نویسنده: پویا جفاکش


این تصاویر عجیب، به مراسم افتتاحیه ی المپیک لندن در سال 2012 تعلق دارند و یک بیمارستان کودکان را نشان میدهند که شیطان بزرگی از آسمان بر آن فرود می آید و به دنبال این اتفاق، حاضران میرقصند. در آن زمان، کسی از این تصاویر چیزی نفهمید و فقط حدس هایی درباره ی ارتباط اولیه ی پزشکی با جادوگری و تسخیر جن زده شد بی این که معلوم شود این چه ربطی به یک فستیوال جهانی دارد. ولی بعد از نزول کورونا از ابتدای یک سال اسطوره ای دیگر یعنی 2020 نظریه های توطئه، آن را به طرح ریزی تغییر نژاد مردم به سمت شیطانی شدن از طریق روش های درمانی تعبیر کردند. این فکر پس از آن ایجاد شد که کسانی که واکسن کورونا به خود تزریق کردند به این نتیجه رسیدند که در افزایش احساس ضعف و بی حالی و کم نیرویی با هم مشترکند و عقیده به تحقق پیشگویی رودلف اشتاینر درباره ی تضعیف یک چاکرای بدن با واکسن به وجود آمد، چاکرایی که نور و انرژی را از فضای بیرونی میگرفت و باعث تقویت بدن میشد. البته بحث های مربوط به چاکراها به شدت ماوراء الطبیعی هستند و نباید آنقدرها به زندگی مادی روزمره مربوط به نظر برسند مگر این که بخواهید نمایش المپیک لندن را تعبیر به جانشینی نیروهای الهی با نیروهای شیطانی کنید، نیروهایی که معمولا دشمن بشر تلقی میشوند. شیاطین در درجه ی اول، دشمن آرامش و امنیت مردم بودند و به همین دلیل بود که مردم، قلب را به جای مغز، مرکز احساسات میدانستند چون بر اساس تجربه فهمیده بودند در اثر افزایش استرس و اضطراب، احتمال افزایش سکته ی قلبی وجود دارد. آدم مومن آرامش داشت چون قلبش به جای شیطان سکونتگاه روحی بزرگ و در ارتباط با خدا بود؛ و آدم بی عاطفه را بی قلب یا دارای قلبی از سنگ میشناختند چون نمیتوانستند باور کنند با وجود انجام کارهای شیطانی، اینقدر آرام و بی استرس به نظر میرسد. بر اثر مشکوک بودن طبیعی جلوه دادن جانشینی خدای آرامش بخش با شیطان استرس زا است که فرود شیطان مراسم به بیمارستان کودکان جلب توجه میکند چون در این فاصله، کتاب و مجموعه ی تلویزیونی "مواد تاریک او" حول آماده سازی راه برای پذیرش عمومی شیاطین به لحاظ عمومی برجسته شده بود. در این داستان، هر کسی یک شیطان با خود دارد و این، با نقل قول دافنه کین –بازیگر لیرا، خواهرزاده ی لرد آزریل (عزرائیل، فرشته ی مرگ) و شخصیت اصلی فیلم- عجین میشود که میگوید: «شیطان، بخش عاقل تر و مسئولیت پذیر شما است... شیاطین کودکان میتوانند شکل خود را تغییر دهند اما در دوران بلوغ، به شکل دائمی قرار میگیرند.» پس قرار است شیطان های متغیر کودکان، همه به یک شیطان واحد تبدیل شوند که به لحاظ عمومی بودن و ضرب شدن در همه ی نسل آینده، طبیعتا ابعاد این شیطان نیز بسیار عظیم است.:
“demonic possession”: will scarlet: stolen history: 6 apr 2021: p1
پیش ذهنیتی که این افکار را حتی در غرب آماده ی پذیرش تصور نوع خاصی از اصلاح ژنتیکی با واکسن میکند، مرتبط با این واقعیت تجربی است که کودکان بیش از بزرگسالان آماده ی دستکاری ذهنی و طبیعی دیدن مسائل ناخوشایند برای نسل گذشته در خود هستند و این تجربه خود را با یک درک عمومی از عادی شدن مسائلی که سابقا شیطانی تلقی میشدند و در نسبت مستقیم با سکولاریسم و خدازدایی از جامعه به نظر میرسیدند کوک کرده است. جهان موسوم به غرب، اصرار زیادی دارد که دین را یک برسازه ی خرافی شرقی تلقی کند و هرآنچه ضد دینی است را قهرمانانه بنمایاند و این را در ارتباط مستقیم با رستاخیز علمی غرب بشناساند. پس تعجبی ندارد که به نظر برسد پزشکی و شیطان دارند به هم گره میخورند، چون هر دو علیه خدای مسیحیت قیام کرده اند و به نظر میرسد تاریخ هم با آنها شریک شده است وقتی ادعا میکند «خدا» فقط مال یک قوم بدبخت و احمق در بیابانی در فلسطین بوده که فقط از سر شوخی روزگار و دلخوشی یک امپراطور خرافاتی به نام کنستانتین کبیر به آن، به یک دین جهانی تبدیل شده و تکامل غرب را هزار سال به تاخیر انداخته است. ولی اینطور هم نیست که آنچه به وجود آمده، اشتباه یک قوم من در آوردی باشد. چون نمادهای غربی در آرم های سلطنتی نیز به جهان گرا بودن ایدئولوژی خود اعتراف میکنند و همین نمادها، به جمع مذهب و حکومت زمینی در ایدئولوژی مزبور واقفند، نمادهایی که به واسطه ی ارتباط خود با بابل، بر جادویی و جن باور بودن برداشت خود از مذهب نیز اصرار دارند. در این ایدئولوژی، جن ها معادل فرشتگان هبوط کرده ی یهودیتند که هم جهنمیند و هم تمدن به انسان میدهند.
در کتاب دانیال، نماد بابل، شیری با بال های عقاب است و یادآور به نماد متداول شیردال در مغربزمین با ترکیب ظواهر شیر و عقاب/کرکس است. عقاب، شکل آسمانی سلطان حیات وحش زمین یعنی شیر است. آسمان نماد مذهب است و زمین نماد جهان مادی. روحانی، رهبر مذهب است و شاه رهبر امور مادی. اما وقتی حکومت خودش بخشی از مذهب را تشکیل میدهد تصویر عقاب دو سر روم مقدس مسیحی را میسازد. سپس دوگانه ی مذهب و حکومت، تصویر دوگانه ی روح آسمانی و جسد زمینی را میسازد. لغت "رش" به معنی رئیس و حاکم، با لغت کلدانی "لش" به معنی جسد مرتبط است و البته لغت "رش" در عبری معنی شرارت نیز میدهد. دوگانه ی روح و جسد، دوگانه ی حیات و ممات را میسازد که رنگ های نماد آنها در ادبیات کلدانی، به ترتیب سبز و سیاه هستند. هر دو رنگ، به طرزی به شدت نمادین در تصویر رسانه ای انقلاب ایران جمع آمدند و آن انقلاب، حکومتی را ساخت که شعار بازگشت اتحاد حکومت و شریعت را میداد. دراینجا حکومت به صراحت تصویری مرگ آمیز و تاریک دارد که با تاریکی شب و درون قبر قیاس میشود. سر تاریک عقاب دو سر رومی در شب جای به پرنده ی شکاری شب یعنی جغد میدهد. ترکیب جغد و عقاب در «جغد عقابی» جمع میشود که در لاتین، «بوبوس اسکلافوس» نامیده میشود. اسکلافوس هم مرتبط با آکیلا به معنی عقاب است و هم شبیه به نام اسکلپیوس خدای درمان که صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا را در بالای صورت فلکی عقرب و روح آن صورت فلکی نشان میدهد. در قدیم، دو کفه ی ترازوی صورت فلکی میزان یا ترازو، دو چنگال عقرب تلقی میشدند و نام های آشوری "زابانیتوم" و عربی "الزبانه" برای صورت فلکی میزان، معادل لغت کلدانی "زبنه" به معنی چنگال هستند. میزان دراینجا همان تعادل حوزه های حکومت و مذهب یا حیات و مرگ را نشان میدهد.:
“1543 world map by guillaume brouscon”: korben dallas: stolen history: apr 26, 2021
موضوع بازگشت ترکیب حکومت و مذهب که اصرار وجود دارد ایران انقلابی و نه اسرائیل نماد آن باشد، در برداشت اشتباه و محدود از آن بسیار بالا است. در عین حال، شاهدیم که تلاشی برای غیر شرقی و غیر 1 تعریف کردن جمهوری اسلامی ایران برای خنثی کردن این تعریف وجود دارد، ازجمله در نوشته های دیوید 1 جونیور که رهبران انقلاب ایران را اسب های تروآی حکومت غربی برای ایجاد حکومتی ظاهرا ضد غربی میداند که با ترکیب سوء مدیریت و فحش دادن لاینقطع به امریکا و اسرائیل، ایرانی های به شدت دشمن امریکا و اسرائیل را تبدیل به علاقه مندان به امریکا و اسرائیل و وادار به جذب کردن شیوه های زیست انشایی امریکا کند و این درحالیست که همین آقای اوینگ مرموز، منشا تمدن اروپا و حتی مذاهب یهودیت و مسیحیت را اسلام میخواند و معتقد است قبل از قرن 19 یهودیت و مسیحیت وجود نداشته و اکثر 1ی ها مسلمان و زبان مقدسشان عربی بوده است. برخی معتقدند دیوید اوینگ جونیور، نام مستعار دیوید فیزنبرگ جونیور انگلیسی، محقق مطالعات عربی-اسلامی و صاحب مقالاتی در سایت academia.eduاست و اولین نوشته های دیوید اوینگ جونیور متعلق به ایشان بوده است، ولی بعد تیمی بزرگتر با این اسم مستعار، مجموعه ای عظیم و ناهماهنگ از تولیدات رسانه ای بسیار متناقض و گاهی با محتویات محیرالعقول تولید نموده اند که به نظر میرسد برای جهت دهی خاصی به افکار عمومی است. بخش های غیر قابل باور این تولیدات بخصوص متوجه نظریه ی تارتاریا است که ظاهرا در حمایت از آن ولی در باطن در جهت تخریب آن هستند. نظریه ی تارتاریا که تمدن ناقص و ضعیف جهان در اوایل قرن بیستم را خرابه ی یک تمدن جهانی غربی شهری به نام تارتاریا تا اوایل قرن 19 میشمرد، نسخه ی غربی شده ی نظریه ی آناتولی فومنکو است که جهان کنونی را محصول تجزیه ی امپراطوری تاتار ولی این امپراطوری تاتار را عمیقا سفیدپوست (البته سفیدپوست اسلاو) خوانده و زردپوست بودن تاتارها و مغول ها را انکار میکند. عکس های دیوید فیزنبرگ جونیور با مسئولان چینی، این حدس را تقویت میکند که جریان پشت اسم دیوید اوینگ جونیور، یک جریان چینی است که میخواهد تارتاریا را دوباره به قلمرو زردپوستان بازگرداند و در جهت تصویر شرق عرفانی و اخلاقی قرار دهد.:
“DAVID EWING JR.- WHO IS HE?”: STOLENHISTORY.NET

























چینی ها در تلاش خود، هنوز دارند آن چیزی را که پیش تر از خود غربی ها آموخته اند باز میگردانند. بازسازی تاریخ غرب حتی میتواند نشان دهد که غربی ها در ابتدا خودشان ادعای گرفتن مذهب خود از شرقی بسیار بزرگتر از یهودیه ی مشکوک را داشتند: شرق مغول ها. در این بازسازی، 1 1 معادلی برای 1ین غربی است.
نام مارکو پولو ترکیب نام های پولس و مارکوس/مرقس قدیس است. پولوس اساس مسیحیت کنونی است و مارکوس، نویسنده ی انجیلی که حاوی موعظه های پطرس اولین پاپ رم است. پس بن مایه ی مسیحیت در نام مارکوپولو جمع آمده است. مارکو پولو یک ونیزی قرن 14 و معاصر پولوهای ونیزی دیگری چون "پائولو سارپینی" و "پدر- پاول ونیزی" بوده که همگی میتوانند نسخه های ونیزی پاول طرسوسی باشند. ونیسیا یا ونیز، احتمالا نسخه ی بومی شده ی فنیقیه در ایتالیا است. مارکوپولو شاید بنا بر ریشه ی شرقیش، به شرق رفته و در پکن پایتخت چین با فرمانروای تاتارها قوبیلای خان نوه ی چنگیز خان دیدار کرده است. چنگیزخان به قرن 13 میلادی نسبت داده میشود. اما جالب این که کمی قبل تر، در سال 1177 نماینده ی پاپ الکساندر سوم به حضور «کریست جان، شاه بزرگ هندیان» رسیده است که مشخصا همان پرستر جان است که هم رهبر هندیان تلقی میشود و هم رهبر تاتارها. پرستر جان شکل شاه شده ی سنت جان باپتیست یا یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است که احتمالا نسخه ی اولیه و اصلی کریست یا مسیح بوده است. "هند" که سرزمین او است هم در جنوب افریقایی بومی سازی شده و هم در شرق آسیایی. پایتخت پرستر جان، آرگون است که بعدا به صورت آراگون مرکز فعالیت های استعماری اسپانیا بازسازی شده است، قلمروی که مسیحیان از چنگ رهبران هندی یعنی افریقایی اندلس درآورده اند. نشان آراگون اژدها است که اتفاقا نشان پرستر جان نیز هست. اندلسی ها و ریشه های افریقاییشان مسلمان بودند. شگفت آن که به نوشته ی لوئیزا ایزابلا آلوارز، در بعضی منابع قدیم اسپانیایی، قاره ی امریکا را «افریقا» میخوانند و شهر بزرگ آن را «مدینه سیدونیا» خوانده و مرکز مسلمانان میشمارند. شاید پرتغالی ها در استعمار بر اسپانیایی ها پیشگام تلقی میشوند چون قبل از ارتباطات اسپانیا با امریکا، پرتغالی ها در افریقای سیاه تجارت میکرده اند. کلا آسیا و افریقا و امریکا همه شان میتوانند سرزمین پرستر جان باشند و بیخود نیست که سرخپوستان امریکا را هم «هندی» نامیده اند و هم «تاتار». از آن جالب تر آن که در نوشته ی منسوب به اسقف ژاک دو ویتری در 1219، «داود، شاه هندی ها» با پرستر جان برابر شده است. او فاتح اورشلیم شمرده شده است. دراینجا مرز شاه داود جد مسیح با اولاد چنگیز خان از بین میرود. وینسنت دو بیوویس در اسپکولوم هیستوئیریاله مینویسد چنگیزخان نوه ی شاه داود یا پرستر جان بود که شاه داود و خانواده ی او را کشت و با یکی از دختران داود ازدواج کرد. معروفترین شاه اورشلیم، سلیمان پسر داود بود و وی با شهر فنیقی-سوری طرشیش روابط تجاری داشت که میتواند همان طرسوس شهر پاول باشد. به این دلایل، تعجبی ندارد که مسیح داودی هم شبیه بودای شرق دور باشد و هم شبیه خدای خورشیدی جهان یونانی-رومی. الته غرب برای این که مسیح خود را منحصر به فرد کند مدعی شده که شباهت های مذاهب شرقی و پاگانی به مسیحیت غربی نتیجه ی دین آموزی شرقیان از سنت توماس است و حتی پرستر جان نیز تحت تاثیر خود سنت توماس است که در این صورت، فاصله ی بین پولوس و مسیح، همان فاصله ی بین چنگیزخان و مارکو پولو است. اما داستان مارکوپولو کامل تر است چون مارکو پولو 1 است و در خط مقدم تجارت با مذهب قرار دارد. مجموعه ی این مطالب، حکایت از آن دارد که روابط تجاری با مجموعه ی جهان های غربی، تفکرات شرقی ای را وارد اروپا کرده که در ترکیب با بعضی عقاید دینی و مقاصد سیاسی موجود در غرب تبدیل به مذهب یهودی-مسیحی شده اند.:
“marco polo- the apostle paul?”: stolenhistory.net
پرستر جان به عنوان یک مسیحی در شرق، به چندین پادشاه اسلاو ارتدکس حاکم بر روسیه ی سابقا تاتاری تبدیل شده که همگی "ایوان" –تلفظ اسلاو یوحنا- نام دارند و داستان های زندگیشان در هم فرو رفته، ولی کامل ترین داستان را ایوان مخوف دارد. بر اساس بازسازی ای که فومنکو از زندگینامه ی ایوان مخوف نموده است، او به خاطر یک زن مرموز به نام "النا والاخیا" به همسر پرهیزگارش "سوفیا پالیولوگوس" پشت میکند و تحت تاثیر النا، مملکت را به دشمنانش که زرسالاران یهودی هستند تقدیم میکند ولی در اواخر عمر توبه میکند و خرابکاران یهودی را تحت تعقیب قرار میدهد. به نظر فومنکو داستان ایوان مخوف، نسخه ی کامل تر داستان اخشوارش شاه فارسیان در کتاب استر در تورات است. اخشوارش یا کورش، شاه پارسی، بعد از این که استر یهودی را جانشین ملکه ی قبلیش مشتی نمود، تحت تاثیر استر، یهودی ها را در پارس قدرتمند نمود. استر معادل عیشتار الهه ی بابلی است که یک الهه ی قمری است. النا یا هلنا نیز همان سلنا الهه ی ماه است. در انگلستان نیز دایانه همسر هنری دوم، نقشی شبیه استر بازی میکند. او نیز معادل دایانا دیگر الهه ی ماه است. ایوان مخوف، شباهت های زیادی به شارل پنجم بنیانگذار امپراطوری روم مقدس نیز دارد. فومنکو ایوان مخوف را اصل میگیرد و شارل پنجم را کپی ایوان مخوف میخواند. ولی لاکاپله معتقد است ایوان مخوف و شارل پنجم، هر دو از روی شخصیت های اساطیری یک مکتب قبلی برسازی و به همراه آن مکتب، در جغرافیای خاصی بومی سازی شده اند. لاکاپله این مکتب را همان مکتب پرستر جان یا شاه یوحنای شرق میخواند و با افسانه ی یوحنای هیرکانی (جان هیرکانوس) شاه یهودی ها که از هیرکانیه در نزدیکی اورشلیم برخاست مقایسه میکند. جان هیرکانوس پس از جنگ با کفار، اورشلیم را تصرف میکند. دشمن اصلی او سامری ها هستند که معبدی رقیب معبد اورشلیم در کوه گریزیم بنا کرده اند و جان هیرکانوس این معبد را تخریب میکند. لاکاپله نام گریزیم را با خوارزم عنوان پادشاهی مغلوب چنگیزخان در قلمرو اسلامی مقایسه میکند. با فتح اورشلیم، فریسیان و جان هیرکانوس بر سر رهبری اورشلیم با هم دچار اختلاف میشوند و هیرکانوس، صادوقی ها را به جای فریسی ها در اورشلیم به قدرت میرساند. فریسی ها اشرافیت یهود هستند که خود را فامیل داود و سلیمان میشمارند. نام فریسیان ریشه ی نام فارسیان است و میتوان گفت فریسیان همان خاندان اخشوارش هستند که در اثر دلدادگی اخشوارش به استر، یهودی شده و به فارسی هم نامبردار شده اند. کنار گذاشتن فریسیان توسط هیرکانوس، همان دشمنی بعدی ایوان مخوف با یهودی ها است. در مورد شارل پنجم، این مطلب میتواند به صورت جانشین شدن یهودیت با مسیحیت یهودی تبار به منظور تضعیف قدرت اشرافیت اسپانیایی یهود بروز کند چون لاکاپله کارلوس مگنوس لقب شارل پنجم را معادل شارلمان نام بنیانگذار امپراطوری روم مسیحی و به معنی یکسان شاه بزرگ میداند و معتقد است خود اصطلاح شارلمان، بازی با نام سلیمان اورشلیم است. فومنکو غوزان را که زیستگاه یهودیان در مصر بوده است فرم دیگر اورشلیم دانسته و با غازان در روسیه برابر دانسته بود که توسط ایوان مخوف فتح شد. شارل پنجم هم رم را که نسخه ی بومی شده ی اورشلیم در ایتالیا بوده است فتح نمود. شارل پنجم در اواخر عمر دست از سلطنت کشید و در صومعه رهبانیت اختیار نمود. در روسیه نیز علاوه بر ایوان مخوف، یک ایوان مقدس داشتیم که زاهدی گوشه نشین است و احتمالا نسخه ی زاهد شده ی ایوان مخوف است. دراینجا لاکاپله هر دو را با سرنوشت دیگر فاتح اورشلیم یعنی نبوکدنصر مقایسه میکند که در اوج حکومت خود، دیوانه شد و مثل جانوران در صحرا ساکن شد، تصویری نزدیک به زاهدان گوشه نشین مسیحی.:
“chronology8”: m. lacapelle: theognosis: 28feb2024





















ظاهرا نبوکدنصر همان پرستر جان و دیوانگیش، مرز بین شاه یوحنای قدرتمند و یوحنای زاهد تعمیددهنده است. اما چگونه یک شاه تبدیل به یک زاهد میشود؟ او یک انسان نیست بلکه روح دین است. نبوکدنصر فاتح بابل، همان اخشوارش یا کورش قبل از یهودی شدن توسط استر است و تصویر نهایی از کورش، همو را پس از انحطاط یافتن توسط استر یا عیشتار که همان الهه ی لذات دینوی است نشان میدهد، زمانی که حکومت بابل با گروش به مادیگرایی فریسی ها «فارسی» شده است. در این زمان، روح دین، حکومت را ترک کند و به سطح جامعه میرود و چون جامعه در این زمان تحت رهبری حکومت فاسد، به لامذهبی دچار میشود، دیندارترین آدم ها آنهایی هستند که بین خود و جامعه فاصله ای قرار میدهند و به نظر جامعه گریز میرسند و چون از کلیت جامعه تقلید نمیکنند و با بقیه فرق هایی دارند به نظر دیوانه میرسند.
همانطورکه میتوانید حدس بزنید این صحنه اصلا قدیمی نیست و در بدو پیدایش دنیای مدرن خلق و به کل تاریخ فرافکنی شده است. دنیای مدرن، اساسا توسط حکومت هایی اداره میشود که برای مقاصد خود، به سکولاریزاسیون یعنی دنیوی کردن زندگی مردم روی می آورند و مردم را دچار دین گریزی و حتی دین هراسی و دین ستیزی میکنند. آنها خود را مدافع آسایش مردم مینمایانند و برای این هدف با نفوذ در مذهب، آن را عمدا خشن میکنند تا سکولاریسم، روادارانه به نظر برسد. "سمیه کرمی" کارشناس ارشد علوم ارتباطات دانشگاه وین در مقاله ی "پویایی های اسلام هراسی: بنیان های استعماری سکولاریسم مسلح" (عصر اندیشه: شماره ی2: آذر 1402: ص 56-51) مینویسد:
«رواداری، تساهل، کثرت گرایی و تعامل سازنده بین ادیان و مذاهب، اموری کهن و ریشه دار در فرهنگ جوامع هستند و مطلقا اموری نوپدید نیستند که با انتساب آنها به مدرنیته یا سکولاریسم بتوان آبرویی برای این ایدئولوژی های وحشت آفرین دست و پا کرد. ایده ی تساهل به عنوان ایده ای اساسا اسلامی، فلسفه ی پانکسیلا در اندونزی به عنوان بزرگ ترین کشور مسلمان، فلسفه ی وسطیه در مالزی، و فلسفه ی اوبونتا در افریقا که تماما راجع به کثرت گرایی و رواداری هستند، ریشه در تاریخی بسیار پیش از زایش سکولاریسم در غرب دارند. بعلاوه، درحالیکه غرب در تلاش برای خوشنامی سکولاریسم، آن را به عنوان ایده ی بزرگ جدا کردن کلیسا از دولت و تضمین آزادی های فردی از جزم اندیشی مسیحیت معرفی میکند، هنگامی که از منظر میراث استعماری نگریسته شود، چهره ی شومی را آشکار میسازد. در بررسی نقش سکولاریسم در گفتمان استعماری، ضروری است از دوگانگی بین کاربرد آن در بافت غربی و تحمیل آن بر مستعمرات آغاز کنیم. در پارادایم غربی، سکولاریسم به عنوان محصول روشنگری ظهور کرد، که گامی مترقی و حرکتی رو به جلو پس از قرون وسطی تلقی میشد چرا که نهادهای دینی آن زمان به ویژه کلیسای کاتولیک، نفوذ قابل توجهی بر زندگی روزمره داشتند. با این حال، سکولاریسم توفیق خود در حوزه ی تحدید کلیسا را به عنوان گامی برای سلطه بر حوزه های زندگی و صور متنوع زیستی در نظر گرفت. محققانی مانند چارلز تیلور در "عصر سکولار" در مورد تکامل پیچیده ی ایده ی سکولاریسم بحث میکنند که چگونه از یک ایده ی منفرد راجع به ارتباط فردی با خدا به ایدئولوژی مدعی تغییرات گسترده تر اجتماعی تغییر یافت. با این حال، در بحث استعمار است که این مفهوم چرخش دستکاری شده تری پیدا کرد. در استعمار، سکولاریسم یک تکامل ارگانیک ناشی از تحولات درونی جامعه نبود، بلکه بر روی آن قرار گرفت. استعمارگران از سکولاریسم به عنوان ابزاری برای تفرقه و تسلط سوء استفاده کرده و به اختلافات دینی، قومی یا قبیله ای دامن زدند. به عنوان مثال، انگلیسی ها در هند اختلافات هندوتواها و مسلمانان را تشدید کردند که درنهایت منجر به تجزیه ی هند و پاکستان شد و همچنان نیز بهانه ی اصلی سرکوب مسلمانان در هند است. مشخص است که این سکولاریسم نه تنها پرورش دهنده ی کثرت گرایی و تساهل نیست بلکه ابزاری راهبردی برای کنترل کثرت گرایی به نفع تجزیه طلبی، سلطه و غارت است. با این حال، بارزترین تجلی رگه های مخرب سکولاریسم در مورد جهان اسلام قابل مشاهده است. از نظر تاریخی، جهان اسلام، هرگز دوگانگی روشنی بین امر دینی و امر سیاسی نداشته است. تصور اسلامی از امت، مفهومی فراملی است و بر برادری معنوی همه ی مسلمانان تاکید دارد. ادوارد سعید در اثر مهم خود "شرق شناسی" به نقد تصویر غرب از شرق و به ویژه جهان اسلام میپردازد. سعید تاکید میکند که چگونه سکولاریسم برای ایجاد تصور شرق "دیگری" به کار گرفته شد و آن را به عنوان یک موجودیت یکپارچه و ایستا هویت داد که کاملا مخالف غرب مترقی است... در تشریح میراث سکولاریسم، نمیتوان قومگرایی و نژاد محوری ذاتی آن را نادیده گرفت. زیرا غرب همواره به عنوان حافظ خودخوانده ی مدرنیته عمل کرده است. این رویکرد نه تنها بر اشکال حکمرانی تاثیر میگذارد، بلکه عمیقا در قلمروهای فرهنگی و اجتماعی مستعمرات نیز نفوذ میکند. یکی از نمونه های بارز از این دست، مفهوم تخصیص فرهنگی است که اغلب در هنر جهانی و صنایع مد مشاهده میشود. همان سرپوش ها، بافت ها یا طرح های سنتی قبیله ای افریقایی که در بافت سکولار غربی رد شده یا به دیده ی تحقیر نگریسته میشوند، هنگامی که در باند سالن های مد کشورهای غربی رژه میروند، ناگهان به مد بدل میشوند. آنچه در چنین مثال هایی شاهد آن هستیم، نوعی سکولاریسم فرهنگی در معنای نادیده گرفتن عمق، اهمیت معنوی یا طنین فرهنگی یک حامل، به بهای تجاری سازی آن برای مصرف است. "هومی بابا" تعمل غرب با فرهنگ های دیگر، ازجمله تفسیر آن و بازارائه ی سکولاریستی آن را سرشار از بازی قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی میداند. این بازی قدرت خصوصا در قلمرو زبان که مجرای حیاتی فرهنگ است به شکل بارزتری نمایان میشود. "انگوگی واثیونگو" نویسنده ی مشهور کنیایی، در کتاب فوق العاده مهم خود با نام "استعمارزدایی کردن از ذهن" از اثرات مخرب امپریالیسم زبانی صحبت میکند که به موجب آن، زبان انگلیسی و دیگر زبان های غربی، اغلب به بهای محو زبان های بومی ارتقا یافتند. در این جا نیز سکولاریسم نقشی محوری ایفا میکند که در آن، ظرایف محلی، فرهنگی و اغلب دینی نهفته در یک زبان به حاشیه رفته و با زبان سکولار "جهانی" جایگزین شده است. همچنین باید به نقش آموزش در این ماتریس اشاره کرد. نظام های آموزشی استعماری، به ویژه در افریقا و آسیا برای ایجاد حس حقارت در میان مستعمره شدگان طراحی شدند و آرمان های غربی و درنتیجه سکولار را برتر معرفی کردند. این اقدام به نوبه ی خود، نظام های اعتقادی بومی را فرسوده و استعمار را نفوذپذیرتر کرد. رسانه ها که ابزاری قدرتمند در شکل دادن به ادراکات هستند نیز نقش خود را ایفا میکنند. قاب بندی روایت ها به ویژه در مورد خاورمیانه یا افریقا اغلب شامل نقاشی این مناطق با قلم موی زمختی است که فاقد نکات ظریف، پیچیدگی یا درک است. این نوع تصویرگری نه تنها سبب تقویت کلیشه ها میشود بلکه به طور فعال رویه های بومی در این مناطق را تضعیف میکند. کتاب "تولید رضایت" اثر ادوارد هرمان و نوام چامسکی نشان میدهد چگونه رسانه ها به دور از این که یک موجودیت بی طرف باشند، در پیشبرد برنامه های خاص ازجمله روایت های سکولار، همدست میشوند. به همین ترتیب هنگامی که سرگرمی های جهانی را برسی میکنیم، به یک روایت سکولار فراگیر، به ویژه در صادرات محصولات فرهنگی عامه پسند غربی پی میبریم. به عنوان مثال، هالیوود اغلب به دلیل نمایش توهین آمیز یا حداقل کاریکاتوری شخصیت های دینی مورد انتقاد قرار گرفته است. دنیای دانشگاهی نیز از این فشار سکولار مصون نمانده است. موسسات آموزشی غربی با تاکید بر آموزش هنرهای لیبرال سکولار، اغلب در نهایت مطالعات دینی را به حاشیه میبرند یا با اغماض خاصی با آنها رفتار میکنند. مارتا نوسبام در کتاب "پرورش انسانیت" خواستار رویکرد فراگیرتر دانشگاهی است که در آن به مطالعات دینی به اندازه ی رشته های سکولار احترام گذاشته شود. حتی برنامه ریزی شهری در بسیاری از دولت های پسااستعماری نشاندهنده ی تعصبات سکولاریستی خاصی است. مناظر شهری به ویژه در مستعمرات سابق برای انعکاس آرمان های سکولار غربی طراحی یا بازطراحی شده اند. نخلستان های مقدس، مسیرهای زیارتی و دیگر مکان های دیدنی دینی در بسیاری از شهرهای پس از استعمار جای خود را به بزرگراه ها، مراکز خرید و آسمان خراش ها داده اند. جیمز اسکات در کتاب "دیدن شبیه یک دولت" توضیح میدهد چگونه پروژه های دولت محور، تحت تاثیر هنجارهای سکولار غربی، اغلب مناظر غنی و مذهبی محلی را ریشه کن کرده اند. قدرت های استعماری با تقسیم قلمرو منسجم اسلامی به دولت-ملت ها که سپس هر کدام به طور تصنعی هویت قومی یا فرقه ای تشدیدشده یافتند، به دو هدف نائل شدند: نخست، با ایجاد تفرقه اطمینان حاصل کردند که مقاومت متحد در برابر استعمار به کم ترین حد خود خواهد رسید و دوم، با پیش بردن سکولاریسم میتوانند بافت سیاسی این جوامع را تضعیف کنند زیرا سکولاریسم اغلب داعیه ی تضاد با اعمال دینی عمیقا ریشه دار دارد. هنگامی که متفکران روشنگری اروپایی مانند ولتر و دیدرو از عقل در برابر جزم اندیشی دینی دفاع کردند، زمینه برای شکوفایی آمال ضد بشری سکولاریستی فراهم شد. این آرمان ها که ذاتا با تلاش های استعماری مرتبط بودند، نه تنها به مستعمرات صادر، بلکه تحمیل شدند. این تحمیل اغلب منجر به چیزی شد که "قوام آنتونی آپیا" در کتاب "جهان وطن گرایی" آن را "جهان وطنی ناخواسته" مینامد. خشونتبارترین بعد جهان وطنی ناخواسته، آمیختگی سکولاریسم غربی با ارزش های بومی است که به دلیل برساختن جهانبینی های متضاد، بسیاری از کشورهای جهان را در نظریه پردازی سیاسی ناتوان و وابسته به غرب کرده است. بسیاری از کشورهای استعمارزده، هنگام تدوین قانون اساسی خود با معضل همسویی با هنجارهای سکولار غربی در مقابل قوانین دینی و عرفی مواجه شدند. روند قانون اساسی افریقای جنوبی پس از آپارتاید یک نمونه ی جالب توجه است. محمود ممدانی در کتاب "شهروند و تابع" به این تلاقی پیچیده ی قوانین دولت سکولار با قوانین مرسوم دینی در افریقای جنوبی میپردازد که در آن، مبارزه ی دیگری پس از پایان بخشیدن به رژیم آپارتاید رخ داد. این مبارزه ی جدید از سوی قانون اساسی سکولار به قوانین عرفی، به ویژه قوانین مربوط به جمعیت های بومی تحمیل شد. از نظر ممدانی، پیروزی سکولاریسم حقوقی در افریقای جنوبی ضربه ی مهلک تری از آپارتاید به این کشور وارد کرده است.»
خانم کرمی در صفحه ی 57 اضافه میکند که هدف عمده ی استعمار از تمام این دین پیرایی ها از بین بردن تقدس اشیا و پدیده ها برای تبدیل آنها به بازار یا وسیله ی پول درآوری خود است، چنانکه برای این که موافقت بومیان را با قصد خود بر الوار کردن یک جنگل مقدس جلب کند، باید اول تقدس درختان در نزد مردم را از بین ببرد. مسلما این کار، بر مراحلی استوار بود. توجه کنید که معادل ونیزی سنت پاول دین ساز یعنی مارکو پولو هم یک تاجر بود و همانطورکه کرمی هم بیان کرد، مذهبی که جرگه ی پشت این اسم مستعار ساختند یعنی مسیحیت، بزرگترین زمینه ساز سکولاریسم در جهان واقع گردید. شاید به همین خاطر است که گفته اند هیچ وقت به تظاهر به دینداری کسی که از عقاید دینی مردم پول درمی آورد اعتماد نکنید.






















مطلب مرتبط:
خدای مرده: سوغات ادیان استعماری
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی