خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

میگویند که روزی بچه ببری در غار زیستگاه خانواده اش برای مادرش لج گرفت که «من دیگر گوشت آهو و و گوزن نمیخواهم؛ برای من گوشت شتر بیاورید.» مادرش پرسید احوال گوشت شتر را از کجا شنیده است. بچه ببر جواب داد که یک پلنگ برای او از مزه ی گوشت بچه شتری که گیر آورده و خورده است گفته است. زمانی که ببر پدر به غار آمد، ببر مادر، ماجرا را تعریف کرد و راهکار خواست. آقای ببر گفت شتر این طرف ها نیست ولی خیلی چیزهایی که این طرف ها نیست را آدم ها به مغازه ای در روستای نزدیک جنگل می آورند و میفروشند؛ شاید بشود آنها را آنجا فراهم کرد. خانواده ی ببر راه افتادند طرف روستا و همه ی آدم های سر راه از ترس آنها فرار کردند تا این که خانواده به مغازه رسیدند و همه ی آدم های آنجا هم فرار کردند. آقای ببر این را تعبیر بدان کرد که مردم مهربان، مغازه را به آنها تقدیم کرده اند تا هرچه میخواهند بردارند. بنابراین خانواده ی ببر، یک گاری چوبی برداشتند و تمام وسایل مغازه را بار زدند و با خود بردند و در جوار مزرعه ای توی آنها دنبال گوشت شتر گشتند. مشکل این بود که نمیدانستند گوشت شتر چه شکلی است. دراینجا آقای ببر با همان دانش ناقصی که درباره ی آدم ها داشت گفت که معمولا گوشتی که از جای دیگر به مغازه می آید را نمک سود و بسته بندی میکنند. پس باید دنبال یک چیز بسته بندی بگردیم که شبیه خوردنی باشد. گشتند و یک کیک بسته بندی پیدا کردند و فکر کنند آن گوشت شتر است. بچه ببر آن را خورد و حالش از مزه اش به هم خورد. گفت: «اه. همین بود؟ این که خیلی بدمزه است! برویم خانه. من همان گوشت آهو و گوزن را به گوشت شتر ترجیح میدهم.»

در این داستان، خانواده ی ببر به جای انسان های بربری نشسته اند که جذب تمدن نشده اند و حکم مردم کوچگری را دارند که وسایل مردم متمدن را غارت میکنند بی این که بدانند به چه درد میخورد. داستان میخواهد بگوید بربرهایی که جذب تمدن میشوند در نتیجه گیری از دانش انسان متمدن اشتباه میکنند و مثل ببری که با دانشی ناقص درباره ی تمدن انسانی، دنبال گوشت شتر میگردد و به جایش کیک به دست می آورد، آنها هم در ارتقای تمدن دنبال تنوع در وحشی گریند و وقتی چیزی خوب و مخصوص آدمیزاد (مثلا قانون) به دست می آورند –که دراینجا به کیک تشبیه شده است- از آن خوششان نمی آید. معلوم نیست این افسانه ی انگلیسی را چه کسی ساخته یا از کجا آورده است. ولی بیشتر به نظر میرسد ناظر بر نگاه از بالا به پایین انگلیسی های مستعمرات به مردمان دوگانه ی شرقی است که بعضی از آنها تمدن داشتند و بعضی دیگر هنوز در قبایل نیمه وحشی میزیستند. درواقع نفوذ به عمق این نگاه، برای فهم عمق فلسفی داروینیسم مهم است. چون داروینیسم ابدا یک علم محض نیست و خود نتیجه ی پیشداوری انسانی درباره ی انسان های دیگری است که عمیقا دچار پیشداوری نسبت به هم بوده اند. انسان میمون مانند و غارنشین داروین، به هیچ وجه من الوجوه در کشفیات علمی آشکار نشد بلکه از قبل در خرافات مردم اروپایی و ازجمله انگلستان داروین داشت برای خودش مسخره بازی درمی آورد. از زمانی که اروپاییان در مستعمرات، به پیگمی های افریقا و آندمانی های آسیا برخورده و نژاد انسان های کوتوله را از نو کشف کرده بودند، جن های کوتوله چون دورف و دوارگ و گوبلین و گنوم، در تخیلات عمومی شده بودند همان انسان های وحشی ای که در مقابل پیشرفت مسیحیان به درون جنگل ها و غارها پناه برده بودند و در میان آنها پیگمی های کوتوله و نئاندرتال های زورمند هر دو همانند داشتند. ولی روزگار این جن ها تا قرن 17 تداوم داشت درحالیکه داروینیسم زمان آنها را به همراه حیوانات وحشی ترسناک همدوره شان به هزاران بلکه میلیون ها سال قبل فرافکنی کرده بود و هرچه اثر از انسان وحشی در غارها می یافت به دیرین ترین زمان ممکن موکول میکرد. بدبختی اینجاست که روایت های شکل دهنده به توحش فرضی اینان یکدست نبودند. اگر تا آن حد جرئت زیر سوال بردن دیرینشناسی را داشته باشیم که زمان میمون های کوچک اندامی که استخوان هایشان در اوکراین و روسیه ی غربی به دست آمده را همدوره ی سکا ها تعیین کنیم، آن وقت میتوانیم بگوییم این سکاها بودند که قبل از داروینیست ها نژادهای کوتوله را چیزی بین میمون و انسان تلقی کردند و افسانه های توحش آنها را در اروپا گستردند و بنابراین فلسفه ی بنیاد حیوانی نوع انسان را پدید آوردند. از طرفی خود سکاها که نسبت به نژادهای سفید و حبشی قد کوتاه تری داشتند میتوانستند با کوتوله ها مشتبه شوند و جادوگری شمن هایشان بخشی از توحش حیوانی و موید نیروهای ماوراء الطبیعی حیوانات باشد. این شمن ها آهنگر بودند و اینچنین غار انسان اولیه میتوانست به راحتی تبدیل به کوره ی آهنگری شود و افسانه ی دورف های صنعتگر را پدید آورد. حتی ارتباط با پیگمی ها که یک دفعه قطع نشد برای باور کردن خرافات آنها به عنوان سنت های جادوگری برجستگی یافت و تصورات غیر عادی آنها درباره ی حیواناتی واقعی که در آن زمان در حال انقراض بودند افسانه های قرون وسطایی قرون 18 و 19 را آبیاری کردند درحالیکه مشابه های بنیادهایشان هنوز در بین مردم بومی یافت میشود. افریقایی ها از شرارت و خونخواری میمون های بابون و تجاوز آنها به زنان انسان صحبت میکنند. حالا فرض کنید اگر بابون های فسیلی که از بابون های امروزی بزرگ تر و قوی تر بودند به یک انسان کوتوله ی قدیمی حمله میکردند. آیا بازگو شدن حمله ی یک هیولا با چنان توصیفی از سوی یک جان به در برده ی کوتوله، در ذهن انسانی با قامت معمولی، چیزی بهتر از گرگنما ایجاد میکرد؟ همین را میتوان درباره ی انواع و اقسام اژدهاهای قرون وسطایی گفت. آیا قاطی شدن یک لک لک مارابو لاشخور با یک شترمرغ که یک بار از سر عصبانیت دنبال یک کوتوله دویده در ذهن کوتوله ی اولیه به صورت یک اژدهای دوپا که دنبال طعمه اش میدود، نمیتواند در ذهن انسانی با قامت معمولی، کم کم به حد تیرانوسوروس رکس فیلم پارک ژوراسیک توسعه یابد؟ شاید خود دیرینشناسانی که برای اثبات داروینیسم اژدها ها را با عنوان شیک دایناسور از نو اختراع کرده اند این را قبول دارند و برای همین مدام درباره ی فامیلی تیرانوسوروس رکس با خروس و پر دار کردن تمام دایناسورهای مکشوفه کشفیات جدید ژنتیکی و سنگواره ای مرتکب میشوند.:

Chronologia.org: issue35432

درواقع یک آمادگی ذهنی اولیه برای حیوانی تلقی کردن بنیاد انسان بر سر همین افسانه ها پدید آمده بود و تنها مشکلش این بود که نمیشد باور کرد حیوانات تمدن درست کنند. پس باید تمدن سازی طول میکشید و غارنشینان قرن 17 به ده ها هزار سال پیش تبعید میشدند. اما الگوهای حیوانی این غارنشینان جادوگر که در ایدئال خود قاعدتا باید در بزرگترین و قوی ترین حالات ظاهر میشدند به شکل هیولاهای ماقبل تاریخ و بازتولدهای قرن بیستمیشان هنوز خدایانی بودند که مثل انسان ها با هم رقابت میکردند. کینگ کونگ امریکایی و گودزیلای ژاپنی مثل انسان ها از سر رو کم کنی با هم میجنگند و فرق دارند با حیوانات هم زور که نه صرفا از بابت ضعیف تر بودن، بلکه از سر نگرانی بابت زخمی شدن در جنگی بی مورد و ضعیف شدن در دنبال کردن شکار و فرار از دشمن، از مقابل هم میگریزند. در نمونه های آن خدایان حیوانی دروغین اما، اینها همان تصویر اومیروسی مسیحی از خدایان به عنوان انسان های زورمند قدیمی است که حالا این انسان ها تبدیل به حیوان شده اند و هم سرافیم سوسمارمانند را گودزیلا کرده اند و هم گوبلین های میمون مانند را کینگ کونگ.

این انسان ها باید با زورمندان تناسب میداشتند چون همان رفائیم یا غول های دورگه ی انسان و فرشته در تورات بودند و سازندگان بناهای سنگی تخت جمشید و شوش و کلده و آشور و شامات و مصر بودند. فنیقی ها که از میان آنها برخاستند بناهای باشکوه را در تمام سواحل افریقایی و اروپایی مدیترانه تا داخل فرانسه و انگلستان گستردند. این ملت با تیتان ها و کوکلوپ ها در افسانه های یونانی-رومی تطبیق میشدند و یکی از آنها به نام "پلیوس" –تلفظی از عنوان "بعل" برای ارباب انواع- در شهرها تجسد می یافت و در یونانی شهر به نامش پولیس نامیده میشد. تیتان ها با کوثایی ها تطبیق میشدند که شعبه ای از رفائیم بودند که به تورانیان اسکیت پیوستند و به آنها در ایجاد اشرافیت اروپایی و به دنبالش تاسیس تمدن جدید کمک نمودند. کوثایی ها ملت دوزخ بودند و رفتنشان به شمال تاریک تاتارها معیار نامیده شدن تاتار به تارتار در تطبیق با تارتاروس یا جهنم بود. این که کوثایی ها از جهنم آمده باشند مسیر مهاجرت را برعکس نشان میدهد و داستان آریایی ها را ایجاد میکند که از سرزمین تاتارها به همه طرف مهاجرت کردند تا تمدن بسازند. این آریایی ها دنباله ی انسان های غارنشینند که غارشان و آتش درون غارشان، تبدیل به کارگاه تاریک آهنگری و آتش کوره ی سازنده ی صنایع شده اند.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P142-6

کوثایی ها که همان کوش ها یا نژاد سیاه تلقی میشوند، نام از محلی در عراق دارند. جهنم کوثایی ها در زیر زمین، محیطی شبیه زمین دارد ولی فعالان اصلیش جن های شرور موسوم به "گالو" هستند و رئیس جن ها مردی شیر سر موسوم به نرگال است. معبد نرگال در کوثا موسوم به "ای-مسلم" یا خانه ی مسلم، به دوزخ راه داشت و برخی را نظر بر این بود که خود کوثایی ها گال یا جن هستند. نکته ی جالب، ارتباط کوثا با 1ت است که خدای آن هم بیش از هر چیز به شیر تشبیه میشود. بنا بر تناخ، سارگون شاه آشور، بسیاری از نا یهودیان را به سرزمین یهودی سامره در اسرائیل تبعید کرد و آنها بر یهودیت تاثیراتی نهادند. اکثر این نایهودیان، از کوثایی ها بودند و در منابع یهودی نیز لغت کوثیم معمولا معادل سامری ها استفاده میشود. بنا بر عهد عتیق، سامری ها مورد حمله ی گسترده ی شیران قرار گرفته بودند و از آن زمان، خدا را با شیری ماوراء الطبیعی که رئیس شیران است تطبیق میکردند. نکته ی جالب این که در تل ابراهیم، کوثا را گودوآ مینامیدند که یادآور به عنوان قبیله ی یهودی گاد است، قبیله ای که در آمیزش با نا یهودیان و جذب فرهنگ های آنان ملاحظه نداشتند. در کتاب اول تواریخ، قبیله ی گاد، جنگجویانی خشن که چهره هایی چون شیران دارند توصیف شده اند و این یادآور به شیر سر بودن نرگال است. حتی نام جودا برای یهودیه یا پادشاهی داود از قبیله ی یهودا نیز بی ارتباط با گودوآ نیست. قبیله ی یهودا که نماد حیوانیش شیر است از طریق داود با جهان اجنه هم ارتباط دارد. تولد اسمودئوس (اشمدای) پادشاه دیوها، نتیجه ی آمیزش حرام شاه داود با یک ساکوباس یا جن ماده به نام اگرات بت محلات است. بنابراین گال های کوثا از طریق شیر یهودا به دیگر فرزند داود در جایی با نام مشابه گالیل یا جلیل ربط می یابند و شاه داودی آنجا نیز کسی جز عیسی مسیح است. در همانجا شمعون مجوس که یک سامری با نشان شیر بود دست به کارهای خارق العاده میزد و فراموش نکنیم او همزمان با شمعون حواری ملقب به پطرس بود که او هم گالیله یا جلیلی و بنابراین یک جن بود. ظاهرا بعضی یهودیان عمدا نشانه هایی گذاشته اند تا این دوزخ انسانی را منشا راستین مذهب یهودی-مسیحی معرفی میکنند. مثلا جوزفوس، کوثا را همان اور کسدیم یا شهر کلدانیان دانسته است که ابراهیم خلیل از آن بیرون آمد و هر سه مذهب یهودیت، مسیحیت و اسلام نسب به ابراهیم میرسانند. علاوه بر این، کوثا یک مستعمره در کرت تحت نام گودوآ نیز داشت و میدانیم که زئوس و خاندان خدایان یونان از کرت برخاستند. کاخ اولاد انسانی زئوس درآنجا موسوم به کنوسوس بود که تلفظ دیگری از لغت گنوسیس به معنی عرفان است و عرفان در نزد کشیش ها یک مقوله ی تیتان و شیطانی تلقی میشد که راه به دوزخ میبرد.:

“the Cretan city of cutha”: gnosticwarrior.com

دراینجا باید یک نکته را مورد توجه قرار داد. عرفان منفور کلیسا هر عرفانی نیست بلکه عرفان همگانی است که باید با مرید و مراد پروری صوفیانه باطلش کرد. خود کلیسا به پاپ خودش جلوه ی یک قطب صوفی را داده است و همین حلقه است که ارتباط سرزمین مسیح با دوزخ خدایان کفر را روشن میکند. از دید اروپاییانی که تمدن جدید را بنیان نهادند، جانشین مسیح یعنی پاپ در رم اقامت داشته و سلسله ی پاپ ها به شمعون حواری یا همان پطرس قدیس در رم میرسیده است. اما الکساندر هیسلوپ نویسنده ی کتاب معروف «دو بابل» آغاز دستگاه پاپی را بسیار بیش از آنها ریشه دار در دنیای خدایان کفر میدیده است. هیسلوپ، یک مسیحی متعصب بوده که میخواسته مسیحیت را از بدعت های پاپ تخلیه کند و به انجیل برگردد. اما مدارکی که برای اثبات ادعایش استفاده کرد به شدت قابل تاملند. ازجمله این که او پیتر یا پطرس رم را در «پتروما» یا «پیتر روما» میجست که یک کتاب مذهبی مستعمل در بین عارفان الئوسیسی در آتن بود. پیتر دراینجا یعنی مفسر، و این مفسر جانشین هرمس تریمگیستوس پیامبر باستانی است که کسی جز هرمس مرکوری خدای عطارد نیست. هرمس تریمگیستوس اهل مصر و قابل تطبیق با تحوت خدای دانش مصری بود. دانش تفسیر به نام او هرمنوتیک نامیده میشود. فقط کسی که پیتر یعنی مفسر بود اجازه ی تفسیر مطالب را داشت و او در حکم کلید دانش و نیز کلیددار دروازه ی بهشت بود. در اسلام نیز این تقلید شده بود. به نوشته ی هیسلوپ، کلمه ی «مفتی» که برای مفسران متون مذهبی در اسلام به کار میرود، شکل ترکی کلمه ی عربی «مفتح» به معنی گشاینده و مرتبط با «مفتاح» به معنی کلید است. در رم ایتالیا نیز پاپ ها برای اثبات این که خودشان و نه رهبران کلیسای قستنطنیه جانشینان برحق خدا هستند، دو کلید مقدسی را که متعلق به دو خدای باستانی به نام های جانوس و کوبله بودند حمل میکردند تا جانشین پیتر روما یا پیتر رومی یعنی هرمس باشند. همین نشان میدهد که مسیحیت اروپایی زمان آنها تا چه حد به دنیای خدایان شرک آمیخته بوده که چنین ادعایی برای گسترش سیادت آنها در اروپا لازم می آمده است و این که یهوه ی رومی همان ژوپیتر (پدر-یو) یا زئوس یونانی-رومی بوده است. بر اساس گزارشات تاریخی، تنها در اواخر قرن 17 بود که شرک آنقدر از مسیحیت زدوده شده بود که دستور رسید صندلی مقدس پاپ به خاطر داشتن طرح های 12 خوان هرکول تعویض شود و تازه صندلی بعدی را هم وقتی سربازان ناپلئون در 1795 تصرف کردند دیدند رویش به عربی نوشته است: «اشهد ان لااله الا الله. اشهد ان محمدا رسول الله.» به نظر هیسلوپ، کلاه کله ماهی مانند پاپ، ارتباط او با هرمس مصری را روشن میکند چون به نوشته ی ویلکینسون، یکی از جن های مصری، مردی با سر یک ماهی بود. این جن مسلما همان اوآنس پیامبر تمدن بابلی ها است که شبیه مردی بود که پوست ماهی پوشیده و کله ی ماهی کلاه او شده است. دو چهرگی این تصویر، یادآور دو چهرگی یانوس یا جانوس خدای دروازه ها در رم است و دو شخصیت مختلف این خدا در حالات دانی و عالی را نشان میدهد. پاپ و اسقف ها هم به همین اندازه «دو رو» و بنابراین ریاکارند. نام یانوس از اوآنس می آید و اوآنس خدایی است که از دریا بیرون آمده است. ازاینرو در ادبیات عرفانی مسیحی، اوآنس نمادی از نوح است که کشتیش آخرین انسان های دوران خدایان را از سیلی که نسل این خدایان را نابود کرد نجات داد. اوآنس تمدن بابل را به وجود آورد که تصور میرفت پادشاه آن به اندازه ی پاپ، دارای قوای الهی و جانشین خدا بر زمین است. گزنفون نوشته است که پارسی ها تنها زمانی شاهشان کورش را پرستیدند که او بابل را فتح کرد و شاه بابل شد.:

“two babylons”: alexander hislop: chap6: part1

درواقع مسیحیت پاپی وظیفه داشت تا با ممنوع کردن تفکر از سوی عوام، خطر بازگشت خدایان را رفع کند و آنها را در حدی که کلیسای رنسانس و آثار کلاسیک به اصطلاح کشف شده در کتابخانه های کلیسا نشان میدهند محدود کند. اما خدایان برای چه کسانی میتوانستند خطر داشته باشند جز همان یهودیانی که از جهنم آنها خارج شده بودند و بنگاه های ثروت و قدرت را برافراشته بودند؟ بله درست است. سیل ویران کننده ی نوح، معنای عرفانی دارد و خدایانی را نابود کرده که هر لحظه ممکن است برگردند.

در منابع یهودی کابالا آمده که اعقاب گروهی از فرشتگان هبوط کرده ، هر روزه ظهور میکنند و خونشان هنوز در نسل آدمیان در قالب «نفیلیم» جدید تولید نسل میکند. این افراد به دلیل نسب بردن از خدایان باستانی، دارای شهوتی –به قول یهودیان- زنانه هستند و زوهر به یهودیان دستور میدهد از افرادی که دارای این حالت –حتی در بین خود یهودیان- هستند دوری کنند چون آنان ذاتا دشمن چیزهایی هستند که به یهودیت اعتبار میدهد. تقویت فرهنگ جنگسالار مردانه، از به قدرت رسیدن این افراد جلوگیری خواهد کرد و آنها را در حاشیه قرار خواهد داد. اما گروه دیگری هستند که اگرچه از توانایی های ذهنی این گروه بی بهره اند و خونشان از بابت نسب فرشتگان رقیق تر است ولی تعداد زیادترشان خطر بزرگی برای یهودیت ایجاد خواهد کرد. در رتبه بندی اعقاب فرشتگان، این گروه به عمالقه یا اعراب بائده معروفند و درست در خاستگاه یهودیان یعنی 1 تجمع خواهند داشت. آنها به دلیل خون اکثرا انسانیشان از نابودی توسط خدای یهود معاف شدند اما پیشبینی شده که به مرور زمان، اشکالات فرهنگی خود را اصلاح خواهند کرد و موفق به مطرح شدن دوباره به صورت یک قدرت خواهند شد. بالاک و بلعم، دو دانشمند بزرگ اینان بوده اند و در بازی با حروف معروف یهودی، نام های این دو به صورت متقاطع، تفسیر عمالقه را تکمیل میکند: اگر "با" را از "بالاک" جدا کنیم و به "بل" در بلعم اضافه کنیم، از باقیمانده ی حروفشان "عملاک" به دست می آید که همان عملاق –مفرد عمالقه- است و در این حال، دو جزء رها شده «بابل» را ساخته اند که نمادی از تشتت و هرج و مرج همیشگی خاورمیانه است. بابل منشا علوم و دانش ها در این منطقه از جهان است ولی در روایت یهودی فقط وقتی به وجود می آید که اتحاد مردم آن از بین میرود. چون در این روایت، لغت «بابل» با لغت «واول» [معادل «واویلا» در فارسی] مرتبط است که به معنی وفور فرقه ها و تشتت و برخورد نا صمیمی بین آنها است و این دقیقا همان حالتی بود که پس از سقوط برج بابل به وجود آمد. اما اگر لغت "واول" را وارونه کنیم فرم عبری لغت lvav به معنی قلب به دست می آید که نشانه ی محبت و نزدیک شدن دل ها است. دانش بابلی وقتی به وجود آمد که برخوردهای پیاپی بین گروه های زبانی و فرهنگی، آنها را نسبت به هم به تعادل رساند و با هم اخت و متحد کرد. بنابراین درست مثل لغت واول، مردم هم وقتی به انتهای آشوب رسیدند عکس مسیر حرکت کردند. پس برابری عمالقه با بابل به معنی احیای بابلی جدید از طریق وفور نژادی و فرهنگی در منطقه خواهد بود. در قرون وسطای متاخر، منطقه ی عربی و ترکیه جای مناسبی برای این شکوفایی نبودند چون فرهنگ و زبان آن دو منطقه نسبتا یکدست شده بود. اما ایران دارای تنوع نژادی و زبانی قابل توجهی بود و شرایط خاص جغرافیاییش نیز سبب 1 شدن این تنوع به تنوع فرهنگی میشد. ازاینرو برخورد و نزاع عقیدتی و فیزیکی بین قبایل و مردمان 1 زیاد بود و میشد آنجا را به عنوان «بابل آینده» در نظر گرفت. بر اساس تفسیر زوهر سولام بر پاراشا برائشیت، ایران، به عنوان بابل جدید، پیشگام و الگوی کشورهای خاورمیانه در پیشرفت خواهد بود و در عین حال، به اندازه ی بابل قدیم، نسبت به یهود بدبین خواهد بود و باید حتی المقدور جلو پیشرفت آن مشکل ایجاد کرد و ارتباط فرهنگی مثبت آنها با سنت های عرب و ترک را برای جلوگیری از همبستگیشان با کشورهای اطراف از بین برد.:

“Zohar braesheet: section 20-5: types of erev rav: yeshshem.com

بیایید نگاهی به تاریخ منحوس ایران بیندازیم: از آن زمانی که گفتند ما اولاد آریایی های آمده از شمال دور یخبندانیم داشتند ما را همنژاد خدایان باستانی میکردند. وقتی گفتند بانی کشورمان کورش نامی بوده که ادای شاهان بابل را درمیآورده و این دروغ را نقش مایه ی تولید شاهان قدرقدرت پهلوی در کشور مینمودند، باز داشتند خدایان را به عمالقه میدوختند. بعد هم این دو ترکیب شدند و جای شاه را ولی فقیه گرفت تا درست مثل شاه بابل، جانشین خدای عمالقه در زمین باشد. ایران درست مثل ابتدای تاسیس بابل یکدست شد ولی بعد درست مثل بابل زلزله زده درگیر تشتت آرا و افکار شد و هنوز هم هست. این تشتت آرا فقط به لطف پیشرفت های ایران در این مدت از نظر دانش و فناوری تحمل شده بودند و این هم شباهت دیگر بابل جدید ایران با بابل باستانی است. آیا ممکن است درست مثل بابل قدیم، هرج و مرج فعلی کشور، زمینه ساز یک شکوه و اتحاد واقعی و الهی شود که الهامبخش کشورهای دیگر گردد؟

شاید پاسخ این سوال را در تقلیل گرفتاری های ایران به مسئله ی حجاب در سطح رسانه بیابیم. حجاب، نشانه ی وقار زن است و بی حجابی در شکلی که فعلا در ایران به صورت رسانه ای برجسته میشود نشاندهنده ی عصیان زن و خارج شدن او از کنترل جنسی. این عمدا بر بی نظمی اجتماعی و اخلاقی تاکید دارد و ترکیب بی نظمی با زنانگی دراینجا باز به افسانه ی آفرینش بابلی برمیگردد: تهاموت مادر خدایان که الهه ی دریا و مجسم به مخلوقات دریایی بود با لشکری از هیولاها به خدایان حمله کرد تا انتقام مرگ شوهرش را بگیرد. ولی بعل مردوخ که حئا او را با نیروی فکر خود خلق کرده بود تهاموت را کشت و جسدش جهان را آفرید. یکی از معانی جانبی این داستان، خلقت نظم از بی نظمی است. در عین حال، این نظم پسا دریایی قابل تشبیه به نظم پس از سیل نوح نیز هست.

سر لاورنس گاردنر، شکل تاریخی شده ی این افسانه را روشن میکند: مدت کوتاهی پس از این که ابراهیم و خانواده اش اور کسدیم را ترک گفتند آنجا در یورش عیلامی ها از شرق غارت و ویران شد. خانواده ی ابراهیم به حران در پادشاهی ماری کوچیدند که مرکز فرهنگی جدید بین النهرین بود. حران نامش شبیه نام هاران عموی ابراهیم است و ممکن است ابراهیم عضو یک خاندان سلطنتی مهاجر از اور قبلی باشد. اما مهاجرت ابراهیم به کنعان، نتیجه ی یک بینظمی جدید است. آموری ها و آکدی ها و عیلامی ها از همه طرف به سومر یا بین النهرین حمله میکنند و یکدستی سابق آنجا با هرج و مرج قومی و زبانی و فرهنگی شدیدی از بین میرود. عامل این اتفاق، انلیل برادر حئا بود که از اتحاد مردم خشمگین بود و بی نظمی به وجود آمده همان بلبله ی بابلی بعد از فروپاشی برج بابل است که اتحاد زبانی مردم را از بین برد. انلیل دراینجا همان یهوه است که برج بابل را ویران کرد. علت دشمنی او با مردم این بود که آنها در تیم حئا بودند که خدای دوستدار مردم بود و حئا پادشاهی زورگویانه ی برادرش انلیل بر زمین را به چالش کشیده بود. انلیل کاهنانی را فرستاد که با ادعای این که از طرف برادرش حئا صحبت میکنند مردمی را در تیم خودش بکشد و از آنها برای اهداف ضد بشری خود سوء استفاده کند. اما ملت های جدید نیز کم کم به راه حئا بازگشتند و بابلی ها در این راه، مردوخ پسر حئا را خدای اعظم خود شمردند. انلیل که حالا اسمش یهوه بود از این موضوع خوشش نیامد و آنقدر بلا بر بابل نازل کرد و آن را در تنگنا و در معرض یورش ها قرار داد تا این که طی چند نسل، از صحنه ی گیتی محو شد.:

“STAR FIRE: THE GOLD OF THE GODS”: LAURENCE GARDNER: NEXUS MAGAZINE: JULY1998

انلیل و مردوخ، هر دو در شناسه ی فعلیشان به شدت قابل تطبیق با یهوه اند و به نظر میرسد سقوط بابل، ارتباط مستقیم با سقوط تیتان ها به روایت یونانی هزیود داشته باشد. همتای مردوخ در این روایت، زئوس یا ژوپیتر است که همانطورکه بیان شد خود یهوه است. حئا پدر مردوخ نیز تبدیل به کرونوس یا ساتورن خدای زمان و موکل سیاره ی زحل شده است. کرونوس که پدر خود اورانوس را سرنگون کرده بود تا خود بر تخت بنشیند، به دست پدرش ژوپیتر سرنگون شد و عصر خدایان المپ فرا رسید. ظاهرا تحریف شخصیت مردوخ به عنوان جزئی از حئا به صورت انلیل و نامیدن آن به یهوه، با از بین بردن فرهنگ راستین حئا عملا او را سرنگون کرده است. با این نگاه میتوانیم زاویه ی دید یهودی فعلی به کرونوس –حئای سابق- را کشف کنیم. هیسلوپ میگوید که کرونوس به سبب ساقط کردن پدرش که فرمانروای بهشت بود سقوط کرد و به همراه همدستانش تیتان ها در جهنم زندانی شد و این همتای طغیان شیطان و دیگر فرشتگان سقوط کرده علیه آسمان است که عاقبتش نزول به دوزخ است. در این نزول، آدمیزاد همدست شیاطین بود و به همین سبب به مرگ محکوم شد. این با بخشی از گزارش سانخونیاتون درباره ی ازدواج کرونوس با رئا توضیح داده میشود که حاصل این ازدواج، پسری به نام "موت" یعنی مرگ بود. بدین ترتیب، رئا همتای حوا در پیدایش مرگ در میان نوع بشر بود و مرگ به عنوان فرزند حوا و شیطان در فریب آدم نشان میدهد که کرونوس خود شیطان است و البته لغت تیتان هم تلفظ کلدانی لغت عربی "شیطان" یا همان satan است. بنابراین رئا همان حوا است که دیدگاه یهودی-مسیحی نوع زن را در او خلاصه و شایسته ی لعنت ابدی و البته ابزار ابدی سقوط بشر کرده است. لغت رئا اگرچه یونانی است، ولی هم در کلدانی و هم در عبری به معنی مشترک "زن بیننده" و "کرکس ماده" استفاده میشود. کرکس پرنده ای است که همه چیز را میبیند و ازاینرو نماد حیوانی مآت الهه ی حقیقت در مصر است. از طریق او روایت فرعونی از خانواده ی خدایان نیز اگر بخواهد با روایت یونانی از خانواده ی خدایان جمع آید، باید زئوس را برابر با ازیریس کند. ازیریس، شاه خدایان در توطئه ای به قتل میرسد و بعد از نو از همسرش ایزیس متولد میشود. اما نکته ی جالب این است که به روایتی ازیریس پسر پلوتون خدای مرگ است. اگر کرونوس عامل مرگ در آدم ها باشد پس پلوتون خود کرونوس است و ازیریسی که کشته شده، مابه ازای اورانوس است. بنابراین ازیریس تبدیل شده است. یعنی ازیریس جدید همان ازیریس قبلی نیست بلکه کس دیگری است که از کرونوس زاده شده است همانطورکه خدای کلیسا هم خدای راستین نیست بلکه زئوس پسر کرونوس است.:

“two babylons”: alexander hislop: chap2: part2

میدانیم که آدم و حوا اقدام به خوردن میوه ی ممنوعه کردند چون به حد داشته های خود قانع نبودند و آن چیزی را هم که داشتند از دست دادند. این را هم میدانیم که خیانت حوا به آدم در داستانسرایی افزوده ی یهودیش به صورت یک خیانت جنسی هم درآمده و به آمیزش مار با حوا تبدیل شده که هیسلوپ مار را خود کرونوس یا شیطان میداند. اگر همه ی اینها در حکم سقوط بابل باشد، میتوانیم انحطاط اخلاق جنسی بابلیان در زمان سقوطشان به گزارش هرودت در کتاب اول تواریخ را به یاد بیاوریم که هرودت میگوید تقصیر فاتحان پارسی است و این که آنها بعد از خیانت به فرمانروایشان به نفع وعده های شاه پارس، به فقر و فلاکت دچار شدند. این خیلی به وسوسه های سیاسی غرب خطاب به ملت ایران در ارتباط تنگاتنگ با ترویج آزادی جنسی زنان شبیطه است. آیا ممکن است خطر علاقه ی عجیب تاریخسازان به تکرار چرخه های تاریخی –یا به قول مارکس: تکرار دوباره ی تراژدی تاریخی به صورت کمدی تاریخی- این بار هم در کمین بابل نوینی به نام ایران باشد؟

اینجا یک سوال دیگر پیش می آید. چرا تضعیف خاورمیانه و بخصوص خاورمیانه ی ایرانی یک امر خداپسندانه است وقتی آن نتیجه ی تبلور خون خدایی عمالقه است درحالیکه تمدن اروپایی-امریکایی تضعیف کننده ی آن، خود را دنباله ای از همان عمالقه معرفی میکند؟ اینجاست که موضوع تفکیک لغت «آریایی» از دسته بندی «هندواروپایی» پیش می آید و این که از یک زمانی فقط هندوایرانیان یعنی هندواروپاییان ایران و هند، آریایی تلقی شده اند و نه به اصطلاح فامیل های اروپایی آنان. فورلانگ دراینباره برجستگی ویژه ی افسانه ی دزدیده شدن پوست گوسفند طلایی از کولخیز قفقاز توسط آرگونات های یونانی را مورد توجه قرار میدهد چون قفقاز محل مهاجرت آریایی ها به ایران و افغانستان و هند تلقی میشد و اگر آنجا دروازه ی ورود جنگ افزار های بین النهرینی به اوراسیا باشد نقش مهمی در گسترش هندواروپایی ها در اروپا تا بریتانیا ایفا خواهد کرد. گوسفند جادویی آنجا همان قوچ برج حمل در آغاز بهار است که برج مریخ سیاره ی خدای جنگ است و آفرینش بوسیله ی جنگ را نشان میدهد. پس نتیجه ی این دزدی، یه چنگ آوردن حق انجام ماموریت الهی به نمایندگی از خدای جنگ است. منظور از خدای جنگ، همان نرگال کوثا است که به دلیل مرگ دوستی، فروزنده ی جنگ ها است و درحالیکه موکل خورشید است، در مقام خورشید غروب کرده و فرمانروای دنیای مردگان، موکل مریخ است که سرخ به رنگ خون و به رنگ خورشید غروب کرده است. خدای جنگ و مریخ را که در رومی مارس نامیده میشود، به یونانی آرس مینامیدند و یکی از برداشت ها از لغت «آریا» انتساب به آرس بود. اما آرس اسکیتی ماهیتی بدوی داشت. اصلا علت جلب شدن تورانی ها به کوثایی ها این بود که کوثایی ها ستایشگر زندگی چوپانی بودند و کلدانی ها را در تمدنسازی به دلیل انحراف از روش اسلاف چوپان مشترکشان شماتت میکردند چون سلف شاهان کلدانی موسوم به آلاروس خود یک چوپان بود. این بدوی پرستی کوثایی وقتی آنها را در نگاهی نژادپرستانه که سیاهان را واسطه ی میمون و انسان میداند قرار دهیم، حیوانی ترین نوع زندگی را به این آریایی های پیرو مارس خواهد بخشید. برای کشف بقایای این حیوانیت در تورانیان، اروپاییان، اسکیموها را زیر ذره بین قرار دادند چون اسکیموها گوشت خام میخوردند. تصور میشد بقیه ی وحشی گری ها در اسکیموهای قرن 19 وجود ندارد چون سرخپوستان همسایه شان که اعقاب مغول های چنگیزی تلقی میشدند، بخشی از رذایل اخلاقی را در آنها ریشه کن کرده اند. درعوض، خود اسکیموها نتیجه ی مهاجرت وایکینگ ها به رهبری «اریک سرخ» از اسکاندیناوی به گرینلند و ازآنجا به امریکای شمالی تلقی میشدند و بنابراین وایکینگ ها نیز در نهایت توحش تصویر میشدند. معلمان وایکینگ ها برده های ایرلندی بودند و قاعدتا ایرلندی ها نیز نباید در وحشی گری کم از وایکینگ ها داشته بوده باشند. اصطلاح «ایریش» برای ایرلندی، به «آر» در «آرس» و «آریا» نسبت داده میشد و این نیز لحاظ میگردید که ایرلند بنا بر تاریخ رسمی، درست به مانند اسکاندیناوی و برخلاف انگلستان و اسکاتلند، تحت نفوذ رومی ها نبوده و علت توحش بی حد و اندازه اش، رومی نبودنش است آن هم درحالیکه رومی ها نسبت به مارس، پرستندگان پرشوری توصیف شده اند. تفاوت رومی ها با بقیه ی آریایی های مریخی، یونانی مآبیشان بود. ازآنجاکه داریم درباره ی تفاوت در نوع کیش جنگ صحبت میکنیم، امتیاز یونان قطعا دراینجا فلسفه ی طالس نیست و باید مستقیما به سراغ اولین پیامبر یونانی یعنی فیثاغورس برویم. او شاگرد مرد پلاسگی مرموزی به نام فارسیدس بود. برخی فارسیدس را اجرا کننده ی کتاب های سری فنیقی میدانستند و برخی دیگر معتقد بودند او شاگردی کلدانی ها و مصری ها را کرده است. اما به روایت بریانت، او پیش از هر چیز یک کوثایی بوده است. فلسفه ی او به دلیل ریشه داشتن تقریبی در فرهنگ سیاهپوست، در بین آمون پرست های هلیوپولیس در مصر هم محبوب بوده و در ارتباط تنگاتنگش با خورشیدپرستی، ریشه ی کیهانشناسی خورشید-مرکزی فیثاغورس به نظر میرسد [که بعدا با نسبت دادن محض آن به کوپرنیک و گالیله، آن را «علمی» کردند]. درواقع نام فارسیدس نیز انتساب به پالگیتس را نشان میدهد که لقب میتراس خدای خورشید ترکیه بود. وجه مشترک اثرگذار کیش فارسیدس و آمونی های مصر، اعتقاد به تجسد خدای خورشید در بناهای سنگی و حتی سنگ های برافراشته توسط آدم ها بود که در سنگ های مقدس کوچ نشینان تورانی نیز جلوه گر است. در یونان به دلیل استقبال اشراف از ساخت بناهای باشکوه سنگی، میشد با این کیش حبشی-تورانی، تولید بناهای شکوهمند اشراف را مقدس نشان داد. این بناها را در یونان چنانکه در ایتالیا و کارتاژ و بریتانیا نژادی از عرب های سوری موسوم به «پولو دای دالوئی» یعنی هنرمندان دارای مهارت های گوناگون بنا میکردند که همراه فنیقی ها در مدیترانه گسترش یافته بودند. زروبابل از همانان برای ساخت معبد دوم اورشلیم استفاده کرده بود و تصور میشد داود و سلیمان نیز همانان را برای شکوهمند کردن معبد پیشین اورشلیم، از صور دعوت کرده باشند. اینان مهندس بودند و وقتی هنرشان با جنگ پرستی تلفیق میشد، به جنگ نیز حالت مهندسی شده ای میداد که به نظر میرسید در خارج از جهان یونانی-رومی مشابهی ندارد. بنابراین دیگر حکومت های تورانیان و سیاهان که در قرن 19 شامل تمام حکومت های دیگر جهان میشدند، استوار بر تاریخی مملو از خونریزی و جنایت بی مورد ارزیابی میشدند و پیروان 1 مارس یعنی حکومت های اروپایی که خود را از طریق مسیحیت سلف یونان و روم میخواندند، اگرچه خونریز و سفاک بودند، ولی به خودشان به دلیل قانونمند و مهندسی کردن جنگ ها میبالیدند.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :p147-158

تروگوس پومپیوس، از نینوس شاه آشور و بنیانگذار نینوا به عنوان نخستین کسی که در جهان جنگ کرد و امپراطوری تشکیل داد یاد میکند. معمولا در قدیم زیاد بین بابلی و آشوری و آکدی فرق نمینهادند و نینوس شاه آشور را همان نمرود بنیانگذار آکد و بابل میخواندند. با این حال درحالیکه نمرود یک پادشاه قدرقدرت عضلانی و حتی با قد و قامت غول آسا تلقی میشود به طرز متناقضی نام های نینوس و نینوا از "نینو" در آشوری به معنی بچه می آیند. دراینجا شاه قدرقدرت به تموز خدای پسرمانندی جای میدهد که در مراسم مردن و هبوطش به جهان زیرین، زنان برایش گریه میکنند. ترکیب توحش جنگی نمرود با کودکانگی تموز در دیونیسوس نسخه ی یونانی-رومی تموز دیده میشود. وی به باخوس معروف بود و هسیخیوس این کلمه را به "بوک" [مرتبط با بکاء و بغض در عربی] به معنی گریه ربط داد چون زن ها برایش گریه میکردند. مرد جنگی، کودکی بود که هرگز بزرگ نشده بود و هنوز خرابکاری میکرد؛ پس همسرش برایش حکم مادرش را داشت و این همسر یا مادر باید بر بدبختی های او گریه میکرد. ازاینرو است که لازم بوده ایزیس هم مادر ازیریس باشد و هم همسرش. انگار که همین ها برای گریه کردن بر بدبختی پسربچه های ریشو کافی نباشند خواهر هم باید به این لیست اضافه میشد. کرونوس و رئا با هم خواهر و برادر بودند، همینطور ازیریس و ایزیس هم قبل از این که همسر هم شوند خواهر و برادر بودند. رئا الهه ی زمین است و شاه خود را همتای زمین میدانست. این زمین بود که باید در کل تاریخ بر شاهی میگریست که لابد بهتر از او در جهان نبود. رئا را در فریجیه به صورت الهه کوبله تصویر میکردند که یک برج، تاج او است. کوبله همان رئا یا زمین است و برج، برج بابل است که قصرهای تمام شاهان تکرار آنند و قرار است فخر زمین تلقی شوند. در مورد نمرود که سازنده ی برج بابل است، در تطبیق او با نینوس، رئا که همسرش است تبدیل به سمیرامیس ملکه ی افسانه ای میشود که قصه اش درازتر از خود نینوس است چون جنگ هایش شرح داستان زمین در آرزوی اتحاد دوباره ی مردم بعد از فروپاشی برج بابل است. درواقع طغیان او علیه شوهرش نینوس نیز همین است. چون نمرود را با بعل مردوخ تطبیق کرده اند و او نیز معادل "جووه" است که هم یهوه است و هم ژوپیتر. این، نبو پسر مردوخ در نزد کلدانیان و هرمس پسر زئوس در نزد یونانیان بوده اند که به مردم دانش و زبان آموخته اند و هرمس همان نسخه ی یونانی نبو است. "هرم" که ریشه ی هرمس است، همان "هر" به اضافه ی "م" تعریف سامی است و "هر" همان هورس پسر ازیریس است. به نوشته ی هگینوس، هرمس پس از فروپاشی برج بابل، وظیفه یافت تا فرامین پدرش جووه را به زبان مردم مختلف ترجمه کند. در این صورت، باید بپذیریم که پس از بلبله ی بابلی به دنبال سقوط برج بابل، هرمس درحالیکه میتوانسته مردم را به یک زبان متحد کند، اما عمدا آنها را با تقسیم زبان ها به ملت های مختلف تجزیه کرده و در این کار، از دستور پدرش بعل اطاعت میکرده است. یعنی نمرود عمدا اجازه ی تجزیه ی ملل و جنگ بین آنها را داده است تا خودش از طریق سنت های جنگسالارانه اش در وجود شاهان زمین زنده باشد.:

“two babylons”: alexander hislop: chap2: part2

بگذارید این دیدگاه منتقدانه ی قرن 19 را با الان ایران مقایسه کنیم و ببینیم آیا سران ما عمدا انتظارات تفکر غربی از بلاهت شرقی وحشی را ارضا نکرده اند؟ چرا ما در ایران هنوز در مرز جنگ و عزا و گریستن زنانه برای نشان دادن افتخار به قهرمانانمان به سر میبریم؟ اینها شاید در نظر خودمان طبیعی باشند. ولی برای غربی ها دلیلی محسوب میشوند از زنده بودن هیولایی باخوسی در شرق که همچون جانوران وحشی همه چیز را نابود میکند و جنگ مهندسی شده ی غرب برای مهار آن لازم است. این همان چیزی است که به جنگسالاری بیرحمانه ی غرب بر جهان حیثیت میدهد و شاید داروینیسم هم از اول قرار بود پشتوانه ی آن باشد.

مطلب مرتبط:

مثلث برمودای آسیایی

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 16:09

صفحه بندی