خرید بک لینک

نویسنده:پویا جفاکش

یکی از حیرت انگیزترین مسائل درباره ی ایرانیها این است که صهیونیسم و فراماسونری را بزرگترین دشمنان جهان میدانند ولی همزمان از هیچ منبعی غیر از منابع وابسته به آنها برای دانستن موضوعات بهره نمیگیرند(بلوای پایان جهان در2012میلادی بزرگترین محک تاثیرپذیری ایرانیان از هوچی گری رسانه های غرب بود) و حاصل یکچنین تناقضی تنها همین است که درنهایت درمیمانند که به که و چه اعتماد کنند یا نکنند.فیلم سینمایی"رمز داوینچی" ساخته ی ران هاوارد(2006) که بر اساس کتابی به همین نام از"دن براون" ساخته شده است از جمله پدیده هایی بوده که ذهن ایرانی را به خود مشغول کرده است.کسانی که فیلم را دیده اند (و بیشتر آنها از دوستان بسیجی من بودند) از من درباره ی جام مقدس و مریم مجدلیه میپرسند.بیشترشان از فیلم سر در نیاورده اند و متوجه نشده اند جام مقدس چیست و این که فیلم میخواهد بگوید جام مقدس همان مریم مجدلیه است که براساس مدارک جعلی مورد استفاده ی دن براون، این زن با مسیح ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده است که به حکومت فرانسه رسیده اند! بینندگان ایرانی جرئت ندارند خزعبلات این فیلم (به عنوان یکی دیگر از محصولات کارخانه ی مسموم کننده ی هالیوود) را باور کنند و در این بین برای این که فیلم دیدنشان بیهوده و بی نتیجه نبوده باشد به واژه ی کلیدی جام مقدس میچسبند و کنجکاوند بدانند آن چیست و چه ربطی به مسیح دارد ولی منبع قابل اطمینانی دراینباره ندارند.این رساله با هدف پاسخگویی به بعضی از معماهای حول و حوش این اسطوره نگاشته شده است.خواهیم دید که ریشه ی اسطوره ی جام مقدس به مذاهب شرک به ویژه خورشیدپرستی برمیگردد که با مسیحیت درآمیخته و ظاهری الهیاتی به خود گرفته است.

حضرت مسیح:

وجود تاریخی عیسی مسیح زیر سوال است و کلیه ی داستانهایی که اناجیل به نام وقایع تاریخی درباره ی آن حضرت بیان میدارند درحقیقت کپی برداری از اساطیر شرک آمیز موجود در امپراطوری روم است.تاکنون بارها مسیح را با خدایان شرک همچون آدونیس، آتیس، ازیریس،اسکله پیوس، دیونیسوس،کریشنا و بودا مقایسه کرده اند.نام اصلی عیسی،"یسوع" به معنی نجات دهنده است و همین برای کسانی که منکر بازگشت قهرمانانه ی مسیحند حجتی شده که آن را نامی فرضی برای یک منجی غیرواقعی بدانند(بدون در نظر گرفتن این که یسوع ممکن است یک لقب هم باشد).با این حال کشف طومارهای بحرالمیت که مجموعه اسنادی از یهودیان بین سال110ق م و سال68میلادی است و شباهتهای آنها به بعضی مضامین انجیلی برخی را به این نتیجه رسانده که ریشه های تعالیم عیسای تاریخی و نه اساطیری به فرقه ای از یهود به نام اسنیها برمیگردد.اسنیها که فرقه ای بسیار زاهدپیشه بوده اند به قولی در ادامه ی جریان «مبلغان بودایی که آشوکا امپراطور هند سه قرن قبل از میلاد آنان را به فلسطین اعزام داشته بود» قرار داشتند(1).کاهنان این فرقه طبابت هم میکردند که انسان را به یاد شفابخشیهای معجزه آسای عیسی می اندازد.اسنیهای قمران به شدت منتظر پایان دنیا و آمدن مشیا یا مسیح(منجی موعود یهودیان)بودند.تفاوت بارز عیسی با اسنیها در این است که اسنیها روی ظاهر امور مذهبی تعصب و سختگیری افراطی داشتند که در تضاد با آسانگیری عیسی و دوری او از تعصبات بیجا بود.اسنیها فکر میکردند روحانیون از مردم عادی برترند ولی عیسی آدمیان را به یک سان و یک پایه میدید و درست کرداری را مایه ی برتری آدمیان میدانست. عیسی وظیفه ی خود را ایجاد اصلاحات در یهودیت میدانست و از این روی از شریعتگرایی افراطی هر سه فرقه ی یهود روی بر می تافت.تاسیس فرقه ی جزم اندیش مسیحیت (با اکثر شاخه هایش) که به نام عیسی و خدایش دست به جنایت و ترویج جهالت زدند خیانتی به این مرد بزرگ بود.

به نظر ژان دانیلو(که مسیحیت نخستین را در ادامه ی اسنی گری میداند) نزدیکترین گروه به تعالیم عیسی، مسیحیان "ابیونی"هستند که احتمالا در ماوراء اردن و بعد از سال70میلادی پدید آمده اند.این فرقه عیسی را نه پسر خداوند بلکه تنها یکی از انبیای خداوند میدانند:«بین این فرقه و اسلام شباهتهای عجیبی وجود دارد.»(2) این گروه درواقع بیشتر یهودی بوده اند تا مسیحی.آنها«نه به الوهیت عیسی اعتقاد دارند و نه به تجدید حیات وی»(3)و ضمنا معتقدند که «پولس [مبلغ مسیحیت در روم] برخلاف پطرس قدیس یک پیامبر دروغین است»(4)احتمالا در این مورد اخیر حق با ابیونیها است و میتوان گفت پولس(یا کسانی که پشت نقاب پولس مخفی شده اند) برای همه گیر کردن دین آن پیامبر در روم،امر درآمیختن زندگی مسیح با اساطیر خدایان شرک را آغاز کرده است(اند).مطابق افسانه،پولس خود در زندگی هرگز عیسی را ندیده بود (هرچند به نظر برخی پولس و پطرس و مسیح هر سه یک شخصیت یعنی شمعون مغ هستند که ظاهرا در دمشق از اسنی های تبعیدی پیرو "معلم عدالت"(موره هاصدوق) تاثیر پذیرفته بود).

بیش از اینها نمیتوان چیز زیادی درباره ی عیسای تاریخی گفت.او در دوران حیات خود مردی گمنام بود و از این رو در تواریخ زمانه انعکاسی نیافت.ولی نهضتی که وی آغاز کرد پس از مرگ گسترش یافت و از آنجا که او بین گروههای انسانی تفاوت ذاتی قائل نبود دربین غیریهودیان نیز پیرو پیدا کرد و پایه های روم ستمکار را به لرزه درآورد به طوری که به زودی امپراطوران روم خود مسیحی شدند و نهضت پیام آور مسیحیت را نیز به نفع خود و کشیشهای جیره خوار حکومت تحریف کردند.در طول زمان داستانهای فراوانی حول شخصیتی مرموز چون عیسی که کمتر کسی وی را به درستی میشناخت شکل گرفت. حکایت مقتول شدن و رستاخیز عیسی (که یادآور مقتول و باززنده شدن ایزدان کشاورزی در فصول خشکسالی و فراوانی است)،این که عیسی پسر خدا است(که یادآور پسران خدایان یونان از زنان زمینی است)،این که عیسی در 25 دسامبر متولد شد (یعنی روزی که رومیان مشرک در آن،تولد ساتورن را جشن میگرفتند)، این که عیسی بر صلیب جان سپرد(که چهارجهت آن یادآور عناصر چهارگانه ی مشرکین است)، این که عیسی مراسم عشای ربانی را از خود به جای گذاشت(یادآور خوردن توتم در مراسم قربانی در بین بدویان)، این که عیسی برای آمرزش گناهان بشر خود را قربانی کرد(یادآور بز عزازیل بنی اسرائیل)، این که عیسی با جوانترین حواریش یوحنا روابط همجنسبازانه داشته است(امری که از انجیل یوحنا استنباط شده و در برخی آثار هنری همچون تابلو شام آخر داوینچی هم منعکس شده است)و ازدواج عیسی با مریم مجدلیه(که موضوع کتاب دن براون و فیلم مربوطه است) همگی بخشی از خیالپردازیهای بشر درباره ی پیشوای عشق و مهربانی یعنی عیسی است و خواهیم دید که داستان جام مقدس نیز جزئی از همین خیالپردازیها است.مردی که نامش معنای منجی میداد ،بهترین گزینه برای برابرنهاده شدن با مشیا یا مسیح(قهرمانی که در آینده قرار بود یهود را بر جهان سروری دهد) به نظر میرسید.اما مشیا با یک کلمه ی دیگر هم مشتبه شده بود که خواهی نخواهی آن نیز با عیسی برابر میشد: "میشا" خدای مشرکین.

مسیح و خورشید:

واژه ی سامی"میشه/میشا/میشو" ریشه در نام خدای عرب باستان یعنی"میس"دارد .میس در عربی یعنی اهتزاز ماه(5).گفته میشود ماه در ازمنه ی بسیار دور معرف خداوند یکتا در بین عرب بوده است(6).بنابراین تعجبی ندارد که در بین النهرین یعنی جایی که کوچندگان از عربستان نقش مهمی در تاریخ آن بازی کردند این کلمه معنی آقا و سرور و خدا پیدا کرده باشد.با غلبه ی تدریجی خورشید پرستی بر ماه پرستی در بین النهرین-که به ویژه از زمان حکومت سارگون اکدی آشکار شد- واژه ی میش بیشتر درباره ی خورشید به کار رفت تا ماه.تا جایی که خورشید را "میشارو" یا "میشتارو" مرکب از میش+شار(یعنی شاه) نامیدند.بعدها و با قدرت یافتن ایزد مردوک در بابل،این لقب بر سیاره ی ژوپیتر(مردوک) قرار گرفت و به صورت "مشتری" درآمد.اما پیش از آن "میسارو"(میشارو) به صورتهای "میثره" و"میثه" در همان معنای خورشید به ایران پای گذاشته و از طریق ایران،تحت نام "میترا" به هند داخل شده بود.از سوی دیگر شهرت مصر(کمت) به پایتخت خورشیدپرستی جهان، سبب شد تا لقب میسارو(میشارو) به صورت"مصر"بر روی کشور کمت بماند.در نزد فیلون(حدود2000سال پیش) "میسور"(میتوان این کلمه را تحریفی از میسارو دانست) پدر"تحوت"(توث)(آموزنده ی حکمت به مصریان و معادل ماه(قمر))بوده است(7) که این ارتباط مصر و میسور را مسجل میکند.

نام خدای مزبور با نامهای"موشه"(موسی) و"مشیا"(مسیح) این همانی دارد و با توجه به جلوه ی اسطوره ای که این دو شخصیت دینی متعلق به یکتاپرستی یافته اند نفوذ یافتن داستانهای خدای شرک به درون افسانه های مذهبی یکتاپرستان کاملا باورپذیر مینماید. ازجمله به قتل رسیدن مسیح و زنده شدن دوباره ی او (مطابق روایت مسیحیان) با مرگ هرروزه ی خورشید و حیات مجدد او در روز بعد قابل مقایسه است.خورشید هنگام فرورفتن در افق مغرب به رنگ سرخ درمی آید به طوری که به نظر میرسد خونین شده است. بنابراین غروب آن به قتل وی تعبیر میشد.فردا خورشید دیگری مجددا خون آلود همچون نوزادی که تازه از شکم مادر بیرون آمده متولد میشود که درواقع نفس خورشید شهیدشده در او حلول کرده است: خورشیدی جوان که انتقام پدر را از تاریکی میگیرد. از قرار معلوم مرگ و رستاخیز مسیح هم اهمیتی همچون مرگ و رستاخیز خورشید دارد.آیا ممکن است افسانه ی جام مقدس هم با خورشیدپرستی مرتبط باشد؟

جام مقدس:

افسانه ی جام مقدس(گرال)با شخصیتی انجیلی به نام یوسف رامه ای ارتباط پیدا میکند.بر اساس اناجیل،یوسف رامه ای عضو شورای یهود بود که درخفا به مسیح اعتقاد داشت و پس از مرگ عیسی به دفن او اهتمام گذاشت.اما روایات فراانجیلی نیز درباره ی او کم نیستند. گفته اند یوسف جامی را که مسیح در شام آخر در آن شراب خورده بود برداشت و وقتی سربازی رومی پهلوی مسیح مصلوب را با نیزه مجروح کرد و از زخم خون جاری شد، یوسف خون عیسی را در آن جام ریخت و آنگاه فلسطین را ترک گفت و به اروپا رفت و انجمنی را برای حفاظت از گرال ترتیب داد و قبر او اکنون در بریتانیا قرار دارد.روایت جالبتری میگوید که یوسف به دلیل مجاورت با جام جادویی عمر جاویدان یافته و شاه آرتور که از اعقاب او بوده پس از زخمی شدن در جنگ با خواهرزاده اش "موردرن" (یا "موردرد") برای درمان به نزد جدش یوسف رامه ای رفته و او نیز عمر جاویدان یافته بطوری که وقتی مسیح ظهور کند یکی از کسانی که پشت سرش در بیت المقدس نماز میخوانند همین شاه آرتور است.

همچنین جام مقدس و نیزه ی خون چکان-همان نیزه ی سرباز رومی-موضوع حماسه های شوالیه ای از قرون نخست هزاره ی دوم میلادی است که در بعضی از آنها پرسوال (پارزیفال) و در بعضی دیگر لانسلو(فاسق زن شاه آرتور) به جستجوی گرالند.اولین این قصه ها، حماسه ی پرسوال از کرتین تروایی است که در آن،پرسوال به کاخ اساطیری "مون سالواژ"(به معنی کوه سعادت) پا میگذارد و در آنجا شاهی بیمار و نیز جام مقدس و نیزه ی خون چکان را میبیند.بیماری شاه تنها در صورتی خوب خواهد شد که پرسوال از او درباره ی دردش سوال کند.اما او این کار را نمیکند و درنتیجه فرصت از دست میرود و پرسوال بعد از فهمیدن اشتباه خود حسرت میخورد.در حماسه ی "پارزیفال" از ولفرام فون اشنباخ که بعد تر نوشته شده پارزیفال(پرسوال) مجددا به این قصر پای میگذارد و این بار سوال سرنوشت ساز را میپرسد و پایانی خوش بر داستان رقم میخورد.برادر سیاهپوست پرزیفال به نام فرفیز و خانواده اش صاحبان جام میشوند و به شرق میروند جایی که شاه "جان" افسانه ای از برادر سیاهپوست پرزیفال به دنیا می آید و گرال نزد آنها میماند و بر اساس برخی دنباله های داستان،خود پرزیفال هم به آنها میپیوندد.البته گرال در حماسه ی فون اشنباخ نه یک جام بلکه یک سنگ است و از این رو برخی آن را با حجرالاسود مقایسه کرده اند(8).فون اشنباخ میگوید که اصل داستان پارزیفال را نویسنده ای عرب به نام "فلژتانیس" نوشته و کرتین تروایی چندان به او وفادار نبوده است.به ادعای وی نوشته های فلژتانیس از اندلس به فرانسه وارد شده و منبع فون اشنباخ در آشنایی با این موضوع ، "کیوت پرووانسی" بوده است.به راستی ارتباط روایت پرسوال(پارزیفال) با روایت یوسف رامه ای و ارتباط این هردو با خورشیدپرستی چیست؟

یوسف رامه ای، خضر و ماه:

در صفحه ی یوسف رامه ای در ویکی پدیای انگلیسی به روایتی اشاره شده که یوسف رامه ای و مسیح اکنون در مصاحبت هم به سر میبرند.این شبیه روایتی کویتی است که بر اساس آن،مسیح اکنون در مصاحبت خضر به سر میبرد.خضر که در فارسی به او عمونوروز هم میگویند در لغت به معنی رنگ سبز است و با سرسبزی طبیعت مرتبط است.او درست به مانند یوسف رامه ای عمر جاوید دارد.با توجه به شباهت نامهای موسی و مسیح،قصه ی همجواری او با مسیح میتواند با همقدم بودن خضر و موسی در روایات اسلامی مطابقت داده شود.داستان دیدار موسی با خضر در مجمع البحرین را با داستان ملاقات گیلگمش (قهرمان خورشیدی بین النهرین باستان) با زیوسودرا مقایسه کرده اند(9). زیوسودرا همان نوح است که با کشتی ای خانواده ی خود و یک جفت از هر جانور را از غرق شدن نجات داده است و به عمر جاوید دست یافته و اوتناپشتهیم یعنی زنده ی جاوید خوانده شده است.نام زیوسودرا از دوجزء ساخته شده:"زیو" آمیزه ای از "ذی" و "ذو" به معنی خدا و صاحب است؛ و "سودرا" تحریفی از "خیدیر"(خضر) میباشد.اما یک کشتی نورد مثل زیوسودرا (نوح) چه ربطی میتواند به سرسبزی طبیعت داشته باشد؟

اگرچه ارتباط انوحا(کلمه ای که ابن وحشیه ی کسدانی نوح پیامبر را بدان نامیده) با نام اوآنس(پیامبر ماهی پوش بابلی که احتمالا همچون یونس بر یک ماهی یا هیولای دریایی فائق آمده و غلبه بر هیولای دریا-در قالب سیلی عظیم- در داستان نوح هم به چشم میخورد) در روایت بروسوس خارج از دستور این رساله است،اما همین نام فعلی نوح هم کمک حال ما است چون در درجه ی اول با "نوحا/نحی/لحی/له/اله" یعنی قمر و در درجه ی دوم با "نوء" عربی به معنی غروب ستارگان و صور فلکی در پایان هرماه مربوط است که همیشه با خود باران به همراه داشته است.نوء ستاره ی دبران به خاطر این که بارانی نداشته و در عوض گرمای بیشتر به همراه می آورد نزد عرب به بدیمنی ضرب المثل شده است (10). عرب ریزش باران را به باز شدن درهای دریای آسمانی تعبیر میکرد.یعنی دریایی در آسمان بود و گویا حرکت ماه(قمر) که نوء ستاره را سبب میشد به وسیله ی کشتی ای در دریای آسمانی صورت میگرفت که یادآور هلال ماه بود.بیهوده نیست که واژه های ناو(کشتی) و نویگیت(نیروی دریایی در زبان انگلیسی) به نوء و نوح شبیهند.ارتباط بین ماه و خضر یا یوسف رامه ای به گونه ی دیگری هم ثابت میشود.چون در روایت بابلی سیل بزرگ، زیوسودرا را "آتراهاسیس"خوانده اند که یادآور نام ادریس –یک زنده ی جاوید دیگر- است.نویسندگان مسلمان ادریس را با هرمس مصری (توث یا تات) برابر دانسته اند و توث همان سیاره ی ماه است.از سوی دیگر تصویرشدن توث در مصر به گونه ی "ابومنجل"(نوعی لک لک با منقار خمیده) یادآور ارتباط عمونوروز (خضر) با حاجی لک لک در ایران است.تبدیل خضر به عمونوروز و وصل شدن او به بهار نیز از این جهت است.چون لک لک سفید ایران ، زمستان را به عربستان کوچ میکند(لقب حاجی را نیز از این جا دارد)و در آغاز بهار همزمان با سرسبزی طبیعت باز میگردد.میگویند عمونوروز سوار بر بال او می آید.

تشبیه ابتدایی انبیای الهی به پدیده های آسمانی عمدتا به دلیل ارتباطی بود که مردم قدیم بین انسان و طبیعت ایجاد میکردند.اما باید در نظر داشته باشیم که مردم و بخصوص مردم قدیم اکثرا آمادگی روبه رو شدن با یکتاپرستی فیلسوفانه را نداشته و به راحتی طبیعتپرستی خام و تفکر اسطوره ای بر آنان غلبه میکرد و عجیب نخواهد بود اگر انبیای الهی نیز از این طریق با رویدادهای طبیعی و اساطیر شرک مربوط شوند.

بنابراین برجسته شدن همراه بودن مسیح و خضر،یا مسیح و یوسف رامه ای،متاثر از همگام و همراه بودن توث(ماه)و رع(خورشید)در اساطیر مصر است.این همراهی در روز جلوه ی بیشتری دارد یعنی زمانی که خورشید پرتوافکنی میکند و ماه را نیز میتوان در اوقات خاصی در اطراف آسمان دید.اما در شب وقتی خورشید شهید شده است ماه است که اداره ی جهان را در دست دارد و پرتوافکنی آن در شب نمادی از این ماموریت است.با این حال چنانکه خواهیم دید او در شبهای خاصی از آسمان ناپدید میشود تا به کاخ افسانه ای خود یعنی "مون سالواژ" قصه ی پارزیفال برود و اوضاع آن جا راهم نظارت و مدیریت کند.در تمام این مدت گرال(سنگ یا جام مقدس)با او است و آن،نوری است که از خورشید شهید گرفته است تا دنیا کاملا تاریک نباشد(یعنی نور ماه) و این تا طلوع مجدد خورشید اهمیت خواهد داشت.

اما اگر یوسف رامه ای بدلی برای ماه و به مانند ماه و خضر جاویدان است پس چرا از شخصیتهای زنده ی داستان پارزیفال نیست؟پاسخ به این داستان در گرو بازتفسیر داستان پارزیفال است.

پارزیفال:

همانطور که قبلا گفتیم براساس قول ولفرام فون اشنباخ ، قصه ی پارزیفال را یک نویسنده ی عرب نگاشته است.با این همه میتوان مطمئن بود که فون اشنباخ یک راوی امانتدار داستان شرقی نبوده بلکه روایت سلتی قصه را هم چاشنی روایت عربی کرده است.عربی ترین قسمت داستان مربوط به اوایل آن است.جایی که شوالیه ای به نام "گاموره"به خدمت خلیفه ی بغداد در می آید و برای او میجنگد.این قهرمان دوبار ازدواج میکند.یک بار با ملکه ی سیاهپوست اندلس به نام "پلاگان" یا "بلاکان" که حاصل آن پسری به نام "فرفیز" است؛و بار دوم با ملکه ای فرانسوی به نام"هرزه لوئید"که نتیجه ی آن پسری به نام پارزیفال است.گاموره به شرق برمیگردد و در آنجا در نبردی کشته میشود.گاموره احتمالا همان خدایی است که در خاورمیانه با نامهایی چون"مولوک"، "آموروک"، "آمورو"، "آمور"، "یمیر"، "یمه"، "یم"، "جم"، "جمشید"و...همچنین "مروتوکو" و "مردوک" شناخته شده و نام "گومورا"(عموره) یکی از دوشهر قوم لوط نیز با همین خدا مرتبط است.وی خدای آموریان(عمالقه)بود که پس از اختلاط با سیاهان شرق دریای مدیترانه،بابل را فتح کردند و به مرور زمان مردوک را آقای خدایان خواندند."آمورو"نام صورت فلکی ای بود که یونانیان پرسئوس خوانده اند(11)پرسئوس احتمالا از ریشه ی "فرس" عربی(به معنی جنگجو و دلاور) است که میتوان آن را لقبی برای آمور خواند.این احتمال جدا وجود دارد که آمور تحت تاثیر خورشیدپرستی مصری به خدایی خورشیدی تبدیل شده باشد.چرا که احتمالا "آمون" خدای خورشید مصری همان آمور است(توضیح این که تبدیل "ر"ساکن به"ن"در زبان مصریان باستان به راحتی صورت میپذیرد).در این صورت کشته شدن گاموره همان سفر او به شرق یعنی جایی است که خورشید از نو متولد میشود.

کمک گاموره به خلیفه ی بغداد درحالی اتفاق می افتد که او مورد حمله ی بابلیها قرار گرفته است.جالب این که خرابه های بابل نزدیک خود بغداد است یعنی بابلیها خود بغدادیها هستند مگر این که فرض کنیم بابلیهای مورد بحث هنوز "بابلی" نشده اند یعنی قومی هستند که به زودی بابل را فتح کرده و بابلی خواهند شد.میتوان آنها را پرستندگان سیاره ی مشتری خواند که با پادشاه خورشیدپرست و مورد حمایت خورشید(خلیفه ی بغداد یعنی شاه بابل) اختلاف دارند و خورشید(آمور/گاموره) به کمک شاه می آید.شکست شاه و پیروزی پیروان مشتری،برابر است با تحریف ماهیت آمورو از خورشید به مشتری و از دید راویان خورشید پرست قصه درواقع مرگ آمورو یعنی به قتل رسیدن گاموره.بعدها ابن قتیبه در شرح گسترش فرزندان "عملیق ابن لاوذ ابن ارم" که عمالقه نام داشتند فراعنه ی مصر و شاهان فارس را از نسل آنها شمرد و خود فارسیان را از نسل برادر عملیق به نام "امیم" خواند (12)در حالی که آغاز گر بابل یعنی نمرود را پسر"ماش ابن ارم ابن سام"و برادر نبط (جد نبطیان)معرفی کرد(13) و نام ماش را میتوان با میشه مقایسه کرد.بدین ترتیب حتی در زمان ابن قتیبه هم مشهور بود که قبل از عملیق(آموروک/مردوک) در بابل خورشید پرستش میشده است فقط فراموش شده بود که عملیق پارسیان(اهوره مزدا(مردوک)/مشتری) (14) با عملیق مصریان(آمون/خورشید) ماهیتا متفاوت است .

بلاکان همسر گاموره و مادر فرفیز،چنان که "هلن آدولف" به درستی پیشنهاد کرده،کسی جز بلقیس ملکه ی سبا(شبا) نیست(15).قرار گرفتن محل حکومت این ملکه در اندلس(شامل شمال غربی افریقا) نشاندهنده ی مطمح نظر بودن دورترین غرب ممکن از نظر یک قرون وسطایی است.اما غرب دور برای یک نفر از خاورنزدیک دوره ی باستان اینقدر دور نبوده است.بلکه میتواند در حوالی مصر درنظر گرفته شود.این که یکی از زندانیان فرفیز، پادشاه عربستان به نام زرتشت است(16) نشان از نزدیکی سبای افسانه ی ما با عربستان دارد و البته این سبا غیر از آن کشور سبای معروف است که در جنوب عربستان قرار داشته است.سبا در این جا احتمالا از "سب" مصری باستان به معنی ستاره درآمده که اشاره به شب(سب قبطی و شب فارسی را با هم مقایسه کنید) و بنابراین غروب و غرب دارد.ممکن است نام بلقیس(بلکان) با نام سرزمین بلقا در شام مرتبط باشد. ضمنا نام پادشاه زندانی یعنی زرتشت یادآور بنیانگذار افسانه ای پرستش مشتری در بابل و آشور و پرشیا است و زندانی شدن او را باید تسویه حساب داستانپردازان خورشیدپرست با مشتری پرستان به حساب آورد. مورخان، بنی لخم و جرهم را از جمله قبایل مشتری پرست در شبه جزیره ی عربستان قلمداد کرده اند(17). پسر گاموره یعنی فرفیز که همراه گرال به شرق مهاجرت میکند یادآور طلوع مجدد خورشید از شرق است.

پرسوال(پارزیفال) را میتوان لقبی برای فرفیز خواند.ممکن است اصل سامی واژه "پرسبار" یعنی پسر پرسئوس(آمور/گاموره) باشد.ممکن است داستان پسرگاموره از طریق فنیقیها در اراضی اروپایی گسترش یافته و در آنجا فرفیز با لقب خود یعنی پرسوال شناخته شده و به مرور با داستانهای شوالیه ای-سلتی شاخ و برگ یافته باشد.ظاهرا فون اشنباخ با دو داستان مختلف از پسر گاموره برخورده و آنها را دو انسان متفاوت در نظر گرفته است.اما آن دو (پرسوال و فرفیز) درواقع یک تن یعنی خورشید جوانند که در مون سالواژ به یاور خود ماه ملحق میشود.جلال ستاری به درستی مون سالواژ(کوه سعادت) را با کوه اساطیری مندائیان به نام"مشونیا کوشتا"مقایسه کرده است(18)که شباهت مشونیا با میشو قابل ذکر است.میتوان این کوه را همان کوه"میشو" دانست که گیلگمش در ورای آن با زیوسودرا ملاقات کرد.بدل زیوسودرا (در روایت اروپایی پارزیفال)، یعنی صاحب کاخ مون سالواژ "تیتورل" نام دارد.این کلمه را میتوان تحریفی از توتال(توت+ال/خدا) یعنی ایزد "توت"خواند و توت(توث) خدای ماه است. در این جا روایتی اصیل تر از داستان به اصطلاح مسیحی یوسف رامه ای یافته و مشاهده میشود که یوسف رامه ای جانشین توت(خدای ماه) شده است.تیتورل حضور کمرنگی در داستان دارد چون همانطور که قبلا گفته شد نظارت بر کاخ کار اصلی او نیست.ریاست کاخ در غیاب او با پسر تیتورل یعنی پادشاه مریض به نام آنفورتاس است.آیا ممکن است که آنفورتاس حکم همان آرتور مریض نزد جدش یوسف رامه ای را داشته باشد؟

آرتور و آنفورتاس:

به نظر من آرتور همان "اورتال" مشهورترین خدای عرب شمالی در زمان هرودت است.اورتال(اورت/اورتا+ال/خدا)همان نینورتا(نین/پرستیدنی+اورتا)در بین النهرین و نیز"ملکارت"(ملک/شاه+اورت) است.همانطور که نینورتا علاوه بر خدای جنگ،خدای کشاورزی و باروری زمین هم بوده است مسلما اورتال اعراب هم مسبب حاصلخیزی خاک بوده است.با قحطی زدگی و بی بر شدن عربستان طی سالها،تصوری از زخمی شدن آرتور(اورتال) توسط موردرن(دیو خشکسالی) پدید آمد که بر اساس آن اورتال اکنون برای درمان به کاخ اساطیری ماه(نزد یوسف رامه ای) رفته و در عربستان حضور ندارد.مثل آنفورتاس داستان پرسوال که او نیز زخمی است و در کاخ پدرش(تیتورل) به سر میبرد . میتوان نام آنفورتاس را تحریفی از "آئورتاس"(اورتا)و بنابراین همان "آرتوس"یعنی نام دیگر آرتور خواند.نویسندگان اروپایی به طور مرتب پرسوال(پارزیفال) را به طرز نامطبوعی به کاخ شاه آرتور کشانده اند گویی میدانستند بین آرتور و پرسوال رابطه ای است ولی نمیدانستند آنفورتاس همان آرتور است.زخم آنفورتاس بین دوپای او وارد شده است که میتواند نمادی از نابارور شدن این ایزد کشاورزی باشد.پرسوال در مون سالواژ سوال سرنوشت ساز درباره ی مشکل شاه بیمار را نمیپرسد که نمادی است از بی اعتنایی خورشید به سترونی عربستان و تابش بیرحمانه ی او بر آن سرزمین.این وضعیت تا به امروز ادامه دارد.بنابراین لاینحل ماندن مشکل شاه بیمار در داستان پرسوال از کرتین تروایی(اولین راوی این داستان) احتمالا برخلاف آنچه تصور میشود به دلیل مرگ نویسنده نبوده بلکه درواقع،این،پایان خوش روایات بعدی است که مصنوعی است.قرارگرفتن اورتال(آنفورتاس-آرتور) در کنار خورشید(پرسوال-مسیح) تقریبا اتفاقی و تنها از آن رو است که هردو گذارشان به کاخ ماه(تیتورل-یوسف رامه ای) افتاده است.

نتیجه گیری:

داستان جام مقدس و نیزه ی خون چکان که در محافل ماسونی شهرت دارد نه داستانی واقعی بلکه اسطوره ای نمادین از وقایع روزانه ی آسمان است.بر اساس این اسطوره خورشید هرروز کشته میشود و خون او که همان نورش است به مثابه ی جامی از خون به ماه میرسد که روشنایی ماه در شب از آن است و نیزه ی خون چکان مظهر اشعه ی نور است که روشنایی را از آسمان به زمین منتقل میکند.خونی که از نیزه میچکد همان روشنایی است.مسیحیان این اسطوره ی عصر شرک را با قرار دادن در شکم مسیحیت،به گونه ای تاریخی وانمود کرده اند.از این رو مسیح جای خورشید،خون مسیح جای خون خورشید و یوسف رامه ای جای ماه را گرفته اند.بنابراین جام مقدس امروز نه نزد کس بخصوصی(مثلا سران فراماسونری یا کلیسا) است و نه همان مومیایی مریم مجدلیه است چرا که اساسا جام مقدسی وجود ندارد.

یادداشتها:

1-میراث سوم:روژه گارودی-ترجمه ی حدیدی-نشرقلم(1364):ص19

2-ریشه های مسیحیت در اسناد بحرالمیت:ژان دانیلو-ترجمه ی علی مهدیزاده-نشر ادیان(1383):ص142

3-همان:144

4-همان:143

5-باستانشناسی قوم ثمود:وان دن براندن-ترجمه ی محمدحسین مرعشی-نشرنگاه معاصر(1387):ص142

6-باورها و اسطوره های عرب پیش از اسلام:محمودسلیم الحوت-ترجمه ی منیژه عبداللهی و حسین کیانی-نشر علم(1390):ص146

7-اساطیر آشور و بابل:ف.ژیران،ل.دلاپورت،گ.لاکوئه-ترجمه ی ابوالقاسم اسماعیل پور-نشر کاروان(1386):ص168

8- پیوندهای ایرانی و اسلامی اسطوره ی پارزیفال:جلال ستاری-نشرثالث(1386):ص7-96

9-Is The Source Of Qur'an 18:60-65 The Epic of Gilgamesh?: John D'Urso, M S M Saifullah & Elias Karim -IslamicAwareness

10-باورها و اسطوره های عرب پیش از اسلام:ص9-128

11--"فرهنگنامه ی خدایان،دیوان و نمادهای بین النهرین":جرمی بلک،آنتونی گرین-ترجمه ی پیمان متین-نشر امیرکبیر(1383): ذیل واژه ی مرتو(آمورو):ص215

12-"المعارف"ابن قتیبه به کوشش دکتر ثروت عکاشه:متن عربی از نشر دارالمعارف:ص27

13-همان:28

14-درباره ی همسانی مردوک و اهوره مزدا:ر.ک.کتاب من به نام«برج بابل:نقدی بر هویت تاریخی ایرانیان»(ناشر:طاعتی):فصل دوم

15-پیوندهای ایرانی و اسلامی اسطوره ی پارزیفال:ص92

16-همان:ص53

17- باورها و اسطوره های عرب پیش از اسلام:ص151

18-پیوندهای ایرانی و اسلامی اسطوره ی پارزیفال:ص96


برچسبها: اسطوره, فراماسونری, ادبیات جهان, مردم عرب, خاورنزدیک باستان

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی