خرید بک لینک
نویسنده: پویا جفاکش

در دوران کودکی من انیمیشنی ژاپنی از تلویزیون پخش میشد به نام "خاله ریزه و قاشق سحرآمیز" که قهرمان آن خاله ریزه گهگاه کوچک میشد و در آن حالت میتوانست با حیوانات حرف بزند.یک سری از شخصیتهای این کارتون خانواده ی موشها بودند.موش پدر پیرمردی بود که همواره از اجداد دریانورد و تجربیات دریانوردی خود صحبت میکرد.او یک کلاه وایکینگی بر سر داشت و پسرهایش را نیز مثل خود کرده بود(داستان این کارتون در کشور نروژ میگذشت که از اقالیم وایکینگهای باستان بوده است).موش پدر که باباموشه خوانده میشد همیشه از پسرهایش میخواست که مثل اجداد دریانوردشان باشند اما وقتی بعضی قسمتها را دوباره بررسی میکنم میبینم که باباموشه واقعا خودش هم نمیدانست دریا چه جور جایی است.جایی خانواده از او توصیف دریا را طلب میکنند و او به اتاق میرود و یواشکی خاطرات اجدادش را از رو میخواند و بچه موشها چنان تحت تاثیر قرار میگیرند که متوجه تقلب بابا موشه نمیشوند.حتی یک بار خاله ریزه که متوجه بی اطلاعی بابا موشه شده است پیش خود میگوید:"حتما از سفرهای دریایی باباموشه خیلی گذشته است".در اولین مواجهه ام با این بی اطلاعی بابا موشه ناچار نتیجه گیری خاله ریزه را قبول کردم چون نمیتوانستم باور کنم باباموشه با آن ریش انبوه سفید و آن تیپ صدای پدربزرگ مهربان که استاد پزشکیان با هنرمندی بر او اجرا میکرد دروغ گفته باشد.اما حالا پیش خود میگویم:چرا که نه؟

خاله ریزه

به خاطر دارم در زمان کودکی طبیعت و مردم و حیوانات کارتون خاله ریزه به شدت مرا به یاد گیلان مینداختند و حالا باباموشه هم مرا به یاد گیلک ها میندازد یعنی مردمی که زیاد از اجدادشان حرف میزنند ولی چیزی درباره ی آنها نمیدانند.درحالیکه عده ای میگویند تا همین سده های اخیر کل گیلان زیر آب بود عده ای دیگر تاریخ حضور مردم در جلگه ی گیلان را تا روزگار کاسپی ها عقب میبرند.تفاوت بزرگ بین ما گیلکها و باباموشه در این است که اگر باباموشه سعی میکرد در خشکی بچه هایش را با فرهنگ دریانوردی بار بیاورد ما دریا را بر اساس خشکی بازسازی میکنیم.این عبارت "گیلانشاهان" که در ابتدای تاریخ گیلکها در قرن هفتم میلادی ظاهر میشود ما را بدجور گول زده است. جزء شاه در کلمه ی گیلانشاه در درجه ی اول حاکمی در حد پادشاه مدائن را یادآور است درحالیکه مقر گیلانشاهان در "داخل"(از روستاهای کنونی نزدیک "آستانه ی اشرفیه") قرار داشت که حتی امروز هم کمتر نشانی از شهرنشینی دارد.این حقیقتی است که گیلانی های آن زمان مثل گیلانی های غربزده چشم به قدرت برتر داشتند و شاید از این رو حاکم خود را شاه خواندند.به هرحال بیخود نیست که تنها مدت کمی بعد "ناصرکبیر" داعی اسلام به راحتی در گیلان شرقی پذیرفته میشود و اولین مجتمع مسکونی گیلان یعنی هوسم(رودسر کنونی) را ایجاد میکند.پس باید بپذیریم که بین مسلمان شدن گیلکها و گسترش یکجانشینی ارتباط مستقیم وجود دارد.

غروب روستایی در گیلان-عکس از محمد رضادوست

کیش اولیه ی گیلک ها با پرستش طبیعت ارتباط مستقیم داشته است.برای عبادت و الهام گرفتن در این کیش شما باید حتما به جنگل میرفتید تا مراسم شمنی خلسه واری را طی کنید.با ازبین رفتن جنگلها طبیعتا این کیش هم منسوخ میشد.کما اینکه از قرن هشتم هجری قمری تقریبا منقرض شد(1).اما مسئله ی دیگری هم هست.رهبر روحانی در کیش گیلکی همان حاکم محلی بود(2).پس تعجبی ندارد که با تغییر دین حاکم در جهت معادلات بین المللی کیش گیلکی هم دیگر کمتر ضامنی پیدا کند.البته بعضی ویژگیهای گیلکی در اسلام گیلانی باقی میماند ازجمله نگاه مقدس به حاکمان.کما اینکه امروز قبور امیران کیایی چون چهارپادشاه و امیرشهید در لاهیجان جزو اماکن زیارتی هستند.اما آنچه تقریبا به طور کامل قربانی شد احترام به طبیعت بود.هیچ ملتی به اندازه ی ما گیلانی های امروزین به طبیعت کمیاب خود خیانت نکرده است.ازبین بردن درختان و گیاهان و حیوانات در کنار تبدیل شدن ما به آشغال پخش کن های سیار(من هنوز نمیدانم نگاه داشتن زباله برای انداختن آن در سطل زباله مگر چقدر میتواند سخت باشد؟) در حالی این یادگار دیرین گذشته ی زمین را از ریشه برمیکند که جنگلهای "هیرکانی" گیلان و مازندران تنها بازمانده های نوع خود بر روی زمین هستند یعنی اگر چیزی گیلان را خاص میکند همین طبیعت آن است.وگرنه با وانمودن فرهنگ مارلیک-دیلمان عصر آهن در حد تمدن های بزرگ زمان خود نهایتا فقط میتوانیم از مصر و بابل تقلید کنیم و خاص نخواهیم شد.مشکل ما گیلانی ها در این است که بیش از حد غربی فکر میکنیم.و شاید نتوانید باور کنید که این اصلا چیز جدیدی نیست و غربی فکر کردن ما از همان ابتدای تاریخمان در زمان گیلانشاهان شروع شده است.چون مصیبت با آغاز مسیحیت در هفت قرن قبل از گیلانشاه عجین است.بیایید کمی دراینباره تامل کنیم:

به تازگی کشف یک کلیسای باستانی در اسرائیل مربوط به قرن چهارم میلادی بحث ارتباط مسیحیت با ستاره شناسی را باز کرده است(در قرن چهارم میلادی کلیساها برای نخستین بار بود که ساخته میشدند).در کف این کلیسا تصویر دو ماهی در میانه ی نقوشی مرموز دیده میشود.این دو ماهی به همان حالت دو ماهی صورت فلکی حوت(پایسیز) قرار دارند و بیشک زودیاک را نمایندگی میکنند(تصویر زیر).انسان به یاد ایکتیس(ماهی) لقب عیسی مسیح می افتد.آیا ظهور مسیحیت از دید قدما با آنچه عصر حوت خوانده میشود مرتبط است؟برای پاسخ باید نخست بفهمیم عیسی چه کسی بوده و در تعالیم او چه بوده که مسیحیت را با ستاره شناسی مرتبط کرده است.

در تواریخ معتبر یادی از عیسی نشده است.تعجبی هم ندارد چون تلفظ اصلی عیسی یعنی یسوع به معنی منجی است و آن بیشتر یک لقب به حساب می آید.ولی برخی پژوهشگران معتقدند نام اصلی او شمعون بوده و این شمعون همان کسی است که گنوسی ها(فرقه ای عرفانگرا و ستاره پرست) او را تحت عنوان شمعون مغ به عنوان پایه گذار کیش خود میخوانند.

نوشته اند که شمعون مغ با روسپی توبه کرده ای به نام هلن سفر میکرد.هلن به مفهوم ماه بود و خود شمعون آپولو یعنی خورشید خوانده میشد.احتمالا نام پول یا پولس مبلغ افسانه ای مسیحیت در روم هم از آپولو می آید.ضمن این که عده ای معتقدند بسیاری از معجزه هایی که در قرن سوم به نام آپولونیوس تیانایی (دانشمند قرن اول) نوشته شد ناشی از برابر گرفتن آپولو قرن اول با آپولونیوس تیانایی است.روسپی توبه کرده را هم با مریم مجدلیه مقایسه کرده اند زن روسپی ای که به گفته ی مسیحیان عیسی او را توبه داد..واژه ی "ماریه"(مریم) به مفهوم امیر زن و الهه است .این الهه نماد مادیات است و به صورت ماهی ظاهر میشود و امروز بیشتر تحت عنوان رومیش ونوس مشهور است.

تصویر الهه ای با دم ماهی و مارهایی در دست:عیلام باستان-موزه ی لوور

داستان شمعون ماهی گیر که حواری عیسی میشود و به عنوان اولین پاپ به عنوان پطرس قدیس شهرت می یابد هم تکرار داستان شمعون مغ و روسپی توبه کرده ی ماهی گون است.شمعون ماهی گیر است به این معنی که به نفس خود(ماهی وجود) غلبه کرده است.او تکرار اوآنس یا اوآنا پیغمبر افسانه ای بابلی است که پوست ماهی به تن میکرد.همین نشان میدهد که داستان عیسی داستانی بسیار نمادین و وابسته به سنت های عرفانی کهن بابل و مصر است فلسفه هایی که همزمان با ظهور مسیح در پایان شکوفایی خود بودند.در اروپا این کیشها توسط مسیحیت کاتولیک و ارتدکس تقریبا نابود شدند اما در خفا توسط فراماسونها و دیگر فرقه های رمزی دنبال میشدند.

از قرار معلوم تعالیم شمعون یا عیسی پس از ناپدیدشدنش به دو شعبه تقسیم شده که هیچ یک کاملا به او وفادار نبوده اند.یکی راه گنوسی ها و کیمیاگران و دیگر مسیحیت.کشاکش این دو فرقه به صورت مجادلات شمعون مغ و شمعون حواری در انجیل ثبت است.یعنی یک شخصیت به دو شخصیت کاملا متضاد تقسیم شده است.پیروز میدان در این کشاکش بیشک مسیحیت بود که از سوی امپراطوری روم به رسمیت شناخته شد.مسیحیت در اساس یک شعبه از یهودیت بود ولی یک یهودیت جهانی.یهودیت از چندقرن پیش با تاریخی کردن اسطوره های رمزآمیز و حکیمانه ی فنیقی و بابلی در کتاب مقدس خود،سنگ بنای آنچه امپراطوری روم در عصر پایسیز آغاز کرد را گذاشتند.یهودیان در قرن اول میلادی بسیار گستاخ بودند و بر ضد رومیان میشوریدند.امپراطور وسپازین برای به انحراف کشیدن یهودیت به سمت نرمخویی، به کمک مشاور یهودیش یوسفوس ، مسیحیت را با تحریف تعالیم عیسی پدید آورد و در این راه دید مادیگرایانه ی یهود در نگاه به خدا و جهان را لحاظ کرد.البته برنامه آنطور که او انتظار داشت پیش نرفت و مسیحیان نخستین، نظر به جهانی بودن تعالیم عیسی ضمن حفظ خشونت اولیه ی یهود جریان را در مقیاسی وسیع تر بر ضد رومیان دنبال کردند.اما زهر پس از مدتی اثر کرد و سرانجام وقتی امپراطور کنستانتین در قرن چهارم میلادی مسیحیت را به عنوان کیش رسمی برگزید آبها کاملا از آسیاب افتاد.داستانهای مختلف عیسی به صورت یک تاریخ متناقض در ادامه ی داستانهای مادیگرایانه ی یهود تعریف شدند.یهودیت شاید پیش از عصر حوت قرار دارد اما آن فقط یک کیش قبیله ای است ولی مسیحیت دینی جهانی است و اثرش خطرناک است.او مسیح را به ماهی تبدیل کرده است.مسیح راستین مانند عنوانش بره ی خدا همراه با پایان عصر حمل(صورت فلکی گوسفند) قربانی شد و اوآنس به صورت یونس به شکم ماهی رفت تا در آینده از آن بیرون بیاید چنانکه مسیح عروج کرد تا در آینده دوباره ظهور کند.کشندگان مسیح یهودیان و رومیان بودند دو قومی که نگاه مادی را بر جهان عصر حوت تحمیل کردند.نگاه غیر عادی آنها به جهان سبب شد تا عامه ی مسیحی همواره بین ذلت مفرط در برابر خدا یا عصیان گستاخانه علیه او سرگردان باشند چون همه چیز به صورت صفر و یک دیده میشد.

زهر به سرعت به بقیه ی اعضا سرایت کرد.ابتدا اسلام که به صورت نوعی عرفان جامعه گرا قلوب زیادی را به خود جلب کرده بود هدف حمله قرار گرفت.عبدالملک ابن مروان خلیفه ی اموی که در دمشق در قلمرو سابق روم حکومت میکرد شرع اسلام را بر اساس یهودیت و مسیحیت تعریف کرد و عرفان اسلامی به مرور زمان توسط حکومتها سرکوب و یا به کل تحریف شد.شرع اسلامی به نوبه ی خود راه نابودی دیگر عرفانها مانند شمنیسم گیلکی خودمان را دنبال کرد.با این حال جهان مسیحی با نسل کشی سرخپوستان در امریکا به نام خدای مسیح،و نیز تحقیر سنگین و خونین چین و ژاپن به عنوان کانونهای اخلاق و عرفان جهان در جریان استعمار، هنوز بزرگترین مروج مادیگرایی در جهان بود.

اما تغییراتی در راه بودند.خودباختگی اولیه ی مردم غیر یهودی-مسیحی در مقابل پیروزی های مغرب زمین به زودی به نوعی بازگشت به خویش تبدیل شد.در این حال بسیاری از غربیان که به فرهنگ ممالک شرقی و سرخپوستان علاقه مند شده بودند سعی در بازسازی اعتقادات فراموش شده کردند چون آن را دوایی برای بیماری مزمن و مسری غرب تشخیص میدادند.ادامه ی این وضعیت مقدمه ای برای ظهور آنچه عصر آکواریوس خوانده میشد گردید.عصر صورت فلکی دلو که از پس عصر حوت آمده و پیروانش آغاز آن را در سال1964 میدانند.این عصر همزمان بود با عصیان جوانان و مصرف گسترده ی مواد مخدر و موسیقی های مبتذل و فساد جنسی.ولی در عین حال شعار گسترش صلح و عدالت و انواع عرفانها را نیز میداد.معایب گسترده ی شورشهای دهه ی 1960 تعجبی ندارد.چون جوانان تازه کار هنوز دنیا را به پیروی از پدرانشان مادی میدیدند و نشنیده بودند این سخن مولانا را که:

خم ها است از آن می ها خم ها است از این می ها

تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را

باید طول میکشید تا مردمان یاد بگیرند که معنویت و محبت چیزی فراتر از آنارشیسم است.ضمن این که قدرت هم به راحتی میتوانست جوانان خام را به هر سو که میخواهد هدایت کند.از این رو است که کسانی دوره ی مقدماتی اولیه را جزو عصر دلو نمیدانند وآغاز آن را در سال 2012 قرار میدهند.شاید همین عدم اطمینان ها نشان میدهند که اصطلاحاتی چون عصر پایسیز یا عصر آکواریوس بیش از این که با تاثیر کواکب و سیارات مرتبط باشند خط کشی ذهنی هستند برای دمیدن اعتماد به نفس به یک شروع دوباره.

گرایشهای عرفانی عصر اکواریوس اکنون در ایران تبلیغ میشوند. برخلاف آنچه غالبا گفته میشود این عرفانها در همه ی دانشجویانشان اثر منفی ندارند.من حتی نمونه ی عینی دور و بر خودم دیده ام که خانم مدرنی درنتیجه ی پیروی از استادی معتقد به تناسخ، به قرآن و مولانا علاقه مند شده بود درحالیکه قبلا شاید چندان به آنها فکر نمیکرد.علیرضا دوستدار از دانشگاه هاروارد هم معتقد است که عرفانهای امروزین اگرچه در مواردی با سوء استفاده ها و جرایمی همراه بوده اند ولی اغلب تاثیر منفی بر مذهب مردم ندارند:

«پارسال با خانمی میانسال مصاحبه میکردم که در کلاسهایی با تعالیم عارفانه ی هندویی شرکت میکرد. این خانم یک مسلمان معتقد بود و نسبت به انجام واجبات و ترک محرمات خود وسواس داشت، و اصلا کلاس فوقالذکر را نه کلاس عرفان هندویی، بلکه کلاس معنویت و عرفان به طور عام میدانست. ایشان عکسهایی را از کلاس خود به من نشان داد که در آن مجمسههایی از بودا زیر شمایلهای منسوب به حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) قرار داده شده بود. او میگفت ما در این کلاسها مینشستیم و دستهجمعی سرود «هاری کریشنا» میخواندیم و به سخنرانیهای استاد درباره کتاب «بهاگاواد گیتا» (که از کتب مقدس آئین هندوست) گوش میدادیم. آن خانم میگفت من با رفتن به این کلاس و شنیدن این مباحث، علاقهام به مطالعة قرآن بیشتر شد و باعث شد که شبانه قرآن را بیشتر بخوانم. اینکه شخصی از طریق شرکت در کلاس عرفان هندویی قرآنخوان بشود ممکن است از نظر ما بسیار عجیب به نظر بیاید. ولی دقیقا همین پیچیدگیهاست که در ادراکات معنوی مردم وجود دارد و بدون درک آن نمیتوان به فهم درستی از معنویت و دینداری در جامعه رسید.
مثال دیگر در مورد کلاسی است که شکلی از انرژیدرمانی در آن تدریس میشد و من خود برای تحقیق مدتی در آن شرکت میکردم. یکی از افراد شرکتکننده در این کلاس در یکی از جلسات به من گفت که مدتی پس از ورود به کلاس متوجه شده بود که شبها پاهایش شروع به وزوز میکند و او را بیدار میکند. این امر آنقدر برای این شخص تکرار شده بود که سبب شده بود اوقات بی خوابی خود را به خواندن نماز شب سپری کند و میگفت از آن موقع مرتب نماز شب میخواند. در همین کلاس تعالیمی بیان میشد که سازگاری چندانی با الهیات اسلامی نداشت، ولی از سویی همین کلاس، به زعم برخی از شرکتکنندگان، آنها را نسبت به اسلام مقیدتر کرده بود. ممکن است در اعتراض گفته شود که افراد دیگری هم هستند که با شرکت در کلاسهای مشابه نماز را ترک میکنند و حتی اسلام را به کل کنار میگذارند. این قطعا صحیح است. منظور بنده این است که نمیشود مواجهه با این مساله را صرفا به ضدیت با اسلام تقلیل داد. بحث در مورد این که ادعای الهیاتی این نحلههای معنوی چیست از نظر مردمشناختی کافی نیست، بلکه باید دید این الهیات در عمل افرادی که در این کلاسها شرکت دارند، چه نمودی دارد و این امر چگونه در میان آنها نفوذ و رواج پیدا میکند.»(3).

از آنجا که من هم مثل اجدادمان به سرنوشتهای جمعی بیش از سرنوشتهای فردی معتقدم فکر میکنم آموختن درباره ی عرفانهای جهانی درنهایت به شناخت درست اسلام منتهی خواهد شد.فراموش نکنیم عرفان اسلامی هم درست مثل شمنیسم گیلکی از تدبر پیامبر در طبیعت صحرا و کوهستان منتج شده بود.قرآن بارها به عناصر طبیعت قسم یاد میکند چون ما باید از طریق آنها خداوند را کشف کنیم.آنچه نمیگذاشت چیزی مثل شمنیسم گیلکی ادامه یابد این بود که هیچ معرفتی برای همگان نداشت و عده ی کمی از آن سر در می آوردند.این است که امروز خاطره ی چندانی از آن نمانده است.اما گسترش ارتباطات و انتشارات این امکان را به ما میدهد تا نظایر آن در دیگر نقاط جهان را کشف و تاحدودی به آنچه در ذهن رهروان گیلک میگذشت پی ببریم.

گفته میشود احتمالا طی سالهای بی آبی پیش رو در کشور،گیلان یکی از استان هایی است که به نسبت کمتر از بقیه از خشکسالی آسیب میبیند.بنابراین ممکن است کثیری از مردم نواحی داخلی به اینجا سرازیر شوند.در چنین شرایطی احتمالا گیلانی های بومی تازه به فکر هویت خود خواهند افتاد.اسطوره ی عصر آکواریوس میتواند بهانه ای برای تعریف مفید هویت گیلانی باشد هویتی که دیگر انسانها را نفی نکند و تاثیر مثبت داشته باشد.در آن هنگام ما گیلکها به طبیعتمان بسیار نیاز خواهیم داشت.پس بیایید از حالا سعی کنیم این آخرین یادگار گیلان کهن را مورد احترام و حفاظت قرار دهیم.

پینوشتها:

1و2-دین گیلک : ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد

3-انسان شناسی و فرهنگ:معنویتهای جدید در ایران:علیرضا دوستدار

تذکر:انتشار مقالات و کتابهای وبلاگ با حفظ امانت در محتوا بلااشکال است.


برچسبها: ایران, خاورنزدیک باستان, اسطوره, گیلان, تاریخ گیلان

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 1:40

صفحه بندی