نویسنده: پویا جفاکش




استانبول ترکیه
در سطح اینترنت، تصاویر دروغین فتوشاپی زیادی از کشف اسکلت های غول ها وجود دارد و بیشتر این جعل ها هم کار مسیحی هایی است که تفسیر کلیسا از غول بودن نفیلیم یا فرزندان دورگه ی 1 ها از پسران خدا را باور دارند و میخواهند به دیگران هم بباورانند. اما تفسیر واقع بینانه تر و به همان اندازه اخلاقی تر از غول بودن نفیلیم، آن است که آنها «نفس» بزرگ یا «من» بزرگی داشتند و خودشان را خیلی بزرگ میپنداشتند یا مایل بودند خود را به دیگران، بسیار بزرگ و به همان میزان نیرومند نشان دهند. معمولا آنهایی که به راحتی حقوق دیگران را پایمال و به حدود دیگران تجاوز 1 همان هایی هستند که خود را بزرگتر از دیگران، و دیگران را کوچکتر از خود میپندارند. اما نکته اینجاست که مطابق این دیدگاه اخلاقی-عرفانی، خود بنی اسرائیل را هم باید جزو غول ها تلقی کرد. حزقیال نبی در کتاب حزقیال (48 : 50-16) اورشلیم یهودی را با سدوم مقایسه میکند و گناهان مردم اورشلیم را ناشی از خودبینی میشناساند و به شهر میگوید:
«همانطورکه من زنده ام، خداوند والامرتبه میگوید خواهرت سدوم، او و دخترانش، آنطورکه تو و دخترانت کردید، انجام ندادند. این گناه خواهرت سدوم بود: غرور، لذت پرستی و سعل انگاری در او و دخترانش بود و ازاینرو آنها در مقابل من مغرور بودند. وقتی این را دیدم، آنها را حذف کردم.»
در عاموس 4 : 11-1 هم باز بنی اسرائیل با قوم لوط در سدوم و عموره مقایسه شده اند:
«خداوند به بنی اسرائیل میگوید که اگرچه با آنها مانند سدوم و عموره رفتار کرد، آنها باز هم توبه نکردند.»
سدوم و عموره دو شهر در وسط دشت اردن و خوانده شده به «شهرهای دشت» بودند. دشت در ادبیات مسیحی معنی استعاری مشخصی دارد: «دشت های ذهن» استعاره از گم گشتگی فرد در ذهن خود دارد. سخن رفتن از سدوم و دخترانش، و مقایسه ی آن با اورشلیم و دخترانش هم استعاره ی مهمی است. در تمثیل های به کاررفته درباره ی ذهن، زن کنایه از احساساتی عمل کردن است و مرد کنایه از عقلانی عمل کردن هستند. ولی هر مردی پیوند زناشویی با زنی دارد که نتیجه اش میتواند دختر یا پسر یا هر دو باشد. لوط هم در قوم خود همسری دارد که با شهرها نابود میشود ولی دو دختر از همسرش دارد که او را مست میکنند و با او آمیزش میکنند. لوط یک ذهن مردانه است که پیوند خود را با احساسات بریده است ولی به محض این که در یک لحظه ی غ1 که مستی مهمترین نماد آن است، عقلانیتش مخدوش میشود، بلافاصله توسط نتایج پیوند عقل و احساسات گمراه میشود. نکته ی مهم در این استعاره، ارتباط آن با دیگر تشبیهات توراتی شهرها به زنان است مانند سخن رفتن از «بابل فاحشه» یا نامیدن اورشلیم به دوشیزه ی آسمانی. سدوم و عموره شهرهایی در شرق کنعان (قلمرو اورشلیم) هستند و اورشلیم نسبت به آنها موقعیت غرب را دارد. غرب محل فرو رفتن خورشید در وجود مادر-زمین و ازاینرو کنایه از جذب به مادیات و زنانگی آن است. درحالیکه شرق به نشانه ی اشراق خورشید و فاصله گرفتنش از زمین، برعکس، نشان فاصله گرفتن از مادیات و یک وجود مردانه است. ازاینرو سدوم و عموره، وجود هایی زنانه در یک ساحت مردانه و متشبه به دو دختر لوط هستند و در مقابل کنعان کاملا زنانه که اورشلیم مرکز فکری آن است قرار میگیرند. علت این که آنها دو تا هستند به فرق نهی بعدی بین سدوم و عموره برمیگردد درحالیکه در ابتدا ظاهرا عموره (مرتبط با قوم آموری) نام سرزمینی بوده که شهر سدوم مرکز آن بوده است. در مغربزمین، این ادبیات استعاری 1 به واقعیات جغرافیایی شده است. به احتمال زیاد، تورات و انجیل محصول جهان مسیحی امپراطوری روم مقدس هستند و اورشلیمشان هم در ابتدا رم ایتالیا و معبد مقدس آن نیز کلیسای واتیکان بوده اند. با این حال، عبری که زبان تورات است یک زبان شرقی و از خانواده ی زبان فنیقی است. البته از قدیم، این تئوری وجود داشته که تمام کلنی های فنیقی اروپا و افریقا توسط شهرهای صور و صیدا در لبنان بنا شده اند و این دو شهر توسط قبیله ی یهودی دان ساخته شده اند که از جنوب کنعانی به این اراضی شمالی آمده اند. اگرچه قطعا برعکس است و ما تا قبل از اختراع یهودیت در اروپا 12 قبیله ی بنی اسرائیل را نداشتیم و این 12 قبیله از روی 12 ماه سال بابلی ساخته شده اند، اما ادعای مزبور کمک بزرگی است چون نشان میدهد تجار فنیقی یهودی شده اصل خود را از جایی جنوبی تر میشناسند و این جایگاه، شامل اورشلیم است. مطابق انجیل، در زمان ظهور مسیح، این اورشلیم تحت تصرف حکومت نبطی ادوم در اردن بوده است. حالا دلیل قرار گرفتن سدوم در اردن را میفهمیم. این هم جالب است که در ادبیات یهودیان اشکنازی، ادوم و روم یک کشورند. دلیلش میتواند این باشد که رم برای روم، در حکم اورشلیم برای ادوم است. به هر حال با فرق نهادن عرفانی بین اورشلیم غربی و اردن شرقی، روم هم به دو قسمت روم غربی و روم شرقی تقسیم میشود و به ازای سدوم برای اورشلیم، یک رم شرقی به نام قستنطنیه یا استانبول برای روم شرقی تعریف میشود. درست مثل سدوم که یک وجود غربی در یک جایگاه شرقی و بنابراین نیم غربی-نیم شرقی است، استانبول نیز تنها شهری است که نصفش در اروپا و نصفش در آسیا قرار دارد. قستنطنیه مرکز یک امپراطوری مسیحی در شرق تخیل شده است و شرق، این سرزمین مسیحی را از دست میدهد درست مثل همتای اورشلیم تورات یعنی سدوم که در دشت شرقی از بین میرود درحالیکه اورشلیم به جا مانده است. جلال و جبروت سدوم قبل از اورشلیم برقرار بود همانطورکه در یک خیالپردازی وسیع تر، تمدن های باشکوه در شرق قبل از روم غربی برقرار بودند و آغاز همیشه از شرق دانسته شده است. این حتی برای استانبول و مجموعه ی تحت تسلطش در امپراطوری عثمانی هم تکرار شده و تخیل شده است که همه چیز در این روم اسلامی، از همسایه ی شرقی عثمانی یعنی ایران ریشه گرفته است و از آن جالب تر این که بر اساس یک حدیث متواتر یهودی، ایرانی ها از نسل Ideumeanها یعنی گروهی از مردمان ادوم edom هستند که یوحنای هیرکانی (جان هیرکانوس) کاهن یهودی حشمونی، پس از غلبه بر آنها به زور یهودی کردشان. بدین ترتیب پیوند خیالی استانبول و ایران، هنوز تابع پیوند اورشلیم با ادوم است. درواقع استانبول چون رم است، ادعای اورشلیم بودن دارد و همانطورکه اورشلیم تورات توسط شاهی به نام سلیمان به شکوه رسید، قستنطنیه نیز توسط سلطانی به نام سلیمان معروف به سلیمان قانونی به عظمت رسید. این سلطان از سلسله ی عثمانی ها است که نامشان قابل مقایسه با عنوان حشمونی برای سلسله ای از کاهنان یهودی است که با یونانیان میجنگیدند و درنهایت موفق به تصرف اورشلیم شدند. روم قستنطنیه هم پیش از تصرف شدن توسط عثمانی ها مرکز یک امپراطوری یونانی تخیل شده است. اما قستنطنیه حتی در تخیل یک سلیمان برای خود، تابع رم غربی بوده است با این تفاوت که در غرب، با لغت سلیمان بازی شده و برای معنا دار کردنش آن را به شارلمان تلفظ کرده اند که معنی این نام، شاه بزرگ است. شارلمان منسوب به قرن 8میلادی، بنیانگذار روم مقدس به مرکزیت مذهبی رم ایتالیا است. او شکل قدیمی شده ی کارلوس مگنوس به همان معنی شاه بزرگ است که بیشتر به نام شارل پنجم خوانده میشود. شارل پنجم، رم را در یک عملیات نظامی فتح کرده است. این که او هم سلیمان در قستنطنیه است و هم شارلمان در رم، باعث میشود تا او معادل کنستانتین کبیر باشد که هم رم ایتالیا را فتح کرد و هم قستنطنیه را. کنستانتین در مقام بنیانگذار قستنطنیه نیز هست. چون آنجا قبل از او شهر کوچکی به نام بوزنطیه بود و بعد از این که پایتخت کنستانتین شد، به یک شهر بزرگ به نام کنستانتینوپول یا شهر کنستانتین بدل گردید. البته سلیمان قانونی فاتح قستنطنیه خوانده نشده و جای کنستانتین و شارل پنجم در مقام فاتح را سلطان محمد دوم معروف به فاتح گرفته است. وی همنام محمد پیامبر اسلام است و عثمانی ها نیز پیروان متعصب اسلام خوانده شده اند. با این حال، اسلام، خود، ادعای احیای رسالت راستین پیامبران یهود را دارد. عثمانی ها از نسل قزاق های اروپای شرقی هستند که خود از نسل خزرها یا ترک های یهودی شده ای هستند که در اروپا به اشکنازیان شهرت یافته اند. چرکس هایی که مصر را فتح کردند نیز از نسل قزاق های نیمه قفقازی ورود یافته به آن کشور هستند. برای امت محمد، فتح مصر، یک فریضه ی آیینی بود چون مادر اسماعیل جد محمد که در اسلام یک زن قهرمان است، در مصر به کنیزی ابراهیم درآمد. برای یهودیان نیز قدرتنمایی در مصر یک فریضه بود، چون بنی اسرائیل ریشه ی خود را در آن میدانستند. درواقع قدرت گرفتن اشرافیت یهود در مصر در ایام ممالیک، هر دو خواسته را در خود جمع می آورد و احتمالا آنچه آثار مصر باستان نامیده میشود، به این دوران تعلق دارد. راجر صباح، مذهب مصر باستان را تماما یک نوع یهودیت میشمرد و مطرح شدن آتون علیه آمون رع توسط آخناتون را نیز همان شورش موسی علیه مذهب پیشین بنی اسرائیل تلقی میکند. ازیریس که پسر و جانشین قانونی آمون و در حکم شق پذیرفته شده ی او در مصر بود به ورزاو مجسم بود و شکسته شدن گوساله ی سامری توسط موسی همان شورش آتون علیه آمون است. به نظر صباح، ازیریس همان عزیر است که در قرآن، یهودیان به پرستش او در مقام پسر خدا متهمند. صباح، هیروگلیف های مصری را هم با نشانه شناسی الفبای عبری، همجهت می یابد و این میتواند این فرض را پیش بیاورد که خود این خط هیروگلیف هم در بین قزاق ها پذیرفته شده باشد. اتفاقا در استانبول یک نسخه از این خطوط هیروگلیف مصری را می یابیم که روی ابلیسک فرعون توتموس حک شده است. توتوموس فاتح قادش بود که این نام را میتوان با القدس نام اسلامی اورشلیم مقایسه کرد. در بالای ابلیسک توتموس، به یونانی نام تئودوسیوس به کار رفته که تصور میرود تئودوسیوس دوم امپراطور روم شرقی یونانی باشد. یعنی تئودوسیوس و توتموس –که احتمالا دو صورت مختلف از یک نامند- به اندازه ی کنستانین، فاتح استانبولند. اگرچه بین زمان کنستانتین و زمان تئودوسیوس فاصله ای هست، ولی تا زمان تئودوسیوس هنوز روم کاملا دو تکه نشده بود و پاپ حاضر بود در صورت تغییر مذهب تئودوسیوس از ارتدکس به کاتولیک، او را امپراطور روم غربی هم اعلام کند. اما با مرگ تئودوسیوس، روم های غربی و شرقی مقابل هم قرار گرفتند. در صورت برابری تئودوسیوس با یک کنستانتین که همزمان سلیمان قانونی در شرق و شارلمان در غرب است، جدا شدن دو روم میتواند همان تقسیم حکومت سلیمان به دو کشور یهودیه و اسرائیل باشد که معادل یهودیه ی اورشلیم، رم ایتالیا، و معادل اسرائیل، امپراطوری عثمانی قستنطنیه است. رهبران اسرائیل به دلیل فساد و انحراف رهبران یهودیه از مسیر دین، از آن جدا شدند ولی بعد خودشان هم به همان بلا دچار آمدند. اتهام اسلام علیه یهودیت و مسیحیت نیز همانطورکه در قرآن میشود، فاسد شدن این دو مذهب توسط کاهنان آنها بود و جالب این که مطابق تاریخ اسلام، این دین در ابتدا فاقد کهانت بود و کهانت آن درست مثل کهانت یهودی و مسیحی، در زمان فساد حکومت اسلامی ظهور کرد، درست مثل شورش مسیح علیه کاهنان یهودی که در آخر به ظهور کاهنان مسیحی انجامید. شورش اسلام علیه کلیسای مسیح و احبار یهود، شبیه شورش پروتستانتیسم علیه کلیسای کاتولیک و اربابان یهودی آن است. پروتستان ها وساطت کشیش های کاتولیک بین انسان و خدا را انکار میکردند ولی درنهایت، خود به یک کهانت فریبنده به همان میزان دچار آمدند اما کشیش های پروتستان در اتهامشان علیه کلیسای کاتولیک مبنی بر این که کلیسا اصول یهودیت را به مذاهب شرکی که یهوه دشمن داشته است آمیخته است، تا مدت بیشتری پایبند ماندند. اسلام نیز علیه موضوع مشابهی شوریده است و اگر طبق معمول شرق بر حق و در شورش پروتستانتیسم علیه شرک، کامل تر از آن باشد، در بازسازی غربی آن، همه گونه مظاهر تمدن و شکوه خاورمیانه ی قدیم، در نظرش مردود خواهد بود. به همین دلیل است که در غرب همواره یهودی های دوران باستان را با ظواهر و لباس های عرب های بیابان نشین قرن 19 ترسیم میکنند.:
“deux reforms”: m.lacapelle: theognosis: 1mars2020
بدین ترتیب، ما یک جهان غرب داریم که روی یهودیت اصلی سوار است و این یهودیت، بر خودخواهی غول ها استوار است و با خودخواهی نیز جهان را به جنگ و آشوب میکند. اما پس چرا این خودخواهی، طغیانی علیه یهوه در نظر گرفته میشود وقتی خود مرام یهوه است؟

































برای پاسخ این سوال، اول باید در نظر بگیریم که وقتی میگوییم خودخواهی، یک مسئله ی کاملا زمینی است منظورمان چیست. همه میدانیم که منظور از زمینی بودن در 1 زنده، غریزی زیستن است و غریزه و هوس و رانش خودبخودی توسط تحریک حواس که ذات مشترک جانوران و انسان را نمایندگی میکند در تقابل با روح که باعث کنترل نفس و ایجاد مقاومت در مقابل غریزه در انسان میشود قرار میگیرد. در علم تجربی کنونی، روح انکار شده و تمام خصال انسان بر مبنای غرایزی که از قبل در موجودات وجود دارد تعریف شده اند. این رانه ها توسط انگل هایی به نام "ژن" وارد موجودات شده و کنترل آنها را به دست گرفته اند. ریچارد داوکینز بی خدای معروف و از پیامبران جبرگرایی ژنتیکی، در کتاب معروفش "ژن خودخواه" تمام نگاه های از بالا به پایین ما به جانوران را نتیجه ی عدم توجه ما به مشابه های آنها در خودمان میخواند. مثلا میبینیم فاخته ای رفته در لانه ی یک صعوه تخم گذاشته و جوجه فاخته از تخم درآمده و تخم های اصلی صعوه را نابود کرده و دهانش مدام باز است و صعوه با این که جوجه ی فاخته از خودش بزرگتر است میرود و می آید در دهان جوجه غذا میگذارد و ما به صعوه میخندیم که این چه احمقی است. به گفته ی داوکینز مشکل پرنده ی مادر این است که ژن هایش طوری او را برنامه ریزی کرده اند که وقتی دهان باز جوجه ی پرنده را میبیند ناخودآگاه تحریک میشود تویش غذا بگذارد و در این اختیاری از خود ندارد، درست مثل یک مرد انسانی که بر اساس برنامه ریزی ژن هایش، وقتی نقاشی زنی با ویژگی های ظاهری بخصوصی را میبیند تحریک به شهوترانی و خودارضایی میشود بدون این که اصلا زنی وجود داشته باشد. مادری صعوه برای جوجه فاخته به اندازه ی خیالپردازی شهوانی مرد درباره ی زنی از جنس جوهر آبرنگ، ابلهلانه است ولی هر دو نتیجه ی دستکاری ژن هایند. آنچه ما معامله ی منصفانه ی انسان ها با هم میخوانیم نیز از این دیدگاه، قبل از ما در روابط دیگر موجودات زنده وجود داشته است. مثلا زنبور عسل برای تولید عسل، از گل ها گرده جمع میکند و با پریدن از یک گل به گل دیگر باعث گرده افشانی گل ها میشود. هم زنبور و هم گل از این معامله سود میبرند. اما شما میبینید که بعضی انواع گل ثعلب، به شکل قسمت عقبی بدن جنس ماده ی بعضی انواع زنبور رشد میکنند تا زنبور نر به خیال این که اینها زنبور ماده هستند بر این ها فرود بیاید و در اینها گیر کنند و کلی گرده بیخود و بیجهت روی بدنشان بریزد تا بعد برود و از یک گل دیگر همینطوری رودست بخورد بلکه گل ها گرده افشانی شوند. اینجا گل ثعلب عملا کلاهبرداری میکند و از غرایز و شهوات زنبور نر برای بازارسازی یک طرفه سوء استفاده میکند. بنابراین کلاهبرداری هم با انسان به وجود نیامده و فقط در او به کمال رسیده است. مثال دیگر داوکینز، ازخودگذشتگی است. زنبورهای کارگر برای حفظ کندو با مهاجمین درگیر میشوند و آنها را نیش میزنند. وقتی زنبور عسل جانور بزرگتری را نیش میزند نیشش همراه بخشی از بدنش کنده میشود و او میمیرد. بنابراین زنبور عسل با حمله ی انتحاری خود، همتایی برای کامیکازه های ژاپنی [و اخیرا بمب گذاری های انتحاری ببرهای تامیل و سلفی های مسلمان] نیز هست. در بسیاری از این موارد، موجودی که از این احساسات ضربه میخورد هیچ آگاهی ای از عملکرد خود بر ضد فردیت خودش ندارد، چون فقط توسط ژن هایی که وجودش را تسخیر کرده اند کنترل میشود، درست مثل یک برنامه ی کامپیوتری که بر اساس دستورالعمل کدگذاری شده عمل میکند. با وجود گذشت چند دهه از تالیف کتاب داوکینز، علم امروز همچنان سعی و علاقه ی زیادی به اثبات مندرجات آن کتاب دارد. مثلا مقاله ی "لایو ساینس" با عنوان «میتوکندری ها انگل بودند» بر اساس تحقیقات دانشمندان دانشگاه سیدنی بر آن است که در جو اولیه ی زمین، میتوکندری ها از طریق باکتری های انگلی بسیار ضعیف اولیه، به وجود سلول هایی که بعدا تبدیل به موجودات بزرگ و ازجمله ما شده اند وارد گردیده اند. مقاله ی مجله ی کوانتا به نام «آیا ویروس های بزرگ میتوانستند منشا حیات بر زمین باشند؟» به پیروی از جک زوستاک بیوشیمیدان دانشگاه هاروارد و برنده ی جایزه ی نوبل، ادعا میکند که ممکن است ویروس ها که موجوداتی گاهی مرده و گاهی زنده هستند نقطه ی مابین ماده ی بیجان و حیات موجودات بزرگتر باشند. مقاله ی دیلی ساینس به نام «ویروس ها محرک اصلی تکامل بشر هستند» به تاریخ 13 ژوئیه ی 2016 به پیروی از انجمن ژنتیک امریکا مدعی است ویروس ها مدام تکامل موجودات را عوض کرده اند. هر از چند وقت، ویروسی باعث نابودی جمعیت زیادی از موجودات شده و در گروهی که زنده مانده و در مقابلش مقاوم شده اند، تغییرات ژنتیکی ایجاد کرده است و این میتواند در مورد نسل کشی های قبلی و حال حاضر ویروس های بیماریزا در نوع انسان هم صدق کند. در تمام این نوع تئوری ها میکروب ها جانشینان همان اجنه ی نادیدنی ای هستند که انسان های اولیه آنها را عامل بیماری میشمردند و اجنه انسان ها را نه فقط برای بیمار کردن بلکه برای واداشتن به اعمال خاصی نیز مسخ میکنند، درست مثل ژن ها. این اجنه میتوانند همان پسران خدا که از آسمان هبوط کردند و با نوع بشر آمیختند نیز باشند. جالب اینجاست که بعضی میکروبیولوژیست های مشهور مانند یوجین کونین، هنوز مدعیند که امکان تشکیل ویروس ها و به دنبالشان کل حیات در جو متشنج و ناخوشایند زمین در زمان تشکیل آنها آنطورکه اینها برنامه اش را ریخته اند وجود ندارد و ویروس های مبدا حیات باید از فضا به زمین وارد شده باشند. درست مثل پسران خدا که تبدیل به فضایی های سوار بر بشقاب پرنده شدند، جن های بیماریزای آسمانی و شیطان هایی که توی جلد آدم ها میروند هم تبدیل به میکروب های فرودآمده از فضا شده اند که حیات در زمین را به تسخیر خود درمی آورند. جودیت کوبا لغت یونانی "ژن" را با لغت عربی "جن" به معنی موجودات ماوراء الطبیعی ساکن در این جهان مرتبط میداند. بنابراین تمام این ژن هایی که انسان را کنترل میکنند شکل به روز شده ی همان آرخون هایی هستند که به عقیده ی غنوصی ها ذهن و عملکرد انسان ها را به کنترل خود درمی آورند. به سبب آنها در ازای تمام این ظاهرا تحقیقات علمی، نظریه های توطئه ی مسیحی نیز موجود است که جن های مسخ کننده ی انسان ها را از روی صفات خود همان انسان ها شبیه سازی میکنند و با صحنه ی تئاتر و فیلم مقایسه میکنند. فیلمنامه ی فیلم همیشه از قبل مشخص است و بازیگران هر یک باید نقش خود را بازی کنند. یعنی آن نقش با صفات خاص خودش که بازیگران در تجارب خود بارها مشابه آن را دیده یا خود ایفا کرده اند، از قبل وجود دارد و منثل یک جن وجود بازیگر را تسخیر میکند به طوری که بازیگر موقتا دیگر خودش نیست و آن نقش است. بازیگر، نقشی را بازی میکند که احتمالا هیچ ربطی به خودش ندارد و به اقتضای شغلش، به جای نقش، اعمالی را مرتکب میشود که احتمالا از شخصیت واقعی او فرسنگ ها فاصله دارند. ممکن است یک انسان مهربان باشد ولی نقش یک قاتل زنجیری را بازی کند. ممکن است روی صحنه همیشه خندان باشد و در خفا افسرده. ممکن است بارها نقش یک آدم قوی و محبوب همه را بازی کرده باشد و در زندگی واقعی، آدم کم اراده ای باشد که همه را از خود میراند. با ظهور بازی های کامپیوتری و مسخ شدن بازیگران بازی توسط مخاطبان پشت صحنه این صحنه آرایی شکل پیشرفته تری به خود گرفته است. فیلمنامه از قبل معلوم است و هر کس نقش خود را میداند. اما این بار بسته به این که بازیکنان چطور جای کاراکترها بازی کنند کاراکتر ممکن است ببرد یا ببازد و در صورت باختن بمیرد. حتی بازی هایی داریم که در آنها بازیکن کاراکتری میسازد و برای کاراکتر یک زندگی تشکیل میدهد. روی صحنه یک کاراکتر داریم که در صحنه همه چیز متعلق به او است ولی در اصل او توسط بازیکنی که نمیشناسد مسخ شده و اداره میشود و همه ی اینها خواست آن بازیکنند. در این صورت ممکن است همه ی ما توسط اجنه ای که آنها را نمیبینیم مسخ شده باشیم و آنچه واقعی میپنداریم دنیای مجازی اجنه ای از دنیایی دیگر است که از طریق ما با هم نبرد میکنند. در دنیای تورات هم آنهایی که انسان ها خدایان میپندارند همگی دشمنان یهوه اند و یهوه آنها را نابود میکند ومهمترین نکته این که یهوه با اختلاف زیاد، بزرگترین خودستا و لاف زن تورات است و بقیه خدایان دروغینند چون فقط او وظیفه ی خودخواهی کردن و نابود کردن موجودات در آتش هوس های خود را دارد. یهوه الگوی اصلی «من» بزرگ در فیلمنامه ی مشترک مورد استفاده توسط موجودات است. او انلیل خدای خودستا است که نقاب حئا برادر انساندوست انلیل را به چهره زده تا مردم را به خود جذب کند. "حئا" یا "حی" منشا لغت "آی" است که به شکل حرف I انگلیسی معنی "من" میدهد و هر کسی که خودش را "من" تعریف میکند، درواقع خودش را به جای یهوه میگذارد و به نمایندگی از او به جنگ دنیا میرود. همهویتی انلیل با حئا برایش صرف داشته است. چون حئا هم چیزی از خودش در وجود انسان کاشته است که میتواند او را منشا «پسران خدا» در تورات نشان دهد، البته در اصل مطلب، آنچه حئا از خود در انسان کاشته است، اراده ی الهی است تا انسان علیه انلیل طغیان کند و در لشکر حئا قرار گیرد و این در حالی بوده که انلیل انتظار داشته انسان ها برده های بی اختیار او باشند. اگر انلیل همان «من» غریزی بشر باشد، اراده ی الهی آن چیزی است که سبب میشود انسان ها در مقابل موجودیت غریزی خود مقاومت کنند. در عین حال، این، وقتی که پیروی از «من» قانون جامعه و تنها مبنمای پیدایش «ما» تعریف میشود، به معنی طغیان علیه جامعه ی غریزی صفت نیز هست. در این مورد، جالب است که به موضوع ترادف انگل و کرم در قدیم توجه کنیم، چون انگل های آشکار به کرم شبیه بودند. دانته و میلتون، شیطان را کرم مینامند. در زبان های ژرمن، لغت WORM به معنی کرم، همزمان به معنی مار و اژدها نیز بوده است. همانطورکه میدانیم، اجنه و بخصوص شیطان اصلی نیز به مار نامبردارند و نفیلیم یا فرزندان دورگه ی انسان ها از پسران خدا را نیز سرافیم یعنی مارسانان نیز مینامیدند. هسته ی لغت WORM لغت ژرمن WOR به معنی "ما" است که به صورت OUR به معنی مال ما در انگلیسی دیده میشود. اتفاقا دراینجا انگلیسی صحیح تر است. چون لغت WOR از لغت عبری OUR به معنی مار ریشه میگیرد. WOR به معنی ما، مرتبط با WARو VERSES به معنی جنگ و درگیری است که جامعه ی ما از کشاکش های "من" ها در آن به وجود می آید و «ما» فقط با بسیج شدن «من »ها در تبدیل به «ما» برای جنگیدن با یک «ما» یا جامعه ی دیگر متحد میشود. WOR همچنین منشا WORTH یعنی زشتی و WORN یعنی نگرانی است. انگل های کرم شکل دیدنی هر آدم اولیه ای را به یاد کرم هایی که در حال لولیدن در میوه های گاز زده شده دیده است می انداخته و این تصور را ایجاد میکرده که کرم همراه میوه وارد بدن شده است درحالیکه کرم میوه و کرم های انگل بدن، گونه های متفاوتی هستند. ولی همین است که باعث شده تا تصور شود میوه ی ممنوعه باعث اخراج انسان از بهشت شده و ماری که همان شیطان است هم لابد کرم میوه بوده است. یعنی این همان جن متشبه به انگل است که ماری در قالب کرم به نام جن را وارد بدن انسان کرده و بدن انسان را طوری تکامل داده که با همه ی موجودات فرق کند و حالا علم امروز، آن انگل را از «جن» به «ژن» تبدیل و طغیان علیه آن را غیر ممکن وانمود کرده است. چون در ارزیابی او، شیطانی بودن برابر با کل حیات جسمانی بشر است البته فقط با این پیشفرض که حیات جسمانی شما نتیجه ی اخراجتان از بهشت بعد از گاز زدن اولین دو انسان به میوه ی ممنوعه بوده باشد!!!!! با همین پیش فرض است که در علم امروزی، اولین موجوداتی که قابل دیدنند یک مشت کرمند و همین کرم ها با طی مراحل تکاملی، تبدیل به انسان شده اند. نزدیک ترین موجودات زنده ی امروزی به کرم های اولیه هم کرم های انگلیند چون میکروب های اولیه همان جن های نادیدنی انگل شده اند که به محض این که قابل دیدن میشوند به شکل کرم ظاهر میشوند. اخیرا دانشمندان جرئت کرده اند و علیرغم حفظ ظاهر حرف پیشینشان که مارها را جزو آخرین خزندگان میشمرند از شباهت اولین مارها با کرم ها و همچنین مارماهی های انگلی که اولین کرم های مهره دار شده هستند سخن میرانند. الساندرو پالچی از دانشگاه فلاندرز، که سرپرستی این مطالعه ی جدید را بر عهده داشته است معتقد است که اولین مارها ممکن است شناگران مارماهی مانند یا نقب زنان کرم مانند بوده باشند.:
“demonic possession”: will scarlet: stolen history: 6 apr 2021: p2,3
شاید باید ریز بودن انگل های ذهنیمان را هم به جای گرفتن زیر میکروسکوپ با مقیاس قرار گرفتن سدوم در «دشت های ذهن» دید. تمدن سدوم در دشت های وسیع گمراه کننده ی ذهن آدمی، یک موضوعیت یکپارچه ولی محدود به بشر در دنیایی از ذهنیت های گوناگون فرد از موجودات و پدیده های مختلف است. وقتی دنیای عظیم خوابیده در ذهن را در جمجمه ی یک نفر محدود کنیم، بزرگترین شهرها در آن نقطه ای نادیدنیند. این شهرها اشاره به شهرهای بزرگ ما دارند که امکان خودستایی ما را فراهم کردند و ما را در متحد کردن «من» هایمان به «ما» تبدیل نمودند بی این که هیچ «ما» ی واقعی تاکنون حاصل شده باشد. هنوز «من» ها تنهایند و در کوچکترین فرصت انزوا، کوچکی خود را در مقابل فکرهای گوناگون دشت ذهن حس میکنند و عذاب میکشند. به قول مولانا:
احتما کن احتما ز اندیشه ها
فکر، شیر و گور و دل ها بیشه ها

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی