در اوایل نیمه ی دوم دهه ی 1370 که من در آغاز نوجوانی به سر میبردم یکی از خویشان کتابی کودکانه به نام "پسر جنگل" به دست آورده بود که من و برادر و خواهرم و آن خویش با هم کتاب را خواندیم.داستان این کتاب مصور،یکی از ده ها روایت داستان موگلی قهرمان "کتاب جنگل" لودیارد کیپلینگ بود.به مدت کوتاهی پس از آن دو فیلم مختلف از داستان موگلی هم از تلویزیون پخش شد که هر دو با استقبال مخاطبین جوان مواجه شدند.میتوان استقبال مردم از "کتاب جنگل" را در زمان انتشار آن درک کرد.داستان کودکی که در میان گرگها بزرگ شده و دوستانی چون خرس و پلنگ و مار داشت از هرجهت برای مردم اوایل قرن 20جذاب بود و مسلما دلیل خوبی برای باقی ماندن این جذابیت تا به امروز وجود دارد.

موگلی پسر گرگها
از مدتی قبل از خواندن و دیدن داستان موگلی،روایتهایی درباره ی پسری که توسط گرگها بزرگ شده شنیده بودم.اما همینطور که بزرگتر میشدم بیشتر میشنیدم که سند متقنی بر این داستانها نیست و این نظریه زیاد شنیده میشد که این روایات بر امروزی کردن افسانه ی "رومولوس و رموس" بانیان رم که به دست گرگی بزرگ شدند استوارند.گرگ در روم باستان نماد مقدسی بود اما در قرون وسطای اروپا و همزمان با گسترش زندگی روستایی و دامداری گرگ به یک دشمن بزرگ مردم و دامهایشان تبدیل میشد و در طول زمان به قدری کشته شد که از بخش اعظم اروپا ناپدید گردید.با این حال در قرن بیستم شرایط رو به تغییر گذاشت.مدتی پس از نابود شدن گرگها در اسکاندیناوی وقتی گرگها از روسیه به اسکاندیناوی پای گذاشتند با استقبال مردم آن ممالک روبرو شدند.تحقیقات زیستشناسی در طول این سالها از گرگها اعاده ی حیثیت کرده و آنها را جانورانی بسیار شبیه انسان نشان میداد.اما به نظر من نه هر نوع انسانی ،آنها بیشتر طبقه ی متوسط را نمایندگی میکنند.

گرگ،رومولوس و رموس
در داستان کیپلینگ گرگها و خرس و پلنگ تقریبا در یک سطحند.آنها حامیان موگلی ولی قاتل حیوانات ضعیف ترند.در عین حال دشمن بزرگ موگلی یک ببر است که کاملا در حد ارباب جنگل نشان داده شده .دوستان موگلی با او مخالفت میکنند اما در مقابل او جز فراری دادن موگلی کاری از دستشان برنمی آید.بنابراین گرگها نماینده ی طبقه ی متوسط هستند.من فکر میکنم این تشبیه از دوران قرون وسطی وجود داشته است.در آن دوران قشر میانه ی جامعه مورد نفرت و حسادت دهقانان بود.در اوایل دهه ی 1380 که درباره ی افسانه های ایرانی تحقیق میکردم به کرات میدیدم که در بسیاری از داستانها روباه با حقه بازی گرگ را شکست میدهد.گرگ حیوانی است به مراتب قوی تر از روباه.ولی روباه درست مثل یک روستایی مکار است.
.jpg)
حداقل یک داستان ایرانی پیدا کرده ام که در آن گرگ به باسوادی ربط داده شده است.در این داستان روباه و شغال و خر اسیر گرگی میشوند.گرگ میگوید که هرکس ثابت کند سنش بیشتر است خورده نمیشود.شغال میگوید من به یاد می آورم زمانی این دشت جنگل بزرگی بود.روباه میگوید من حتی دریا بودن این دشت را به خاطر دارم.اما خر میگوید من سواد ندارم ولی پدرم سال تولدم را روی سمم حک کرده هرکس سواد دارد آن را بخواند.خر میدانست که روباه و شغال سواد ندارند.گرگ که سواد داشت سم خر را بررسی کرد و در این هنگام خر چنان لگدی به او زد که گرگ هلاک شد.در این هنگام روباه به سرعت شروع به دویدن کرد.گفتند کجا میروی؟گفت:«میروم سر قبر پدرم فاتحه بخوانم که مرا باسواد نکرد وگرنه من هم به سرنوشت گرگ دچار میشدم.» این داستان عامیانه عواقب باسوادی را از دید روستاییان به خوبی بیان میکند.
هرچقدر روباه با گرگ درگیر است در داستانهای قدیمی تر چندان متعرض شیر که نماد پادشاهی است نمیشود.در داستانی که هم در ایران و هم در اروپا معروف است شیر و گرگ و روباهی شکار میکنند و شیر از گرگ که عاقل جمع است میخواهد شکارها را تقسیم کند.با این که گرگ بزرگترین بخش شکار را به شیر تقدیم میکند ولی به دست شیر کشته میشود.بعد شیر از روباه تقسیمگری را مطالبه میکند و روباه که درس عبرتش شده تمام شکار را به شیر تقدیم میکند.مرگ گرگ در این داستان میتواند نمودی از کشته شدن نزدیکان به قدرت یعنی همان طبقه ی باسواد باشد.
این انفعال روباه در مقابل قدرت در داستانهای متاخرتر ایرانی دیده نمیشود.در یک داستان کردی روباه بچه های شبر را میخورد و آن را گردن گرگ بیخبر از ماجرا می اندازد و گرگ به جای روباه مجازات میشود.اخیرا عزیزی مرا به کانال اینترنتی "گیله قصه" آشنا کرد که در آن داستانگوهای گیلانی داستانهای خود را به گیلکی میخوانند.در یک مورد در داستانی به نام "لوآس"(یعنی روباه) راوی از قول پدر روستاییش داستان لوآس را که در کودکیش پدر تعریف کرده بود بازگو میکند.این داستان همان داستان کردی با اضافات مزه آور گیلکی است با این تفاوت که روباه در ادامه با به معاونت شیر در آمدن از خوان نعمت او استفاده ولی در نهایت با حیله باعث مرگ خود شیر میشود.چنین داستانی مکاری دهقانانی را نشان میدهد که دیگر به هیچ سلسله مراتبی پایبند نیستند و فقط به جیب خود فکر میکنند.در ادبیات شهری و تعلیمی البته گرگ و روباه به عنوان نمادهای طبقات متوسط شهری و فرودست دهقان همواره نماد حرص بوده اند.شیر به عنوان فرمانروا میتوانست بد یا خوب باشد.مولوی از قول حضرت علی میسراید:«شیر حقم نیستم شیر هوا/فعل من بر دین من باشد گوا». اقبال به داستان کیپلینگ که در آن گرگ و حیوانات همرده اش دوست قهرمان هستند میتواند نشان قدرت گرفتن طبقه ی متوسط باشد طبقه ی متوسطی که قدرتمندان حالا مجبور بودند حرف خود را از زبان آنها بیان کنند.

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی