در سال 1382 که من اواخر دوره ی دبیرستان را میگذراندم،سریال انیمیشنی از تلویزیون پخش میشد به نام "الکس" که بر اساس سلسله کمیکهای مشهوری به همین نام ساخته شده بود و داستان ماجراجویی ها و جهانگردی های دو نوجوان رومی در عصر ژولیوس سزار را روایت میکرد. من در آن زمان جز چند قسمت معدود از آن سریال را ندیدم و علاقه ی چندانی هم به دیدن آن نداشتم.اما طی سالهای بعد با مرور همان چند صحنه در ذهنم سوالاتی عجیب در مقابل خود یافتم:انسانهای فیلم نمود بارز توحش عصر خود بودند اما الکس و دوستش "اناک" در این سریال از جهت انسانیت از انسانهای همعصر خود بسیار جلوتر بودند در حالی که سایه ی هیچ بزرگسال فیلسوفی بر این دو نوجوان نیفتاده بود.اناک البته بر اساس خوشقلبی و عشق درونش از الکس تبعیت میکرد.اما الکس پیرو چه کسی بود؟آیا بدون این که کنفسیوس چینی را بشناسد از این اصل کنفسیوس که «آنچه را برای خود نمیپسندی بر دیگران هم مپسند» پیروی میکرد؟آیا چنین چیزی از یک نوجوان بعید نیست؟
این سوالات عمدتا طی چند سال بعد با مشاهده ی تغییراتی در شخصیت یکی از خویشان خردسالم به نام "ا" به سمتم هجوم آوردند.به خاطر دارم سال بعد از پخش فیلم یعنی 1383 از "ا" که هنوزمدرسه نمیرفت پرسیدم کارتون مورد علاقه اش چیست؟و او توصیفی از کارتونی ارائه داد که فهمیدم "مگ مگ و دوستان زبل"(اولین پخش در 1371) است که شخصیتهایش حیواناتی با ویژگی های انسانی بودند. ظاهرا "ا" داستان کارتون را متوجه نمیشد چون مار درون کارتون را که نقش منفی بود شخصیتی خوب ارزیابی کرد و اضافه کرد:«تازه.صداش هم خوبه».معلوم بود تیپ کارتونی مشهور مار از جواد پزشکیان استاد دوبله ی ایرانی چنان دلخواه آن کودک خردسال بود که او دلش میخواست مار شخصیت مثبت فیلم باشد.یعنی "ا" خوب بودن شخصیت برایش اهمیت داشت.اما طی چهار سال بعد شخصیت او با شخصیتهای نامیزان انیمیشن ها و بازی های خشن و توهم آمیز چون "فاینال فانتزی" و "سامورایی ایکس" چنان بمباران شد که او امروز مگ مگ و دشمن مارش را اصلا به یاد نمی آورد.1ان امروزین او آدمکشانی جانیند که مثل پرنده میپرند،مثل آخوندک میجنگند و مثل تازی میدوند.درواقع اگر قهرمانان قبلی او حیواناتی انسان شده بودند قهرمانان امروزین او انسانهایی حیوان شده اند.وجه اشتراک در هرحال رعایت مرزی بین انسان و حیوان برای قهرمان است.موضوع اصلا عجیب نیست:در الکس هم ما از دیدن انسانهای وحشی فیلم تعجب نمیکردیم کما این که برای خود الکس وجود چنین آدمهایی آنقدر بدیهی بود که به ندرت درباره ی آنها قضاوت میکرد.

![]()
کمیک الکس
تفاوت کودکی "ا" با کودکی من در این است که من قهرمانان مگ مگ گون را بیشتر در مغزم حک کردم چون برای من مدت بیشتری الگو بودند.من تحت شرایطی شبیه "ا" از کارتونهایی که قهرمانانشان انسان بودند خوشم نمی آمد.نه فقط من بلکه تمام بچه های فامیلم چنین بودند.کارتون هایی مثل "حنا"، "بچه های کوه آلپ" و "بچه های مدرسه ی والت" بیشتر از این که مورد پسند ما باشند مورد پسند بزرگترهایمان بودند.ما شخصیتهای حیوانی و یا شخصیتهای انسانی ای که همچون حیوانات چهره ای اغراق گونه و زشت داشتند دوست داشتیم.با این حال خصلت انسانی داشتن شخصیتهای حیوانی برایمان بسیار مهم بود.
اگر بخواهم مثال مشخصی بزنم میتوانم به انیمیشن «بلاخره یک روز میگیرمت» اشاره کنم که در ایران به نام «گرگ ناقلا؛خرگوش بلا» شهرت دارد.این انیمیشن گرگی را در قالب یک هیپی ضد اجتماع تصویر میکرد که در تلاش برای گرفتن یک بچه خرگوش خرابی های زیادی به بار می آورد و همواره هم شکست میخورد.این کارتون را تا مدتها تلویزیون تنها به زبان اصلی (روسی) پخش میکرد.همین موضوع باعث میشد تا من نتوانم با شخصیت اصلی یعنی گرگ ارتباط خوبی برقرار کنم.چون به نظر میرسید شخصیتها اصواتی نامفهوم تولید میکنند.این موضوع برای خرگوش که بچه بود طبیعی بود.اما برای گرگ که صدای یک انسان بالغ را داشت کمی بیگانه با واقعیت به نظر میرسید.دلیل اصلی هم این بود که من اصلا نمیدانستم زبان شخصیتها یک زبان واقعی است(بعدها فهمیدم گوینده ی نقش گرگ در روسیه شخصیتی چنان محبوب بود که با مرگ او تولید سریال هم پایان یافت).
در سال 1375 با دوبله شدن «گرگ ناقلا؛خرگوش بلا» اوضاع 180درجه تغییر کرد.در دوبله ی فارسی جواد پزشکیان با تیپ باشکوهی به جای گرگ حرف میزد.من در آن زمان پزشکیان را به اسم نمیشناختم.اما تیپ مزبور را بارها روی گرگ شنیده بودم؛از جمله :در دو قسمت پرنده ی کوچک و کدو قل قل زن در کارتون ایرانی زیبا و نوستالژیک "قصه های آشنا"، در یک قسمت از کارتون چوبین، به جای شخصیت گرگ پیر(در بیشتر قسمتهای حضور این شخصیت) در کارتون خاله ریزه،در کارتون چینی تک قسمتی "شکارچی جوان و شکارچی پیر"، و در قسمت گرگ در دوبله ی اول کارتون "زیگ و زاگ" (که کارتونی در معرفی حیوانات بود و پزشکیان در آن با تیپ های گوناگون به جای انواع جانوران سخن گفت).عادت به شنیدن این صدا بر نقش گرگ، حس اعتماد مرا جلب کرد و گویندگی قدرتمند استاد چنان من را مسحور کرد که کاملا به شخصیت گرگ علاقه مند شدم.چون مرا به یاد برخی انسانها می انداخت.
چندماه بعد در 1376 وقتی کارتون "ماجراهای نیلز" از تلویزیون پخش شد هنوز زود بود که بتوانم با آن ارتباط برقرار کنم.حیوانهای این فیلم جایی بین شخصیت انسانی و قوانین خشن طبیعت قرار داشتند و چنین موقعیتی تقریبا مرا به هراس افکند.اوج این موقعیت ناخوشایند در قسمتی بود که غازها شخصیت عقاب را که دوستشان بود وا مینهادند و بدون خداحافظی او راترک میگفتند.9سال بعد در 1385 وقتی دوباره این سریال را دیدم تازه معانی آن را متوجه میشدم.چون دیگر آنقدر عمر کرده بودم که متوجه شوم دنیای حیوانات و دنیای انسان در کجاها به هم میرسند.سوال عمده برای من حالا این بود که انسان کجا از حیوان جدا میشود؟

گرگ ناقلا،خرگوش بلا
.jpg)
ماجراهای نیلز
زیستشناسان هنوز پاسخ درخوری به این سوال نداده اند.پاسخهای آنها تا همین اواخر به پیروی از مارکسیسم انسان را موجودی انقلابی میخواند.آنها نمیتوانستند خانه سازی یا ابزارسازی را عنوان کنند چون این کارها را پیشتر حیوانات هم کرده اند ولی از این جای خالی برای جاگذاری یک توجیه ایدئولوژیک استفاده میکردند.میگفتند انسان در وضعیتی نامشخص از گوریل،شمپانزه و اورانگ اوتان جدا شده است اما سیر این جدایی تنها به واسطه ی علم ژنتیک و نه داده های فسیلی قابل تبیین بود.دانشمندان تکاملی مدعیند دلیل این که فسیلهای مناسب یافت نشده زیست انسان نماها در جنگل های بارانی است که به دلیل رطوبت استخوانها سریعا پوسیده میشوند و باقی نمیمانند. درواقع شرق افریقا خاستگاه بشر در دوران میوسین(23میلیون تا5.3 میلیون سال پیش) پوشیده از جنگل بود.اما در اواخر میوسین و اوایل پلیوسین جنگلها به تدریج از بین رفتند و جای خود را به ساوانا دادند.با از بین رفتن جنگلها در 4.5میلیون سال پیش، شمپانزه ها و گوریلها تقریبا به سمت جنگلهای بارانی غرب و مرکز افریقا عقب نشستند ولی انسان نخستین در حرکتی انقلابی در مقابل تغییرات آب و هوایی ایستاد و دشت زی شد.از آن پس انسان همواره در حال تطبیق دادن خود با شرایط آب و هوایی مختلف بوده است.
این پاسخ امروز چندان مقبول نیست چون تطبیق با شرایط گوناگون را در حیوانات دیگری چون گرگ خاکستری نیز میبینیم.نکته ی نگران کننده این است که تطبیق پذیری گرگ را بر اساس ژنتیک او تبیین کرده اند.اگر این موضوع درباره ی انسان هم صدق کند ما مجبوریم خود را به پیروی از جبرگراهای ژنتیکی وابسته به ژن ها ارزیابی کنیم.پیشتر در مقاله ی « چرا ما مسلمانان نیاز به احیای زیستشناسی داریم؟ » بیان کردم که ریچارد داوکینز از مهمترین پیروان جبرگرایی ژنتیکی، ژن ها را انگل هایی میداند که ما را کنترل میکنند.پس باید ببینیم از دید این متخصص ژنتیک،انسان در کجا علیه ژن "انقلاب" کرده است.

جدا شدن انسان از دیگر میمون های انسان نما به عقیده ی باورمندان به تکامل

پراکنش نخستین میمونهای انسان نما در دوره ی میوسین
قبل از بیان نظر داوکینز باید یکی از تقسیبندی های او درباره ی اعضای جوامع حیوانی را بیان کنیم.داوکینز در فصل دهم کتاب "ژن خودخواه" اعضای یک جامعه ی حیوانی را به سه دسته ی حقه باز، هالو و حسابگر تقسیم میکند.حقه بازها همیشه هالوها را میچاپند ولی هر دو دسته توان بالایی در رقابتهای تولیدمثلی و تکثیر ژن هایشان دارند.میماند حسابگرها.داوکینز در فصل دوازدهم این گروه را اعضایی که در هر رابطه ای به معامله ی برد-برد فکر میکنند و فقط نفع شخصی برایشان مهم نیست عنوان میکند.وی در این فصل بنابر شبیه سازی های قمار عنوان میکند که حسابگرها هیچ وقت برنده های خوبی نیستند(ظاهرا از دید داوکینز زندگی هم یک قمار بزرگ است).پس چرا ژن آنها وجود دارد؟پاسخ میتواند این باشد که با پیروزی حقه بازها در جامعه ،حقه بازی چنان اپیدمی میشود که در اثر حقه زدن های پیاپی اعضا به هم جامعه در شرف فروپاشی و نابودی قرار میگیرد مگر این که معدود حسابگرهای موجود بتوانند نظم را مجددا برقرار کنند.پس وجود ژن حسابگری به نفع ژنهای دیگر هم هست.
حال میرسیم به نظر داوکینز درباره ی انسانها.او در فصل یازدهم چیزی را مطرح میکند که به نظر من تنها با توضیحات بالا قابل تبیین است.آن چیز "مم"(اندیشه) است.همانطور که ژن واحد زیستشناختی است مم واحد فرهنگ است.مم همان چیزی است که
انسان را جاودانه میکند.انسانی که مم تولید میکند بیش از انسانی که تولید مثل میکند جاودانه میشود.با تولید مثل انسان،ژنها ی انگلش جاودانه میشوند نه خودش.اما مم فرق میکند.هیچکس امروز نمیداند اولاد افلاطون کجا هستند و چه کسانیند و اصلا باقی مانده اند یا نه.اما در دنیا کمتر کسی هست که اسم خود افلاطون را نشنیده باشد چون نظریاتش او را جاودانه کرده اند.به قول سعدی:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز/مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.
با ترکیب این نظریات میتوان متوجه شد که در گونه ی انسان،حسابگرها که ما آنها را فرزانگان مینامیم چون در رقابت تولیدمثلی توان رقابت با هالوها و حقه بازها را ندارند به سمت تولید "مم" میروند تا از این طریق جاودانه شوند.واضح است که مم آنها از طریق داشتن شاگردان فراوان باقی خواهد ماند و لازمه ی این امر، دوری جستن حتی المقدور از تولید مثل جنسی دیگران است امری که در تمام مم های بزرگ جهان قابل مشاهده است.این که میبینید شخصی شکست عشقی میخورد و بعد فیلسوف و عارف میشود تا حدودی از اینجا است.یعنی شخص چون جرئت امتحان مجدد تولید مثل را ندارد از مم استقبال میکند.از این طریق شاید بتوان تمام مم های امروز جهان را ترکیب چند مم معدود در افریقای هزاران سال پیش دانست.


داوکینز یک دین ستیز به تمام معنی است ولی به نظر میرسد بدون این که بخواهد، بنیانگذاران ادیان را به عنوان اولین تولید کنندگان مم از 1 اطرافیانشان خارج کرده است. به نظر من موضوع حتی از این حد هم فراتر میرود.فرزانگان برای باقی ماندن مم های خود درصدد به کارگیری آنها به نفع همنوعانشان برمی آیند.در این شرایط،آنهایی که داوکینز "هالوها" خوانده بود با استقبال خود از نظریات فرزانگان تقریبا بار هالو تلقی شدن را از دوش برداشته اند چون نشان داده اند طرفدار خوبیند.به عبارت دیگر آنها به مانند فرزانگان، حاضر به قیام علیه حیوانیت هستند.پس در مورد انسان این گروه را نه هالو بلکه عامی میخوانیم.مشکل اصلی حقه بازان هستند.آنها وقتی استقبال عوام از فرزانگان را میبینند از آن به منزله ی فرصتی برای سوء استفاده بهره میبرند.در این هنگام حقه بازان قدرتمدار، مم های فرزانگان را به خدمت میگیرند و همزمان از طریق حقه بازان فرزانه نما آنها را تحریف و به یوغ بردگی بدل میکنند.این اتفاق برای تمام مم های بزرگ جهان از مسیحیت گرفته تا مارکسیسم رخ داده است.پس مم که اساس جامعه بود به ضد جامعه تبدیل و جامعه در اثر رواج حقه بازی دیر یا زود ساقط میشود مگر این که حسابگرهای جدیدی نظم نوینی بنا نهند کاری که در ایران در دوره ی قاجار، امیرکبیر و میرزا حسن خان رشدیه کردند.
پس "حقه بازی" رمز بقای حیوانیت است درحالیکه مم اولیه(در معنای تحریف نشده ی آن) سعی در گذر از آن دارد و جامعه ی انسانی بین این دو در نوسان است.از این رو حکایت الکس تنها حکایت رومیان نیست.حکایت عصر ما نیز هست.در هر دو دوره، مم اصیل، به حاشیه رانده شده، توحش بیداد میکند.الکس به عنوان انسانی تنها و عامی، مم را اگرچه چیز زیادی از آن نمیفهمد در دل درک میکند و با قدرتی که کمتر ممکن است در یک فرزانه سراغ بگیریم، در جایی که بدی را بدیهی می انگارد علیه آن میجنگد. خبر خوب این است که امروز توحش در بسیاری از نقاط دنیا بسیار خفی تر از زمان الکس است.اما آیا آینده از امروز بهتر خواهد بود؟

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی