خرید بک لینک
نویسنده: پویا جفاکش

در قرآن کریم آمده که الله از ورید (یا آنطور که ترجمه میشود: رگ گردن یا رگ قلب) به انسان نزدیکتر است(سوره ی "ق" آیه ی16).مولانا نیز میفرماید:

مینال که آن ناله شنو همسایه است

مینال که بانگ طفل مهر دایه است

هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است

مینال که ناله عشق را سرمایه است

(دیوان شمس:رباعی شماره ی 425)

یعنی از دید مولانا که از پیروان صدیق قرآن است خدا با انسان همچون همسایه نزدیک است.

در بودیسم ذن هم مفهوم خدای بسیار نزدیک را داریم.البته آنجا به جای الله بودا را می یابیم.یک کتاب ژاپنی ذن میگوید:«اگر آرزومند یافتن بودا هستید، بایستی به درون ماهیت خود نگاه کنید زیرا این ماهیت،همان بودا است»(1). و باز از داستانهای ذن است که:«راهبی به استادی گفت:من در جستجوی بودا هستم ولی هنوز نمیدانم چگونه به این جستجو ادامه دهم.استاد پاسخ داد:این مانند جستجوی یک گاو نر است که بر آن سوار هستی»(2).از این مثالها روشن میشود که بودا را باید در درون یافت اما این هم برای خود شرایطی دارد.بنیانگذار بودیسم ذن یک هندی معروف به بودیدارما بود که به چین آمد و دین خود را در آنجا رواج داد.در پاسخ به سوال چرایی آمدن بودیدارما به چین،پاسخ های معماگونه ی متعددی داده شده است که یکی از آنها نظر من را جلب میکند: «روزهنگام کوهی میبینم»(3). میدانید که کوه بسیار بزرگ است اما در شب دیده نمیشود.بودا هم کوه بزرگی بود که در شب هند دیده نمیشد و در روز چین شرایط بهتر بود.پس بودا بر سر جای خود هست.فقط شرایط خود را میطلبد تا یافت شود.

این دیدگاه های روشنبینانه هرگز در توده های مردم نفوذی نیافتند.هنوز هم وقتی کسی میخواهد با خدا حرف بزند رو به آسمان دعا میکند انگار خدا در آسمان است.ولی با کمال تعجب، امروز که سواد بیشتر شده و صنعت چاپ و گسترش ارتباطات، آثار دانشمندان خداجوی قدیم را به چشم و فکر ما نزدیکتر کرده اند،مردم باسواد از خدا دورتر شده اند.مردم بدوی که دین را با جادو و خرافات آمیخته اند البته از خدا دورند.اما جوان روشنفکرنمای شهری که احتمالا از سر احساس حقارت روشنفکرنما شده، از آنجایی که حتی از جنبل و جادوی بدوی هم ناامید شده است،دیگر حتی خدا را در زندگیش نمی یابد که بخواهد مثل بدوی به خدا رشوه بدهد.

اگر به جمع گفتگوی فلسفی این گونه جوانان بروید حداقل یکی از آنها را می یابید که میگوید فیزیکدانها «ذره ی خدا» را کشف کرده اند و اسرار خلقت رو شده است.او توضیح نمیدهد این ذره ی خدا چیست و چه نیروی اراده ای داشته که بتواند دنیا را خلق کند.او فقط دنبال راهی فیزیکی است تا غیبت خدا را توجیه کند.کتابهای فیزیکدانان بی خدایی مثل "میچیو کاکو" و "استیفن هاوکینگ" که عین نغل و نبات در کتابفروشی های ایران یافت میشوند شده اند کتاب مقدس این جوانان.این در حالی است که هیچ کتاب مقدسی که همه چیز را توضیح دهد در فیزیک وجود ندارد. ما خیلی از مسائل را نمیتوانیم درک کنیم چون ابزار لازم برای کشف آنها را نداریم و عجیب این که فکر میکنیم همه چیز را میدانیم.در فیزیک مثالی وجود دارد که به مثال تور ماهیگیری معروف است.در این مثال شما با تور ماهیگیری به دریاچه ای میروید و 50ماهی میگیرید که همه بزرگتر از 10 اینچند و از اینجا شما نتیجه میگیرید که همه ی ماهی های دریاچه بزرگتر از 10 اینچند.درحالیکه نتیجه گیری شما غلط است.ابزار شما یعنی تور ماهیگیری سوراخهایش 10 اینچند و بنابراین ماهی های کوچکتر را صید نمیکند.دانشمندی به نام "پلنتیگا" میگوید:موضع دانشمندان مادیگرا شبیه به این است که فردی در آزمایشگاه ادعا کند همه ی آمیبها در فاصله ی یک اینچی میکروسکوپ زندگی میکنند در حالیکه میکروسکوپ است که آمیب را تنها تا فاصله ی یک اینچی میتواند نشان دهد و این دلیل نمیشود که آمیب در فاصله ی دورتر زندگی نکند(4).

برای این که سطحی نگری جوان روشنفکرنما مشخص شود باید اشاره شود که روی جلد کتابهای کاکو و هاوکینگ حتما باید عکس نویسنده درج شده باشد تا خواننده که احتمالا اسم نویسنده را نمیداند با دیدن عکس یادش بیاید:«آها!این همان یارو است که در شبکه ی ماهواره ای "من و تو" همه چیز را درباره ی دنیا میدانست».احتمالا هم کتاب را میخرد تا در طاقچه ی اتاقش خاک بخورد.اگر چیزی از کتاب نفهمد اشکالی ندارد.میتواند پز روشنفکری خوبی باشد.

برخورد چنین جوانانی با همه ی مسائل همینطور ماهواره ای است و به عنوان مثال در عرصه ی فرهنگ اگر سه کلمه ی "استاد شجریان" ، "اصغر فرهادی" و "جعفر پناهی" را از اینان بگیرید چیزی برای عرضه ندارند.مثلا همین استاد شجریان را در نظر بگیرید که دکتر روحانی طی "احمدی نژادیسم" ای که در کارزار انتخاباتی اخیر (1396) به کار گرفت پای او را در مناظره ی زنده ی تلویزیونی وسط کشید که بله،ما نمیگذاریم "ربنا" ی او از تلویزیون پخش شود(روحانی با این حربه نشان داد طبقه ی متوسط احساساتی را خوب کشف کرده است،همانطور که احمدینژاد طبقه ی محروم را خوب شناخته بود). استاد محمدرضا شجریان هنرمند بزرگی است و من بعضی ترانه های او مانند "در خیال"(شعر از مولانا) و "مبتلا"(شعر از باباطاهر) را بسیار دوست دارم.اما آیا اگر او جبهه ی سیاسی خاصی نمیگرفت این شهرت کنونی را کسب میکرد؟ این جوانانی که سنگ استاد را به سینه میزنند آیا اصلا موسیقی سنتی گوش میدهند که بدانند آیا استاد تک هست یا نیست؟هنرمندان بسیاری در عرصه ی موسیقی سنتی هستند که ترانه هایی به همان زیبایی ترانه های استاد اجرا کرده اند ولی تریبون لازم را نیافته اند چرا که متولیان فرهنگی به موسیقی مبتذل بیشتر توجه میکنند(کافی است به ترانه هایی که در تیتراژ سریال های آبکی تلویزیون پخش میشوند توجه کنید تا بفهمید من چه میگویم). درحالیکه موسیقی اصیل هنوز هم میتواند مخاطبان عامی را به خود جذب کند.یکی از خانمهای روستایی که در خانه ماهواره داشت میگفت که در منزلشان ماهواره همیشه روی شبکه ی "گنج حضور" است: شبکه ای که اگرچه سخنرانیهای پرویز شهبازی در تفسیر مولانا را پخش میکند اما در لابه لای آن،ترانه های اصیل از هنرمندان کشور هم نمایش داده میشوند و آقای خانه که به عنوان یک انسان عامی چیزی از مولانا نمیفهمد همه اش منتظر است تا این ترانه ها بیایند تا لحظه ای با صوت خوش آرام گیرد.متاسفانه های و هوی سیاست باعث شده تا موسیقی سنتی در شجریان ها خلاصه و بنابراین بیشتر بی اعتبار شود.

همین را درباره ی سینما هم میتوان گفت.به نظر شما اگر "فروشنده" ی اصغر فرهادی (که قطعا به دلایل سیاسی شهرت یافته) اسکار نمیگرفت، آیا باز هم پرفروش ترین فیلم سینمای ایران میشد؟چند درصد از این جمعیتی که برای دیدن فیلم رفتند فهمیدند آن چه میگوید؟ و چنددرصد فهمیدند این فیلم دارد خود مردم حامیش را ریشخند میکند؟ در اینجا مجال نیست درباره ی فیلم سازی جشنواره ای صحبت کنیم.فقط میخواهم اگر فروشنده را دیده اید،دو فیلم ناشناس مانده ی "بیست" و "برف روی شیروانی داغ" را هم ببینید و بعد قضاوت کنید که آیا فروشنده در سطح این دو فیلم(البته منکر ایرادهایی که در این دو فیلم دیده میشود نیستم) بوده است یا نه؟و بعد بروید تحقیق کنید ببینید چنددرصد اسم این دو فیلم را شنیده اند.

درواقع فاصله ی بین بدوی خداپرست و روشنفکرنمای بیخدا در جامعه ی امروز از همیشه کمتر است.هرکدام از آنها برای توجیه وضعیت مغشوش فکری خود به نزدیکترین منابع معروف خبری رجوع میکنند و قصد اصلاح خود را ندارند.اما این که چرا در جایگاه فعلی قرار گرفته اند در پاسخ باید گفت موقعیت آنها به تکانه هایی برمیگردد که در زندگی دریافت میکنند.نظر خود من را بخواهید وضعیت همه ی ما شبیه "طیبه" قهرمان فیلم سینمایی "آرامش در میان مردگان" از مهرداد فرید(محصول1384) است. طیبه پیرزنی بیسواد است که در بهشت زهرا زندگی میکند و درباره ی هیاهوی تهران جدید اطلاعی ندارد.او به دعوت دختری مرموز به شهر میرود تا همراه او زندگی کند.او مردم گرفتار فراوانی میبیند که هرکدام در جواب آدرسی که در دست دارد او را به سویی اغلب به غلط میکشانند.اما در ضمن برخوردها میفهمیم که او باید به "سعدآباد" برود.میدانیم که سعدآباد هم کاخ نشین است و هم به معنی سرزمین سعادت.طیبه غرایب زیادی میبیند ولی ازهیچ یک تعجب نمیکند و هیچ وقت هم ناامید نمیشود یا به این نتیجه نمیرسد که جایی در راه اشتباه بزرگی کرده است.او شب هنگام به سعدآباد میرسد.شب است و کاخی دیده نمیشود.در این اثنا ما میفهمیم که آن دختر مرموز درواقع یک روح بوده است.طیبه همان شب بر روی نیمکتی در مقصد میمیرد و فردای آن شب با اتومبیل حمل جسد به بهشت زهرا برگردانده میشود.به نظر من هر کدام از ما میتوانیم به جای طیبه باشیم.ما از وقتی که وارد جامعه میشویم توسط اشخاص مختلف به مقاصدی نامعلوم هل داده میشویم درحالیکه شاید خود آن اشخاص هم افراد مطلعی نباشند.هدف ما رسیدن به سعادت است ولی ما جز در پایان راه یعنی مرگ سعادت را نمی یابیم.در تمام طول این مسیر ما کاملا حق به جانبیم و به خطاهای خود اعتراف و حتی اعتنا نداریم.بنابراین شاید فقط کسی که سرش به سنگ خورده و درد آن را حس میکند است که به جستجوی راهنمای درونی یعنی خدا برمیخیزد تازه اگر به ارزش گنجینه ی خرد حکمای عتیق پی برده باشد و درک کند که باید به جستجوی نیروی خدایی درون برآید.

پینوشتها:

1-روانشناسی و شرق:کارل گوستاو یونگ:ترجمه ی لطیف صدقیانی:نشرجامی:1383:ص223

2-همان:ص221

3-شیوه های تفکر ملل شرق(جلد اول : هند و چین):هاجیمه ناکامورا:ترجمه ی مصطفی عقیلی و حسین کیانی: نشر حکمت:1378:ص315

4-«ما چرا اینجاییم؟»:حامد صفایی پور-اطلاعات حکمت و معرفت:اسفندماه 1395:ص10-8


برچسبها: جامعه

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی