خرید بک لینک
نویسنده:پویا جفاکش

یک ضرب المثل ژاپنی هست که میگوید:«زنان چو کوه های خوش منظره هستند که آنها را باید از دور دید و لذت برد.» مدتی است به این ضرب المثل اعتقاد یافته ام البته درباره ی کوه ها و نه درباره ی زنها که چیزی درخصوصشان نمیدانم.زمانی عاشق کوه بودم آن موقع که در آستانه ی اشرفیه میزیستم و کوه ها را از دور میدیدم.از وقتی در لاهیجان و در جوار شیطانکوه ساکن شده ام کوه کمتر جذابیتی برایم دارد.منزل من فاصله ای از روستای بیجاربنه ندارد.گاها آنجا به تماشای طبیعت میروم.هم کوه نزدیک و هم کوه های دور از آنجا قابل دیدنند.همین که کوه های دور را میبینم حس نوستالژی پرستیم زنده میشود اما بلافاصله چشمم به کوه نزدیک می افتد و به این فکر میکنم که آن دورها هم در نزدیکی همین شکلیند.در زمان زندگی در آستانه همیشه آرزو داشتم که وقتی به مناطق طبیعی اطراف میروم هوا آفتابی باشد تا کوه ها از دور قابل دیدن باشند.ظاهر آبی کوه ها در زمینه ی آسمان آبی کمرنگ تر بسیار زیبا به نظر میرسید.اما حالا چطور؟

امروز جمعه عصر در یک روز تابستانی سال1396 که هوا کمی ابری بود با این امید به بیجاربنه رفتم که آفتاب تندی نمیتابد.بعد ناگهان در یک فضای پردرخت، آفتاب کمی از میان ابرها تابید و انعکاس نور بر لایه های ابر تصویری دلگشا و زیبا ایجاد کرد.اما در ادامه ابرها کنار رفتند و آفتاب با بیرحمی عرق من را درآورد و تمام آن حس زیبایی پسندی من هم دود شد و به هوا رفت.در این جا این سوال برایم پیش آمد که مرا چه شده است؟آیا کولر بدعادتم کرده یا این که علاقه ام به آفتاب در 13سال گذشته پیوسته کاهش یافته است؟

به یاد فیلم "بیخوابی" کریستوفر نولان افتادم.آل پاچینو در آن فیلم نقش پلیسی را ایفا میکرد که در آلاسکا به یک روز تابستانی شش ماهه برخورده بود و به دلیل حساسیت به نور نمیتوانست بخوابد.این افسر پلیس آدم گناهکاری بود و نور آفتاب تمثیلی از حقیقت بود که او از آن مفری نداشت.آدمهای گناهکارتری نسبت به این پلیس هم در فیلم بودند.اما فقط او که وضعش از آنها بهتر بود و به دلیل شغلش باید با حقیقت دست و پنجه نرم میکرد از این نور رنج میبرد.

تصویری بسیار آشنا از انسانی در قد و قواره ی قهرمان بیخوابی در کشور خودمان داریم:"حمید هامون" قهرمان فیلم سینمایی هامون از داریوش مهرجویی.در سال 1368 که این فیلم اکران میشد احتمالا اکثر مردم به دلیل دیدن دیوانه بازی های نقش اصلی آن را دیدند.7سال بعد از آن هم چهارشنبه ها ساعت 21شب به دلیلی مشابه خیابانها خلوت میشد چون مردم میخواستند سریال "خانه ی سبز" را ببینند که تنها اشتراکش با فیلم هامون، بازی مرحوم خسرو شکیبایی بر نقش اصلی بود: بازیگری که هنوز هم بسیاری هامون را تنها فیلم جاوید کارنامه ی او میدانند(البته من سریال "روزی روزگاری" را هم به آن اضافه میکنم).اما میزان واقعیت هامون در جامعه در زمان خودش چقدر بود؟بیایید بخشی از نقد مسعود فراستی بر این فیلم با عنوان "روشنفکرم پس هستم" که در همان سال در مجله ی سوره منتشر شد را ببینیم:به نقل از منبع زیر:

8آبان, 1391 DANESHTALAB

«درد و رنج هامون چیست و مشکلات او کدامند؟ مشکل فقر، بیماری، مسکن دارد یا مشکل عاطفی یا معنوی، یا هیچ کدام؟ هامون، یک بار هم که شده سوار تاکسی یا اتوبوس نمیشود؛ یک بار به اتومبیلش بنزین نمیزند؛ یک بار خریدی نمیکند و پولی خرج نمیکند. تا وقتی که با همسرش بسر میبرد که خدمتکار دارد و پس از آن نیز، کنسروهای غذایش را وکیلش میخرد. حتی شک دارم که در کنسرو را خودش باز کند، فکر میکنم قبل از ازدواج هم چنین بوده، همیشه، همه چیز برایش مهیا بوده. نه فقر را چشیده، نه جنگ را دیده، نه موشکباران را تجربه کرده، نه مریض شده و نه حتی یک بار در صف نان و گوشت و اتوبوس ایستاده (شاید اصلا اینجا نبوده). بابت هیچ چیزی هم زحمتی نکشیده، نه بابت «عشق» و زندگی خانوادگی، نه زن و فرزند و نه برای تزش؛ تز، حاضر و آماده است و اگر زحمتی برای آن کشیده بود این طور نمایشی در معرض باد قرارش نمیداد. شاید آن را هم دیگران برایش آماده کردهاند که چندان نگران نمیشود».

این که فراستی میپرسد آیا هامون اصلا در ایران زندگی میکند یا نه، سوال مهمی است.فراموش نکنیم هامون بخشی از شخصیت سناریستش داریوش مهرجویی را نمایندگی میکند:یک روشنفکر با تربیت خارجی که در سناریو خود به نویسندگان غربی یا ملهم از غرب همچون کی یر کگور،هایدگر،داریوش شایگان،هرمان هسه و... گوشه ی چشم دارد.بنابراین قهرمان او و اغلب شخصیتهای اطراف این قهرمان بیشتر غربی مدرنند تا ایرانی دهه ی شصتی.خود مهرجویی هم در فیلم این را معترف است آنجا که هامون دیوانه وار در مقابل چشمان مرد عامی شمالی و اطرافیانش به قصد خودکشی به دریا میزند و آنها با بیتفاوتی این صحنه را برگزار میکنند و به کمکش نمیشتابند.درواقع در آن زمان کمتر کسی بود که بتواند یک روشنفکر غربگرا را درک کند روشنفکری که حتی نگاهش به اساطیر و عقاید شرقی یک نگاه غربی است.فراستی که احتمالا خیلی با مرد شمالی همدل بوده ایراد میتراشد:

«فیلمساز ما با نفرت خاصی تصور میکند خصوصیتهایی چون ترس، شک، تلوّن مزاج، بیتصمیمی، بیحمیتی و… درناخودآگاه جمعی جامعۀ ما وجود دارد و این پندار واهی مانع آن میشود که خصلتها را در این کل پیوستۀ هستی دار بیابد. او جامعه را به عنوان یک «هستی» با ناخودآگاه جامعه به عنوان هستی دیگری که به آن پیوسته است، اما در حقیقت یک مفهوم مجرد نیز هست، اشتباه میگیرد. از این روست که به ناخودآگاه جمعی ما نسبت میدهد، در رفتارهای خودآگاه یا ناخودآگاه فردی شخصیتهایش نمایش میدهد. بدین ترتیب جامعه و یک قشر خاص آن، خودآگاه و ناخودآگاه جمعی و فردی را، همه را از هویت تهی میسازد».

حالا پس از گذشت سالها میبینیم آنچه مهرجویی در سال مرگ امام خمینی ساخت،شبیه یک پیشگویی بوده است.آدمهای فیلم هامون ملموس شده اند نه به خاطر این که مهرجویی پیشگوی خوبی است(او فقط از غربیها تقلید کرده) بلکه به این خاطر که در طول این سالها غربی شدن به طرزی افراطی و بدون برنامه ریزی در ایران پیاده شده است.اول آدمهای اطراف هامون زیاد شده اند و بعد آنهایی که تحت اخلاق قدیم نمیتوانند در این فضای فاسد جدید تاب بیاورند و امکان بازگشت به گذشته را نیز ندارند در اثر پادرهوایی میان ایمان به خدا و بندگی شیطان همچون هامون مجنون شده اند.

سوال:آیا امروز هر انسان درستکاری مانند هامون است؟ در پاسخ باید گفت چرا باید هامون را درستکار پنداشت؟او فقط تزی را که رویش تحقیق میکند خیلی جدی گرفته است.او سردرگم است. عصبیت او در مقابل جامعه و بخصوص همسرش چیزی است که از همانها گرفته است.چطور کسی که به جان همسر سابقش سوء قصد میکند را میتوان درستکار خواند؟هامون فقط به خودش فکر میکند چون شخصیتی غربی است.به معانی هامون توجه کنید:دشت(مقابل بلندی)؛خشکی(مقابل دریا)؛و زمین(مقابل آسمان).از هر جهت نگاه کنیم هامون انسانی کاملا زمینی است.احتمالا خود مهرجویی هنوز انسانی شرقی با کیفیتی مشابه را نیافته بود.چقدر جالب میشد اگر او به جای این غربزده ی متظاهر به ایمان،یک انسان دغدغه دار واقعی می یافت که به تحولی واقعی دست یافته باشد.پایان فیلم هامون چیزی جز سرهم بندی نیست. مهرجویی که امروز از هامون به سنتوری رسیده و کاملا مشخص است خودش دیگر دغدغه ی روشنفکری ندارد از همان ابتدا نشان داد که جز پیچیده تر کردن موضوع راهکاری ندارد.امروز آدمهای زیادی وجود دارند که از دیدن نور الهی در فضای آکنده از گناه دچار بیخوابی شده اند ولی اینقدر دور از همند که از فرط تنهایی مجبورند موجودی چون حمید هامون را قهرمان خود بدانند و امیدوار باشند که همچون هامون دستی از دریای سردرگمی بیرونشان بکشد.شاید اگر میدانستیم زندگی هامون بعد از نجات یافتن چه شکلی است بخشی از مشکل حل میشد.(به هرحال امیدوارم نجات یافتن او مانند نجات یافتن کمیسر فیلم بیخوابی نباشد که فقط با مردن توانست به خواب برود.)

با این همه هامون به عنوان یک شخصیت اغراق شده میتواند نشان دهد که چرا انسان دغدغه دار به او شبیه است.هامون بدبخت است چون به مسائلی در این دنیا دلمشغول است و همزمان گرفتار قضیه ی ابراهیم است که میخواست پسرش(یعنی نفس خودش) را به خدا پیشکش کند.هامون نمیتواند از خودش بگذرد.او آدمی است که تنها با مردن همسرش است که میتواند خیال خودش را جمع کند چون نمیتواند به چیزی که دوستش دارد و هنوز موجود است بیخیال بماند.بنابراین او هنوز اسیر همسرش است و نه اسیر خدا.(حکایت آن یارو است که به ریشش مینازید و وقتی بزرگی به او گفت"تو در بند خویشی یا در بند ریشی؟" شروع کرد ریشهایش را دانه دانه کندن، و بزرگ گفت «هنوز که در بند ریشی».)

صحنه ی به دریازدن هامون ظاهرا بوی گذشتن از منافع مادی این دنیا را میدهد اما این صحنه بعد از یک جر و بحث و در اوج جنون و غلیان خشم و بیچارگی رخ میدهد و هیچ بویی از ایدئالیسم و خردگرایی و عاقبت اندیشی از آن به مشام نمیرسد و معلوم نیست چرا با چنین حرکتی،آن "علی عابدینی" اسرارآمیز(دوست دوران کودکی و مراد هامون) به نجات هامون میشتابد؟چرا این معشوق عرفانی مثلا به کمک صادق هدایت یا اسامو دازایی نیامد و گذاشت آنها خودکشی کنند؟آیا صرف آشنایی اندک هامون با بودا و لائوتزو و مولانا و حافظ میتواند او را نظرکرده کند؟مسلما نه.مهرجویی این بخش از فیلمنامه را نه بر اساس تجربه و دانش، بلکه بر اساس یک آرزوی شخصی دست نیافتنی پرداخته است.

انسان دغدغه مند مانند هامون دل در گرو مادیات دارد و از این که خود را در خلاص شدن از بند آنها قاصر میبیند شرمنده است.او میخواهد سالم زندگی کند ولی همیشه به اویی که چندان سالم به نظر نمیرسد حسودی میکند.یکی از دوستان خوبم مدتی سفرنامه ی ابن بطوطه را میخواند.از او پرسیدم: "کتاب را چطور دیدی؟" گفت "خیلی جالب بود ولی از اول تا آخر به ابن بطوطه فحش میدادم". پرسیدم"چرا؟" گفت:«برای این که او هرجا میرفت یکی دو زن یا کنیز برای خود جور میکرد و وقت سفر راحت طلاقشان میداد درحالیکه من در کف یک زن هم مانده ام» و این دوست من کسی است همسن خودم که هنوز ازدواج نکرده و در عین حال اخلاقیات را هم زیرپا نگذاشته است.

انسانهای دغدغه مند از بدکاران پیروی نمیکنند ولی در عین حال به آنها حسادت میبرند.چون مطمئن نیستند راه خودشان درست باشد.البته انسانهای بدکار هم متقابلا نسبت به اینان چنین احساسی دارند.هر دو دسته گاهی در روز و گاهی در شب زندگی میکنند.در این شرایط هیچ کس خوشبخت نیست جز آن کس که دائم در نور روز میزید به طوری که حتی نمیداند نور وجود دارد.شاید وجود تاریکیهای حیات برای این باشد که بتواند ارزش نور را بفهمد.در این صورت تمام دردهایی که بر ما وارد میشود برای این است که خطر تاریکی را درک کنیم و به سمت نور بگرویم وگرنه خدا دشمنی ای با ما ندارد.به قول مولانا:

بر نمد چوبی که آن را مرد زد/ بر نمد آن را نزد بر گرد زد.


برچسبها: جامعه, ایران, سینما

برچسب: حمید,هامون,فوبیای, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:09

صفحه بندی