خرید بک لینک
نویسنده:پویا جفاکش

در حالی که دوره ی اول ریاست جمهوری محمود احمدینژاد به میانه ی خود نزدیک میشد، هفته نامه ی طنز گل آقا در شماره ی روز سه شنبه 11 اردیبهشت1386 کاریکاتور زیر را با سوژه کردن آنچه رسانه های طرفدار دولت "خبرهای خوش" مینامیدند و قرار دادن آن در کنار گفته ی رئیس انجمن روانپزشکان ایران که "25درصد ایرانیها به بیماری روانی مبتلایند" منتشر کرد.در این کاریکاتور احمدینژاد متعجب است که به جای 25درصد، همه ی ایرانیها روانیند و دکتر این را به خوشحالی ناشی از "خبرهای خوش" نسبت میدهد.

چند ماه بعد اما مجله ی اصلاح طلب "شهروند امروز" مقاله ای از دکتر "عبدالکریم سروش" منتشر کرد که انگار دوای درد جمعیت افسرده و نامیزان ایرانی را گویی در همان خنده های دیوانه واری که کاریکاتور مزبور در مستمعان "خبرهای خوش" سیلان داده بود میجست.سروش اما رضایت از وضع موجود را از زبان مولانا بیان میکرد.سروش ابیاتی از مولانا را که انسان را همچون ماهی ای در دریای خروشان و ملتهب جهان در تکاپو نشان میدادند و نیز ابیاتی را که از "قیامت" اکنون سخن میگفتند وصل میکند به ابیاتی که از قند و شکر خدا صحبت میکنند و بدین طریق سروش بدین نتیجه میرسد که دریای ملتهب قیامت جهان از جنس شکر و شیرینی است:«این دریای مواج و پرنهنگ و پست و بالاکننده و شوریده و شورنده نه شور و نه تلخ بل دریایی از شکر است...عشق سرمه ای به چشم او[=مولانا] کشیده بود که صاحب این جهان را چون شکرفروشی میدید که همه وقت شکر میفروشد و هیچ گاه کم نمی آورد»(1).

این وجه اشتراک بزرگی بود که سروش را به مولانا پیوند میداد.شاید به این خاطر که هر دو آنها محصول زمانه ای نابسامان بوده اند.مولانا در تمدنی رو به انحطاط میزیست که چندی بعد عبید زاکانی هجویه ای بیرحمانه از فساد اخلاق آن جامعه ارائه داد.این درحالی است که دوران مولانا با هجوم بدویان از شرق و هجوم صلیبیون از غرب مصادف بود.درست مثل سروش و معاصرانش که در جامعه ای همان اندازه فاسد و مواجه با مرتجعینی با اخلاق بدویان قبل از اسلام (کسانی از قماش داعش و القاعده)و با استعمار و استثمار غرب زیست میکنند.درست مثل سروش که از اسلام در مقابل مارکسیسم غربی با کلام پوپر غربی دفاع کرد مولانا نیز در بحبوحه ی جنگهای صلیبی به اصول فکری روشنفکر مسیحی زده ای همچون ابن عربی روی آورد شخصی که احتمالا برخلاف لقبی که بر خود نهاده بود و برخلاف این ادعایش که پدر و مادرش هر دو عرب بوده اند احتمالا یک بومی اسپانیایی بوده که بعدا به سمت شرق آمده و مولانا در کودکی او را در دمشق دیده است.تاکید ویژه ی مولانا بر پذیرش خواست خدا (که سروش با آن همدلی میکند) احتمالا در وحدت وجود ابن عربی ریشه دارد.اما اشتباه است اگر آن را یک گرته برداری بی فکرانه تلقی کنیم.مولانا از جامعه سرخورده بود و امیدی به اصلاح آنها نداشت.پس به جستجوی اسلامی فردگرایانه و مخالف با اسلام متشرعانه و بیرحمانه ی مورد تایید حکومت برآمد اسلامی که با آن خودش را درست کند.او البته بیکار ننشست و نتیجه ی مطالعاتش را از طریق شاگردان و کتابهایش منتشر کرد اما هیچ اصراری برای نفوذ در عامه ی مردم نداشت.چون احتمالا مثل یکی از مرادهایش یعنی غزالی فکر میکرد باید بیشتر مردم در جهالت کار کنند تا چرخ دنیا بچرخد.

احتمالا نه فقط سروش مثل مولانا فکر میکرد بلکه سردبیر مجله ی شهروند امروز یعنی قوچانی هم مقاله ی سروش را حربه ی خوبی برای عقایدی هم جهت ولی مادی تر ارزیابی میکرد: درحالیکه بسیاری از روشنفکران لیبرال تا پس از پیروزی دوم احمدینژاد در ریاست جمهوری در سال 1388 به عدم همدلی مردم با خودشان پی نبرده و هنوز رویای دوم خرداد میدیدند، محمد قوچانی کمتر از یک سال پس از اولین روی کار آمدن احمدینژاد (در 1384) ناامیدی خود را از جمع و جامعه و دموکراسی اعلام و از این پس جهت حرکت اصلاح طلبان را سیر به حقوق بشر و فردانیت خواند:

«بگذارید پرچم دموکراسی در دستان اصولگرایان باشد،شما پرچم حقوق بشر را در دست بگیرید.بگذارید دیگران از جانب جامعه سخن بگویند شما از سوی "فرد" سخن بگویید.چیزی به نام جامعه وجود ندارد.آنچه وجود دارد "فرد" و نهایتا "افراد"ی است که روزی درباره ی تاریخ قضاوت خواهند کرد»(2).

فردگرایی که در دوره ی خاتمی به نام جمع گرایی و دموکراسی تبلیغ میشد پس از انتخابات سال 1384 که دیگر «صدای مردم صدای خدا» نبود،بنا بر اغراض سیاسی عده ای عریانی تندی یافت اما سروش یک سیاستمدار شکست خورده نبود. او مردی بود که درست مثل مولانا در کوران بی اعتباری مذهب با ترکیب تفکر دینی با فردگرایی غربی دین را به نوعی نجات دهد غافل از این که مذهب اسلام بدون جمع گرایی کاملا معنی خود را از دست میدهد.تردیدی وجود ندارد که بسیاری ازمردم امروز، اسلام رادیکال را دوست ندارند و کاملا قابل درک است که در این میان کسانی بخواهند با قلب حقیقت اسلام به نفع مدرنیته از ضررهای اسلام رادیکال برای قشری که هنوز به دین وابسته اند کم کنند.سروش یکی از این افراد است البته او بیشتر در فکر دین خودش است تا در فکر درماندگان در دین.اما چه باک از این که کسانی برای ارضای هوس های خویش اسلام داعش و طالبان را اسلام حقیقی تلقی و از اخلاق فرار کنند آنها فقط دنبال بهانه میگردند.یک مسلمان متدین و مسئول در درجه ی اول سعی میکند نشان دهد که اسلام واقعی با اسلام رادیکال فرق دارد.پژوهشگران متعددی در غرب اشاره کرده اند که بنیادگرایی اسلامی یک پدیده ی جدید است.از جمله رابرت دریفوس در کتاب زیر:

“Devil's Game: How the United States Helped Unleash Fundamentalist Islam” a 2006 book by Robert Dreyfuss

ثابت کرده است که اساسا رادیکالیسم اسلامی را دولت امریکا و همدستانش به منظور: 1-مبارزه با ناسیونالیسم عرب 2-ایجاد سد در مقابل کمونیسم 3-ایجاد تشتت بین فلسطینیان و توجیه دولت اسرائیل، تاسیس کرده اند که در کمال شگفتی امروز عده ای برای مبارزه با امریکا به همان درآویخته اند.به همین ترتیب در زمان مولانا نیز اسلام حکومتی یا اسلام ستمگران تنها یکی از قرائتهای اسلام بود کما این که امروز هم در جهان قرائتهای متعددی از اسلام وجود دارد.مردم زمان مولانا که اکثرا کمسواد و دارای سواد مکتبی یا حتی بیسواد بودند امکان آشنایی با همه ی نحله ها را کمتز داشتند اما ما امروز در عصر اینترنت میتوانیم با غور و بررسی عقاید ملتها و مکاتب گوناگون برایند خوبی از اسلام که از همان ابتدا قرار بود دین اعتدال باشد به دست آوریم.مسلمان معتقد در این راه تلاش میکند و از غرب هم به مثابه ی روش شناخت و راهنما بهره میگیرد ولی کاملا غربی سازی نمیکند.

این حقیقتا اصلا کار راحتی نیست.در زمان مولانا هم کار راحتی نبود.در آن زمان هم حقیقتیابی زندگی انسان را خراب میکرد. اما مولانا میگفت این خانه ی کرایه ای زندگی که ما در آن پاره دوزی میکنیم (یعنی صرفا چیزهایی را که از قبل وجود دارند در آن به هم وصله وپینه میکنیم) باید خراب شود تا گنجی که در زیر آن مخفی است آشکار گردد و هدف از ورود به این دکان پاره دوزی هم همین است وگرنه پس از بلند شدن از این مغازه ی کرایه ای هم چیزی دستمان نخواهد بود:

خانهٔ اجرت گرفتی و کری

نیست ملک تو به بیعی یا شری

این کری را مدت او تا اجل

تا درین مدت کنی در وی عمل

پارهدوزی میکنی اندر دکان

زیر این دکان تو مدفون دو کان

هست این دکان کرایی زود باش

تیشه بستان و تکش را میتراش

تا که تیشه ناگهان بر کان نهی

از دکان و پارهدوزی وا رهی

مثنوی معنویدفتر چهارم »

بخش ۹۸ - تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف

پس خود مولانا هم برخلاف آنچه سروش میگوید همیشه آب تلخ را قند نمیپنداشت.اگر او تا حدودی با ابن عربی همدلی کرد فقط به این خاطر بود که پیروانش تا حدودی به بی احترامی ها و سختی هایی که میبینند بی اعتنا شوند و آن را فتنه و آزمایش تلقی کنند. وحدت وجود ابن عربی به همان سرعت که گسترش یافت از هم پاشید.حمله ی مغول که در حیات مولانا اتفاق افتاد چنان کوبنده و غیر قابل انتظار بود که مردم دیگر نمیتوانستند باور کنند همه چیز خواست خدا است.پس به انواع انحرافاتی که عبید زاکانی برمیشمرد روی آوردند و مسیر انحطاط را سریعتر پیمودند.سروش هم نمیتواند انتظار داشته باشد دریای شور و تلخ را بتوان با شکر وحدت وجود شیرین کرد.او و دیگر متفکران بزرگ باید به مردم بیاموزند که: سختی ها و دردهاحقیقت دارند و کاملا طبیعیند ولی اگر بخواهید درمان شوید باید درد آمپول و تلخی دارو را تحمل کنید.خراب شدن خانه ی دل درد دارد ولی باید به گنجی که در زیر آن نهفته است فکر کنید.دوران ما به مراتب بهتر از دوران مولانا است.در آن زمان بسیاری حتی مولانا را نمیشناختند اما امروز در کنار مولانا کسانی چون اسکاروایلد و آنتون دو سنتگزوپری را هم میشناسیم و فرصت داریم درک کنیم که دل های مردم بزرگ بسیار به هم نزدیک است.خیلی خوب است که به جای دونان، از بزرگان بیاموزیم ولی این هم بسیار مهم است که هیچگاه روحیه ی نقادانه ی خود را از دست ندهیم.

پینوشتها:

1-"قیامتگاه عشق":عبدالکریم سروش:شهروند امروز:شماره ی 58:11 آذر1386:ص70

2-«فقر فردیت:حکومت اکثریت،انتخاب میان دموکراسی و حقوق بشر»:محمد قوچانی:روزنامه ی شرق:ضمیمه ی سیاستنامه:شماره ی3:خرداد 1385:ص3


برچسبها: جامعه, عرفان, سیاست, ادبیات فارسی

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 1:09

صفحه بندی