اخیرا به متنی(1) برخوردم که مسئله ی منشا مشترک فراماسونری و عرفان اسلامی و تاثیر این عرفان بر فراماسونری را مطرح میکرد.ازجمله به سر ریچارد بورتون استناد میکرد که گفته است صوفیسم والد شرقی فراماسونری است و نیز به "جان پورتر براون"(دیپلمات امریکایی در ترکیه) که از تفکر مشابه فراماسونها و دراویش بکتاشی میگوید.
اشاره به ریشه های پروتوایسلامیک فراماسونری البته مسئله ی تازه ای نیست.همه میدانند که تمپلرها (شوالیه های معبد) در جریان جنگهای صلیبی اصولی را با خود از شرق نزدیک به اروپا آوردند که بعدا بنیاد اولین لژ ماسونی در اسکاتلند شدند(گمانه زنی هایی درباره ی بت "بافومت" که تمپلرها به پرستش آن متهم بودند وجود دارد بر این اساس که نام این بت تلفظ دیگری از نام محمد است).اما بعضی مطالب نوشته ی اخیر قابل تعمق بیشتریند ازجمله این که نویسنده مدتها پیش از "جنگ علیه تروریزم" که بوش به راه انداخت در سخنرانی یک شیخ مور(شمال افریقایی) وابسته به جامعه ی "موریش ساینس" شرکت کرده بود که قربانی شدن عراق و افغانستان در جنگ بین قدرتهای آسیایی و انگلو-امریکایی را پیشبینی و از این که فراماسونری از حقیقت عقاید مورها به مسموم کردن مغزها در سراسر جهان و تاسیس نظام "بابلی" جهانی منحرف شده است صحبت میکرد.
این نوشته همچنین از جمال الدین اسدآبادی سخن میگوید و ادعا میکند که وی استاد فراماسون مادام بلاواتسکی بوده که کتابها و پروژه هایش درباره ی عرفانهای هندو و بودایی شهرت فراوان دارند. همچنین جمال الدین را معلم پدر و مادر "دروعلی" بنیانگذار جامعه ی "موریش ساینس" میداند جامعه ای که در بین امریکایی های افریقایی تبار جای خود را دارد و در دهه ی 1950 بسیاری از موزیسینهای سفیدی را که به زودی از عصر دلو سخن میراندند به خود جذب کرد.

این سوال اکنون ظاهر میشود که چگونه جمال الدین اسدآبادی به عنوان پدر معنوی بنیادگرایی اسلامی (یعنی جریانی که آن را با اخوان المسلمین و احیای خلافت میشناسیم و ظاهرا عرفان در آن راهی ندارد) به جریانی منبعث از عرفان وابسته، و از سوی دیگر انحراف فراماسونری از عرفان انسانساز اسلامی چگونه قابل توجیه است؟
در این خصوص باید این مقدمه را آورد که دورویی سید جمال الدین (اگر واقعا بتوان به چنین دورویی ای قائل بود) در مقایسه با دورویی فراماسون های دیگری چون لرد برتراند راسل بی نمود است. چون اگر جمال الدین ادعای زنده کردن شرع خداوند یعنی خدایی که عارفان هم قبولش دارند را میکند راسل به کل خدا را منکر است و در کتاب "جهانبینی علمی" جملات نیشداری را نثار مذهبیون میکند.راسل از مغزهای متفکر پشت سر بنیاد شیطانی تاویستاک و نیز الهامبخش ویتگنشتاین و حلقه ی فرانکفورت است که در دهه ی 1960 از جنبش های به ظاهر ضد سرمایه داری و ضد جنگ حمایت میکردند. راسل به دلیل حمایت آشکار از روسپی گری منفور مذهبیون واقع شد. ادعای او این بود که با توجه به بیشتر بودن میل جنسی مرد نسبت به زن و نیز مذهبی تر بودن طبیعی زنان نسبت به شوهرانشان لازم است مردان غیر از همسرانشان به روسپی خانه هم سر بزنند تا بحران های اجتماعی بروز نکنند اما نباید فراموش کنیم که تاویستاک ملهم از زیگموند فروید است که آزادی جنسی را خواهان بوده است.فروید را برخی فراماسون خوانده اند.به هر حال درباره ی مطالعات او در کابالا(عرفان یهود که از ریشه های فراماسونری است) هیچ تردیدی وجود ندارد.موقعیت او از راسل به مراتب جالبتر است چون او خود عرفان را این دنیایی و آن هم به شدت جنسی کرده است.گفته میشود او در این مسئله تا حد زیادی متاثر از خانم روانشناس یهودی ای به نام "لو سالومه" بوده است زنی که با مردان مختلفی ازجمله نیچه رابطه داشت و عقیده بر این است که پیشینه ی "شبتی" خود را در علم دخیل کرده است(2). شبتی ها پیروان "شبتای زوی"هستند، ربی رومانیایی تباری که در قرن 17 ادعای مسیح بودن کرد و بسیاری از یهودیان را با خود همراه نمود اما درنهایت با گروش به اسلام پیروان خود را نا امید نمود.بسیاری از پیروانش به پیروی از او به اسلام درآمدند اما برخی از شبتیها تا به امروز بر عقاید سابق خود هستند.بین عقاید آنان و گروه هایی از صوفیه از جمله بکتاشیها شباهت های جالبی به چشم میخورد که محل بحث های فراوان قرار گرفته است.

مجسمه ی فروید در کنار ساختمان تاویستاک در انگلیس
بعید به نظر میرسد همکاری نوابغ فراماسونی چون راسل و فروید با تاویستاک از سر اتفاق باشد. تاویستاک را ویکی پدیای انگلیسی موسسه ای در ارتباط با "روانشناسی رسانه"(مدیکال سایکولوژی) خوانده است که اگرچه در بریتانیا قرار دارد ولی برای دنیا برنامه مینویسد و تزهایش را از طریق دولتهای بریتانیا و امریکا عملی میکند.در زمان راسل و فروید تاویستاک قلمرو "جان راولینگز ریز" رئیس ستاد جنگ روانی ارتش بریتانیا بود که بیشتر با مصلحت سر و کار داشت تا با عرفان یا علم از هر نوع آن.ریز معتقد بود که با پیشرفت علم پزشکی و آسان شدن خوراک و حمل ونقل جمعیت زمین در حال زیاد شدن است پس در بعضی کشورها با ترویج زنا و همجنسبازی و سقط جنین و مواد مخدر و افسردگی و جنایت باید جمعیت را پایین نگه داشت و در کشورهای سنتی تر باید دست به ایجاد جنگها و کشتارهای وسیع زد.اگر جمعیت در کشورهای دسته ی اول بیش از حد کم شد جمعیت فراری از کشورهای دسته ی دوم مشکل را حل میکند.در آن دوران (نیمه ی اول قرن بیستم) که آدمیان عادت داشتند افکار وحشتناکشان را با صدای بلند اعلام کنند تاویستاک به راحتی برنامه ای برای کشتن 500میلیون انسان تا سال 2010 تدوین کرد.(3)ریز صراحتا گفته است کسانی که هوش خود را به کار نمیبرند بیش از حیوانات بدون هوش حقی برایشان منظور نیست(4).
John rawlings rees
به راستی چگونه میتوان این تصمیمات شیطانی را با زهد معترضانه ی حسن بصری،توبه ی صادقانه ی رابعه ی عدویه و تعالیم زنده کننده ی مولانا در یک راستا دید؟در این خصوص من پیشنهاد میکنم فراموش نکنیم که ریشه های عرفان اسلامی به هزاران سال قبل از اسلام ارتدکس برمیگردند در حالی که امثال رابعه و مولانا هنوز خیلی به اسلام ارتدکس وفادارند.فراماسونها الزامی ندارند که همانگونه به خدا نگاه کنند که مسلمانان،مسیحیان و یهودیان ارتدکس به یهوه یا الله.فراماسونهای انگلیسی زبان گاها کلمه ی "گئوتو" را به جای "گاد" درباره ی خدا به کار میبرند که صرفا معوج شده ی گاد است.هدف این است که تصور رایج از خدا به ذهن متبادر نشود.نام دیگر خدا نزد فراماسونها از این هم جالبتر است: "یهبلون". در این کلمه جزء آخر (اون) به معنی قدرتمند است و باقی کلمه ترکیبی از نامهای یهوه و بعل است.بعل لقب خدایان سامی است که گاها حتی رقیب یهوه بودند بنابراین فراماسونها میخواهند بگویند که اگرچه یهوه را به خدایی قبول دارند ولی برای او هویتی در حد خدایان شرک قائلند.
با این توضیح بر اتهام وارده به فراماسونها در باب پرستش "لوسیفر" نوری تابانده میشود.لوسیفر را برابر با "هلل بن شخر" در کتاب اشعیا دانسته اند.هلل به نور اندک گفته میشود.اما شخر به عنوان تولیدکننده ی این نور کیست؟خوشبختانه کشف کتیبه ی اوگاریتی درباره ی تولد خدایان دوقلو: "شاحار" و "شالیم" جواب سوال ما را داده است.این دو را ال(خدای اعظم کنعانیان) از دو زن به نامهای "عاشره" و "رحمایه" به دنیا آورده است(5).این دو زن جنبه های عالی و دانی سیاره ی زهره را نمایندگی میکنند که مادر "یم" یا دریا نیز هست و یم تلفظ دیگری از یوم(روز) است که شاحار(سحر یا صبحگاه) و شالیم (سلیم یا غروب) دو لحظه ی حساس آن را نشان میدهند.با این که ما داستان این دوقلوها را نمیدانیم ولی بر اساس افسانه های دیگر برادران دوقلو از سرزمینهای مختلف نوعی ارتباط نزدیک بین آنها قابل ردیابی است.شالیم به معنی صلح و از ریشه ی سالم و اسلام و سلام و سلیمان و سلمان است.سلامت او مستلزم رابطه ی صمیمانه ی وی با سحر یا گشایش است.چون سلیم نوری است که از بهشت به ظلمت جهان پا میگذارد و سحر نوری است که از ظلمت جهان به بهشت به در می آید. این نور روح انسان است که در اساطیر بابلی به تموز تشبیه شده است که به جهنم درمی افتد و از آن به در می آید و عامل این اتفاق الهه ی شهوت یعنی عیشتار(تلفظ دیگر عاشره) است چنانکه در باور سومریها انلیل (به معنی خدای فضای بین آسمان و زمین به عنوان نماد انسان یا دارنده ی مشترک روح و جسم) به دلیل همخوابگی با همسرش نین لیل به جهان زیرین می افتد.در نیایش های بابلی تموز،این خدا بارها به نام انلیل و عیشتار بارها به نام "نین لیل" خوانده میشوند(6).یکی از آخرین صورتهای این افسانه در اسلام شیخ صنعان است که با دیدن دختری فتانه از اسلام خارج شد ولی در نهایت دوباره بدان بازآمد. این الهه ی دردسرساز یعنی سیاره ی زهره در حکاکی طرح زیر از سینایی دو لحظه ی سحر و غروب را در
ظاهر خود نشان میدهد.از یک سو همچون شیطان با شاخ گاو یا بز تجسم شده و از سوی دیگر همچون فرشتگان بال دارد.این زن نمودی از تن انسان است که هر دو جنبه ی خدایی و شیطانی را در خود دارد و مطابق تورات انسان در روز جمعه که به سیاره ی زهره تعلق دارد خلق شده است. بز و گاو اشاره به شهوت و ستیزه جویی دارند در حالیکه پرنده عروج را به ذهن متبادر میکند.از این رو شلیم ظاهر بزگون را نمایندگی میکند درحالیکه شاحار فرشته گون و بالدار است.
بسیاری از قدما معتقد بودند که بیماریهایی که به تن انسان وارد میشوند نتیجه ی مشکلات روحی هستند. اروس خدا-بچه ی بالدار اساطیر یونان بر این اساس همیشه با تیر و کمان ظاهر میشد.بعدا رومیان اروس را با کوپید (از ریشه ی سامی شهوت و خدای عشق) خود برابر گرفتند و از این رو تیر و کمان کوپید مفهوم عاشقانه به خود گرفت(افلاطون در «ضیافت» از اروس خوب و اروس بد سخن میگوید. کوپید بیشک اروس بد است).اما شاید تیرهای اروس به مراتب گزنده تر از آنچه امروز تصور میکنیم بوده باشند.هنوز هم تصور بر این است که بیشتر امراض روحی هستند تا جسمی.
با این حال خود قدما گاهی مسیر را برعکس میدیدند.افسانه ای وجود دارد مبنی بر این که بودا به روستایی پای میگذارد و در آنجا مرد کور مادرزادی را به نزدش می آورند و میگویند:« ما هرچه به این شخص میگوییم نور وجود دارد به خرجش نمیرود و میگوید "صدای این نور چگونه است؟مزه اش چگونه است؟اصلا بدهیدش من لمسش کنم.چرا بویی ندارد؟" شما چیزی به این بگویید.»
بودا پاسخ میدهد که به چنین کسی نمیتوان وجود نور را فهماند مگر این که نابیناییش برطرف شود.بودا سپس طبیب حاذقی را که میشناخت و در آن زمان در آن حوالی به سر میبرد به آن مردم معرفی کرد.مردم کور را به نزد طبیب بردند و از قضا او معالجه شد و از این طریق وجود نور را باور کرد. این داستان نشان میدهد که بسیاری از ما انسانها به این خاطر نور خداوندی را نمیبینیم که در زندگی مادی دچار نقصانیم.در این جا این مادیت است که به تن فرمان بی خدایی میدهد.بنابراین تن انسان از هر دو زمینه ی روحانی و جسمانی شلاق میخورد.
کاری که فراماسونها در این میان کرده اند این است که بز و پرنده را در هم ادغام کرده اند.یعنی روح و جسم را دوپاره از یک موجود خوانده اند.طبیعی است که چنین موجودی فقط معادل یک عنصر خارجی خواهد بود مگر این که از جنس ناخودآگاه فروید باشد که در این صورت هم چندان تفاوتی با یک عنصر خارجی ندارد چون انسان هیچ اختیاری جهت مقابله با آن ندارد.
The United Grand Lodge of England The Province of Surrey UGLE SURREY
از اینجا روشن میشود که الحاد فراماسونری چگونه توجیه پذیر شده است:ظاهرا تحریف کوچکی صورت گرفته اما این تحریف کوچک راه را برای انحطاطی بزرگ فراهم میکند.
این قضیه توجیه علمی هم دارد.همانطور که عرفان بابلی از طریق علم نجوم و طبیعیات تایید میشد فراماسونها نیز با پیشرفت علم و بخصوص فیزیک خود را هماهنگ میکنند.در فیزیک دو جریان عمده هست:جزء گرا و کل گرا.جزء گراها همه چیز عالم را بدون اصول و وابسته به حرکات خودسرانه ی اتمها تعبیر میکنند درحالیکه کل گراها برای کل عالم موجودیتی قائلند.فراماسونها به این دسته ی دوم تعلق دارند و بنابر قانون دوم ترمودینامیک مسیر عالم را متمایل به بینظمی روزافزون میدانند.آنگاه که بینظمی به حد نهایت برسد نظم نوینی حکمفرما خواهد شد و این نظم امری است که مد نظر فراماسونها است و ما چیز زیادی درباره ی آن نمیدانیم.ولی بر اساس برخی شباهتها بین افسانه های قدیم و تئوری های علمی جدید به نظر میرسد عده ی کمی از انسانهای روی زمین از آزمایش بودن در این نظم سربلند بیرون بیایند:مقاوم ترین آدمها با سرسخت ترین ژنها.
بعضی از این افسانه ها را امروز کشف کرده ایم ازجمله افسانه ی پیری رع:خدای خورشید مصریان که دیگر آدمیان از او اطاعت نمیکردند.به پیشنهاد پیرترین خدا یعنی "نون" خدای مظهر آبهای هاویه و نماد بینظمی،چشم رع (نماد فراماسونری)در قالب الهه هاثور(این کلمه تلفظ دیگر عاشره یا عیشتار است)، وارد عمل شد.این الهه ی شاخدار دست به قتل عام گسترده ی بشر زد و در خون غوطه ور شد.اما رع مایل نبود همه ی انسانها از بین بروند.پس 7هزار سبو آبجو به رنگ خون روی کشتزارها پاشید و الهه با دیدن این سیل وسوسه شد و از آن نوشید و مست گشت و خشم خود را از نوع بشر فراموش کرد(7). سامویل هنری هوک این افسانه را مقایسه میکند با داستان ورشن کنعانی دیگر عاشره یعنی عنات(آناهیتا یا عیشتار) که ضیافت بزرگی به افتخار برادرش "بعل حداد" ترتیب میدهد و آنگاه درها را میبندد و تمام دشمنان بعل را قتل عام میکند و درحالیکه تا زانو در خون فرورفته از سرها و دستهای بریده برای خود گردنبند میسازد(8).تصویر اخیر یادآور کالی الهه ی هندی و همسر وحشت آور شیوااست که گردنبندی از سر و دست انسان بر گردن دارد.وی الهه ی محبوب راهزنان بوده است.خود شیوا معادل شیطان یا ابلیس در نزد مسلمانان است.
داستان قتل عام عنات به نوبه ی خود از سوی هوک با داستان قتل عام شهرهای سدوم و عموره در عهد عتیق مقایسه شده که به نظر هوک ازجمله روایتهای پایان جهان است(9).دیگر محققین، ورود لوط به آن دشت و خروجش از آنجا را با سفر تموز به جهان زیرین مقایسه کرده اند.هر دو مقایسه به نظر من از هر جهت درست است.لوط سمبل روح انسان است که در این جهان به جسم (همسر لوط) ملحق میشود و از این اتفاق دو جنبه ی مثبت و منفی انسان (دو دختر لوط) ظاهر میشوند که با سنگ شدن مادر، به جای همسران لوط عمل میکنند و برای لوط دو پسر به نامهای عمون و موآب به دنیا می آورند.دو دختر لوط از هر جهت برابر با دو زنی هستند که ال یافته بود و دو پسر آنها همان شاحار و شالیم اند.لوط یکی از هزاران است:یک نیک در میان هزاران بد.هزاران بدی که به خود بد نمیگذرانند ولی درست مثل انسانهای عاصی داستان رع و هاثور قتل عام میشوند.قوم لوط با آتش نابود میشوند.آتش ماده ای است که شیطان از آن پدید آمده است.آنها در اثر اعمال شیطانی خود نابود میشوند.

.jpg)
نشانه ی شیطان شاخدار در انیمیشن های کودکان
حال میتوانیم حس کنیم که مهمانان عنات در لحظه ی قتل عام شدن چه حسی داشتند چون خودمان جای آنها هستیم.مهمانان به این فضای بسته می آیند تا لذت ببرند ولی در ازای آن سلاخی میشوند.درنهایت عده ی کمی از این سلاخی جان به در میبرند( مثل خانواده ی لوط) که در نظم آینده ایفای نقش میکنند.این نقشه ای است که فراماسونری برای آینده ی گیتی کشیده است.آنهایی که بیش از بقیه از مهمانی لذت میبرند بیش از بقیه هم در خطرند.عاشره تشنه ی خون فرزندانش است.
پس صداقت در قبال توده ی انسانها (به جز تا حدودی در برابر برادران فرقه ای) برای فراماسون معنایی ندارد.شاید در ظاهر بیخدا یا پیرو یهوه ی ارتدکسها باشد اما در باطن دل در گرو یهبلون خودش دارد.این یکی از معدود مواردی است که فراماسونهای جهان در آن با هم متفقند(به قول مرحوم محمود طلوعی:آلنده رئیس جمهور مردمی و سوسیالیست شیلی، و پینوشه دیکتاتور خون آشام آن کشور که با همکاری امریکاییها آلنده را نابود کرد هر دو فراماسون بودند و اساسا لژهای مختلف فراماسونری سیاستهای گاها متضادی دنبال میکنند). اما به هرحال همه ی فراماسونها تمایلات هرمسی و افلاطونی دارند و همین احتمالا به معنای این است که نظم آینده ی جهان احتمالا نظمی فاشیستی و مدینه ی فاضله ای خواهد بود.ما مردم از حالا همچون موش های آزمایشگاهی محل آزمایش انواع تزهای تاویستاک درباره ی چگونگی این نظمیم.نظرسنجی های سازمانهای مختلف یکی از راه های کشف درون مردم است.اما این نظرسنجی ها عمدتا در محدوده ی شهرهای بزرگ ممکن است اعتبار داشته باشند.در ورای این شهرها مردمی هستند که هنوز (به قول ابن خلدون) عصبیت دارند،مردمی که از دنیای بزرگ چیزی نمیدانند و سربازهای پیاده ی نظم جدیدند.مردمی که بچه هایشان هنوز در طبیعت بزرگ میشوند و افرادی سالم و سرزنده بار می آیند،مردمی نادان که گاها چنانکه در جنگ سوریه و افغانستان میبینیم اسلحه به دست میگیرند و شهرنشینان را به راحتی میکشند.
هر اتفاقی که در شهرهای بزرگ می افتد برای باز شدن جای چنین مردمی است.بچه شهری که صبح تا شب در خانه در حال بازی کردن با موبایل یا کامپیوتر است در نظر نظم فاشیستی آینده موجود ضعیفی خواهد بود.ژن های ضعیف و افراد هوشمند باید به تدریج حذف شوند.انبوه اطلاعات متضادی که تاویستاک به مغز ما میریزد برای سردرگم کردن ما و بی اعتمادیمان به همه ی اطلاعات است.اطلاعات دیگر برای اصلاح کردن مردم نیست.چیزی است که آنها به وسیله ی آن در مقابل هم ابراز وجود میکنند و سندیت یا کاربرد آن اصلا اهمیتی ندارد.عصر فوران اطلاعات است ولی 99درصد این اطلاعات به هیچ دردی نمیخورند.روزی مردم کار سخت را به اطلاعات ترجیح خواهند داد و در آن روز دیگر از فوران اطلاعات خبری نخواهد بود.ژن های برگزیده از این دیدگاه ارزیابی میشوند.
پس چرا ارتباطات گسترش یافتند تا عصر کنونی فراهم شود؟برای این که شعار دهکده ی جهانی محقق شود؛برای این که مردم در هر نقطه از دنیا سهل الوصول در دسترس باشند.مردم باید اول از ارتباطات استقبال کنند تا بعد از مضرات آن منزجر شوند.علت این که گروه های مذهبی و سکولار مخالف وضع موجود میتوانند فعالیت کنند همین است.باید هشدارهای آنها باشد تا بلاخره در وقت معهود شنیده شود.اگر تاکنون مدینه ی فاضله ی افلاطونی-هرمسی-ماسونی محقق نشده به خاطر این است که عصر ارتباطات تا همین اواخر در کار نبوده است.شاید هدف این است که ابراهیم، نمرود و بابل را ترک کند و به حضور ملکی صدق در کنعان برسد.تا آن زمان سوختهای فسیلی به مصرف رسیده و مردم از سر نیاز به منابع انرژی مطیع دولت شده اند.

ابراهیم و ملکی صدق
آیا این تقصیر افلاطون و عرفا است و آیا همه ی آنها از دیرباز چنین توطئه هایی در ذهن میپروردند؟نه لزوما.مسئله این است که بیشتر کسانی که به فراماسونری میپیوندند دغدغه ی سیاست و شریک سیاسی یافتن دارند نه دغدغه ی عرفان.البته سیاسی کاری مشکوک فیثاغورس و اعتراض افلاطون به دموکراسی فاسد آتن دوران خودش( با تکیه بر فیثاغورسی گری) خودبخود به سیاسی شدن فراماسونری می انجامید چنانکه درباره ی صوفیان مسلمان متاثر از افلاطون (که مفهوم "ولی" را جانشین شاه فیلسوف افلاطون کردند) اتفاق افتاد.سیاست با توده ی مردم سروکار دارد و جامعه را یک تن واحد میبیند پس برای تک تک مردم برنامه ای ندارد.درحالیکه عرفان قدیم اسلامی در درجه ی اول درصدد اصلاح فرد بود و تاکیدش بر معنویت بود نه بر حکومت.مولانا طوفان نوح را چنان تعبیر میکرد که گویی در مقابل آتش سوزان شیطنت قومی نابه کار (شبیه به قوم لوط) آب آسمانی خاموش کننده است:
چونک سرکه سرکگی افزون کند/ پس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف همچون انگبین/ کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خل/ آید آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکهها میریختند/نوح را دریا فزون میریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود/پس ز سرکهٔ اهل عالم میفزود
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم
پس درواقع انگبین(عسل) معنویت تنها نیرویی است که میتواند سرکه ی زندگی مادی صعب العلاج ما را به سرکنگبین زندگی متعادل بدل کند.این همان مسئله ای است که فراماسونری فعلا با آن مشکل دارد. از این رو است که ایده های عجیب درباره ی آدم فضایی بودن خدایان قدیم یا وجود شهرهای زیرزمینی تحت عنوان آگارتا یا شمبهلا که در آنها بهشتی شگفت و بی دردسر حاکم است ترویج میشوند.موفقیت این تبلیغات به حدی است که چندسال پیش وقتی در چندجای چین فرسایش خاک سبب نشست زمین شد بسیاری از مردم تصور کردند تونل های زیرزمینی آگارتا را یافته اند.در ایران که مردم پای ماهواره چیزی بهتر از برنامه های شبکه ی "من و تو" نمی یابند،مستند "ما و فرازمینی ها" از طریق امواج این شبکه کل تاریخ گیتی را به عنوان زدوبندهای آدمهای ناتوان و فرازمینی های توانمند به ذهن مردم ناآشنا به تاریخ فرو کرد و من هنوز هم به زحمت این تصورات را از ذهن مردم میزدایم.مستند مزبور اخیرا تحقیر بشر را به حد اعلی رساند و ادعا کرد ژن رهبری و استقامت یک ژن فرازمینی است که در اثر رابطه ی جنسی فرازمینیها با مردم عادی به مردم زمین منتقل شده و هرکسی که قدرت رهبری دارد یک ژن فرازمینی با خود حمل میکند.این برنامه نسب تمام رهبران جهان را به خدایان باستانی یعنی فرازمینیها رسانده ازجمله ملکه ی بریتانیا را از نسل خدای ژرمن: "وودن"(وتان،ادین؟) خوانده است.جیسون کلاویتو نقدی بر این ادعاها نگاشته است(10).
تمام این هوچی گریها برای منحرف کردن آدمیان از مسیر معنویت جویی اند.وگرنه آگارتا و پایتختش شمبهلا همچنین تمام آن به اصطلاح خدایان اقوام قدیم نیروهایی در درون بشر یا متصل به درونند. اموری هستند که سنت و اسطوره شناسان سنت گرای امروزین راهنمای کشف آنند.راز بزرگ ماسونری که سعی در دورکردن اذهان از آن در کار است، اتفاقا بسیار در دسترس است:ارتقای انسان به سمت معنویت و رسیدن به سحر.

چشم معروف فراماسونها در نقشی از واتیکان
پینوشتها:
3- afrikanrebel06: the origins of free masonry
2-“The Holiness of Sin_ Freud, the Frankfurt School and the Kabbalah”:David Livingston: Conspiracy School:09/19/2013
3-سیاست پردازی و نیرنگ: دکتر جان کولمن: ترجمه ی دکتر یحیی شمس:نشر فیروزه و نشر مروارید: 1390: ص127
4-همان:ص132
5-اساطیر خاورمیانه:ساموئل هنری هوک:ترجمه ی ع.ا.بهرامی و فرنگیس مزداپور:انتشارات روشنگران و مطالعات زنان:1391:ص116
6-همان:ص25
7-همان:ص9-88
8-همان:ص104
9-همان:ص183
10- Review of Ancient Aliens S06E07 _Emperors, Kings and Pharaohs_ - Jason Colavito blog:11/9/2013
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی