خرید بک لینک
نویسنده:پویا جفاکش

خانم "تریسی آر.توآیمن" را اولین بار از طریق ترجمه ی خلاصه ای از کتابش "پول:میوه ی درخت دانش" در سایت فانوس شناختم.خانم توآیمن در این کتاب پیشینه ی بانکداری غرب از زمان شوالیه های 1 را بررسی و ارتباط اقتصاد با کیمیاگری و جادوگری را نشان داده است.با توجه به این که خودم هم پیش از خواندن آن خلاصه کتاب، به این نتیجه رسیده بودم که حال و هوای سردمداران جهان چیزی متفاوت از علوم دکارتی-نیوتنی ای است که تبلیغ میکنند به این تز جلب شدم و از همین رو وقتی اخیرا این خانم محقق مدعی شد که بنای ساختمان جدید و پیشرفته ی بلومبرگ در لندن در محل معبد سابق 1 در بافت قدیمی شهر، یکی از مقدمات پیدایش جهان جدید و تخریب دنیای قبلی است نظرم به شدت به این موضوع جلب شد.

وبلاگ خانم توایمن شامل مطالب زیادی درباره ی طرح های ماسونی لندن است.به گفته ی توایمن کیشهای کوبله و میترا در لندن سابقه داشته اند و کیش "مته" غولی دو جنسی که شیطانپرستان لندن عبادت میکنند از این دو آیین فریجی منشعب شده است. توایمن تعجب نمیکند که مجسمه ی آنتروس در شافتسبوری خیابان "فریمیسونز آرمز" [همان انجمن ماسونی که ورزش فوتبال را افیون جهان کردند] نصب شده باشد.آنتروس همانند برادرش کوپید از خدایان عشق بود ولی اغلب با شیوه های نامعمول سکس مرتبط بود.این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که پیروان مته به پسربچه ها با سکس مقعدی تجاوز میکردند. خانم توایمن از ماتریسی صحبت میکند که بر اساس برخی گزارشات ، برخی میلیاردرها آن را نمود نظم و قانون محبوس کننده ی گیتی میدانند و میخواهند آن را با شیوه های تکنولوژی جدید بشکنند.هیچ کدام از مذاهب تاکنون قادر به شکستن این ماتریس نبوده اند.توآیمن این ماتریکس را همان مکعب سنگی کوبله(سیبل) الهه ی فریجی میداند و معتقد است میترا هم از همین سنگ متولد شده و سپس با پاشیدن منی خود بر سنگ، جهان را پدید آورده است.ساختمان بلومبرگ را باید احیای معبد میترا در بعدی جهانی دانست(1).

خانم توایمن و کتابش

Inside the Leicester Square Panorama

Anteros atop Shaftesbury Memorial Fountain

ایده ی توایمن هرچند جزئیاتش نامعلوم است اما به نظرم چیز جالبی آمد.مسئله ی غلبه بر مکعب محصورکننده در مثنوی مولانا نیز سابقه دارد.در آنجا جحی [همان شخصیت عربی که بعدا در ایران ملا نصرالدین نام میگیرد] همسر زیبایش را برای فریب دادن قاضی شهر میفرستد.زن درحالیکه جلو قاضی ناز و کرشمه میرود میگوید میخواهد از شوهرش طلاق بگیرد.قاضی به دام می افتد و به بهانه ی بررسی اوضاع در ساعتی که جحی در خانه اش نباشد در آنجا به دیدار زن می آید.درحالیکه زن و قاضی در خانه تنهایند جحی مطابق نقشه ی قبلی وارد خانه میشود و قاضی برای جلوگیری از آبروریزی به پیشنهاد زن به درون صندوقی میرود.جحی با صدای بلند میگوید که فردا این صندوق را در وسط میدان شهر آتش خواهد زد.او همانجا پیش صندوق دراز میکشد.قاضی تمام شب را در هول و ولا در آن جای تنگ و تاریک میگذراند.فردا صبح در راه میدان قاضی از طریق باربر، معاونش را از اسیر بودن خودش در صندوق آگاه میکند.هنگامی که جحی میخواهد صندوق را در میدان آتش بزند معاون می آید و صندوق را پس از چک و چانه ی زیاد به ده ها برابر قیمت واقعیش از جحی میخرد تا قاضی را نجات دهد.سال بعد جحی با همین نقشه مجددا همسرش را به سراغ قاضی میفرستد ولی قاضی این بار گول نمیخورد.

اخیرا ایرج پزشکزاد (نویسنده ی رمان دایی جان ناپلئون) این داستان را به صورت نمایشنامه ای امروزی و قاضی را در قالب یک روحانی وابسته به حکومت جمهوری اسلامی ایران بازسازی کرده است.ولی واقعیت این است که این داستان را نمیتوان و نباید سیاسی کرد.درواقع قاضی همه ی ما هستیم.ما همه درباره ی دیگران قضاوت میکنیم و دقیقا به خاطر همان مسئله ای که دیگران را شماتت میکنیم خودمان در صندوق یا ماتریس گیر می افتیم.زنی که ما را گول میزند و در چهارگوش زندانی میکند همان کوبله الهه ی مادیات و مظهر چهارگوش یا زندان جهان است و شوهر او جحی کسی جز شیطان نیست.درواقع از دید مولانا آبدیده شدن در برابر وسوسه ی مادیات بهایی به سنگینی بهایی که قاضی پرداخت میطلبد.

تفاوت نگرش مولانا با آنچه توایمن به بلومبرگ نسبت میدهد مشخص است.مولانا رهایی از اسارت چهارگوش را به مقاومت در مقابل مادیات منوط میکند.اما بلومبرگ و دیگر غولهای رسانه ای و اقتصادی با هرچه افزودن بر امکانات مادی میخواهند ماتریس را بشکنند.خانم "نانسی فولبر" اقتصاددان در تلاش برای برقراری نوعی پیوند بین اقتصاد و ارزشهای خانوادگی در مقدمه ی کتاب "قلب نامرئی" خود بیان میکند که در فضایی که نفع شخصی ملاک روابط انسانی و همه چیز خریدنی باشد زندگی ایدئال معنی نخواهد داشت.با این حال آدام اسمیت در بنای قانون اقتصاد از ارزش های انسانی صرفا به عنوان این که وجود دارند و از خودخواهی بیش از اندازه جلوگیری میکنند استقبال نمود و نتیجه ی کمکاری او امروز مشاهده میشود.فولبر مینویسد:«یک بار سردبیر "وال استریت جورنال" مرا به عنوان "اقتصاددان فمنیستی که تولید غیربازاری(یا به عبارتی سوسیالیسم) را مطالعه میکند" تحقیر کرد.شاید او خانواده ها را واحدهایی سوسیالیستی فرض میکند.اگر چنین است میان ما اختلافی نیست.اما به طور کلی، وال استریت جورنال برای کارهای گوناگونی که نه به انگیزه ی منفعت پولی بلکه به انگیزه ی محبت و احترام است،ارزش چندانی قائل نیست»(2).

نکته ی شگفت این است که این غولها از تامین رفاه مادی خود گویا رضایت مطلوب را نمیگیرند بطوریکه مصرف مواد مخدر توهمزا به همان نسبتی که ممالک محروم را تهدید میکند در جایی چون موناکو (کشور میلیاردرهای به ظاهر بی درد) هم بلای خانمانسوزی است.هیچ کس نمیداند توهمات ناشی از مخدرهایی چون ال اس دی به بعد ناشناخته مربوط میشوند و یا فقط از جنس خیالند.اما برایتان جالب خواهد بود که اعتیاد تنها ادامه ای بر روند عادت کردن به مادیات است که طبق نظر برخی از دانشمندان از درون رحم مادر آغاز میشود.جالب است که یکی از پیروان این نظریه دکتر "استانیسلاو گروف" روانشناس چک و از پیروان کارل گوستاو یونگ است که روی تاثیر ال اس دی بر بیمارانش تحقیقات زیادی کرده است.با این که تحقیقات اشاره شده و نتایجی که وی از آنها گرفته است خود جای حرف و حدیث باقی دارند،اما من میخواهم روی بحث او درباره ی نوزادان تمرکز کنم چون بخشی از مشکل ما با ماتریس را روشن میکنند.

stanislav grof

اگرچه کودکان تقریبا همیشه تا پیش از 3سالگی خود را به خاطر نمی آورند ولی از سال 1986 با تحقیقات دانشمندان دانشگاه کارولینای شمالی تقریبا روشن شده است که حافظه ی شخص و قسمت مربوط به آن در مغز از دوران جنینی او شکل میگیرد.این مسئله میتواند آغاز شرطی شدن مغز را به اولین تجربه های نوزاد ربط دهد.درواقع این احتمال بسیار بالا است که بدون وجود راهی به جز حواس تجربی در راهنمایی فرد ،انسان از پیش از تولد خود مجبور به اعتماد کردن به ماتریس و حتی معتاد شدن بدان گردد.کتاب گروف به نام "ذهن هولوتراپیک"(1993) به همین مسائل تکیه دارد. مثلا گروف میگوید مصرف مواد مخدر و الکل توسط زن حامله و حرکت کردن و فعالیت زیاد و نیز تحریکات جنسی او در دوره ی بارداری در افسردگی یا پرخاشگری فرزند او در بزرگسالی نقش دارد(3). نیاز به گفتن نیست که تمام این چیزها را تمدن امروزی بر زنان حامله تحمیل کرده است.گروف همچنین لحظات نزدیک به خروج نوزاد یعنی زمانی را که نوزاد مایع رحمی،خون،ادرار و مدفوع خود را میخورد در واکنشهای بعدی زندگیش موثر میداند.اگر شخص فاصله ی بین دو دوره ی نوزادی و بلوغ را در فضایی آکنده از تصاویر جنسی و گوارشی و خشن بگذراند احتمالا هرگز از آن لحظات درون رحم خلاص نشده به شخصی روانپریش و حتی سادومازوخیست تبدیل خواهد شد یعنی مرحله ای که به عقیده ی گروف: شیطانپرستان ،جانیان جنسی، جنگ افروزان و برانگیزندگان خشونت انقلابی در آن به سر میبرند(4).نیاز به گفتن نیست که تمدن جدید درخصوص این مسائل چه بر سر کودکان آورده است.

تا پیش از این جنگها مهمترین اهرمهای ایجاد سربازان روانپریش و سادیست بودند.چون طی آنها کودکان نه تنها خون و تجاوز را به چشم میدیدند بلکه خود هم مورد تجاوز قرار میگرفتند و بنابراین خود بعدا جا پای متجاوزین میگذاشتند(همانطور که گروف هم میگوید سادیسم هرگز چیزی جدای از مازوخیسم نیست.سادیست آن حس مازوخیستی ای که نسبت به خود دارد را در شکنجه کردن انسانی دیگر با آن انسان شریک میشود).اما الان حتی در جاهایی که جنگی در جریان نیست هم رسانه ها شرایط جنگی را ایجاد میکنند.آموزش و پرورش بد که در زمان قدیم کودکان را قربانی میکرد هنوز به قوت خود باقی است.

تصادفا تنها راه نجات از ماتریس، احیای کودکی به منظور غلبه بر خاطرات ناچیز دوره ی رحمی است.آموزش و پرورش 1 به همین منظور به وجود آمده است.کودک باید قصه های دینی را در کودکی بیاموزد و آنها را دوست داشته باشد تا در بزرگسالی بتواند درست تفسیرشان کند.گر نیک بنگریم برخی عقاید مذهبی خود موید این مسئله اند.مثلا آن افسانه ی یهودی را در نظر بگیرید که در عهد موسی چون بنی اسرائیل گوساله پرستی کردند خداوند انواع مارهای زهرآگین را بر آنها فرستاد تا این که موسی ماری مفرغی را بر تکه چوبی نصب کرد تا قوم در وقت مارگزیدگی با نگاه کردن به آن خوب شوند.این داستان را مسیحیان به گونه ی خاص خود تفسیر میکنند.آنها میگویند مار مفرغی برفراز چوب،عیسی مسیح بر بالای صلیب است.تفسیر جالبی است اگر در نظر آوریم که با توجه به شیوع مارپرستی در قدیم و نمودیت مار به عنوان مظهر دانش(که آدم و حوا را به چیدن میوه ی ممنوعه ی دانش واداشت) ادیان و مکاتب در این تفسیر به مارهای مهلک تشبیه میشوند ازجمله خود مسیح با این تفاوت که مار مفرغی یا مسیح جان ندارد و نمیتواند جانی بگیرد چون از حد نماد فراتر نمیرود.

تشبیه جالبتری از این نوع در دنیای اسلام داریم:در جوامع الحکایات داستان «لقمان حکیم و مرد بدهکار» را داریم:سعید پسر لقمان در سفری با خضر نبی همسفر میشود.لقمان به پسر سفارش کرده تا هرچه خضر گفت گوش کند.شب هنگام به پیشنهاد خضر زیر درختی که لقمان پسر را از آن انذار داده میخوابند.ماری سیاه از درخت پایین می آید تا آنها را بگزد اما خضر که منتظر است سر مار را قطع میکند و آن را در بقچه ای میگذارد.در راه به محلی میرسند که در آنجا خضر، سعید را به ازدواج با دختری که تمام شوهرانش شب اول عروسی مرده اند وامیدارد.او سر مار را به سعید میدهد تا قبل از هر صحبتی با زن،سر را در آتش بسوزاند و زن را بر آن دود دهد.با انجام این عمل، تکه های بدن ماری که عامل مرگ شوهران قبلی زن بود از بدن او بیرون می افتد.این زن نمودی از جهان مادیات یا همان کوبله است،درخت ممنوعه ی داستان و مار ساکن بر آن نیز بازگوکننده ی داستان میوه ی ممنوعه و آدم است.تنها بیجان شدن مار پیشین میتواند مار مهلک اهداف این جهانی بشر را از بین ببرد.

اگر کودک در وقت مناسب با این داستانها اخت شود آنها آنقدر برایش عزیز خواهند شد که او بعدا در آنها به جستجوی معنی برآید و به کالبد غیر تاریخی آنها به چشم وسیله ی رفع خطر نگاه کند.اما شرایط بر ضد این آرمان در جریانند. سازوکار این مسیر،در یک فیلم سینمایی انیمیشن به نام "برآمدن نگهبانان" نشان داده شده است که از این رو ما به داستان این فیلم رجوع میکنیم.این فیلم محصول2012 امریکا به کارگردانی "پیتر رمزی" است و بر اساس کتابهایی از "ویلیام جویس" ساخته شده است.

شخصیت های اصلی این فیلم همان نمادهای عیدهای مذهبی کودکانند:بابانوئل، خرگوش ایستر، فرشته ی دندان و مردشنی(موکل رویاهای خوش).آنها قدرت خود را از باور کودکان به خودشان میگیرند.و این باور با هجوم لولوخرخره به شدت تضعیف میشود آنگاه که با ازبین بردن موقتی مرد شنی،عرصه ی خواب کودکان را به دست افسرانش کابوس ها میسپارد و دندانهای شیری کودکان را که فرشته ی دندان شب هنگام با هدیه جایگزین میکند به سرقت میبرد.لولوخرخره در دوران های دور که نیروی نور در مقابل تاریکی ضعیف بود سروری میکرد ولی حالا سروری او تنها با تضعیف نیروهای نگاهبان کودکان ممکن میشد.نگهبانان از سر استیصال به شخصیت تنهایی که در دوبله ی فارسی فیلم "سردین" خوانده میشود روی خوش نشان میدهند.سردین از یک دریاچه ی یخ زده برآمده است و عصایی جادویی دارد.او به شادی کودکان در ایام زمستان یاری میرساند ولی آنها او را نمیبینند و او بسیار تنها است.تنها دلیل این که حاضر میشود با نگهبانان همکاری کند آن است که گذشته ی خود را کشف کند.در این مدت او همواره بین خوبی و بدی در نوسان است.سرانجام زمانی که لولوخرخره او را به دره ای پرت کرده و عصایش را شکسته است گذشته ی خود را می یابد.سیصد سال قبل،او نوجوانی مهربان به نام "جک فراست" بوده که زمانی که میخواست خواهر کوچک خود را نجات دهد در دریاچه ی یخزده سقوط کرد و مرد.سردین با فهمیدن این موضوع به سرشت نیک خود ایمان می آورد و با همین ایمان،عصای خود را وصل و بازیابی میکند.او موفق میشود آخرین کودکی را که به نگهبانان اعتقاد دارد از بی اعتقادی نجات دهد.این پسربچه به نام "جیمی" در این هنگام "سردین" را میبیند و بدین ترتیب سردین مزد خوش قلبی خود را میگیرد.با بازگشتن اعتقاد کودکان به نگهبانان لولوخرخره شکست میخورد و نامرئی میشود و توسط کابوس هایش به جهان زیرین برده میشود.سردین با جیمی که پیوند عاطفی شدیدی با او برقرار کرده خداحافظی میکند و به همراه نگهبانان رهسپار مسئولیت میشود.

صحنه ای که جیمی برای اولین بار سردین را میبیند.

"جک فراست" ظاهرا جایی در میان نمادهای آشنای کودکان ندارد ولی عصای جادویی او به شدت یادآور عصای موسی است.این عصا چوبدستی معمولی بود که جک در آخرین لحظات زندگی مادیش با آن خواهر کوچکش را نجات داده بود.درواقع

نوع استفاده ی جک از آن چوبدستی آن را جادویی کرده بود.نمادهای دینی همین طورند.هاله ی مقدسی که احساسات انسانی به گرد آنها میکشند آنها را ویژه میکند.امروز لولوخرخره یا همان شیطان این عصا را شکسته و به عبارت دیگر، دین را بی اعتبار کرده است. اما این عصا اگر ما بخواهیم دوباره روی هم بند خواهد شد.اگر یک بار عصا را از دست دادیم به خاطر این بود که تفسیر درستی از آن نداشتیم.ولی اگر نمادها را درست تحلیل کنیم به نیروی ایمانمان میتوانیم بر شیطان غلبه کنیم.

در فیلم، سردین جوان با عصا(نماد) اعتقاد جیمی را نجات میدهد.اما در دنیای واقعی چه کسانی جز والدین و بزرگسالان چنین مسئولیتی بر گردن دارند؟به این فکر کنیم که چرا کودکان فیلم در زیر بالش خود به جای دندانشان هدیه ای نیافتند؟آیا والدین نبودند که باید به جای فرشته ی دندان هدایا را میگذاشتند؟ آری.بی اعتقادی کودک از بیثمری والدین است همچون مادر جیمی که وقتی از پشت در از پسرش میشنود که او با سردین حرف میزند فقط میخندد.

اگر به دنیای واقعی برگردیم کافی است از خود بپرسیم آیا فیلمها و عکس ها و بازی های خشن و جنسی را همین بزرگسالان تولید و توزیع نمیکنند و آیا کودکان محض اعتمادی که به بزرگسالان دارند جذب این محصولات نمیشوند؟موضوع این است که این امور متضاد با تعالیم مسیحند و وقتی مسیح جایگاه خود را از دست بدهد جایی برای بابانوئل و خرگوش ایستر و دیگر نمادهای مسیحی هم نخواهد بود. اگر شباهت فراوان اخلاق مسیحی با تعالیم اسلامی را یادآور گردیم متوجه میشویم که ما مسلمانان هم چندان در امان نیستیم ضمن این که برخی از ما (مانند داعش و القاعده) با انتخاب شیوه ی بد در جنگیدن با شیطان،صرفا عصای شکسته ی خود را خردتر میکنیم.

خبر خوش این است که ما و بیشتر مردم دنیا هنوز کاملا در تاریکی لولوخرخره جذب نشده ایم.ما هنوز در مرحله ی سردینیم.درست مثل سردین تنهاییم ولی این تنهایی دلیل نشده که کاملا به شخصیت تنهای دیگر لولوخرخره بپیوندیم.ما اکنون در دره سقوط کرده ایم ولی راه نجات هست.باید همانطور که سردین خاطرات خود را بازجست ما نیز تاریخ خود را مرور کنیم.ببینیم نقاط ضعف و قوتمان کجاها بوده و چطور میتوان از آنها درس گرفت.این کار نیازمند یک بازنگری کلی در تاریخ رسمی است که عمدتا زیرنظر پیروان شیطان تدوین شده است.چون دانشگاه ها عمدتا ابزارهای سیاسی هستند.باید خودمان یاد بگیریم چگونه دانسته ها را سبک و سنگین، و غربال کنیم.

فراموش نکنیم همانطور که ساختمان بلومبرگ را کارفرما نه به تنهایی بلکه تنها به واسطه ی کارگران میتواند بسازد معماران ماسون هم در ویران و نو کردن جهان به عوام به عنوان بردگان گوش به فرمان نیاز دارند.پس آنها قادر به فاجعه آفرینی نخواهند بود اگر ما راسخ باشیم که برده ی زرخرید نباشیم.هنوز معلوم نیست ساختمان بلومبرگ با آن تکنولوژی مبهوت کننده اش معرف چه نوع آینده ای خواهد بود؟اما بیایید جدی گرفتن آینده را با همین هشدارهای کوچک امثال توایمن شروع کنیم وگرنه هرگز دست به کار نجات از ماتریس میترا و صندوق مولانا نخواهیم شد.

پینوشتها:

1-“Bloomberg, Musk and Mithras: Billionaires busting the Matrix?”:November 5, 2017 Tracy R Twyman :tracytwyman.com

And

tracytwyman.com:” Templars, Cybele, Mithras, alchemy, William Blake, Michael Bloomberg, and the City of London”: June 9, 2017 Tracy R Twyman

2-"قلب نامرئی:علم اقتصاد و ارزش های خانوادگی": نانسی فولبر: ترجمه ی حسن گلریز:نشر نی:1388:ص10

3-"ذهن هولوتراپیک": استانیسلاو گروف و هال زینا بنت:ترجمه ی محمد گذرآبادی-نشر هرمس(1395):3-52

4-همان:ص94-84


برچسبها: دین, اسطوره, جامعه, سینما, فراماسونری

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی