نویسنده: پویا جفاکش
.jpg)
.jpg)
در اواخر دوره ی شاه، سقف اغلب خانه های لاهیجان سفالی بودند و شاید از همان موقع، یک نوع حلب ژاپنی نیز در حال قرار گرفتن بالای خانه ها بود. ولی در آستانه ی اشرفیه هنوز خانه های با سقف گالی پوش بیشتر بودند همانطورکه در خیابان هایش هم به جای اتومبیل، اسب های درشکه کشی حرکت میکردند که گاهی با رم کردنشان، راه رفتن را در شهر خطرناک میکردند. روستاهای اطراف هم وضع بهتری نداشتند و نگرانی از بابت شرایط آب و هوایی دغدغه ی بسیاری از مردم بود. در روستای مردمکده، مردم برای اطمینان از وضع هوا به آخوندی به نام «گل آقا قنبرپور» معروف به «آ میرزا» رجوع میکردند که کارش تدریس قرآن بود، ولی یک کتاب پیشگویی هم داشت که از روی آن، پیشگویی میکرد و ازجمله در زمان انقلاب از روی کتاب پیشگویی کرده بود که یک «سید» در حکومت جدید ظهور خواهد کرد که به مدارج بالای قدرت خواهد رسید و 50 سال در حکومت باقی خواهد ماند! معمولا پیشگویی های «آ میرزا» درباره ی آب و هوا درست درمی آمد تا این که یک روز، کشاورزی چشمش به کندوج (ذخیره گاه برنج) بی سقف آمیرزا افتاد و به او گفت: «آمیرزا. هرچه زودتر کندوج را درست کن چون به زودی باران می آید.» آمیرزا گفت: «نه خیر. باران نمی آید.» کشاورز گفت: «آمیرزا. آسمان را نگاه کن. به زودی باران می آید.» آمیرزا گفت: «اینجا هیچکس به خوبی من پیشگویی نمیکند. گفتم که. باران نمی آید.» دو روز نشد. باران سیل آسایی بارید و زندگی آمیرزا را ویران کرد. آمیرزا برای نجات محصولاتش درحالیکه سر تا پا خیس شده بود مدام این طرف و آن طرف میدوید. آخرش ایستاد، شلوارش را پایین آورد و رو به آسمان فریاد برآورد: «خدا. بیا دیگه. یه دفعه بیا مرا بکن.» وقتی جوابی نشنید، با التماس به خدا گفت: «اگر خودت جای من بودی، حاضر بودی اینطوری باران بفرستی؟»
این یکی از کلیدی ترین مشکلات مردم با خدایی است که گفته اند دوستدار مردم است و به نفع مردم کار میکند. یعنی انتظار میدارد خدا مردم را موقع نزول مشکل بر آنها درک کند و به قول آمیرزا خودش را جای مردم بگذارد. تلنبار شدن چنین انتظاری در دوران جدید بوده که سبب بدبینی مردم به خدا شده و نیهیلیسم یا پوچ 1 ایرانی را در نسل جدید به وجود آورده است. اما تجربه ی نیهیلیسم ایرانی تکرار تجربه ی نیهیلیسم اروپای غربی در زمان نیچه و نیهیلیسم روسیه در زمان انقلاب اکتبر هر دو در واکنش به انتظارات بیجای مشابه از خدای تعریف شده توسط مسیحیت است و البته خدای فعلی اسلام هم همان خدای عیسای مسیحی ها است. میدانیم که خدای مسیحیت همان خدای سادیست یهودیت است که برای درک انسان ها انسان شد و به شکل عیسی مسیح بین مردم فرود آمد و تا سرحد مرگ شکنجه شد تا بفهمد شکنجه شدن مردم زیر درد و رنج چه مزه ای میدهد. ولی با مدرن شدن سیاسی-اداری اروپا و تغییرات شکنجه آور زندگی در دوران جدید، به نظر میرسید تجربه ی خدا هیچ تاثیری بر رویکرد خدا در قبال مردم نداشته است. جمال رشیدی در نقدی پیرامون کتاب «اصول مبارزه در زمانه ی نیهیلیسم» از محمدمهدی اردبیلی که تحت عنوان «نیهیلیسم، مولود آگاهی است یا زیستن در موقعیت رها ماندگی، شک و اضطراب؟» در مجله ی فرهنگ امروز (شماره ی 36: آذر 1401) منتشر شده است، مینویسد:
«محمدمهدی اردبیلی در تلاشی تحسین برانگیز، روایتی از زمانه ای ارائه میدهد که نیهیلیسم نه تنها وجه مشخصه ی آن، که "وضع پیش داده ی ما است و هیچ امکان قابل دفاعی برای برون رفت از این نیهیلیسم، چه در سطح نظری چه در سطح تمدنی" وجود ندارد. وی به درستی از وضعیتی پرده برمیدارد که همه ی روایت های کنونی جامعه ی ما در تفسیر از جهان اطرافمان دچار تزلزل شده اند و تشکیک به تفسیرهایشان در بین همگان –حداقل در نزد اردبیلی- فوران کرده و "کل ارکان فرهنگ و تمدن، از 1 و اخلاق گرفته تا علم و دین، تحت تاثیر این فروپاشی بنیادینند و باورمندان تیزبینشان دریافته اند که تاکنون نیز خانه هایشان را روی آب بنا کرده بودند." من هم باور دارم شواهد نمایانگر ناامیدی جامعه ی ایرانی از تفسیر دینی-اخلاقی از جهان است و مومنان پیشین اکنون در اعتماد به تفسیر دینی-اخلاقی از جامعه و کل هستی دچار شک و تردید جدیند؛ درست همان نقطه ی شروع صورتبندی نیچه از زایش نیهیلیسم در اروپا. نیچه در کتاب "اراده به قدرت"، نیهیلیسم را مرموزترین مهمان انسان میداند؛ بر آستانه ی در ایستاده و میکوبدش، اما "اشتباه است اگر گرفتاری های اجتماعی یا انحطاط روانشناختی و حتی بدتر، فساد را دلیل نیهیلیسم بدانیم." پس سبب کجاست؟ به زعم او، نیهیلیسم، ریشه در تفسیر خاصی از هستی دارد یا همان اخلاق مسیحی. زوال مسیحیت به دست اخلاق مسیحی که نتوانست جایگزین شود، روی گردانی از خدای مسیحی را به دنبال آورد. در این حین، حس صداقت دچار تشتت شد؛ حسی که به واسطه ی مسیحیت به دلیل کذب بودن کلیه ی تفاسیر مسیحی از جهان و تاریخ، شدیدا رشد کرده بود. پس چرخش از "خدا، عین حقیقت است" به آیین متعصبانه ی "همه چیز ساختگی (کذب) است" اتفاق افتاد؛ همان کنش بودیسم. آنچه تعیین کننده است، شک و تردید درخصوص اخلاق مسیحی است. شکست تفسیر اخلاقی از جهان که بی هیچ تضمینی سعی در احاله ی امور به فراسوی آن (قیامت) داشته است، منجر به نیهیلیسم شد.: [بنا به "اراده ی معطوف به قدرت"] "همه چیز فاقد معنا است. غیر قابل دفاع بودن تفسیری از جهان که انرژی عظیمی صرف آن شده بود، این ظن را برانگیخت که تمام تفاسیر از جهان، کذب است. گرایش بودیسم تمایل به هیچ دارد." دراینجا نیچه میکوشد وضعیت قرن 19 اروپا را با نقدی شالوده افکن به نظام معرفت شناختی ای بکاود و منادی پیامبرگونه ی پیامی باشد که انسان در هستی، وارهیده و خود بایستی بکوشد تا نظامی معنایی را برای تفسیر جهان خلق کند. او نیز همچون اردبیلی نگاهی به شرق دور دارد و نیهیلیسم بودایی را منادی میشود. به باور نیچه، "گرفتاری، چه روحی-روانی، بدنی، یا حتی فکری –مثلا تکذیب رادیکال ارزش، معنا و جذابیت- نمیتواند خودش مولد نیهیلیسم باشد." اینجاست که نیچه راه را بر تعیین کنندگی مکانیسم های اجتماعی-فردی میبندد و نقد ویرانگرش را متوجه صرف نظام معرفتی-اخلاقی مسیحیت میکند. اما دیگرانی هم بر این سیاق ولی با ارجاع به زمینه های اجتماعی تر نسبت به نیچه، صورتبندی انتقادی از مسیحیان –نه مسیحیت- ارائه کرده اند که به زعم من گامی فراتر از نیچه رفته است. نیکلای بردیائف، فیلسوف اگزیستانسیالیست روس و وام دار نیچه، در تحلیل الحاد کمونیستی و در مقام مسیحی شکست خورده ی مستاصلی بانگ برمی آورد که آنچه ناراست و وحشتناک است، خود روح کمونیسم است؛ ناراستی آن در انکار خداوند است؛ کمونیسم غیر انسانی است، چراکه انکار خدا به انکار انسان منجر میشود؛ خدا را به نام انسان، نظام اشتراکی جامعه و ملکوتی بودن نوین آن انکار میکند. وی گرچه از نوعی الحاد پرده برمیدارد، اما ناخودآگاه ترسیم کننده ی نیهیلیسم روسی است که پیشینه اش به انقلاب اکتبر محدود نمیشود. حال آنچه اهمیت دارد، این که به طرفه اذعان میکند: "اگر طبقات زحمتکش به زمینه ی فوق العاده برای رشد فساد و بی خدایی مبدل شده اند، اگر الحاد ستیزه جو به چیزی درست مشابه «افیون توده ها» تبدیل شده، تقصیر بیش از همه نه فقط متوجه رهبران سوسیالیسم انقلابی بلکه همچنین متوجه مسیحیان و جهان مسیحیان کهن است." او توامان با اذعان به تاثیرگذاری ناکارآمدی تفسیر بورژوازی پسند مسیحی از نظم موجود، دین خود را به نیچه ادا میکند، اما در ادامه، راهش را از وی جدا. از نظر بردیائف: "خیری که خودش را در زندگی عملی نکند، خیری که به یک لفاظی سنتی مبدل شود تا سرپوشی باشد بر شر و بی عدالتی واقعی موجود، نمیتواند خود را از برآمدن شورشی به حق علیه خود برهاند." اینجاست که هرمنوتیک نیچه را کناری مینهد و آن دسته از مکانیسم های واقعی ساری و جاری در زندگی روزمره را که نیچه بلااعتبار کرده بود به صحنه بازمیگرداند. درعوض، "مسیحیان در دوره ی تاریخ بورژوازی عصر ما، در ذهن طبقه ی کارگر، دردناک ترین خاطره را از خود به جا گذاشته اند." برخلاف هرمنوتیک نیچه که صرفا تزلزل در تفسیر دینی-اخلاقی مسیحی (بهتر است بگوییم نظام اندیشه ی مسیحی) از جهان هستی را مبنای اساسی "بر در ایستادن مهمان" ناخوانده نیهیلیسم میداند، بردیائف به ناکارآمدی مسیحیان اشاره میکند که "ماموریت مسیح برای رسیدگی به روح و جان آدمیان سرکوب شده و مورد استثمار را به انجام نرسانده اند." این ناکارآمدی دیگر صرفا از جنس اندیشه و تفسیر اخلاقی از وضع موجود نیست، بلکه اشاره به رخدادهای ملموس از نوع حکمرانی دارد. بردیائف در مقام یک مسیحی راستین، بحران پیش آمده را نه به مسیحیت بلکه به مسیحیان ربط میدهد؛ افرادی که نتوانستند زندگی عادلانه ای برای همگان هدیه آورند و همین امر سبب شد که هدیه ی زندگی عادلانه و برابر را منادی دیگری (کمونیسم) برای سرکوب شدگان جامعه ی روس پیش نهد و مورد استقبال هم قرار بگیرد. دراصل، نیچه نظام تمثیلی مسیحیت را نشانه میگیرد، اما بردیایف به امور واقعی ارجاع میدهد و چه چیز واقعی تر از مسیحیان؟!» (ص7-106)
واکنش بیشتر مردم ایران به نیهیلیسم فعلی ایران، یا از نوع واکنش نیچه است یا بردیائف یا چزی بین این دو. اما نکته این است که در هر سه مورد، طرف مورد بحث در گفتمان، خدا است. اما رشیدی در ادامه بیان میکند که فقط خدا نیست که میتواند باعث نیهیلیسم شود، بلکه قدرتی که جانشین خدا میشود خود به راحتی میتواند به اندازه ی خدا باعث احساس سرگردانی و بی سرو تهی جهان شود اگر ادعا داشته باشد میتواند آن وعده های خدای مسیحیت را که پشت گوش افتاده اند به سرانجام برساند. کمونیسم خود به این بلا دچار شد ولی قدرت های غربی دشمن کمونیسم هم وضع بهتری نداشتند و نیهیلیسم فلسفی به مراتب ویران کننده تری نسبت به نیهیلیسم ضد مسیحی نیچه را باعث گردیدند.:
«حال، نیچه را نباید به منتقد صرف نظام های تمثیلی و روایت های تفسیری-اخلاقی فروکاست. عنصر مهم دیگری در نظام فکری نیچه وجود دارد که تا حدودی ناشناخته ماند اما با تلاش دریدا در نقد متافیزیک غرب، دوباره پا به عرصه گذاشت. آنچه در فلسفه ی نیچه مهم است، فراتر از هر چیز بودن یا از هیچ به وجود آمدن است: "ایده" ی افلاطون، "خدا" ی آگوستین، "کوگیتو" ی دکارت، و یا "روح مطلق" هگل؛ همان نقطه ی اتکای نقد متافیزیک مدرن که ژاک دریدا نیز به خوبی آن را از نیچه اقتباس کرده است. وجود امر ماورای انسان و هستی در نظام معرفت شناختی مدرن که همه چیز را تحت تعین داشت و خود تعین گریز بود، به انسان اجازه ی کنشگری نمیداد و مکانیسم های دنیوی تعیین کننده را مکنون نگاه میداشت. این برداشت از تحت تعین بودن، یکی از کوبنده ترین نقدها به ساختارگرایی دهه های میانی سده ی بیستم در فلسفه ی فرانسه بود؛ چون ساختار داشت جای خدا را میگرفت و از تعین گریزان بود.» (همان: ص108)
به گفته ی نویسنده، در ادامه ی همین روند بود که کسانی چون فایبراند، علم و دانشگاه و بساط سیاسی آنها را زیر سوال بردند و دستگاه علمی را به اندازه ی دستگاه روحانیت در مسیحیت، گمراه کننده ی مردم خواندند. با زیر سوال رفتن علم که ادعای شناخت و دانستن همه چیز را دارد، شعار بودیستی «همه چیز ساختگی (کذب) است» تحقق می یابد و سلوک بودا به صورت «پراکسیس» در فلسفه ی غرب برجسته میشود که «نه قابل فروکاست به صرف آگاهی است و نه صرفا از جنس رفتار است. بودا با این فرموله کردن سلوک/منش، بدن را دوباره به زندگی برمیگرداند و زندگی را نیز به امر پیش داده ی همه جا حاضری تبدیل میکند که تمام مسیرهای رستگاری از آن میگذرد. این برداشت از زندگی برخلاف کلیه ی ایدئولوژی هایی است که آن را به محاق میبرند و یا درصدد تطهیرش هستند... مادام که زندگی به تصرف چیزی غیر از خودش درآید، راه بر نیهیلیسم و بنابراین آزادی انسان بسته میشود» و بنابراین نیروهای ذهنی ای که قدرت های مسلط غربی بر مردم داخل و خارج مرزهای اروپا و امریکا اعمال میکنند، دشمن آزادی هستند و نیهیلیسم هم دشمن آنها است. (همان: ص 109)
.png)
.png)
.png)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)

.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
شگفت این که اساطیر، گویا پیروزی یک نوع بودیسم تاتاری بر مسیحیت در آخرالزمان را معرفی کرده اند که درواقع جزو افسانه های آنتی کریست یا دجال –دشمن مسیح که مردم او را با مسیح اشتباه میگیرند- است ولی در تاریخ رسمی، تبدیل به بخشی از قصه ی سقوط حکومت مسیحی روم به دست تاتارها در گذشته ای دور شده و در آن، خود کسی که به عنوان مسیح میشناسیم، دجال به نظر میرسد و گشاینده ی راه نیهیلیسم بودایی هم در مسیحیت و هم در اسلام برای کشورهایی چون ایران. معادل اسب تروآ در این داستان نیز میکائیل کوسه یا ریش بزی از اشراف بیزانسی روم است. وی عثمان اول یا عثمان سیاه نیای سلاطین عثمانی را داماد خود کرد. اشراف یونانی تمهیداتی چیده بودند تا در مراسم عروسی، عثمان را دستگیر کنند. اما میکائیل ماجرا را به عثمان اطلاع داد و عثمان با لشکر خود در اطراف محل عروسی کمین کرد و با نقشه ای ماهرانه تمام اشراف یونانی به جز میکائیل را کشته یا اسیر نمود و ازدواج با موفقیت انجام گرفت. این ازدواج، زمینه ی فامیل شدن عثمانی ها با خاندان سلطنتی روم شرقی و توانا شدن آنها به حکومت قستنطنیه و به دنبالش مسلمان شدن روم شرقی بود. نام دختر میکائیل که به ازدواج عثمان درآمد هلنا بود. مارک گراف، این هلنا را همان هلنا مادر کنستانتین اول میداند و کنستانتین –مسیحی کننده ی روم- را یک نسخه ی سلطنتی از عیسی مسیح و همتراز با سلطان مراد اول عثمانی پسر عثمان میداند. در این تمثیل، عثمان برابر با خدا است و مراد برابر با پسرش عیسی. اما خدا دراینجا دارای ویژگی های ایزدی تاتارهای شرق دور است. عثمان قد بلندی دارد و دست هایی آنقدر دراز که تا زانوهایش میرسد. این ویژگی ها در ادبیات چینی متعلق به "لیو بی" بنیانگذار سلسله ی شوهان است. لیو بی نیز قرار بود در مراسم عروسیش با خواهر سان کوان شاه وو دستگیر شود. ولی موفق شد همراه عروس خانم از مهلکه بگریزد. لیو بی علاوه بر قد و دستان دراز، دارای گوش هایی آنچنان دراز بود که تا روی شانه هایش کشیده میشدند و میتوانست با چشمانش آنها را ببیند. گوش های دراز، قد دراز و دستان دراز، همگی ویژگی های گئوتمه بودا فرم انسان شده ی بودا یا خدا در مفهوم بودایی آن هستند. «دست دراز» که لقب صاحب دستان دراز در غرب بود، بعدا معنای دیگری هم پیدا کرد: کسی که یک دستش از آن یکی دستش درازتر باشد. اردشیر اول هخامنشی و شاپور اول ساسانی –دشمنان پارسی یونان و روم- دارای چنین مشخصه ای توصیف شده اند. آنتی کریست یا دجال هم دارای یک دست بزرگ تر از دست دیگر خوانده شده است. یک هرکول چینی به نام هو یی (یی کماندار) دستی درازتر از دست دیگر دارد که با آن کمان میکشد. "لوگ" که یک نسخه ی کلتی از "لوکی" یا دجال اساطیر اسکاندیناوی است، دستی درازتر از دست دیگر دارد. او به صورت یک حشره ی حامل آب، مادر کوچولین –هرکول ایرلندی- را به او حامله کرد و این یکی از دلایل حامله شدن مریم بطول به مسیح در اشکال تراشی کافران به ادعاهای کلیسا نیز هست. به همین دلیل، در قصه ی ظهور سلاطین مسلمان عثمانی، عیسی در هیبت یک انسان و نه خدای انسان شده به روایت اسلام، همان آنتی کریست یا دجال طغیان کرده علیه مسیح ایزدی کلیسا است و خدای پیامبر کننده ی آن عیسی، خدای بودایی و غیر قابل درک ترکان و مغولان است که علیه خدای اخلاقی کلیسا با تعریف یک قاضی عادل طغیان کرده است.:
“othman1th kidnaps elena”: mark graf: chronologia: 26/4/2016
تشبیه اسلامی شدن روم توسط عثمانی ها به مسیحی شدن روم توسط کنستانتین کبیر، معنای خاصی دارد. کنستانتین درواقع به همان روم باستانی پایان داد که ادعا میشود در رنسانس ایتالیا خدایانش، هنرهایش و جاه طلبیش از نو کشف شدند. پایان روم باستان به دست کنستانتین، مترادف با انتقال پایتخت توسط او از رم ایتالیا به قستنطنیه یا استانبول در ترکیه ی امروزی بود. در جریان این انتقال پایتخت، پالادیوم یا بت محافظ رم توسط کنستانتین از رم ایتالیا به قستنطنیه منتقل شد و پس از آن، بخت و اقبال از رم ایتالیا پر کشید. البته پالادیومی که کنستانتین برای رم جدید یا قستنطنیه انتخاب کرد، تمثال مریم دوشیزه و مسیح نوزاد بود. این از آن جهت جالب است که پالادیوم قبلی رم نیز یک زن دوشیزه بود: پالاس آتنا الهه ی جنگاور و مسلح. مجسمه ی او را که اول، پالادیوم شهر تروآ بود، ادیسه ی یونانی در جریان غارت و نابود سازی تروآ توسط یونانی ها، از تروآ دزدید و بعد انئاس تروآیی آن را از نو به دست آورد و پس از تاسیس تروآی جدید یعنی رم ایتالیا، آن را پالادیوم شهر نمود. نکته ی جالب این که نام رم از الهه روما می آید و «فیلیپ عرب» اولین امپراطور روم که سعی در مسیحی نمودن روم نمود، روما را به شکل یک زن دوشیزه ی جنگجو و مردمانند تصویر میکرد که یادآور آتنا است. ظاهرا نام گرفتن رم از روما همان نام گرفتن آتن مهم ترین شهر یونانی ها از آتنا است و البته جمع این دو امپراطوری قلابی، همان روم یونانی قستنطنیه است. از آن جالب تر این که ونوس یا آفرودیت الهه ی شهوت، در بعضی نواحی به نام رومیان، "دیا رومیا" یعنی الهه ی رومی نام گرفته بود. وجه اشتراک ونوس شهوانی و آتنای سلحشور دوشیزه، عدم رعایت حد و مرز زنان با مردان توسط آنها است. این خودسری را مدل سلوک زنان جنگاور مردمانند موسوم به آمازون ها و گورگون ها تلقی کرده اند. ازاینرو انتقال پایتخت توسط کنستانتین را باید خلف انتقال پایتخت توسط پرسئوس از آرگوس به یافا دانست بعد از این که پرسئوس به حکومت هر دو سرزمین رسید؛ چون سلاح پرسئوس که او را موفق به فتح یافا کرد، سر بریده ی یک گورگون به نام مدوسا بود که پرسئوس با نشان دادن آن، دشمنانش را به سنگ تبدیل میکرد و همین سر بریده در حکم پالادیوم یونانی است. پرسئوس برای به دست آوردن این سلاح، گورگون مزبور را که زنی اژدها مانند بود، کشت و این، تکرار قتل تهاموت الهه ی اژدها مانند بی نظمی و خلق جهان از جسد او به دست بعل مردوخ در اساطیر کلدانی است. به تحقیق پارک هیونگ سو، پرسئوس همان میترا خدای خورشیدی در حال کشتن ورزاو کیهانی است و قتل ورزاو کیهانی به اندازه ی قتل تهاموت توسط مردوخ، زمینه ی خلق جهان مادی ما گردیده است. جمع این دو در اساطیر یونانی، قتل مینوتائور هیولای گلومانند به دست تزئوس آتنی در مارپیچ اژدهامانند مینوس شاه کرت است. جالب اینجاست که در افسانه ی مسیحی شدن کنستانتین، هر دو مورد لحاظ شده اند. پاپ سیلوستر برای جلب کنستانتین به مسیحیت، دو معجزه انجام داد: یکی رام کردن یک گاو وحشی و دوم کشتن اژدهایی که رم را تهدید میکرد. عجیب ترین قسمت این معادله آن است که پرسئوس در کشتن مدوسا تحت امر آتنا است و این همان عوض شدن اژدها با مریم مقدس است درحالیکه این دو در اصل یک موجودیتند و ساخته شدن نظم مردوخ با خلق جهان مادی بوسیله ی جسد تهاموت را نشان میدهند. یعنی قتل اژدها همان رام کردن الهه است. ولی شاه تغییر دهنده ی وضع موجود، خود را تابع الهه نشان میدهد و نه حاکم بر آن، به کنایه از این که حکام خود را خدمتکار مملکت نشان میدهند نه صاحب آن، و البته زمین مملکت دراینجا جانشین مادر-زمین یا الهه ی جهان مادی است؛ پس تغییر پایتخت، میتواند به معنی تغییر ماهوی فرهنگ یک کشور نیز باشد. موضوع تغییر پایتخت با انتقال تمثال الهه را میتوان در مبنای تقدس سازی با اشیاء نیز یافت. روایتی که مطابق آن، تصویر سر گورگون مدوسا بر پشم زرین یاسون درج شده، ارتباط این دو را نشان میدهد. یاسون، پشم زرین را از کولخیز در شرق به غنیمت برد تا حکمرانی خود را مقدس و در یونان قانونی کند. او این پشم زرین را از اژدهای محافظش دزدید و زنی جادوگر به نام مدئا که کاهنه ی پشم بود، در مقام جانشین آتنا برای یاسون که خود جانشین پرسئوس بود راهنمای یاسون و بعدا همسرش شد. مزاحم حکمرانی یاسون، عمویش پلیاس بود. مدئای جادوگر، به دختران پلیاس، معجونی داد و به آنها گفت که اگر پدرشان پلیاس را بکشند و جسدش را قطعه قطعه کنند و با این معجون بپزند، پدرشان از نو زنده میشود و این بار جوان خواهد شد. دخترها به اشتیاق جوان کردن پدرشان، پلیاس از همه جا بی خبر را مسموم کردند و این عملیات را رویش اجرا نمودند ولی او زنده نشد و در1 یاسون جانشینش شد. ادعای مدئا دراینجا استوار بر قصه ی جادوگری ایزیس الهه ی مصری است که شوهرش ازیریس را پس از مقتول و قطعه قطعه شدن به دست تایفون، با جادو از نو به صورت هورس نوزاد به دنیا آورد و بنابراین جوانش کرد. داستان پلیاس فاش میکند که آن که تصور شده، نوسازی ازیریس است، غاصبی دروغین است و برای پلیاس، این غاصب، یاسون وردست مدئا است. مدئای جادوگر، همان اژدهای هرج و مرج است که در قصه ی یاسون، از پشم آیینی محافظت میکرد و از دهانش آتش بیرون می آمد. توصیف اخیر، یادآور تشبیه توپ ها و تفنگ های دودزای قدیمی به اژدها و مار آتشین است. این توپ ها و تفنگ ها با باروت کار میکردند و ترکیب این مطلب با جوان سازی دروغین مدئا جالب است چون چینی ها که مخترعین باروت بودند از باروت در کیمیاگری برای ساختن معجون های قلابی جوان سازی استفاده میکردند. توپ و تفنگ، رونق دهنده ی میدان جنگ بودند و پشم زرین یاسون نیز وقف آرس یا مارس خدای جنگ بود. این پشم از پوست گوسفند بود چون گوسفند حیوان برج حمل (فروردین ماه) بود که متعلق به مریخ سیاره ی آرس بوده است. این ماه که نشانه ی آغاز بهار است را زمان پیروزی مردوخ بر تهاموت و خلق جهان مادی میدانستند و داشتن پشم زرین مقدس، کنایه از داشتن اختیار ایجاد جنگ با سلاح گرم (اژدهای سابق) برای نوسازی جهان در راه اهداف مقدس است. سلطان محمد فاتح هم دیوارهای قستنطنیه را با شلیک توپ های جنگی فرو ریخت و موفق به فتح آن شهر و اسلامی سازی روم گردید. بنابراین، جنگی کردن و اژدهایی نمودن مام میهن برای مقدس کردن سنت آن، در حکم کشتن چهره ی سنتی مام میهن است.:
“argonautics”: chronologia.org: 14/9/2012
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)





.jpg)
.jpg)
.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.png)
.png)
برای این که ببینیم ارتباط این قتال سازی فرهنگ با بودیسم چیست، اول باید نسخه ی اروپایی بودیسم را کشف کنیم که بیش از چین و هر کشور دیگری در خارج از اروپا، میل توسعه ی سلاح های گرم را از خود نشان داد.
نام بودا معادل ودا در هندی و از ریشه ی "ود" عربی و udu در ایران قدیم است که هر دو لغت برای خدا استفاده میشدند. او در غرب به نام های وتان، گادان و اودین شناخته شده است. "گادام" از عناوین وتان در بین گوت ها لفظا همان "گئوتمه" یا بودای انسان شده است. اودین که مشهورترین فرم وتان است توسط گوت ها به اسکاندیناوی وارد شده است و ظاهرا لغات گادام، گادان و گوت، همه همان god به معنی خدا و ریشه ی good به معنی خدایی و خوب هستند.:
“purgatory of suicides”: Thomas cooper: chapman and hall press: 1853:p234
گوت های یادشده اعقاب قبیله ی یهودی gad تلقی میشوند. بنا بر کتاب اول تواریخ (12: 8) گادها قبیله ای کوه نشین و جنگجو بودند. ازاینرونماد حیوانیشان گوسفند تعیین شده که حیوان برج حمل و معرف مریخ خدای جنگ است. بنا بر کتاب اول تواریخ، قبیله ی گاد همراه با قبیله ی روبن و نیمی از قبیله ی مناشه در هاله، هابور، رود غزان و حرا ساکن شدند. در میان اینها گروهی از گادها که به گوت نامبردار شده بودند، در حدود زاگرس، با سکاها و کیمری ها متحد شدند و به صورت جامعه ی ماساگت در شمال و شرق نفوذ کردند. گادهای حرا به شرق رفتند و در گادانوپیدرس به پاسارگاد –در آرامی یعنی پسران گاد- معروف گردیدند. آنها در افغانستان غربی، منطقه ای را به نام زادگاهشان حرا به "هرات" نامبردار کردند که کانون فرهنگسازی شبه یهودی برای آسیای غربی، مرکزی و هند شد. شعبه ی غربی گاد ها گتاهای اروپای شرقی بودند که به صورت گوت ها در سراسر اروپا ازجمله ایتالیا منتشر شدند. آنها علیرغم مخلوط شدن با سکاها هنوز تحت رهبری قبیله ی مناشه یا اولاد یوسف بودند که در بینشان نام "تحوت" زیاد استفاده میشد. ازاینرو گادهای تحت حکومت مناشه را به "تاتاگیدس" میشناختند که یکی از نام های گادهای افغانستان نیز هست. گفته شده یک سکایی به نام توتاروس، به هرکول کمان گیری آموخته بود. جان مندویل (منسوب به اواخر قرن 15)، نام "گاد" را عنوان کلی ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل میدانست که با نایهودیان آمیخته اند. باستارنه که جزو متحدان گوت ها شناخته میشوند همان قلاطیان یا گالاتی های ترکیه شمرده میشوند و باستارنه در فرانسه در قلمرو گاول قرار داشته که گاول همان گالاتیان شمرده میشوند. گالاتی را از گیلعاد نوه ی مناشه پسر یوسف دانسته اند. هوگونوت ها را که اعقاب شاه هوگو از ارواح بدنام فرانسه بود از ریشه های پروتستانتیسم دانسته اند که بعدا جزو کالونیسم شدند. این هوگو همان هاگی پسر گاد است. کالونیسم به توجه بیش از حد به بازگرداندن مسیحیت به تفکرات عبری و یهودی مشهور بود. روایت کرده اند که یک راهب در خطبه ای گفته بود پروتستان ها را به سبب این که مثل روح هوگو شب ها بیرون میروند باید هوگنوت نامید. با این که هوگنونت ها هنوز در وندی در پیکتاویای سابق در فرانسه حضور دارند ولی تحت فشار بودنشان در فرانسه سبب مهاجرت آنها به پروس، هلند، بریتانیا، و امریکا، و درنتیجه تاثیرگذاری فرهنگیشان بر این ممالک گردید. افسانه ی شاه هوگو از گوتیا در جنوب شرقی فرانسه می آید که تلاش هایی برای یهودی سازی آنجا انجام شده بود و جالب این که یهودیان گوتیا را گوت مینامیدند. دشمنان پروتستانتیسم، هسته ی اولیه ی هوگنوت ها را مارانو ها –یعنی یهودی هایی که وانمود میکنند مسیحیند ولی در باطن قصد تخریب مسیحیت را دارند- میدانستند.:
“tribal identifications: gad”: Stephen conglan: britam.org
پروتستان ها که در جریان رنسانس و در اعتراض به رونق بازار خدایان یونان و روم و هنرهای کفار رومی توسط کلیسای کاتولیک شکل گرفتند، در اعراض از هر چیز جدید، به یک فضای فرهنگی غریب موسوم به گوتیک –در انتساب به گوت- چسبیدند که آمیخته به معماری ای تحت همین نام معنی پیدا میکند؛ البته بیشتر در ادبیاتی موسوم به گوتیک که سرتاپا حول ترس انسانی از مسخ شدن توسط اجنه ای که همان خدایان جذاب رنسانسند، رونق گرفته و پایه ی روانشناسی فرویدی و ادعای بزرگش ناتوانی انسان عاقل در غلبه بر ناخودآگاه وحشی و غریزی و در یک کلمه «شیطانی» خود است. "وندی فال" از دانشگاه مارکوئت، کنت دراکولای برام استوکر را یک نمونه ی موفق از جهانبینی گوتیک میداند و درباره ی این نوع جهانبینی بیان میکند:
«از همان نمونه های اولیه، گوتیک عمیقا به عملکرد ذهن علاقه مند بوده است. برخی از داستان های گوتیک، مرزهای بین توانایی ذهن برای درک واقعیت و تخیل یا باور را بررسی میکنند. برخی دیگر مجذوب مسائل اعتقادی هستند زیرا با اندیشه ی پس از روشنگری منطبق یا در تضاد است. هنوز دیگران به این فکر میکنند که آیا میتوان احساسات را توسط ذهن کنترل کرد یا خیر؟ آیا میتوان فردی را تربیت کرد که به جای حساسیت تحت فشار، عقل را انتخاب کند؟ آیا میتوان ناراحتی قهرمان غوغا را کنترل کرد؟ بسیاری از رمان های محبوب گوتیک نیز ادعا میکنند که رونویسی رویاها هستند یا شامل صحنه هایی هستند که از رویا روی صفحه پیاده شده اند. گوتیک مدت ها است که شیفتگی به روش هایی را نشان میدهد که میتوان ذهن را به صورت شیمیایی تغییر داد تا به حالت های تغییریافته دست یافت. کارول مارگارت دیویسون، محقق، اصطلاح "فارموگرافی گوتیک" را برای طبقه بندی روایت هایی که پیشرفت اعتیاد به الکل یا مواد مخدر را ترسیم میکنند، ابداع کرد. این داستان ها تقریبا همیشه با اسطوره ی فاوستی مرتبط هستند که در آن، قهرمان داستان باید یک مبادله ی مهلک به معنای واقعی یا مجازی انجام دهد تا هدف امیال وسواسی خود را دریافت کند. "اکسیر ویتا" یک داروی شیمیایی دگرگون کننده بود که نقش کلیدی در روایت های گوتیک مانند "سنت لئون" اثر ویلیام گادوین (1799) داشت. دو اثر "راهب متیو لوئیس" (1769) و "زافلویا" (1806) از شارلوت داکر، شیاطین یا عوامل شیاطین را نشان میدهند که از مواد مخدر برای کمک به اربابان اشرافی خود در برده سازی و نقض منافع عشقی ناخواسته استفاده میکنند. با پیشرفت قرن نوزدهم و دسترسی آسان به تریاک، توماس دیکوینسی "اعترافات یک تریاک خوار انگلیسی" (1821) را منتشر کرد که عملا بررسی وضعیت های تغییر یافته را به جایگاه محوری تری در داستان های گوتیک سوق داد. "سنگ ماه" اثر ویلکی کالینز (1868)، "راز ادوین درود" چارلز دیکنز (1870)، "پرونده ی عجیب دکتر جکیل و آقای هاید" اثر رابرت لویی استیونسون (1886)، "افسنطین" اثر ماری کورلی (1890) و "تصویر دوریان گری" اثر اسکاروایلد (1891)، همگی داستان هایی پیرامون مواد مخدر و اعتیاد به مواد مخدر میسازند و از آنها به عنوان مکانی برای کاوش یا فرار از بیماری های اجتماعی و اضطراب های فرهنگی استفاده میکنند. "ایو کوسفسکی سجویک" استدلال میکند که بسیاری از رمان نویس ها از مواد مخدر و حالت های تغییریافته ی ناشی از آن، به عنوان قربانی نمادین استفاده میکردند که میتوان «منافع» مخفی مانند همجنسگرایی و روابط جنسی متجاوزانه –یعنی رابطه ی دو جنس خارج از حیطه ی ازدواج یا بین دو طبقه ی متفاوت- را به آن منتقل کرد. با توسعه ی گوتیک، منبع ماوراء الطبیعی وحشت، از دنیای بیرونی به ذهن درونی منتقل شد. در آغاز روانشناسی در قرن نوزدهم، این ایده که ضمیر ناخودآگاه میتواند مستقل از اراده ی شخص عمل کند، به این معنی بود که هیولای درون میتواند دو برابر ترسناکتر از هیولای پشت در باشد. نمونه هایی را میتوان در تریلرهای روانشناختی ادگار آلن پو مانند "گربه ی سیاه" (1843) یافت که در آن، قهرمان به طور ناگهانی تبدیل به یک قاتل با تبر میشود و هیچ دلیل منطقی برای این تغییر ارائه نشده است. در این مورد، زن و شوهر به سادگی از پله ها پایین میروند و مرد با ضربه ی محکم و ناگهانی، زن را به قتل میرساند و سپس طوری حرکت میکند که گویی هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است. این تغییر موقعیت هیولا به درون خانواده همچنین منعکس کننده ی اضطراب ویکتوریایی از قرار گرفتن محکم در ساختارهای اجتماعی سفت و سخت بود. ازدواج با یک مرد شرور میتواند وحشتناک تر از ربوده شدن توسط یک شبح باشد. در این صورت با از بین رفتن کامل اراده، حالت روانی غیر طبیعی حاصل میشود.»:
“glossary of the gothic: workings of the mind”: wendy fall: e-publications.marquette.edu
توجه داشته باشید که دراینجا فرد روانپریش به سرباز بی اختیار نیروهایی فراتر از خود تبدیل شده که همان اجنه و بنابراین خدایان باستان هستند. این همان معنی بازگشت دروغین دوران ازیریس را دارد. همانطورکه ازیریس صلح طلب بود و آن که ادعای بازگرداندن ملک او را داشت یعنی هورس، به جایش جنگجویی بیرحم بود، به اصطلاح بازگشت دوران بودا نیز با جلوه ای کاملا متفاوت از آرامش منعکس در چهره ی بودا در نگاره ها و مجسمه های او دارد. گادفری هگینز، چهره ی بودا را تمثالی از صلح طلبی آیین گستران نخستین جهان در دورانی میخواند که جنگ، چیزی پلید و اهریمنی بود. ولی به همان میزان، جنگجویان آدمکش و کشورگشایانی چون کورش، هرکول، باخوس و کریشنا را نسخه های شاه شده و احیا گردیده ی همان بودا میبیند. همه ی این قهرمانان جزوی از چرخه ی خورشیدی و منعکس کننده ی دو صحنه ی مختلف زندگی خدای خورشیدند که با ابتدای رونق او و لحظه ی قدرت گرفتن او مرتبطند. این دو صحنه در زندگی مسیح منعکس شده اند. مسیح کریسمس، خورشید متولد شده در انقلاب زمستانی است که در مقابل نیروهای تاریکی، زوری ندارد ولی درست موقعی که اقبال او رو به گسترش است یعنی در انتهای زمستان یعنی زمانی که تقریبا مدت زمان روز و شب با هم در حال برابری است تاریکی از ترس موفقیتش او را میکشد. سپس مسیح در لحظه ی اعتدال بهاری یعنی زمانی که روز و شب دقیقا با هم برابرند از قبر برمیخیزد و این بار دیگر در قلمرو فروردین یا برج حمل که برج مریخ است متولد میشود. پس در تولد جدید، او جنگجو است و به زبان خشونت با دشمنان سخن میگوید. این کمک میکند تا هر جنگجوی آدمکشی ادعای تقدس داشته باشد و به صرف توانایی کشتار بالا خود را در جایگاه حق ببیند. بودیسم یا وتان گرایی پادشاهی های اروپایی که تخم ناسیونالیسم را در جهان کاشتند جزو این مرحله است. آنها به قلمرو پادشاه kingdom میگفتند. Domus در لاتین به معنی خانه و kingdom به معنی خانه ی پادشاه است. اما استفاده از لغت dom هم دلیل دارد. dom که در گویش های شمالی تر معنی قاضی میدهد، از d-om یا di-om می آید به معنی خدای مادر. خود om به صورت home نیز به معنی خانه به کار رفته است. چون خانه به معنی محل سکونت، جانشین الهه ی زمین شده است. لازم به ذکر است که سرزمین مسیح، بیت اللحم نام داشت که به یک روایت، "لحم" دراینجا عبری شده ی لغت عربی "الحم" یا "الام" به معنی مادر است. یعنی بیت اللحم میشود خانه ی مادر. این تقریبا مترادف با لغت "ام القرا" یا مادر سرزمین ها است که هم به مکه ی محمد اطلاق شده و هم به بلخ بودا. سرزمین مقدس، مادر سرزمین ها است چون مذهب جهانی از آنجا عادات و اصول فرهنگی مشترک تمام دنیا را به وجود آورده و اصول اخلاقی ای را مطرح کرده که آنها را هم در افسانه های ازوپ می یابید هم در هندوستان، هم در اسکاندیناوی و هم در افریقا. بدین ترتیب، هر پادشاهی میتواند ادعا کند که kingdom یا قلمرو پادشاهیش ام القرا است و برای احیای سرزمین مقدس، جواز کشورگشایی و آدمکشی دارد. الهه در این بازسازی برای فراماسون های انگلیسی و هم مسلکان استعمارگرشان در اروپا، "کالی" الهه ی نابودی است. فراماسون ها او را با "فریا" الهه ی جادوگر اسکاندیناوی و همسر اودین برابر کرده اند که نسخه ی کیش های شوالیه ای برای الهه بوده است. شوالیه ها روز جمعه را که وقف فریا بود و به نامش Friday نامیده میشد، مقدس تر از یکشنبه ی مسیح میدانستند و در آن به انجام اعمال شهوانی میپرداختند چون فریا موکل شهوت و نسخه ی نورس ونوس است.:
“anacalypsis”: godfrey Higgins: v2: longman press: 1836: P302-8
.jpg)
.jpg)
.jpg)



.png)
.png)












علت این که مردمان، در ادعای فرمانروایان شک نمیکنند، این است که فرمانروا روی قسمت های خوب و مورد توافق آیین جهانی انگشت گذاشته و وانمود میکند که فقط مذهب خودش یا مذهب مام میهن، دارای این نکات مثبت است و بدین ترتیب، روح آیین جهانی را اسیر خود کرده و آزادی را از او گرفته است. به نظر میرسد اسیر شدن کرزوس شاه لیدی توسط سیروس/کورش شاه پارسی به روایت هرودت، این موضوع را نشان دهد. کورش ابتدا قصد داشت کرزوس را بکشد و بدین مکنظور او را به آتش سپرد. اما آپولو. خدای دانش، آتش را با باران خاموش کرد و کورش که فهمیده بود تقدیر آسمان بر زنده بودن کرزوس است، کرزوس را به مشاوره و وزارت برگزید و او در زمان کامبیز پسر سیروس نیز در این سمت باقی ماند. نوسفسکی، خدمت کردن کرزوس به دو شاه پارسی را نسخه ی دیگر خدمت کردن احیقار دانشمند به دو شاه آشوری –سناخریب و اسرحدون- میداند. احیقار نیز یک بار توسط خواهرزاده اش نادین به خیانت محکوم شد و در آستانه ی اعدام قرار گرفت. ولی چون یک بار جان جلاد را نجات داده بود جلاد او را آزاد کرد و او مدتی در اختفا زیست تا این که شاه در آستانه ی شکست از مصر قرار گرفت و در این زمان از زنده بودن احیقار مطلع شد و دنبال او فرستاد و احیقار با مذاکره با شاه مصر، او را مجبور به صلح با شاه آشور کرد. این داستان، روایت دیگر مرگ و رستاخیز مسیح و بخصوص مرتبط با روایت به قتل نرسیدن مسیح است و نادین در آن، حکم یهودای اسخریوطی برای عیسی مسیح را دارد. احیقار به روایتی در ایام فطرت، به بردگی گرفته شده و چندین بار بین اربابان زورگو دست به دست شده بود. رسیدن او از مرتبه ی بردگی به اریکه ی شاهی، او را همتای یوسف در افسانه های یهودی نشان میدهد و چه بسا نام ازوپ نیز صورت دیگری از یوسف باشد. در افسانه های بیزانسی، این، تبدیل به دست به دست شدن های پیاپی ازوپ داستان گو و خردمند بین اربابان شده است. ازوپ حامل افسانه هایی درباره ی جانوران است که همان افسانه های احیقارند. ازوپ نیز یک بار توسط شاه زمانه اش اعدام شد ولی روحش در جسم دیگری تجسد یافت و از نو زنده گردید که این هم روایت دیگر مرگ و رستاخیز مسیح است. معمولا افسانه های ازوپ را کشیش ها با درج جمله ای از انجیل در جوار آن، ثبت میکردند تا نشان دهند آن مکمل انجیل است. اتفاقا جرم ازوپ، زیر سوال بردن خدایان یونانی-رومی ای بود که مذهب مسیح یعنی یهودیت هم دشمن آنها بود. ازوپ مظنون به بی اعتقاد بودن به این خدایان بود ولی یکی از داستان هایش بود که سند رسمی این بی اعتقادی تلقی شد، یعنی داستان عقاب و سوسک. سوسک به سبب این که عقاب، خواهش او در نکشتن خرگوشی که از ترس عقاب به سوسک پناه آورده بود را اجرا نکرد، دشمن عقاب شد و هر سال تخم های عقاب را میشکست. عقاب دفعه ی سوم، برای در امان ماندن از خشم سوسک، تخم هایش را به التماس، به زئوس رئیس خدایان یونانی-رومی سپرد. ولی سوسک دور سر زئوس پرواز کرد و وقتی زئوس برای دور کردن سوسک، تکان خورد، تخم ها از دامانش افتادند و شکستند. پس از آن، زئوس تعیین کرد که در موقع بهار که عقاب تخم میگذارد، سوسک مدت بیشتری در خواب بماند تا وقتی که بچه های عقاب از تخم درآیند. این داستان نشان میداد که شاه خدایان در مقابل یک سوسک ناتوان بوده و توهین به مقدسات تلقی شد. عجیب این که سقراط حکیم هم که او هم به جرم زیر سوال بردن خدایان یونان به اعدام محکوم شد، در آخرین لحظات قبل از مرگ، با شاگردانش درباره ی همتش به جمع آوری افسانه های زئوس و به نظم درآوردن آنها میگذشت. شاید سقراط و ازوپ هم یک نفر بودند بخصوص که هر دویشان به زشت رویی و داشتن زنان بداخلاق معروف بودند. [سعدی داستان سرا نیز هم مثل ازوپ همیشه در سفر بود، هم در سوریه توسط صلیبی ها اسیر شد و در بازار برده فروشی به فروش رسید و هم با همسرش اختلاف و دعوا داشت.] داستان های ازوپ علاوه بر خاورمیانه و اروپا در هندوستان هم به صورت های پانجاتانترا و کلیله و دمنه و چند کتاب دیگر مورد وثوق بودند و یک دلیل اقبال به آنها، ارتباط آنها با جانوران بود. انسان زبان جانوران را نمیداند و نمیتواند بفهمد بین آنها چه میگذرد. اما بودا در چرخه های تولدهای پیاپی خود بارها و بارها به شکل حیوانات و حتی درختان درآمده بود و میشد گفت داستان های حیوانات ازوپ، شنیده ها و دیده های بودا از دنیای حیوانات طی زندگی های حیوانی او بوده است.:
“Socrates, Aesop, marsyaS, CROESUS, AHIKAR”: CHRONOLOGIA.ORG: 10/3/2012
الکساندر هیسلوپ مینویسد که بودائیان و هندوان، پیرو کیش کثرت در وحدت هستند به این معنی که نیروهای متضاد طبیعت در مقام خدایان با یکدیگر درگیرند ولی همه بخشی از وجود نیرویی یکسان یعنی خدای یگانه هستند. بابلی ها و رومی های باستان را نیز تابع همین تفکر دانسته اند و هیسلوپ، بابل را منشا این اعتقاد در هندوستان و روم و همه جای دیگر میداند. دشت بابل در قلمرو اکد قرار دارد و اکد تلفظ دیگر "احد" به معنی یگانگی است. در نزد یهودیان ارتودکس، اعتقاد به احدیت کفر است و باید گفت «یهوه واحد است» چون وقتی میگوییم واحد است، یعنی غیر از یهوه هیچ نیرویی در مسائل دخالت ندارد اما وقتی میگوییم خدا ا
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی