خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

انیمیشن "دنیای وحش"(محصول 2006دیسنی) را اولین بار در صبحگاهی در نوروز سال 1386 از شبکه ی دوم سیما دیده بودم. دوبله ی آن گویا به مدیریت فریبا شاهین مقدم انجام شده بود و در آن گویندگان قدرتمندی چون خسرو شمشیرگران، جواد پزشکیان،اکبر منانی،اصغر افضلی،محمدعلی دیباج،بهرام زاهدی و فاطمه برزویی گویندگی میکردند.از آنجا که در آن سالها مدتی بود که صدای همه ی این بزرگان را در کنار هم در یک انیمیشن نشنیده بودیم معلوم بود که صداوسیما به این فیلم واقعا اهمیت داده است.کمی بعد دوبله ی دیگری از این کار را از شبکه ی باران (گیلان) دیدم که متعلق به انجمن گویندگان جوان(گلوری) و واقعا دوبله ی بدی بود اما همین که بلافاصله پس از ساخت این فیلم با دو دوبله ی مختلف در ایران منتشر شده نشان از اهمیتی دارد که مسئولین امر به چنین فیلمی قائل بوده اند.چرا این قضیه برای من عجیب است؟برای این که از همان اول که فیلم را دیدم احساس کردم که آن خیلی سیاسی تر از آنی است که یک انیمیشن کودکانه ی معمولی قلمداد شود.

قهرمانان داستان این انیمیشن چند حیوان وحشی شامل یک شیرنر و پسرش،یک سنجاب،یک مار،یک زرافه و یک کوالا هستند که در یک باغ وحش زندگی میکنند.با خارج شدن بچه شیر از باغ وحش،پدرش و سایرین به دنبال او باغ وحش را ترک میکنند و در این راه با یک کشتی انسانها به سرزمینی وحشی در افریقا میرسند.در آنجا یک آتشفشان فعال شده و انسانها با کشتی دیگری بسیاری از حیوانات را از محل خارج میکنند.در میان وحوش باقی مانده گله ای گاووحشی(ویلدبیست) متوهم هستند که کوالای گروه را منجی موعود خود میدانند که آنها را بر شیرها پیروز میکند.توضیح این که سالها پیش رئیس این گله(که در دوبله ی خانم شاهین مقدم
،صدای استاد محمدعلی دیباج تعصب این موجود را خیلی خوب منعکس کرده) توسط چند شیر محاصره شده بود که ناگهان یک اسباب بازی سخنگو(با باطری) کوالا از هواپیمای گذرنده ای به میان آنها افتاد و شیرها از صدای اسباب بازی ترسیدند و فرار کردند و از آن روز،گاو وحشی منتظر ظهور این کوالا بوده است.از آنجا که شیر قهرمان داستان در اسارت بزرگ شده و حیوانی جنگی نیست گاوهای وحشی به راحتی او و پسرش را دستگیر میکنند تا در کوه آتشفشان برای منجی بزرگ قربانی کنند.اما شیر در آخرین لحظات اعتماد به نفس خود را یافته،با نعره ای مهیب گاو وحشی را بر زمین میخکوب میکند.گله ی ویلدبیستها به شیر و همراهانش ملحق میشوند و با کشتی آنها از محل میگریزند ولی رئیس ویلدبیستها بر سر عقاید خود می ایستد و درحالیکه همان عروسک با طناب پاهای او را پیچانده با انفجار آتشفشان مواجه و نابود میشود.

TheWild2006

آنچه در این فیلم جلب توجه میکند شباهت محیط باغ وحش به جامعه ی مدرن غربی است درحالیکه رقص گاوهای وحشی به دور آتشفشان،سنت های بومی ماقبل مدرن را به ذهن متبادر میکند.حیوانات نماد شرقیان و انسانها نماد غربیانند پس حیوانات باغ وحش، شرقیهایی غربگرا هستند.کشتی انسان ساخته ی آنها وسیله ی نجات دیگر حیوانات از آتشفشان است ولی گاوهای وحشی همان آتشفشان را که دشمن آنها است ستایش میکنند.شگفت این که آنچه رئیس گاوها منجی موعود میپندارد یکی از همان تحفه های خارجی یعنی یک کوالا است که شبیه یک عروسک انسان ساز یا به عبارت دیگر یکی از تولیدات غرب است.شاید این محصول غربی سوسیالیسم باشد که گاوان(مغلوبین) را بر ضد شیران(غالبین) میشوراند.اما این عروسک با از آسمان افتادنش از همان ابتدا با خرافات شرقی مخلوط میشود.و اما نمونه ی زنده اش چه؟کوالای فیلم مضحک ترین شخصیت فیلم و همان کسی است که گروه را جذاب میکند.کوالا شبیه خرس یعنی همان حیوانی است که خطر کمونیسم روسی به آن تشبیه میشد.عوام به اشتباه کوالا را یک جور خرس میپندارند و البته همه میدانیم برعکس خرس قهوه ای که میتواند از شیر قوی تر باشد، کوالا حیوانی بی آزار است.گاووحشی متوهم در انتها به وسیله ی همان چیزهایی که میپرستد یعنی آتشفشان و کوالای عروسکی جان میدهد. بقیه ی گاوهای وحشی میفهمند که هیچ وقت یک گاووحشی نمیتواند حریف یک شیر باشد پس به خود شیر ملحق میشوند :حیوانی که مظهر قدرت و از نمادهای ماسونری است و در فیلم به حیوانی عاقل با ذهن انسانی یعنی یک روشنفکر شرقی غربگرا رهنمون است.او گاوهای وحشی را سوار بر کشتی نوحش از خاستگاهشان میکند کاری که انسانها(غربیان) هم به طور همزمان انجام میدهند.

بنابرآنچه که گفته آمد من از پخش چنین فیلمی از تلویزیون متعجب شدم.با این حال در آن زمان چندان مخالفتی با محتوای آن نداشتم اما هرچقدر زمان میگذشت و اوضاع دنیا را بیشتر رصد میکردم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که کشتی شیر، یک کشتی نجات نیست.اکنون شرایط را بیشتر شبیه قصه ی "کلاغی که به جستجوی حقیقت رفت" از سالتیکوف شچدرین(نویسنده ی قرن 19 روسیه) میبینم.

سالتیکوف به گفته ی لوناچارسکی«روشن رای ترین نویسنده ای است که نصیب روسیه شده» است.کتاب «قصه برای بزرگسالان» او به ترجمه ی باقر مومنی را اولین بار در سال 1383 خواندم.در آن زمان داستانهای این کتاب را دارای تاریخ مصرف و مربوط به فضای انقلابی ارزیابی میکردم.اما امروز میفهمم که بعضی از داستانهای این کتاب مانند "حکومت خرس ها"، "عقاب هنرپرور" و همین "کلاغی که به جستجوی حقیقت رفت" از آن زمان تاکنون همچون "کمدی تاریخ" مارکس موضوعیت دارند و همین نشان میدهد انسانها از زمان تزارها تاکنون چندان تغییری نکرده اند.علت این که "دنیای وحش" مرا به یاد داستان کلاغ شچدرین می اندازد این است که در هر دو داستان،ممالک محروم به حیوانات و ممالک استثمارگر به انسانها تشبیه شده اند.در داستان شچدرین،کلاغ ها در جنگلی زندگی میکنند و با دادن باج به رئیس پرندگان جنگل یعنی باز اوضاعشان به راحتی رتق و فتق میشود.اما انسانها می آیند و جنگل را از بین میبرند و خود در آن مستقر میشوند.جنگل کوچک میشود،با از بین رفتن حیوانات وحشی، لاشه کم میشود و خوراک گیاهی هم جوابگوی جمعیت زیاد کلاغها را نمیدهد.شرایط برای کلاغ ها سخت میشود و به باز میتوپند.باز پیر برکنار میشود و باز جوانی منصوب میشود که همان اول مالیاتها را سه برابر میکند و شورش ها را هم به شدت سرکوب میکند.با بدتر شدن اوضاع،اخلاقیات کلاغ ها هم زایل میشوند.کلاغ های جوان به انسانها دستبرد میزنند و گهگاه به ضرب گلوله ی همانها هم کشته میشوند.هرچقدر بیشتر کشته میشوند بیشتر لج میکنند و بیشتر قارقار و شلوغ بازی درمی آورند و درنتیجه بیشتر هم کشته میشوند. کلاغ پیری که پیرو اخلاق قدیم است آنها را نصیحت میکند ولی آنها او را مسخره میکنند.کلاغ سعی میکند تا با صحبت کردن با باز و معاونش اوضاع را بهتر کند ولی ره به جایی نمیبرد پس سفری طولانی را برای دیدن فرمانروای پرندگان کرکس به جان میخرد. در بارگاه کرکس،او داستان را برای فرمانروا تعریف میکند و فرمانروا تماما حق را به او میدهد.وقتی صحبتهای کلاغ تمام میشود کرکس میگوید:

«بیش از 200سال است که من بر این صخره نشسته ام و لااقل از گوشه ی چشم به خورشید خیره شده ام.اما تا به امروز حتی یک بار هم نتوانسته ام به چهره ی حقیقت چشم بدوزم...زیرا یک پرنده قادر نیست با حقیقت روبرو شود.اگر کسی فکر کند که حقیقت را به چنگ آورده باید به آن عمل کند و ما پرندگان نمیتوانیم به آن عمل کنیم...به اطرافت نگاه کن:همه جا نزاع،همه جا نفاق.هیچ کس به درستی نمیتواند بگوید به کجا میرود و چرا میرود برای این که هرکس از حقیقت خاص خود ش حرف میزند.اما زمانی خواهد آمد که هر موجود زنده ای حدود منطقی مسیر زندگی خود را به وضوح ببیند.هر وقت که آن زمان بیاید نزاع خودبخود به آخر میرسد و به دنبال آن تمام حقیقتهای شخصی کوچک مثل دود ناپدید میشود.یک حقیقت واقعی و گریزناپذیرجلوه خواهد کرد:او خواهد آمد و جهان در پرتو تابان آن خواهد درخشید و ما در وفاق و محبت خواهیم زیست.چنین است پیر محترم!و تو نیز به صفا و سلامت نزد قوم خود برگرد و به ایشان بگو که من امید خود را بر آنان نهاده ام چنانکه بر سنگ خارا نهاده باشم».

در سال 1383 وقتی برای اولین بار این داستان را میخواندم اصلا نمیتوانستم معنی آن را بفهمم.کلاغ ها در این داستان درست مثل باز و افرادش و انسانها قابل شماتت بودند.حالا وقتی میبینم که جامعه ی سیاهان امریکا تا چه حد در خلافکاری غوطه میزند و مسلمانان تندرو چطور آبروی اسلام را در مغرب زمین میبرند درک میکنم که کلاغ پیر از چه غصه میخورد.او کلاغ های جوان را تایید نمیکرد ولی درکشان میکرد. حالا در قرن بیست و یکم و در انیمیشن "دنیای وحش" نمادها تجملاتی تر شده اند.باز به شیر و کلاغ به ویلدبیست تبدیل شده است.شیر هرگز دوست گاو وحشی نبوده پس تصویر شیر فیلم جعلی است اما متاسفانه تصویر گاوهای وحشی چه آن موقع که پیرو رئیس خرافاتی خود هستند و چه آن موقع که به شیر ملحق میشوند کاملا ملموس است.شچدرین از قول کرکس داستانش به انسانها امید بسته است ولی میداند که آرزوی صلح جهانی به این زودیها تحقق نمی یابد.بدبینی او کاملا قابل درک است.تا وقتی ما مثل کلاغ های شچدرین و گاوهای دنیای وحش زندگی میکنیم باز و شیر بهانه ی چپاول ما را خواهند داشت و نیکان قوم انسان غربی هم میلی به دوستی با ما نخواهند داشت.باید بپذیریم که مشکل داریم چون مسئولیتپذیری پله ی اول ترقی است.


برچسبها: سینما, جامعه, ادبیات جهان
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:16 توسط پویاجفاکش |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 17:02

صفحه بندی