خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

طرح داستان "قاشق شیطان" از جک لندن بر مجله ی فانتاستیک

از دوران کودکی و از طریق برنامه ی «سینمای کودک» با اجرای جمشید گرگین در سال 1374 با داستان های «سپیددندان» و «1 وحش» جک لندن آشنا بودم و همیشه دلم میخواست بدانم آنها درباره ی چه هستند. سال بعد در آغاز پاییز 1375 برنامه ی کودک شبکه ی دو تبلیغ پخش انیمیشن سپیددندان را کرد که در این تبلیغ، سپیددندان به شکل یک گرگ باشکوه سفید دیده میشد. ولی پخش انیمیشن به سال بعد یعنی 1376 افتاد. وقتی که پخش شد، شباهت این گرگ سفید به شیر سفید که او هم از زمستان سال قبل بر پرده ی تلویزیون درخشیده بود چشمگیر بود. هر دو موجود، درندگانی بودند که همچون آدم ها قانونمند بودند و هم با درنده ها به مشکل میخوردند هم با آدم های قانون شکن. سپیددندان که نقشش را در دوبله ی فارسی زنده یاد استاد جواد بازیاران صحبت میکرد، یک دورگه ی سگ و گرگ بود. آزادگی را از گرگ به ارث برده بود و بردباری را از سگ. با این که در جنگل زندگی میکرد ولی دوستانی در بین آدم ها داشت. آدم های پول پرستی هم بودند که میخواستند او را دستگیر کنند و به سیرک بفروشند و این آدم های اخیر، هم دشمن آدم ها بودند و هم دشمن طبیعت و حیوانات، ولی سپیددندان همیشه نقشه هایشان را به هم میریخت. واضح است که چنین داستان کودک پسندی مال جک لندن نیست و من هم چنین احساسی داشتم. ولی وقتی مطمئن شدم که یک سینمایی کلاسیک با دوبله ی قدیمی از آوای وحش را همان سال به عنوان فیلم سینمایی شبکه ی دو در ساعت معمول 9 شب سه شنبه دیدم. این بار دیگر چیزی که بتوان به آن خوش عاقبتی گفت در کار نبود. قه1 داستان، یک سگ خوشبخت به نام باک بود که با خانواده ی یک قاضی زندگی میکرد و بچه هایی بودند که او را دوست داشتند و نوازش میکردند. اما همه چیز عوض شد وقتی باک به سرقت رفت و به عنوان سگ سورتمه به شمال تبعید شد. پی در پی دست آدم هایی افتاد که او را اذیت میکردند و از او بیگاری میکشیدند و او نیز کم کم وحشی و خشن شد و یک جنون وحشی در او بیدار گردید که هم علیه دیگر سگ ها به کار میرفت هم علیه انسان ها. تا این که بلاخره صاحبی پیدا کرد که با او به خوبی رفتار میکرد و جرقه ای از احساس قانونمند بودن به دل او تابید. صاحب جدید با دوستانش به جستجوی طلا میپرداختند و در این مدت باک در جنگل پرسه میزد و از آن لذت میبرد. در یکی از همین پرسه زدن ها او برای اولین بار با یک گرگ دوست شد. اما وفاداری به صاحبش او را موقتا اهلی نگه داشت تا این که سرخپوست ها صاحب باک و رفقایش را کشتند و باک از خشم، همانجا چند سرخپوست را چنان گاز گرفت که سرخپوست ها فرار کردند. بعد باک به آوای وحش لبیک گفت و به گله ی همان گرگی که با او آشنا شده بود پیوست و تبدیل به یک گرگ شد. به گفته ی راوی فیلم، سرخپوست های محلی، او را روح سگ خوانده اند که همراه گرگ ها است و همیشه به محلی که صاحبش در آن کشته شده، سر میزند.

بعدها فهمیدم که نویسنده ای به نام یانگ، از جک لندن شکایت داشت که از داستان او کپی کرده است. اتفاقا جک لندن هم تایید کرد که داستان یانگ را خوانده و از آن اقتباس کرده است. حالا این که چرا کسی از یانگ یاد نمیکند شاید به خاطر عضویت جک لندن در فرقه ی فراماسون مانند بیشه ی بوهمی باشد که قرار است هر کس تویش میرود یا در ادبیات مشهور شود یا در سیاست. ولی اتفاقا شهرت لندن کمک میکند تا بفهمیم چه چیزی او را به داستان یانگ جذب کرده و به عمق همذاتپنداری لندن با باک پی ببریم. لندن یک آدم طبیعی نبود. او در اثر مصرف زیاد الکل و مواد مخدر خیلی زود از دنیا رفت و این به دلیل پوچ گرایی شدید او بود. حتی مرگ او مظنون به خودکشی با مورفین نیز هست بخصوص ازآنرو که موضوع خودکشی قهرمانان چند باری در رمان هایش تکرار شده است. یک دلیل پوچی، احساس او از حرامزادگیش بود وقتی که فهمید مادرش با مردان متعددی ارتباط داشته و آن کس که فکر میکند پدرش است احتمالا پدرش نیست. پس از آن، او حتی المقدور از خانواده اش فاصله گرفت و به سرزمین های یخبندان شمال رفت تا طلا بیابد. درآنجا بود که او با آدم های نه چندان جالبی روبرو شد که پیشتر ندیده بود و با رویه ی نا متمدن روح بشر روبرو شد. در همان جا لندن کتاب "اصل انواع" داروین را خواند که میگفت ذات بشر حیوانی است و یک دفعه احساس کرد در این محل، آدم ها را واقعا نمیتواند از سگ های سورتمه تمییز دهد. چند سال قبل تر «کتاب جنگل» رودیارد کیپلینگ منتشر شده بود که قهرمانش موگلی، پسری بود که در بین حیوانات زندگی میکرد. موگلی انسانی بود که توسط گرگ ها بزرگ شد و بعد آنها را به مقصد جامعه ی انسانها ترک کرد ولی از انسان ها سرخورده شد و به نزد گرگ ها برگشت. لندن آن کتاب را هم خوانده بود و بسیار دوست داشت. تاثیر آن کتاب بر آوای وحش لندن مشهود است. دونالد پیزر منتقد امریکایی، هر دو کتاب را دنباله ی افسانه های ازوپ میداند و معتقد است در آنها خوهای حیوانی بشر به جانورانی که با آن خو ها میزیند فرافکنی شده اند. درباره ی سگ که نزدیک ترین خویش گرگ است، خو گرفتن با آدم ها و متمدن شدن همچون آدمیزاد، فاصله گرفتن از اصل وحشی خود است ولی شدائد میتوانند خوی وحشی را در سگ و آدمیزاد به یک سان زنده کنند همانطور که در مورد باک و البته صاحب هایش چنین شد. El doctrow در مقدمه ی خود بر نسخه ی modern library از آوای وحش، مینویسد که طرح آوای وحش، داروینی است و موید این تز داروین است که در جامعه قوی تر است که پیروز میشود، اما در عین حال، این داروینیسم، به شکلی همان داروینیسم تبدیل شده به سوسیالیسم است که میگوید رنجبران میتوانند طغیان کنند و زورگویان را نابود نمایند همانطورکه باک، توانایی خود را با کشتن سگ سورتمه ی سفیدی که به او زور میگفت و رئیس سگ ها بود به اثبات رساند و بعدا چند انسان را هم کشت.

دراینجا باید به مقدمه ی دکترو نکته ای را اضافه کرد. باک مدتها پیش از آزاده شدن همچون گرگ ها، در اولین 1'>انقلاب خود، با کشتن سگ سورتمه ی زورگو جای او را میگیرد و دیگر سگ ها از او اطاعت میکنند ولی هنوز از قدرت های بزرگتری که انسان ها باشند دستور میگیرد، درست مثل انقلاب های قرن بیستم که اکثرا استثمار را از بین نبردند، بلکه فقط استثمارگر را عوض کردند و البته تمام حکومت های جدید هنوز توسط قدرت های استعماری قبلی کنترل میشدند. درواقع در اولین انقلاب، مردم از اعمال زشت اشراف بومی متنفر نیستند بلکه به آنها حسادت میکنند و میخواهند خودشان همان اعمال حیوانی را انجام دهند. در زمان جک لندن، مهمترین آیینه های این زندگی های تهوع آور، کتاب های سه تفنگدار و کنت مونت کریستو از الکساندر دومای پدر بودند. بخصوص کنت مونت کریستو خیلی مورد توجه بود چون از تاریخ فرانسه جدایی ناپذیر بود و در آن وقایع مربوط به سقوط ناپلئون اول و به قدرت رسیدن لویی هجدهم و لویی فیلیپ مطرح میشد. از آن عجیب تر این که گفته میشد گنجی متعلق به "سزار" پسر پاپ الکساندر ششم به دست کسی به نام دانتس رسیده و این دانتس به حکومت جزیره ی مونت کریستو رسیده درحالیکه چنین جزیره ای واقعا وجود دارد. دانتس پس از متهم شدن به خیانت توسط سه نفر به رهبری دوستی که قصد دزدیدن نامزد او را داشته، در زندان از طریق یک کشیش ایتالیایی با این گنج بی صاحب که در جزیره ی مونته کریستو واقع است، آشنا میشود و با فرار از زندان، گنج را به دست آورده و با آن، جزیره ی مونت کریستو را از دولت توسکانی میخرد و آنقدر پولدار میشود که موفق به انتقام گرفتن از آنهایی که سبب بدبختیش شده اند میشود. با این حال، تاریخ رسمی میگوید دوما این داستان را با الهام از گزارش نویسی های پلیسی یک پلیس بازنشسته ی فرانسوی خلق کرده است. الگوی دانتس، 1 به نام پیکاود در یکی از این گزارش ها بوده است. سه دوست حسود، او را به دروغ متهم کردند که در دوره ی جنگ بین فرانسه و انگلیس جاسوسی انگلستان را کرده است. پیکاود به نوعی در حصر خانگی در یک قلعه قرار گرفت، جایی که به عنوان خدمتکار یک کشیش ثروتمند ایتالیایی خدمت کرد. زمانی که کشیش درگذشت، ثروت خود را به پیکاود که مانند یک پسر با او رفتار کرده بود، سپرد. پیکاود پس از آن سال ها برای انتقام از سه مردی که مسئول بدبختی او بودند، برنامه ریزی کرد. اولی را با خنجری که روی آن عبارت «شماره ی یک» چاپ شده بود مضروب کرد و دومی را مسموم نمود. پسر مرد سوم را به جنایت کشاند و دخترش را به فحشا کشاند و سرانجام خود مرد را با چاقو زد. این مرد سوم که لوپیان نام داشت، در زمانی که پیکاود در بازداشت بود با نامزد پیکاود ازدواج کرده بود. دیگر گزارش های پلیسی درباره ی فساد و جنایت زنجیره ای در یک خانواده ی اشرافی نیز در رمان دوما تبدیل به گزارش زندگی خانوادگی ویلفورد –یکی از دشمنان دانتس- شد. اما درواقع این خود الکساندر دوما است که داستان واقعی این چرخه ی نفرت انگیز و ارتباطش با باک روح سگ سرگردان در سرزمین مردمان ناخوشایند امریکا را برملا میکند.

دوما معروف به «سلطان پاریس» بود اما این سلطان پاریس، فرانسوی اصیل نبود بلکه یک رگش به سیاهان کارائیب برمیگشت. همانطورکه میدانیم، یکی از فرضیه ها درباره ی نام گرفتن کارائیب، این است که آن تلفظی از لغت عبری «کلب» به معنی سگ است. کلمه ی KOLAYBI به معنی سگ وفادار و شجاع، تحریفی از همین لغت است. دلیل این است که گفته شده کلمب موقع کشف امریکا به این جزایر رسیده و سرخپوستان اینجا را وفاداران به خان بزرگ مغول در آسیا دانسته و ازاینرو آنها را سگ نامیده، به کنایه از این که مغول ها از نسل گرگند. دراینجا باید توجه کرد که نام خود کلمب نیز میتواند به کولوب تلفظ دیگر کلب برگردد تا روح امریکا از طریق کلمب به سگ گرگ تبار تشبیه شود. "م" این وسط قرار گرفته چون قرار است این روح به "کولوم" ها یعنی خاندان رهبر اشرافیت یهود مربوط شود که با استقرار در امریکا آن را تبدیل به پایتخت جدید جهان میکنند. لغت کولوم خود مرتبط با CRIME یعنی جرم و جنایت است. کلمه ی "گریم" در آلمانی به معنی خشم نیز با آن مرتبط است. گریم عنوان اجنه نیز هست. این اجنه معمولا همان گابلین ها یا گوبلین ها هستند. نام آنها از "کابال" به معنی طغیا1 می آید. "کوبالد" روح کوهستان نیز از این ریشه نام گرفته است. فلز کوبالت نام خود را از این روح گرفته است، چون معدنکاوانی که در اثر مسمومیت با این فلز میمردند، آن را انتقام کوبالد تلقی میکردند. گریم همان اوگریم یا اوگره به معنی غول نیز هست. این نام با اوگورها یا هون ها مربوط شده که هونگری (مجارستان) و اوکراین نام از آنها دارند. هون ها تاتارند و تاتار را با تارتاروس یعنی دوزخ که جایگاه اجنه است مربوط میکردند. اجنه ی دوزخ در ابتدا گالوها یا غول ها بودند که اوگره هم تلفظ دیگر نامشان است. "گاول" در فرانسه و بلژیک، و "گالاتیا" در ترکیه محل هایی بودند که در آنها رومی ها با هیولاهای انسان مانند جنگیدند. دوزخ به عمق خود شناخته میشد. "گلو" در روسی و "گالت" در نواحی غربی تر که هر دو به معنی گلوی انسانند، نام از گالو دارند. "گالون" به معنی بشکه و "کولون" به معنی روده نیز چنین هستند چون همه مرتبط با فضای توخالی شبیه به تونلی به زیر زمینند. دریاچه ها چنین تونل هایی به نظر میرسیدند. ازاینرو "کول" در ترکی به معنی دریاچه را باید به این لیست اضافه کرد. چون کلمات ترکی از راست به چپ نوشته میشدند، در خوانش از چپ به راست در لاتین وارونه میشدند ازاینرو کول نیز تبدیل به لاک در انگلیسی به معنی دریاچه شد. در ارتباط دریا ها و دریاچه ها با آب و شناسایی موجودات اهریمنی درآنجا، گالیوس در یونانی مفهوم کوسه ماهی و سگ ماهی پیدا کرد و کشتی های جنگی بیزانسی به نام آن، "گالیا" نامیده شدند. اگرچه شگفت انگیز مینماید، ولی لغت "گالری" به معنی مجموعه ی هنری با این پیوست های جهنمی ارتباط مستقیم دارد. گالری که در اصل به معنی ایوان کلیسا است درست به سبب توخالی بودن در وسط همچون گزینه های بالا تمثالی از جهنم شد و برای همین هم بر دیوارهایش تصاویر به تفسیر کلیسا جهنمی خلق میکردند. کلمه ی تالار هم تلفظ دیگر گالری است ولی از همه مهمتر "گالیل" یعنی جلیل زادگاه مسیح است که از طریق آن، مسیح هم به دوزخ متصل میشود. "گهنا" یا "جهنا" یا "جهنم" ناحیه ی نامبردار به دوزخ در یهودیه ی مسیح است. لغت "هاینا" به معنی کفتار، تلفظ دیگر همین لغت است. کفتار و سگ هر دو به سبب مردارخواری با جهان مردگان مرتبطند و سربروس سگ سه سر محافظ جهنم، وابسته به همین ارتباط است. البته نام "هاینا" را عمدا چنین تلفظ کرده اند تا معنایش دو پهلو باشد. بدین معنی که "هاینا" را میتوان "ها" ی تعریف عبری به اضافه ی "یانا" به معنی زن خواند. این لغت هم به "ژن"ZHAN در ارمنی به معنی زن تبدیل شده و هم به "یونی" به معنی آلت جنسی زنانه در نزد هندوان که تمثال شاکتی همسر شیوا است. یانا را میتوان یانه و از این طریق یانت خواند که در لاتین تبدیل به ژانت شده است. یهودیان این لغت را به صورت های یاندی، ایندی، جنده و زند به معنی مطلق زن به کار میبردند. منظور از زن دراینجا هنوز عمق زمین و جهنم است که به کالبد مادر زمین تشبیه میشد. در یونانی این الهه را گایا و دی متر یا فقط ماتر میخواندند که میشود مادر. اما همین "ماتر" به معنی مادر، به سبب همذات شدن با زمین و جسمانیت، معنای مادیات و مفهوم ماده پرستی یا ماتریالیسم یافت. یکی از تمثال های مادر زمین، کبوتر است که به نام یانا آن را در عبری «یونا» میخوانند. کلمبا که دیگر لغت مستتر در نام کلمب است نیز به معنی کبوتر است. کبوتر نماد روح القدس و مرتبط با مریم باکره مادر مسیح است و کلیسا به عنوان جایگاه مسیح، کالبد مریم تلقی میشود. دراینجا کراس به معنی صلیب مسیح و کریست به عنوان خود مسیح، در کنار کولوم در لغت "کولو" به معنی دایره جمع می آیند. این دایره، تاج خار بر سر مسیح است که به جای تاج شاهی یهودیه بر سر مسیح گذاشتند تا او را که خود را شاهزاده ی یهودا میخواند به تمسخر بگیرند و زجر دهند. "کریژوات" به معنی خار مسیح، هم مترادف جنگجوی صلیبی است و هم مترادف تمشک. "کریژ" به معنی قرمز روشن، رنگ تمشک است. در نواحی اسلاونشین شرقی، تمشک را "انگور فرنگی" میخواندند. البته تمشک در سرزمین هایی مثل روسیه هم میرویید و این فلسفه ی آن بود که فرنگی یعنی غربی بود. چون برای چیدن تمشک شیرین، باید رنج خار آن را تحمل میکردید و این درحالیست که تمشک به سبب شیرین بودن و همرنگ بودن با انگور سیاه، به نوعی تمثیل مسیح هم هست چون مسیح به سبب معجزه ی تبدیل کردن آب به شراب و تشبیه شراب به خون خود در شام آخر، به نوعی همهویت با انگور سیاه است که از آن شراب درست میکنند. نکته این که اصطلاح کریژ علاوه بر رنگ تمشک و انگور سیاه، به گوشه ای از پرچم 1 که دولت های کوچکتر را نمایندگی کند نیز اطلاق میشد. این کریژ را کانتون یعنی کنت نشین نیز مینامیدند به نام کنت یا حاکم محلی.:

CHRONOLOGIA.ORG: G,H: NO530

اهمیت این مطالب، در وصل شدن مسیح به غول های جهنمی در نام جزیره ی مونته کریستو است. چون نام اتروسکی این جزیره را اوگلاسا و اوکریسیا نوشته اند که قابل تبدیل به هر دو اصطلاح کریست و گالو است. رومیان در این جزیره، معبد ژوپیتر اوپتیموس ماکسیموس را بنا کرده و جزیره را به نامش "مونته ژوپیتر" یعنی کوه ژوپیتر نامیده بودند. ولی سنت مامیلیان، این معبد را با کلیسای مسیح جایگزین کرد و نام جزیره را به "مونته کریستی" یعنی کوهستان مسیح تغییر داد. پس از آن، این جزیره محل زندگی کشیش های بندیکتین بود و چون این مسئله عجیب می آمد، افسانه ای درباره ی نگهبانی کشیش ها از گنج های اولیای کلیسا درآنجا به وجود آمد که دستمایه ی رمان کنت مونته کریستو شده است. بعدا دزدان دریایی به رهبری دراگوت به آنجا حمله بردند و تمام ساکنان آن را به بردگی گرفتند و جزیره تا زمان پایگاه سازی اسپانیا درآنجا خالی از سکنه باقی ماند.:

“mounte cristo island”: wikipedia

داستان دزدان دریایی نشان میدهد که این تاریخ، برای یک جزیره ی تا این اواخر خالی از سکنه درست شده چون این جزیره مونته کریستوی اصلی نیست. دلیل هم مشخص است. اسم جزیره از کوه خدا می آید و خدایی که هم ژوپیتر باشد و هم مسیح، طبیعتا جمع این دو یعنی یهوه است. افسانه ی مدرن آن به یک نیمه کارائیبی-نیمه فرانسوی نسبت داده شده تا هم امریکایی باشد و هم از طریق انقلاب مذهب ستیز فرانسه کاملا لائیک. بستر ارتباط این دو هویت به لحاظ اختلاف در جغرافیا توسط استعمار فراهم میشود که دنباله ی جنگجویان صلیبی است و به مانند آنها به خار مسیح وصل میشود که همانطورکه دیدیم به تمشک تشبیه شده است؛ با این دل خوش کنک که استعمار مثل خار تمشک دردآور است ولی به میوه ی شیرین آن فکر کنید که قرار است دستاوردهای استعمار باشد. خار مسیح هم در جوار یک کوهستان با او تا مرحله ی اعدام رفت یعنی تپه ی جلجتا. این نام را میتوان گالیوت نیز خواند و به جن ماده معنی کرد که این جن ماده همان الهه ی زمین است. بنابراین دانتس که مثل مسیح در زمین رنج میبرد و از طریق آن به گنج میرسد، یک نیروی ماورائی است که توسط نیروهای ماورائی شر در جهانی دیگر هدف خیانت واقع شده و به صورت روح بشر به زمین تبعید شده تا با دست یافتن به گنج مسیح، قدرتمند شود و در بازگشت به جهان ماورائی از نیروهای شر انتقام بگیرد. این به آموزه ی صابئی-حرانی رفت و برگشت روح در زمین مرتبط است که آیه ی قرآنی «انا لله و انا الیه الراجعون» نیز چکیده ی آن به شمار میرفت. ولی حالا جهان خدایان، فرانسه ی دوره ی ناپلئون به عنوان اولین فاتح یک کشور مسلمان (مصر) و بنیانگذار شرقشناسی است و مونته کریستو هر سرزمین بایری که یک غربی مهاجر در آن به قدرت میرسد و تا جای ممکن از آن توشه ی مادیات برمیگیرد. بومی ها نسبت به استعمار که از کولوم یا کلمب شروع میشود حکم کارائیبی ها یا همان کلب ها یا سگ ها را دارند. سگ ها بومیانی هستند که سورتمه ی غربی ها را به سمت مقاصدشان میرانند. سگی که رئیس است زورگو است و سگی چون باک که رئیس زورگو را سرنگون میکند در ریاست بر سگ ها قرار میگیرد ولی هنوز در تابعیت از انسان ها و راندن سورتمه ی آنها فقط جای زورگوی قبلی را میگیرد. دراینجا به مرحله ی انقلاب میرسیم. ولی آیا تفاوتی ایجاد خواهد شد؟ اینجاست که پای رقیب کاپیتالیسم به رهبری امریکا به میان می آید: استعمارگر خیرخواه تر یعنی بلوک کمونیسم.

شوروی چه در انقلابی های الکی ای که غرب به ظاهر علیه عمال خودش برمی انگیخت و چه در انقلاب هایی که خود شوروی در مستعمرات غرب به پا میکرد ترجیحا پیرو سیاست اولیانوفسکی بود. اولیانوفسکی معتقد بود که غربی ها در کشورهای تابع خود، فقط چاپیدن را مد نظر داشته اند و سرمایه داری وابسته شان در این کشورها جز دلالی کاری نکرده است. سوسیالیسم تنها در شرایطی در این کشورها قادر به منزل کردن خواهد بود که در آنها تولید ملی پا بگیرد و نوعی سرمایه داری بومی به وجود بیاید که به تدریج قابل تبدیل به سوسیالیسم شود. بنابراین شوروی باید از طریق نفوذی های خود در انقلاب ها سیاست های نوپا را به سمت بسته شدن درهای مملکت و حمایت از تولید ملی با اقتصاد دولتی در غیاب کالاهای برتر غربی حرکت دهد. اولیانوفسکی بخصوص به انقلاب ایران خیلی توجه داشت و با سران حزب توده چون کیانوری تماس داشت و موفق شد انقلاب ایران را به سمت روش مورد بحث موسوم به «راه رشد غیر سرمایه داری» حرکت دهد. او به شدت به ایران امید بسته بود و معتقد بود موقعیت جغرافیایی خاص ایران در خاورمیانه طوری است که هر دولت خارجی ای عنان قدرت در ایران را به دست بگیرد صاحب کل خاورمیانه خواهد شد. اتفاقا یک ایرانی بود که عاقبت راه رشد غیر سرمایه داری در تمام کشورهای تن دهنده به آن را خلاصه کرد:

« هوشنگ امیراحمدی که در سال های گذشته در تلاش بود تا نقش واسطه را میان ایران و غرب بازی کند، در سال 1978 یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب، در مقاله ای با عنوان "راه رشد غیر سرمایه داری" نیروهای سیاسی و اثرگذار جامعه را از همراهی و اتحاد با غرب بر حذر میدارد. امیراحمدی در مقدمه ی مقاله ی خود بیان میکند که استراتژي های توسعه ی سرمایه داری، پوپولیستی هستند و راه توسعه ی غیر سرمایه داری به عنوان یک جایگزین برای این استراتژی های دروغین به وجود آمده است. او اشاره میکند که تئوری و استراتژی رشد غیر سرمایه داری مفهومی از توسعه را ارائه میدهد که فراتر از جبرگرایی اجتماعی-اقتصادی است و مبارزه ی طبقاتی، به عنوان بخشی از روند توسعه در کشورهای کمتر توسعه یافته محسوب میشود. او در این مقاله تاکید میکند که اگر رهبر یک جامعه توسط احزاب طبقات کارگر و گروه های سوسیالیستی حمایت شود، میتواند یک دگرگونی غیر سرمایه داری در شکل گیری اجتماعی-اقتصادی ایجاد کند که در نتیجه ی آن، شرایط ذهنی برای یک انقلاب سوسیالیستی فراهم خواهد شد. به عقیده ی امیراحمدی، این استراتژی به این دلیل در مواردی شکست خورده که استراتژی واقعا عمل یا اجرا نشده است. او بیان میکند که در اغلب موارد، رهبران این کشورها آن طور که تئوری های راه توسعه ی غیر سرمایه داری انتظار داشت، به یک رهبر غیر سرمایه داری تبدیل نشدند بلکه به تدریج به نیروهای طرفدار سرمایه داری یا در بهترین حالت اصلاح طلب تبدیل شدند.» ("تاریخ توسعه نیافتگی ایران": محکد طاهری، شادی معرفتی، آسشیه اسدپور: آگاهی نو: شماره ی 11: بهار 1402: ص5-104)

اتفاقا انقلاب ایران هم به همین راه رفت. بلافاصله بعد از مرگ اولین رهبر ایران، انگلستان اسناد جاسوسی حزب توده برای شوروی را در اختیار ایرانی ها گذاشت و با منحل شدن این حزب، فرصت مناسب برای سرمایه داران مشارکت کننده در انقلاب که هدفشان از انقلاب، ایجاد الیگارشی نویی متعلق به خودشان بود فراهم گردید و درحالیکه حتی اقتصاد درست و حسابی ای هم شکل نگرفته بود که بتوان اقتصاد دولتی را تضعیف کرد، همین اقتصاد دولتی وسیله ی ثروت اندوزی چاپلوسان و ریاکاران شد. سگی برای رهبری سورتمه ی کلمب، سگ دیگری را سرنگون کرد و سورتمه بعد از توقف کوتاهی که دعوای سگ ها راه انداخت به راه خود ادامه داد. جک لندن که حیوانات وحشی را به سبب آزادگی و تن ندادن به بردگی سرمایه داران دوست داشت، هیچج وقت به این فکر نکرد که کل سگ های سورتمه اش انقلاب کنند و در راه آزادگی به گرگ ها بپیوندند. باک در یک انقلاب فردگرایانه به اصل خود بازگشت و فعلا هم هنوز هر انقلابی در این راه رخ دهد روحی و به پیروی از شرایط وقت، یکه و فردانی است.

گاهی قصه ها و اساطیر، بهتر از تحلیل های مدرن دلیل این غرابت را آشکار میکنند. مطابق روایت های یهودی-مسیحی، ایجاد کننده ی آزادی و محدود کننده ی آن یک نفر بود: نمرود. نمرود، اولین کسی بود که توانست مردم را دور هم جمع کند و اولین سلطنت و اولین جامعه ی بزرگ را با هم به وجود بیاورد. او در این راه از تکنولوژی بهره گرفت و البته تکنولوژی خود را نیز از شیاطین دریافت کرد. با این حال، خدا به ابراهیم گفت که اگرچه از اعمال نمرود راضی نیست ولی اجازه میدهد او و اعقابش فعلا حکومت کنند تا با نابود کردن نسل جانوران وحشی و خطرناک، فضا را برای زیست آدمیان امن کنند بلکه اراده ی خداوند بر گسترش آدمیان در تمام جهان و خلیفگی آنها از طرف خدا بر زمین تحقق یابد. بدین ترتیب، خدا اجازه داد نسل کوش که پسر ناخلف نوح و دارنده ی خون اناکیم –نیمه اجنه یا خدایان باستانی- بود بر زمین حاکم شود تا بلکه از حمایت فامیل های جن خود بهره مند باشند. فرمانروایان بابل و آشور از این نسل بودند و آخرینشان خسروان پارس بودند چنانکه لغت خسرو را گاها به "خوس-زرو یعنی فرزند خوس یا کوش تعبیر میکنند. این شق اخیر وابسته به خوزستان شامل منطقه ی شوش بودند که استرابون مردم اطراف آن را کیسوئی نامیده است. کیسوس لقب دیونیسوس باخوس خدای شراب هم بود. آن همچنین به معنی پیچک بود، گیاهی که شاخه های تاک انگور شبیه آن است. کیسوس همچنین به معنی جام بود. کائوتس یعنی جامدار لقب دیگر دیونیسوس بود که به لحاظ املایی با کوثس یا کوثایی مقایسه میشد، منطقه ای در عراق که محل زندگی سیاهان نامبردار به کوشی و البته منشا یهودی های سامری بود. دیونیسوس را سوتر یعنی منجی میخواندند و البته نمرود نیز ملقب به فرونیوس به معنی منجی بود چرا که نجات دهنده ی مردم از دست حیوانات درنده بود. این نمرود و نسل او بودند که برای اولین بار به مردم احساس آزادی دادند چون تا قبل از ظهور آنان، مردم جرئت نداشتند آزادانه هر کجا بروند و حتی برای رفتن به یک محل نزدیک ترجیح میدادند از میان بوته ها بخزند تا توسط درندگان دیده نشوند. بدون فرمانروایان کوشی امکان زیادتر شدن نسل انسان ها نسبت به حیوانات وحشی وجود نداشت. اما همین فرمانروایان، در ازای فایده مندی خود، از مردم انتظار امتیازات بیشتر و داشتن امکان زیر پا گذاشتن حقوق وضع شده را داشتند و تا قرون اخیر، فرمانروایان برای نشان دادن اعتبار داشتن امتیازز فساد اخلاقی-سیاسی-اقتصادی، دستور به ترسیبم خود و همتایان خود در حال کشتن درندگان در ادبیات و نقاشی میدادند. ولی همانطورکه خداوند اراده کرده بود این عناوین فقط تا زمان نابودی وحوش اعتبار داشتند و از این رو است که به نظر میرسد شوریدن انسان ها علیه شاهان مستبد در قرون اخیر جایز است.:

“two babylons”: alexander hislop: chap2: sect2: subsect3

پیچک به یک مار سبز استتار کرده در میان گیاهان تشبیه میشد؛ استعاره ای از مار فریبکار بهشت عدن که خطرش از خطر یک پیچک تشخیص داده نمیشد. کلمه ی "پیچ" از "پئودو" می آید که بعدا بیشتر "پولوش" تلفظ شد و این تلفظ اخیر هم با نام پالستین یا فلسطین مرتبط گردید که دشمن یهودیان بود. آن همچنین به "پالویاسا" مرتبط بود که هم معنی باطلاق میدهد و هم قابل تجزیه به "پدر-گاو" است کنایه از شیطان آخرالزمان که میکائیل در قالب یک شوالیه ی اسب سوار آن را سرکوب میکند. اما خود پئودو بیشتر به فئودوس تلفظ شده است به معنی کشتن حیوان. فئودوس معنی اتحاد و متحد شدن هم دارد و از آن اصطلاح فدراسیون پدید آمده است. فئودال، ارباب محلی است که اتحاد مردم یا فدراسیون را به وجود می آورد. دیگر معانی فئودوس عبارتند از: منفی، زشت، منزجرکننده، پست، شرم آور، وحشتناک و خزنده.:

“Russia negals nigra”: v. kozintesev: chronologia: 1/12/2006

همه ی اینها همان مار عدن هستند که با شیطان تطبیق شده اند و شیاطین پدیدآورنده ی آناکیم نیز تکثیر همان شیطان عدن هستند و به مانند او فرشته های هبوط کرده اند. آنها را میتوالن تکثیر شاهان به حساب آورد و در این نکته تمام جوامع و تمام حکومت ها باید تحت اداره ی خادمان دیونیسوس باشند. نام دیونیسوس توسعه یافته ی نام آدونیس است که همان آدونای لقب یهودی ها برای یهوه است. لغت عدن تلفظ دیگر همین لغت است. وقتی آدون را دیونیسوس میکنید میتواند معنی عدنی بدهد. از طرف دیگر، این بار هم لغت دو پهلو است. چون دیونیسوس میتواند دیو+نیسوس یعنی یعنی خدای نیسوس باشد که این نیسوس همان نیقیه محل تاسیس مسیحیت رسمی است. دیونیسوس در مقام خدای شراب همذات مسیح و به مانند او نسخه ی زمینی ژوپیتر یعنی یهوه است. نیقیه خود از نیکا الهه ی پیروزی نام دارد که میتواند فرم مادینه ی دیونیسوس باشد . پس دیونیسوس میتواند دیو نیکوس یعنی خدای پیروز هم باشد. نیکا به عنوان فرم مادینه ی او در حکم آتنا فرم مادینه ی آدون و به معنی الهه است بخصوص با توجه به این که در آتروسکی، آدونیس را آتونیس میخواندند. آتنا الهه ی شهر آتن و نام دهنده به آن است. این شهر در آتیکا قرار دارد که نامش میتواند مرتبط با آتیس نام آدونیس در آسیای صغیر باشد. نام آدونیس از طریق دیونیسوس میتواند به هدونیست به معنی لذت پرست مرتبط شود و فضای هوسبازانه ی حاکم بر عیاشی های دیونیسوسی و البته هنر را که سراپا دیونیسوسی است معنادار کند.:

“ADONIS”: CHRONOLOGIA.ORG: 2/2/2018

عقیده بر این است که دیونیسوس جانشین برادر ناتنیش آپولو در غار کوریس در پارناسوس شده است جایی که آپولو و خواهر دوقلویش آرتمیس در مقام خانواده ی خدایان شکارچی به گرگ ها تشبیه میشدند و سگ ها به عنوان جانشینان گرگ ها در مقام همدم انسان، نقشی مقدس در شکار آیینی انسان ها ایفا میکردند. اما همین مفهوم سگ اهلی شده، کم کم آپولو را به سمت خدای عقل سوق داد و از جنون وحشی دیونیسوس که انسان با مصرف قارچ های مخدر، آن را در خود بازتولید میکرد فاصله گرفت. پس از این، لغت لیکوس به معنی گرگ که لقب آپولوی اولیه بود، به سبب قرار داشتن آپولو در جایگاه خدای خورشید، مفهوم نور یافت و نور را جایگاهی عرفانی بخشید و در مقابل تاریکی دیونیسوس قرار داد.:

Reorienting the shamanic axis: Apollo from wolf to light: Citation (published version)

Carl Ruck. "Reorienting the Shamanic Axis: Apollo from Wolf to Light." SexuS, pp. 497 - 510

بدین ترتیب بازگشت سگ به مرحله ی گرگ، با این پیشینه ی فلسفی، کاملا به معنی عقبگرد از آپولو به سمت دیونیسوس است و همزمانی جک لندن در بازگرداندن باک به جنگل، با نیچه که دیونیسوس را به آپولو ترجیح میداد جلب توجه میکند. تقریبا تمام دعواهای فلسفی بعد از نیچه دعوای دیونیسوس و آپولویند و در این میان، سگویا میگوید احساس میکند «به دنبال درخواست گیلبرت دوراند برای روح انسانشناختی جدیدی است که بر دوگانگی بوروکراسی یا جنون که از زمان نیچه اثر خود را بر اندیشه معاصر گذاشته است، غلبه کند و آن از انتخاب بین هستیشناسی «آپولونی» که بر اساس نوعی اصل اولیه استوار است، و هستیشناسی «دیونیسوسی» که شامل پاک کردن هر هنجار پایهای است، نجات دهد. این کار را با بازپس گیری همزادگی و تأیید دوگانه ی اصلی دیونوسوس و آپولو در گفتگو با نظریه ی انسان شناسی معاصر، به ویژه تز روی واگنر در مورد تأثیر متقابل «برانگیختگی» و «محدودیت» در زندگی اجتماعی-فرهنگی» میتوان انجام داد. سگویا دراینباره مینویسد:

«تفسیر نیچه از دیونیزوس به همان اندازه مدیون تفسیر مجدد شوپنهاور از بودیسم است که به تصویر خدا در باکای اوریپید می میپردازد. توهمات فریبنده ی زندگی فردی، در توصیف نیچه، به غم و اندوه منتهی میشود، و بر غم تنها میتوان با حلول دادن خود در زندگی ابدی و غیرشخصی که در درون ما نفس میکشد و ما را به هر جهتی سوق میدهد، غلبه کرد. بنابراین باید تایید شود. با این حال، در عین حال، به عنوان یک هنرمند، نمی توان از ایجاد بالماسکه های تایید کننده ی خود چشم پوشی کرد، و تا زمانی که آنها را همان گونه که هستند فرض کنیم، همه چیز خوب است، زیرا نباید این واقعیت را فراموش کرد که چیزی قدرتمندتر و غیرقابل کنترل در زیر این ها می زند: "اراده ای غیرشخصی" که هر «اراده» ی منفرد بیانی جزئی از آن است، یک «قدرت» مطلق ( Macht ) که «اراده به قدرت» من ( Wille zur منعکس کننده ی آن است، نیرویی که «بازنمایی» اخلاقی یا آپولونیایی ماست، سعی می کند رامش کند و تحت القای آن، نشئگی و خلسه ی دیونوسی چیز با ارزشی نیست. نیچه در اینجا به طور مبتکرانه معاشقه ی شوپنهاور با بودیسم را با نا عقلانی گرایی آنچه هاینریش ریکرت و دیگر نئوکانتی ها در قرن نوزدهم «زیست شناسی» می نامیدند می آمیزد و هر دو را با آنچه که او به عنوان پتانسیل متافیزیکی هنر می پندارد تکمیل می کند. با این حال، تفسیر نیچه از دیونیزوس از آنجایی که بیش از حد مشتاق است، اشتباه است، و از آنجایی که دیونیزوس را به عنوان ارائهکننده ی تجربهای جایگزین نشان میدهد : تجربهای که جایگزین تجربه ی معمولی و در واقع توهمآمیز واقعیت میشود، به جای تجربهای صادقانه، بیش از حد مشتاق است. مشکل این درک از دیونیزوس - که اجازه دهید یک بار دیگر بر آن تاکید کنم، نیچه برای اولین بار در بینش دیونیسوسی جهان مطرح کرد - این است که به نحوی تفسیر یونانی خدا را از دست می دهد. نیچه علیرغم ادعاهایش برای احیای «فلسفه ی تراژیک یونانیان»، خود را در نمونهسازی مجدد رومی دیونیسوس الهام بخشید که تزئینات ضدفرهنگی آن به او کمک کرد تا انتقاد خود را از آنچه فیلیپ ریف «ابتذال فرهنگ لیبرال» نامیده است، بیان کند. درست است، نیچه بعداً از «بینش دیونیسیایی جهان» اولیهاش و بهطور مشخصتر، شیوهای که در ابتدا آن را در "تولد تراژدی" ارائه کرده بود، انتقاد میکند، که او اعلام میکند کتابی «بد نوشته» است، «دست و پا چلفتی، شرم آور، با خشم برای تصویرسازی و گیج شدن در تصاویر آن»، علاوه بر اینکه بیش از حد "احساسی" است. بعلاوه او تأکید می کند که ما به سادگی پاسخی به این سؤال نداریم: "[دیونیزیاک] چیست؟" اما او همچنان پذیرش غم انگیز «رنج» دیونیسوس را بدبینی می داند و خوشبینی را در نهایت با پیوند دادن آن به اپیکور به جای سقراط افلاطون به تنهایی چیزی بیش از یک بالماسکه ی بیهوده فرض میکند.»:

“Rethinking Dionysus and Apollo: Redrawing Today’s Philosophical Chessboard”: Carlos A. Segovia: JOURNAL OPEN PHILOSOPHY: 2022: NO209

سگویا یادآور میشود که در پارناسوس، دیونیسوس حاکم زمستان و آپولو حاکم بهار بود و این دو، دو روی یک سکه بودند. لذتپرستی و خودخواهی و توحش دیونیسوسی به بی باری و بی حاصلی گیاهان در زمستان تشبیه میشد و هنر خدایی و اخلاق و عرفان آپولو به سرسبزی و طراوت بهار. اینجا باید بیاوریم که چرا سفر باک به سرزمین های یخ زده و زمستانی شمال، سبب طغیان توحش او و تقاضای روحیش برای گرگ شدن انجامید؟ آیا زیست عافیت طلبانه اش در خانواده ی مهربان قاضی در یک جای گرم تر با باغی باطراوت، شبیه محیط آپولونی نیست؟ تردیدی نیست که لحظه های غلیان دیونیسوس در وجود ما زیادند ولی این لحظه های غمگین هستند تا ما را متوجه ارزش لحظه ی آپولونیمان بکنند و این که تلاش کنیم تا برای امنیت خودمان هم که شده، دنیای اخلاقی تری خلق کنیم.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 2:54

صفحه بندی