکند ناتوان است و ابر قوی تر از او است.پرنده به سراغ ابر میرود اما ابر، حرکت خود را به باد ، و قویتر بودن را به همو نسبت میدهد.پرنده با باد صحبت میکند اما باد، خود را در مقابل استقامت کوه، ضعیف توصیف مینماید.به همین ترتیب، کوه پیش پرنده از ناتوانیش در مقابل علفی که تنش را خراش میدهد میگوید؛علف، بز را قویتر میداند و بز،گرگ را؛گرگ (با صدای جواد پزشکیان)، سگ گله را مزاحم قدرتمندتر خود مینامد، درحالیکه سگ گله میگوید چوپان است که او را به کار خطرناک جنگ با گرگ وامیدارد. متاسفانه دیالوگ پرنده با چوپان را (با توجه به این که آخرین دیده شدن این کار توسط من، در اوایل پاییز 1373 در هشت سالگیم روی داد)متوجه نشدم، فقط فهمیدم که آن دو با هم دوست شدند.بعدش پرنده در آسمان، گله ای گرگ را در حال یورش به چوپان و و گله اش می یابد.با قدرت پرواز خود، چوپانان دیگر را برای نجات چوپان خبر میکند و طی نبردی هیجان انگیز، تمام گرگها کشته میشوند.بنابراین، پرنده ای کوچک و ضعیف، توانایی ای در خود، کشف میکند که بسیاری موجودات قدرتمندتر ندارند و معلوم میشود قدرت، نسبی است.
این داستان قدیمی، نشان میدهد که اجداد ما هم مثل وضع امروزمان به هم حسادت میکردند(1)؛ و باید بهشان گوشزد میشد که هریک،توانایی هایی مخصوص دارند و اگر خودشان از مسائلی در رنجند، طرف حسادتشان نیز اگرچه بروز نمیدهد،ولی در موقعیتی شبیه آنها است چرا که به قول مولانا در دفتر پنجم مثنوی،وجود انسانها همچون گورهای کافران است:
همچو گور کافران،بیرون حلل
اندرو قهر خدا عزوجل
در این بیت،از یک پندار عامیانه، فلسفه ای عمیق بیرون کشیده شده است:منظور از گورهای کافران، مقابر فرمانروایان ستمگر و بدکار است که جلال و شکوهی عظیم داشتند ولی در درون قبر،در حال عذاب دیدن توسط خداوند بودند.آدمها نیز در بیرون، خوشبخت به نظر میرسند ولی از درون،افسرده اند.از قدیم، ثروتمند به فقیر حسادت میکرد و فقیر به ثروتمند، و این حسد تبدیل به دشمنی میشد.اما بارها پیش می آمد که بر سر هدف خیر، دشمنی به دوستی بدل میگردید.این مطلب، در فیلم "مایا" (1966) برجسته شده است: دو پسر نوجوان –یکی امریکایی و دیگری هندی- بر سر تفاوتهای فرهنگی و طبقاتی، با هم درگیرند اما در محافظت از یک فیل ماده و فرزندش با هم متحد میشوند.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
امروزه رضایت از زندگی،در اکثر کشورها، به مراتب، کمتر از گذشته است.مثلا همین ایران خودمان را در نظر بگیرید: در سال 1358، یک سال پس از انقلاب، متوسط عمر یک ایرانی،54سال بود؛ الان 75 سال است؛ظاهرا مردم باید بیشتر احساس خوشبختی کنند؛اما در عمل میبینیم که شیر فضه، چنان اسطوره ی مردمی شده که در سالهای اخیر، حداقل دو بار در تعزیه ها، به جای آدمی که لباس شیر عروسکی پوشیده باشد، از شیر واقعی استفاده کرده اند که از مورد دوم (روستای خوانسار اصفهان) عکسهایی هم موجود است.روایت بر این است که این شیر،"سفینه" غلام رسول خدا را از بیابانی نجات داده بود و بعدها در حماسه ی کربلا، بانو فضه وجود او را در صحنه ی جنگ دریافت و با او صحبت کرد.در لحظه ای که لشکر عمرسعد میخواستند از روی جسد امام بتازند، شیر به دفاع از جسد آمد و عمرسعد که این را واقعه ای جادویی دریافته بود،افرادش را از حمله به جسد امام منصرف کرد.با این که این قصه از قول علامه کلینی بیان شده،ولی روحانیون برای هرچه سادیست تر و وحشی تر به نظر رسیدن لشکر یزیدی (که معمولا مخالفان روحانیون شیعه به آنها تشبیه میشوند) هم که شده، صحت این داستان را به رسمیت نمیشناسند.اما تعزیه به عنوان یک هنر مردمی که کمتر به سیاست آلوده شده، تمام دیررسیده ها (از توابین گرفته تا زعفرجنی، و حتی قهرمان ایرانی "فیلم روز واقعه") را در این شیر خلاصه کرده است.
مگر قمه زنی همین دیررسیدن را نشان نمیدهد؟ما ایرانیها تصور میکردیم که چون دیر برای کمک به امام رسیدیم، خنجرهایی را که میخواستیم بر پیکر دشمن بزنیم، از شدت غصه بر سر خود فرود آوردیم و از آن موقع هرسال این کار را تکرار میکنیم.چندسال پیش، در حلقه ی صالحین،یکی از برادران بسیجی تعریف میکرد با چشم خود دیده که چطور قمه زنها که برای حس نکردن درد، شراب نوشیده بودند،در اثر مستی و ندانم کاری، در خیابان مزاحم مردم شدند به طوری که پلیس مجبور شد جمعشان کند.مسئول حلقه، نظر من را دراینباره جویا شد.گفتم وقتی مراجع میگویند شما در این روز میتوانید به جای قمه زدن،در بیمارستان خون بدهید، چرا ما این کار را نمیکنیم درحالیکه این کار خداپسندانه بسیار باارزشتر است؛ مسئول حلقه نظر من را پسندید.البته من در آن زمان دقیقا نمیتوانستم نیاز روانی انسانها به قمه زنی را درک کنم.ولی وقتی فکرش را میکنم که قمه زنی تقلیدی از زخم زنیهای اروپاییان به خود در مراسم تصلیب مسیح است، و این که در کشورهای مصیبتزده ی عربی، شیعیان رسم قمه زنی را حتی از خود ایرانیها جدی تر گرفته اند،میفهمم با یک مشکل جهانی مواجهیم.اگر میخواهید بفهمید مشکل چیست،همین مسئله ی شراب خوردن برای قمه زنی را مورد توجه قرار دهید چون در نص صریح قرآن،شراب حرام است.موضوع همین است: متون, مقدس,، دیگر، از نظر اصالت، اهمیتی ندارند.و این، همان متون مقدسند که امر به نیت خیر و عملی کردن آن میکردند.جالب این که در اروپا نیز از همان زمان که لوتر گفت "هر کس، کشیش خویش است"، امر خیر نایاب شد.پس اتحاد انسانها نیز به مرور رنگ باخت و دشمنی افزایش یافت.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
نکته ی تناقض آمیز این که اگرچه تمام این بندوبساطها از سمت غرب آمد،ولی در اول ماجرا،ظاهرا یک فیلسوف مسلمان قرار دارد: محمد ابن احمد ابن رشد که غربیها در لاتین، او را averroes میخواندند.این دانشمند،معرف ارسطو به اروپا دانسته شده است.در قرن 13میلادی،آثار ابن رشد به لاتین ترجمه شد.مهمترین کسی که پشت معرفی ابن رشد بوده، "آلبرت کبیر" (آلبرتوس مگنوس) کشیش آلمانی بوده است.البته وی موضع دقیقی درباره ی ابن رشد که بسیاری از قضایایش (ازجمله این که آتشی که با آن در دوزخ، گنهکاران را مجازات میکنند،نه آتش مادی، که تمثیل به آتش است) مورد تکفیر کلیسا قرار داشتند، نگرفت، ولی شاگرد آلبرت کبیر به نام "توماس اکوئیناس" تقریبا فلسفه ی کنونی غرب را از درون عقاید ابن رشد، استخراج کرد.به گفته ی "محمد جعفری" عقاید منتسب به ابن رشد بر این اساس است که آدمها در پذیرش قوانین الهی سه دسته اند:دسته ی اول، عاشق معجزه و جادو و داستانهای غریبند و اینها به متون مقدس جلب میشوند [درواقع،جادوباوری برای مشهور شدن هری پاتر هم کافی است،چه رسد به پیامبران؟]؛دسته ی دوم فقط حرف زور را میفهمند و باید آنها را با خشونت به راه آورد؛دسته ی سوم اما قلیلند و خدا و قوانینش را از راه عقل کشف میکنند،اما این دسته نباید نتیجه, ی تحقیقات گروه اول قرار دهند چون در این صورت آنها از صراط المستقیم منحرف میشوند.[این سه دسته،احتمالا ترجمانی از سه دسته ی انسانها در قرآن،سوره ی واقعه، یعنی "اصحاب الیمین" (اهل راستی)،"اصحاب الشمال"(اهل شقاوت) و "سابقون السابقون" (انسانهای برگزیده) هستند.]ارسطوی ابن رشد، البته کلیسا را که با عقاید افلاطونی-اگوستینی اداره میشد زیاد خوش نمی آمد و از این رو، البرت کبیر و اکوئیناس، رسالاتی بر ضد او داشتند و سعی میکردند ابن رشد را با عقاید نیمه افلاطونی-نیمه ارسطویی ابن سینا Avicea تعدیل کنند.که این، البته فقط یک شگرد برای نگه داشتن ابن رشد تا روز مبادا بود.جعفری اضافه میکند که ابن سینای مورد استناد اروپاییان آن دوران،البته تا حدودی نیز رنگ و بوی غزالی را داشت درحالیکه ما امروز،غزالی را دشمن سرسخت ابن سینا میشناسیم.(2)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
درباره ی میزان صحت این داستانها البته باید بگویم که چنانکه سایت yrotsih در مطلبی با عنوان «چگونه میتوان لحظه ی تولد موضوعات مختلف را در متون تاریخی متوجه شد؟» با اتکا به پروفسور "یوگن گابوویچ" عنوان میکند،قدیمیترین کاربرد کلمه ی اسلام در نسخ موجود از متون تاریخی، مربوط به اواخر قرن 16 است اما کلمات عربی لاتینیزه شده همچون "المجسطی" از قرون 14 یا 15 هم یافت میشوند.پس احتمالا موضوع اقتباس غربیان از متون عربی (که امروز وجود ندارند) در سپیده دم تاریخ مغربزمین حقیقت دارد چون بخش اعظم نسخ متون اروپایی مربوط به قرن15 و پس از آن است.اگرچه این خودبخود چیز زیادی درباره ی آلبرت کبیرو همعصرانش در قرن 13 را اثبات نمیکند اما به طرز تناقض آمیزی، البرت کبیر پیرو ارسطو، یک کیمیاگر هم شناخته میشود.حتی سایت های رز-صلیبی چون Rosicrucian.org و Rosicrucian-order.com وی را دارای عقاید نزدیک به رز-صلیبی شناسایی میکنند.شاید ارسطوگرایی درست به مانند پیرو مشهور آلبرتوس یعنی "فرانسیس بیکن" فیلسوف کیمیاگر انگلیسی،برای خود البرت و اکوئیناس نیز بیشتر یک ابزار بوده است؛ ابزاری برای آماده کردن اروپا برای تغییرات بعدی.شکافتن موضوع از طریق توماس اکوئیناس، موضوع را در آن حدی که به بحث ما مربوط میشود روشن تر میکند.یوستین گردر این کار را در رمان خود به نام "دنیای سوفی" انجام داده است.در آنجا،راوی داستان فلسفه به نام آلبرتو،برای شاگردش هیلده، از قول توماس اکوئیناس، طبیعت را به کتاب خدا تشبیه و آن را با رمانی مثل "موشها و آدمها" ی جان اشتاین بک مقایسه میکند. شما با دیدن این رمان، میفهمید آن نویسنده ای دارد.همچنین با خواندن آن، تا حدودی به ایدئولوژی او پی میبرید.ولی این که کتاب را در چه سالی و در چه سنی و تحت چه شرایطی نوشته در رمان نیست و شما باید به زندگینامه ی مولف رجوع کنید.درباره ی خدا،طبیعت،رمان او، و کتاب مقدس،زندگینامه ی او است.(3) توماس اکوئیناس با این کار،زمینه ی شک کردن در زندگینامه را فراهم میکند و اینجاست که فلسفه ی غرب متولد میشود.شاید به همین خاطر است که کمی جلوتر وقتی هیلده از آلبرتو میپرسد "آیا در قرون وسطی البرتویی ن بود؟,"، البرتو از البرت کبیر استاد اکوئیناس یاد میکند(4).اتفاقا البرتوی داستان گردر هم مثل البرت کبیر، موضع خود را دقیقا مشخص نمیکند:هردوشان شبیه سقراط در گفتگوهای افلاطونند.چه بسا روزی –که فکر میکنم زیاد هم دور نباشد- ادعا شود که از اول،ابن رشد در اشتباه، و حق با ابن سینا بوده، و افلاطون و ارسطو چندان با هم اختلاف نداشته اند.چرا که همین حالا هم ایده های موجود از اکوئیناس، جایی بین ابن رشد و مولانا در نوسان است (شاید اتفاقی نیست که هم ابن رشد و هم مولانا، "محمد" نام داشته اند).توجه داشته باشید که تاریخ رسمی، ریشه ی حقیقت دوگانه ی ابن رشد را در داستان فلسفی "حی ابن یقظان" از استاد ابن رشد یعنی ابن طفیل خوانده است.و ایمان آوردن حی ابن یقظان (رابینسون کروزو ی عربی) تنها در جزیره، به شیوه ی افلاطونی بوده است(رجوع کنید به صفحه ی ابن طفیل در ویکی پدیای فارسی).شاید به خاطر همین مسائل بتوان فهمید که چرا آنطور که برخی چون vojtech hladky تبیین کرده اند حتی افلاطونگرایی چون "پلتون" هم در اندیشه مشابهتهایی با توماس اکوئیناس دارد.(*)
.jpg)
.jpg)
شاید عجیب به نظر برسد ولی همانطور که البرت و اکوئیناس هردو کشیش ولی متمایل به ارسطو بودند، بقا و گسترش کفر و الحاد نیز ارتباط مستقیم با نصوص یهودی-مسیحی داشته است.چون درواقع،ادیان ابراهیمی به شدت بر شنیدن و خواندن، و کشف خدا صرفا از این طریق،تاکید دارند.در عهدعتیق، (تورات) به طور مرتب اصطلاح "این است کلام یهوه" می آید.این یکی از همه گویاتر است:«این شیر است که میغرد؛کیست که نترسد؟این یهوه است که فرمان میراند؛کیست که اطاعت نکند؟» در انجیل، خدا "کلمه" نامیده شده و در قرآن،خدا مرتبا به رسول میگوید: «قل...» یعنی «[از قول من]بگو...».حالا اگر مسئله فقط شنیدن و خواندن باشد و در این حین،آموزش از انحصار روحانیون درآید و «زندگینامه» های رقیب خوش آب و رنگتری برای متون مقدس پیدا شد، نتیجه چه خواهد, شد؟
داستان ملحد شدن و ایمان آوردن بزرگترین بیخدای جهان یعنی "آنتونی فلو" گواه مطلب است.فلو که در خانواده ی مذهبی متعصبی به دنیا آمده بود،در 15سالگی با کشف گستردگی مسئله ی "شر" در اروپا، به الحاد روی آورد.چون نمیتوانست جامعه ی بحرانزده ی خود را با خدای مهربان و یاری دهنده ی کلیسا تطابق دهد(5) پس به جناح مقابل که کباده ی علم تجربی را میکشیدند پیوست اما طی 60سال زیر ذره بین گرفتن علم دید که هرچه میگذرد نه تنها تصادفی بودن پیدایش جهان اثبات نمیشود بلکه بیشتر در مخمصه قرار میگیرد.مثلا "دی ان ای" که فلو خیلی امید بسته بود تا تحقیق بر روی آن، پیدایش حیات در مقام موجود تکسلولی از ماده ی بیجان و تکامل آن طی میلیونها سال به انسان (بر اساس داروینیسم) را ثابت کند، هرچه زمان میگذشت، در تحقیقات دانشمندان، ساختارش پیچیده تر و استادانه تر معرفی میشد؛ به طوریکه ظاهرا نخستین موجود زنده چه یک ویروس بوده باشد یا جانوری عظیم الجثه، در هرحال موجودی آنچنان پیچیده بوده که امکان پیدایشش در اثر تصادف محال به نظر میرسد(6). همچنین عقیده ی فلو در الحاد،؛ به شدت متکی به هیوم بود.ولی فلو طی گذر سالها، به این که بتوان انسان را به اندازه ای که هیوم پافشاری میکند، به فیزیک ماده ی بیجان تشبیه کرد،دچار تردید شد: اگر شما یک دینامیت را مشتعل کنید، در هرحال منفجر میشود چون قانون فیزیک بلاتغییر است.اما چه کسی میتواند بگوید که انسانهای مختلف در شرایط مشابه چه واکنشی نشان میدهند؟چگونه است که بعضی انسانها بعد از سالها زندگی در شرایطی ویژه روزی علیه عادتهایشان طغیان میکنند و زندگی جدیدی را شروع میکنند؟(7)اگر دقت کنید میبینید که تمام پیشفرضهای فلو برای الحاد، گفتارهای دیگران بودند و روزی که عقل او این گفتارها را متناقض یافت، به خدا ایمان آورد.پس او اگرچه با بیان این که خدا وجود دارد، خشم و ناامیدی ملحدین (و تمسخر برخی از آنها چون ریچارد داوکینز) را برانگیخت،ولی هرگز به مسیحیت برنگشت و خدای ارسطو [یعنی خدای البرت و اکوئیناس و ابن رشد] را برگزید که صرفا برای تبیین وجود نظم در جهان به درد بخورد.فلو تا انتهای عمر به این که دنیای پس از مرگ وجود داشته باشد اعتراف نکرد.
اگر دقت کنید، میبینید فلوها در دوروبر ما زیاد شده اند.آدمهایی که گهگاهی به وجود خدا اذعان میکنند ولی در این که این خدا آنطور که متون مقدس میگویند بندگانش را دوست داشته باشد یا در کار دنیا دخالت کند شک دارند.از اینرو "نیت خیر" داشتن، دیگر نمیصرفد و هرکس سر در کار خود دارد.آیا متون مقدس بر ضد خود عمل کرده اند؟ من فکر میکنم سرسپردگی و عدم توجه ما بدانها و "گوش دادن" به آنها از زبان افراد بخصوص (میخواهند ملحد باشند یا ارتزاق کنندگان با دین) این مصیبت را به بار آورده است.بارها به من میگویند تو که مدرکت مهندسی عمران است چرا در زمینه ی ادیان مطالعه میکنی؟ پاسخ من این است که تا به دینداری درست نرسیم، درست به مانند امروز، تنها و حسود و بیش از همیشه همچون "گور کافران" باقی خواهیم ماند.اخیرا مسئولین ایران امر کردند که رسانه ها دیگر داستانهای خودکشی را در کشور در صفحه ی حوادث منعکس نکنند؛ چون مردم یاد میگیرند.فکر میکنید اینها فقط در اثر فقر روی میدهند؟ چندی پیش هنگام قدمزنی در استخر (سل) لاهیجان،داشتم برای دوستم رامین از آمار خودکشی و "تبخیر شدن" (اصطلاح ژاپنیها برای تغییر هویت غیرقانونی و ناپدید شدن افراد) میگفتم.مردی وسط حرفهای من پرید و گفت "ژاپنیها خوشبختند و ایرانیها این حرفها را درست کرده اند؛زیرا همه ی مردم پیشرفته خوشبختند الا ایرانیها".(شخصیتهایی که پرنده ی "قصه های آشنا" بهشان برخورد یادتان می آید؟) این هم خیلی جالب است که دولت ژاپن، دیگر آمار کسانی را که هر سال به "جنگل خودکشی" (اصطلاح عامیانه برای "دریای درختان" در اطراف کوه فوجی) میروند و دیگر زنده برنمیگردند را اعلام نمیکند چون مردم "یاد میگیرند!". چقدر ایران و ژاپن شبیه هم شده اند؟در چندسال اخیر، افراد مشهور و ثروتمند زیادی خودکشی کردند. غم انگیزترین موردش رابین ویلیامز بود: مردی که مردم را میخنداند،ولی خود عمیقا افسرده بود.مارکس راست میگفت : «دین،روح یک جهان بیروح» است.و چقدر تاسف انگیز که این روح، ناخواسته وجود خود را انکار کرد.بازگرداندن دین به دنیا، رنج و تحمل زیادی میطلبد.ولی به نظر میرسد مردم به درد و رنج فعلی راضیند و دیگر ضرب المثل "مرگ یکبار، شیون هم یکبار" به دادشان نمیرسد.آدم یاد آن تیتر معروف روزنامه ی سیاست روز (ولی در معنایی مخالف با آن) می افتد: «بعضیها از ترس مرگ، به خودکشی روی آورده اند.»
خوشا آنان که در راه عدالت
به خون خویش غلتیدند و رفتند
خوشا آنان که بار دوستی را
کشیدند و نرنجیدند و رفتند

پینوشتها:
1-قدمت نگرش قصه های آشنا به جهان آنقدر هست که بتوانیم منظورش از تشبیه انسانها به عناصر طبیعت را در قسمت مشهور دیگرش "کدوقل قل زن" بیابیم.در آنجا ترکیب موسیقی و تصویر به گونه ای بوده که طبیعت گاهی بسیار زیبا و سرورانگیز، و گاهی بسیار ترسناک و مرموز به نظر میرسید.جالب این که در دهه ی 1370 هم یک انیمیشن استرالیایی به نام "گلبرگها" از تلویزیون پخش شد که در بعضی قسمتهای آن مثل قسمت "بال شکسته" فاصله ی انسان و طبیعت تقریبا از بین رفته بود.
2-"جستاری در اندیشه های آلبرت کبیر":محمد جعفری: «معرفت ادیان»:شماره ی 3:تابستان 1389
3- "دنیای سوفی":یوستین گردر: ترجمه ی حسن کامشاد:نشر نیلوفر:1384:ص4-213
4-همان:ص217
*-gemistos plethon (قرن15میلادی) شاید آنطور که فومنکو در new chronology ادعا میکند جاعل آثار افلاطون بوده است.درباره ی این آدم که شباهت نامش با افلاطون جلب توجه میکند،چیز زیادی دانسته نیست.برخی او را "آخرین هلنی" نامیده اند و برخی او را یک مسلمان مخفی با تمایلات مانوی به شمار آورده اند.شایع است که او مخترع کارتهای تاروت بوده ولیکن قبل از او، در شعری از پترارک، به بازی با کارت تاروت اشاره رفته (البته اگر شعر واقعا مال پترارک باشد).
5-"خدا وجود دارد":ترجمه و تالیف اسماعیل شرفی:نشر سپیده باوران:1396:ص34
6-همان:ص96-91
7-همان:ص68
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی