در معابر عمومی در ممالک مسیحی گاها تصاویر ماسک گونه ی خبیثانه ای به چشم میخورد که بیشک نماینده ی شیطانند البته با یک ویژگی بسیار بارز.و آن این که موهایشان به شکل تاک و حتی گاهی با خوشه ی انگور است.بیشک در اینجا شیطان به دیونیسوس (باکوس) خدای شراب یونانی-رومی مرتبط شده است. در آیین ها و جشنهای این خدا شهوترانی و نوشخواری به حد افراط انجام میگرفت.همراهان دیونیسوس موجودات شهوتپرستی به نام ساتیر بودند که درست مثل لوسیفر(شیطان) به صورت نیمی بز-نیمی انسان تصویر میشدند.شاید ارتباطی که در مسیحیت رومی بین شیطان و دیونیسوس برقرار شده است نشانگر این باشد که از دید نخستین مسیحیان شهوت و هرآنچه سبب غلیان آن شود شیطانی ترین مسائلند.

با این حال شاید زمانه ی ما نشان دهد که اقتصاد بیش از شیطان دیونیسوسی بر شهوت و دردسرهایش تاثیر میگذارد. دیروز که در بسیج بودم، مسئول حلقه ی صالحین میگفت در انتخاب اخیر ریاست جمهوری ایران (1396) جوانهایی که به منظور آزادی های فردی (که معمولا ترجمه میشود به آزادی در شهوترانی) به حسن روحانی رای مجدد دادند فقط قشری هستند و بیشتر مردم دغدغه ی اقتصاد دارند کمااینکه یکی دیگر از دوستان بسیجی از قول یکی از آشنایانش به کمکهای دولتی روحانی به قشرهای محروم در آستانه ی انتخابات گزارش داد.یادم آمد که چندسال قبل با چند جوان علاف که در اطراف استخر لاهیجان جمع می آمدند و برای سرگرمی به دختران متلک میپراندند همصحبت شدم.همگی اعتراف داشتند که اگر کار پیدا میکردند در این وضعیت باقی نمیماندند و چه بسا پس از کسب پول لازم برای ازدواج، در درجه ی اول ازدواج میکردند و اینقدر در بحر دخترها نمیشدند.ظاهرا آبای مسیحیت در زمانه ای که زمین زیاد بود و جمعیت و توقع ها کم،و اقتصاد همگان تامین بود دوری از شهوت را کار راحتی ارزیابی میکردند و نمیتوانستند تصور کنند که جز شیطان که همان دیونیسوس است چیزی جامعه ی انسانی را منحرف کند اما در زمان ما به نظر میرسد شیطان عمده اقتصاد باشد.
در بسیاری از برخوردهای روزمره این اقتصاد است که انسانها را که برادران و خواهران همند رودرروی هم قرار میدهد. کشاورزی که محصولش را در بارفروشی میفروخت برایم تعریف کرد:همه شهرداری را بابت این که دستفروشان را با زور و کتک جمع میکنند نفرین مینمایند اما هیچ کس متوجه نیست که همکاران خود آن دستفروش هستند که او را تسلیم شهرداری میکنند.توضیح این که شهرداری بابت هر جایی که یک دستفروش برای خود دست و پا میکند از دستفروش مزبور حق و حساب میگیرد و دستفروش هر روز باید بخشی از درآمدش را تسلیم شهرداری کند.با این حال حساب تعداد و جای دستفروشهای غیرقانونی از دست شهرداری خارج است.حال اگر کسی بیاید و در نزدیکی دو دستفروش قانونی بدون باج دادن به شهرداری بساط پهن کند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ دستفروش غیرقانونی چون حق و حساب نمیدهد میتواند اجناسش را به قیمتی پایین تر به مردم بفروشد و این به ضرر قانونی ها است.بنابراین قانونی ها دست به یکی میکنند و طرف را به شهرداری لو میدهند و بقیه ی قضایا را هم خودتان میدانید.
انسان وقتی به این مثال فکر میکند روانی میشود:قدرت با پول گرفتن از مردم آنها را مقابل هم قرار میدهد.کجا است کارل مارکس مرحوم که ببیند مردم با غارت شدن به جای اتحاد مقابل قدرت، همدیگر را قربانی میکنند؟این تازه وضع انسانهای محروم و کم سواد است.اما آنها که فرصت و امتیاز "پول خرج کردن" برای تحصیل را داشته اند به کجا رسیده اند؟
از وقتی که پهلوی آمد و قبح سوادآموختن از بین رفت اکثر خانواده ها آرزویشان این بوده که بچه هایشان دکتر و مهندس شوند تا به سرنوشت ناراحت کننده ی والدینشان دچار نشوند.اما خود این فرزندان آیا برای آینده شان تره ای خرد میکنند؟آنها به دانشگاه میروند.اما واقعا چقدر در این فضای آلوده ممکن است بیاموزند؟
یک دانشجوی سابق رشته ی مکانیک که در دانشگاه آزاد لاهیجان تحصیل کرده بود تعریف میکند که او و 3 دانشجوی دیگر از دانشگاه تقاضا کردند که "دپارتمان مهندسان مکانیک ایران" در دانشگاه آزاد لاهیجان شعبه بزند تا دانشجویان از امکانات علمی آن استفاده کنند.گفته شد که باید حداقل 30 امضا از دانشجویان اخذ شود تا دانشگاه اقدام کند.اما این سه دانشجو با همه ی تلاشی که کردند نتوانستند بیشتر از همان سه امضای خودشان را به دست بیاورند.
دانشجوی مزبور معتقد است شاید یکی از بدشانسی های ما این بود که این اتفاق در دهه ی 1390 رخ داده بود.در دهه ی 1380 که دهه ی شصتی های پرتعداد راه دانشگاه را در پیش گرفتند دانشگاه آزاد تا میتوانست به طمع پول گرفتن در راه علم، خود را گسترش داد.اما در دهه ی 1390 نوبت دهه ی هفتادی ها شد که در اثر رواج سیاست کنترل جمعیت در آن دهه ،تعدادشان به مراتب کمتر بود به طوری که دانشگاه ها از دانشجو خالی شدند و چه بسا اگر تعداد دانشجوها بیشتر بود بلاخره چند دانشجوی علاقه مند به دپارتمان مورد بحث یافت میشدند.
دانشجوی مزبور همچنین از حرص دانشگاه ها برای گرفتن دانشجو خبر داد و از قول یکی از دوستانش شاهد آورد که دانشگاه غیر انتفاعی با دانش آموزی با معدل 7.5 تماس تلفنی گرفت و از او خواست در این دانشگاه دانشجو شود و آن دانش آموز هم فورا قبول کرد و چنین محصل ضعیفی به مقام دانشجویی رسید.مسلما هم دانشگاه برای خاطر پول به این دانشجو مدرک خواهد داد.چنین دانشجویانی قرار است در آینده چرخ اقتصاد کشور را بچرخانند.
اما برسیم به کودکان.چه برنامه های فرهنگی ای برای آنها در نظر گرفته شده است؟تقریبا هیچ. پس فقط فرهنگ زمانه است که آنها را به خود جذب میکند و در غیاب آموزش و پرورش سالم،برنامه های تلویزیون تاثیر مخرب خود را میگذارند.بگذارید یک مثال معروف بزنم:
اگر از هر کودک یا حتی بزرگسالی پرسید انیمیشن مورد علاقه اش چیست،احتمالا بدون هیچ درنگی "تام و جری" را نام خواهد برد.اگر دقت کنید متوجه میشوید که بیشتر قسمتهای تام و جری بسیار بیمزه اند از طرفی شخصیتها جز کوبیدن بر سر و کله ی همدیگر هیچ درسی برای آموختن به کودکان ندارند.اما در همین حال و درحالیکه انیمیشن های اخلاق محور قدیمی مثل "باخانمان" و "ماجراهای نیلز" هرچندسال یک بار پخش میشوند تام و جری هر روز و هر ساعت مغز بچه ها را بمباران میکند طوری که احتمالا همه فکر میکنند کارتونی که اینقدر زیاد پخش میشود حتما کارتون مهمی است.حال ببینیم شخصیتها چه دارند بگویند؟
در اکثر قسمتهای این کارتون موش برنده است.موش یک دزد است و گربه یک مامور قانون که باید جلو دزدی های موش را بگیرد.با این حال گربه یک مامور باصداقت نیست.چاپلوسی است که از قدرت خود سوء استفاده میکند و هدفش فقط بهره مند شدن از پاداشهای انسانها است.در عین حال،موش بدجنس در بسیاری قسمتها همچون قهرمانی موجودات ضعیف همچون پرنده و ماهی را از دست گربه نجات میدهد.به نظر میرسد موش بچه ی شکمباره ای است که هوای بچه های مثل خود را دارد و گربه شاید بیشتر شبیه مبصر کلاس باشد.بنابراین بدی موش با رنگ خوبیهایش نزد مخاطب تغییر ماهیت میدهد.
شخصیت دیگر سگ است.او بچه دارد و در قبال بچه اش مسئولیت پذیر و مهربان است.در بسیاری قسمتها موش بدجنس بر سر سگ بلا می آورد و آن را به گردن گربه می اندازد تا سگ گربه را اذیت کند و بعد خود موش بدون ذره ای شرم کنار سگ می آرمد. بنابراین سگ حکم بچه قویه ی کلاس را دارد که زور مبصر به او نمیرسد و از آنجا که حامی خوبی میتواند باشد باید حمایت او را جلب کرد. ولی نباید فراموش کرد که این دوستی غیرواقعی و فقط در حکم یک نیاز است.
بچه ها با دیدن چنین انیمیشنی به دو قسمت تقسیم میشوند:یک عده طرفدار موش میشوند و یاد میگیرند مثل او دزدصفت باشند. دسته ی دیگر از موش حقه باز و دزد متنفر میشوند و درنتیجه در کمک کردن به برادران خود نیز از آنچه موش میکند روی گردان میشوند.اینها ناخودآگاه به گربه و قدرت گرایش می یابند و بدین ترتیب دوقطبی زور و ضعف از دنیای بیرحم حیوانی بر ضمیر ناخودآگاه کودکان بیگناه ما مینشیند.(لازم به ذکر است که یک سری بخصوص از تام و جری در تابستان سال1373 از تلویزیون ایران پخش میشد که در آن موش و گربه با هم دوست بودند و به بچه های حرف گوش کن شباهت داشتند.آنها در هر ماجرایی دست به چندبار ندانم کاری میزدند ولی درنهایت مشکل را به کمک هم حل میکردند.این سری جزو آن سری هایی است که امروز پی در پی پخش نمیشود.)
اگر دقت کنید میبینید بسیاری از شخصیتهای محبوب کارتونی دیگر مثل باگزبانی و میگ میگ هم به مانند موش تام و جری قانون ستیزند.در کارتون "کایوت و رودرانر"، شخصیت کوکوی مکزیکی (که در ایران میگ میگ خوانده میشود) دقیقا نماد یک راتننده ی بیفرهنگ است که در خیابان به سرعت میتازد.صدای میگ میگ که او از خود درمی آورد صدای بوق اتومبیل است که دشمن کوکو یعنی کایوت به خاطر این شباهت، بعضی اوقات به جای کوکو با کامیون مواجه و اذیت میشود.چنین شخصیتهای ارزش ستیزی قهرمانان کودکان ما هستند.و با وجود چنین قهرمانانی کودکان با اطمینان بیشتری راه جامعه ی خودمحور کنونی را ادامه خواهد یعنی راه سوء استفاده و خیانت را.
اما همین برنامه های تلویزیونی نشان میدهند که مسئله فقط اقتصاد نیست.گاهی یک نیاز روحی-روانی است.اقتصاد میگ میگ معلوم نیست. آنچه درباره ی او اهمیت دارد جنون سرعت است که برای هیچ کس نان و آب نمیشود و فقط یک سرگرمی روانی به حساب می آید.اما این نیاز درست مثل اقتصاد بر خودمحوری و اغلب با زیرپاگذاشتن حقوق دیگران(به تصادفهای جاده ای اشاره دارم) به دست می آید.پس شاید بزرگترین شیطان خودخواهی است.شهوت،جدل های اقتصادی و هر پدیده ی انسانی که جامعه را تهدید میکند از خودخواهی ناشی میشود.مولانا در غزلیات شمس خطاب به آدمهای خودپرستی چون ما است که میگوید:
خودپرستی نامبارک حالتیست
کاندر او ایمان ما انکار ماست
آنک افلاطون و جالینوس توست
از منی پرعلت و بیمار ماست

اشاره:انتشار مقالات و کتابهای وبلاگ با حفظ امانت در محتوا بلااشکال است.
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی