نویسنده: پویا جفاکش

یکی از مشکل ترین وظایف تاریخنویسی در اروپا و امریکا، تعیین کردن جایی برای حضور نژاد سفید در امریکا پیش از کشف کلمب بوده است تا جنایات سفیدها در امریکا علیه سرخپوستان و بردگان سیاهپوست را توجیه کند. این از زمانی آغاز شد که افسانه ی لشکرکشی اروپایی ها به امریکا برای نبرد با آدمخواران کوهالو شکل گرفت. این آدمخواران که ظاهرا باید همان سرخپوستان باشند، وحشی تر از آنی بودند که ناوگان دریایی داشته باشند و فقط میتوانستند از راه تنگه ی برینگ و از روسیه به امریکا بیایند. بنابراین فقط میتوانستند دنباله ی ترک ها و مغول های بی رحمی باشند که در اروپا از شرق حمله کردند، در افسانه های گرگنماها و ومپایرها منعکس شدند و اثراتی از آدمخواری خود در اروپاییان شرقی چون کنت دراکولا به جای نهادند. اما اروپایی ها در امریکا میخواستند از چه کسانی در مقابل کو های آدمخوار محافظت کنند؟ از هموطنانشان وقتی هنوز آنجا نبوده اند؟ اینجا بود که قصه ی کشف امریکا توسط وایکینگ ها شکل گرفت بدین شرح که اریک سرخ مو از آیسلند به گرینلند سفر کرد و پسرش لیف اریکسون دنباله ی کار او را گرفت و وارد خود امریکا شد، اما سرخپوستان بیرونشان کردند. بعد از مدتی که معلوم شد کسی تاریخ کو های آدمخوار را نمیداند داستان لیف اریکسون از اهمیت افتاد و بین او و کشف امریکا توسط کریستف کلمب چند صد سال فاصله افتاد. دلیل اصلی اما نگرانی از کنجکاوی های ممکن درباره ی امکان وجود مردمی جنگجو در ایسلند بود آن هم درحالیکه آنجا در قرن 19 سکونتگاه انسانی شد. نباید زیاد روی این موضوع مانوور داده میشد چون ایسلند خاستگاه ساگاها خوانده میشد و ساگاها داستان های خدایان وحشتناک وایکینگ بودند که بیشتر با خوی همان تاتارهای نسبت داده شده به تارتاروس موافق بودند. درواقع علت ره دادن وایکینگ ها از سمت قطب شمال به امریکا هم ربط دادن آنها به اسکیموها بود. اسکیمو یعنی گوشت خام خوار، و میشد تخیل کرد که از خام خواری تا آدمخواری راهی نیست. شاید اگر هیتلر و تیمش تلاش نکرده بودند از وایکینگ ها قهرمانان مو بور چشم آبی سفیدپوست تنومند بسازند و آنها را الگوی نژاد آریایی موهومشان کنند ما الان فقط گهگاهی از وایکینگ ها صحبت میکردیم و آن گهگاه هم آنها را به شکل مغول ها و حتی شاید اسکیموها تصویر میکردیم. ولی تلاش هیتلر برای آریایی کردن وایکینگ ها سابقه دارد و به سابقه سازی سکونت انسان ها در ایسلند قبل از قرن 19 منوط میشود. در این روایت، دزدان دریایی بربر تحت اداره ی عثمانی تا ایسلند جلو می آیند و همه ی مردم را برده میکنند و میبرند و فقط یک کشیش جان سالم به در میبرد تا ماجرا را تعریف کند. این هم جزو داستان هایی است که الان دیگر گفته نمیشود؛ چون ممکن است پرسیده شود آن ناوگان افسانه ای امپراطوری بریتانیا کجا بود که دزدان دریایی شمال افریقایی جرئت میکردند تا این شمال دور، اروپا را به وحشت بیندازند. درواقع زمانی خالی بودن سواحل اروپا از بنادر تا دوران مدرن به را گردن حملات دزدان دریایی عثمانی به اروپا برای برده گیری می انداختند. البته دلیل اصلی این بود که اروپا واقعا کم جمعیت و بی امکانات بود و جایی برای میلیون ها نفری که در جنگ های مذهبی تاریخ دروغین قرون وسطی کشته شوند نداشت. تنها نکته ی واقعی در این داستان، رفت و آمد کشتی های عثمانی است که حتی در ریش قرمز بودن اریک سرخموی دریانورد و احتمالا دیگر وایکینگ ها تاثیر گذاشتند. حنا گذاشتن روی ریش برای سرخ کردن آن، سنت عثمانی ها بود که آن را به پیامبر اسلام نسبت میدادند. ریش قرمز خیرالدین بارباروسا نمادی از سنت دریانوردی عثمانی است. از طرف دیگر، عثمانی بازار حضور متخصصان کشتی سازی و دریانوردی اروپایی شده بود فقط به خاطر این که محیطی چند نژادی داشت که در آن همکاری بین مردم و در نتیجه علاقه به تجارت با بیگانگان فزونی داشت و بیشتر متخصص می طلبید. بنابراین تصویری از دریانوردان اروپایی پدید آمد که بر نژادهای آسیایی-افریقایی ریاست میکنند و یا آنها را به نفع بهتر شدن وضعشان راهنمایی میکنند؛ کلیشه ای جذاب که بعدا در سینما و در فیلم هایی مثل «با گرگ ها میرقصد» به تواتر تکرار شد. درواقع این کلیشه را در داستان نبرد اروپایی ها با کو هالو ها هم میبینیم چون بیشتر ارتش تحت اداره ی سفیدها سیاهان افریقایی مزدورند که میتوان آنها را از پیشگامان سیاهان 1ی دانست. هرچند درنهایت ترجیح داده شد سیاهان نه همزمان با سفیدپوستان بلکه به صورت بردگان زرخرید بعدی وارد امریکا شوند و افسانه هایی مثل سقوط امپراطوری آزتک توسط لشکر صد نفری اسپانیایی های کورتز درست شود. حتی میتوان به جرئت گفت بعضی داستان هایی که درباره ی نبرد کشورها درست شده اند درواقع فقط بر جای پا نهادن ناخدایان و روسای جمعیت های محدود در مناطق استوار باشند. شاید پیروزی انگلستان بر اسپانیا که با نابودی لشکر دریایی اسپانیا در طوفان به جادوی "جان دی" جادوگر ملکه الیزابت اول انجام گرفت و سبب توسعه ی استعمار بریتانیا بر ضد اسپانیا در امریکا شد یکی از همین داستان ها باشد. چون ملکه الیزابت کچل که کلاهگیسی با موی قرمز بر سر میکرد، نسخه ی زنانه ی دریاسالاران ریش قرمز عثمانی به نظر میرسد. حتی میتوان گفت امریکا به عنوان پناهگاه جدید نژادها دنباله ی عثمانی است و در ترکیب کردن نژادهای سیاه و زرد و سفید، به عوض ترکیه در جایگاه عثمانی جدید قرار گرفته است:
Chronologia.org: issue 98981
انحراف تاریخ از اعتراف به این همکاری و در جهت دشمنی انداختن بین نژادها کمی عجیب به نظر میرسد وتاریخ در این مورد، زمانی به سوء نیت خود اعتراف میکند که به جای کو های آدمخوار، آراواک های صلحجو را مقابل کاشف رسمی امریکا یعنی کریستف کلمب قرار میدهد. تاریخ میگوید کلمب، نژاد سرخپوستان آراواک را به طور کلی از روی زمین محو کرد. ولی این دقیقا به این معنی نیست که یک اروپایی مهاجر به نام کلمب در امریکا نسل کشی کرد بلکه بدین معنی است که یک شخصیت اسطوره ای که نماد رهبری اروپایی است فرهنگ های نااروپایی را چنان در امریکای شمالی نابود کرد که گویی تمام نااروپاییان را نسل کشی کرده باشد. دراینباره آندرو مارفول پوجاداس به پیروی از نظریه ی آرتور زاکرمن در 1972 مینویسد که کلمب، فرم دیگری از کولوم یا کولون عنوان رهبری خاندان داودی یا رش گلوتا در کاتالونیای اسپانیا در اواخر قرون وسطی است و کریستف کلمب یعنی مسیحی پیرو خاندان کولوم. کولوم یا کولون، همان خاندان آلمانی-ایتالیایی کالونیموس هستند که از لوکا در ایتالیا برخاستند و سپس مقر خود را به ناحیه ی نزدیک فلورانس منتقل کردند. نشان متواتر شیر در پادشاهی های اروپایی، شیر یهودا سمبل داود است که توسط اینان نماد فلورانس شده بود و لئوناردو داوینچی که سمبل هنر رنسانس و نامش به معنی «شیر شجاع ونیزی» است، فرم انسانی شده ی این شیر است. درواقع رنسانس رومی روح کل اروپا است چون کالونیموس ها خودشان بانیان روم مقدسند. در تاریخنامه ی کارولنژی ها که بانیان روم مقدس خوانده میشوند آمده که آنها از ازدواج شارل مارتل با دختر گیلم دو گیلس جد کولم ها پدید آمده اند و بنابراین حرف اسپینوزا که میگوید قرون وسطی تاریخ شاهان یهودی است دروغ نیست. بنیامین تودلایی کالونیموس ها را مرکز تورات خوانده است و گمانه هایی درباره ی نوشته شدن کتاب مقدس به دستور آنان وجود دارد. آنها همچنین مروجان اصلی کابالا در اروپا بوده اند. کولوم ها در قرن 14 بدون هیچ توضیحی از تاریخ اروپا ناپدید میشوند ولی این فقط رد گم کردن است. چون تاریخ قرون وسطی منجمله قرن 14 واقعی نیست. تمام صحنه ی قرون وسطی را باید در قرن 17 خلاصه کرد زمانی که رش گلوتا از مصر به اسپانیا نقل مکان میکنند. آنها پیشتر از بابل عراق به مصر آمده و آنجا را هم بابل خوانده بودند. در مصر، آنها هنوز شعبه داشتند و به پیروی از رهبران خود در اسپانیا در مذاهب بومی دستکاری میکردند. پس کوهستان های همجوار با البطرای اردن که بزرگ ترین مرکز مذهبی اعراب در آسیای غربی بود را کوه خدای کوه نشین یهود خواندند و محل اورشلیم را از قستنطنیه به اورشلیم شام منتقل کردند و اسحاق کومننوس امپراطور داودی مقتول با زجر و شکنجه در قستنطنیه را تبدیل به عیسی مسیح ملقب به شاه یهودا در اورشلیم شام نمودند. بدین ترتیب، رش گلوتا افسار مذاهب یهودیت، مسیحیت، اسلام و بودیسم در شرق را به دست میگیرد و با این کار، قدرت خود را در میان مهاجرین نژادهای شرقی در امریکا زیاد میکند. در اواخر قرن 17 کولوم ها که رهبری رش گلوتا را به دست گرفته بودند در امریکا که تا آن زمان محل فعالیت نژادها و مذاهب گوناگون بود قدرت اقتصادی را کاملا تصاحب میکنند و فامیل های ژرمنشان در دولت های اروپایی دیگر را شریک استثمار قاره میکنند و طلای امریکا را آنقدر در شکم ارتش های اروپایی میریرند که توانایی استعمار و استثمار کل دنیا را پیدا کنند. در نقاشی های هرنان کورتز فاتح اسپانیایی امپراطوری آزتک در مکزیک، او را با پرچم های حاوی نمادهای کاتالان نشان داده اند. بدین ترتیب، نژادهای نااروپایی به بردگان اروپاییان تبدیل و یا در آنها جذب و مسیحی میشوند.:
“colom, el poder hebreu cristiaitzat: andreu marfull pujadas: chronologia: 27jul2021
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


.png)
.png)
.png)
.png)



.png)
.png)
در مقابل این تحقیر و ستم، نژادهای بیگانه یا موقع جذب شدن در نژاد اروپایی، از خودشان نوعی مخالفت ایدئولوژیک با وضع موجود در امریکا به جای گذاشته اند که اثراتش هنوز دیده میشود و یا در صورت جذب نشدن و تن دادن به پذیرش ستم نژادی، عملا در مقابل تحریف فرهنگشان از سوی رهبری امریکای جدید خلع سلاح شده اند. در گروه دوم، سرخپوستان و سیاهپوستان قرار دارند که سیاهپوستان به دلیل تحقیر شدن به عنوان اولاد حام و خوانده شدن به برده ی افریقایی که جای اصلیش در امریکای سفید نیست، بیش از حد مقاومت نشان داده و بیش از حد هم آزار دیده اند و با آنها همان م1ه ای شده که با زنان و همجنسگرایان و مهاجران شرقی میشود، بدین معنی که آنها را به شدت اذیت و آزار میکنند و بعد به نام دفاع از آنها «خودی ها» را مسئول امریکایی کردن آنها میکنند. به همین ترتیب است که جای افراد موقری چون مارتین لوتر کینگ و ملکوم ایکس را در اعتراضات نژادی، اشرار رپ و هیپ هاپ میگیرند که در ترویج فساد فرهنگی و مبتلا کردن جوانان به مواد مخدر سنگ تمام گذاشته اند. پلیس امریکا دستور دارد چشم هایش را به روی قاچاق مواد مخدر توسط این ارذل ببندد و حتی کشته شدن چند خواننده ی معروف که رهبران باندهای مخدر هم بوده اند به دست همدیگر هم به جامعه ی داغان فرسوده ی سیاه تکانی نداده تا متوجهشان کند آنها توسط این اشرار بازیچه ی دست رهبران امریکا شده اند و رهبران امریکا چه کیفی میکنند وقتی سفیدهای امریکایی را از نژاد سر تا پا خلافکار سیاهپوست میترسانند و بین مردم تفرقه می اندازند همانطورکه بین زن و مرد، یا به اصطلاح درست باش و دگرباش جنسی تفرقه می اندازند.
در مورد سیاهان، این حرکات، با ایجاد جنبش "کوکلاکس کلان" به معنی طایفه ی حلقه –از کوکلوس به معنی دایره- شروع شد. اینها که توسط آلبرت پایک از رهبران فراماسونری به وجود آمدند وظیفه داشتند سیاهان را مورد آزار و اذیت قرار دهند و بدین طریق رهبران سیاهان را وادار کنند تا با جذب شدن در فراماسونری، بتوانند به نوعی فشارها را نسبت به خود کاهش دهند. از آن زمان، وظیفه ی سیاهان در فراماسونری، احیای آن جادوگری ای بوده که به اولاد حام نسبت داده شده است و جالب این که سیاهان در این راه از یک حلقه ی هنرمندان مستخدم در اطلاعات نازی که بعدا به خدمت سی آی ای درآمدند تبعیت کردند. این حلقه شامل دیوید کراسبی، استیون استیلز، گراهام نش و نیل یانگ میشد که مدیرانش دو یهودی به نام های دیوید گفن و پل روتچیلد بودند. دیوید گفن که گفته میشد به دلیل شاهد بودن یک کشتار یهودیان در آلمان در عنفوان کودکی، به لحاظ روانی به شدت بیمار و نامتعادل بود از کودکی در آزمایش های روانی نازی ها دست به دست میشد. او را "کینگ دیوید" یعنی شاه داود میخواندند و مقامش آنقدر بالا بود که با جاکوب روتچیلد ابرسرمایه دار انگلیسی سر یک میز شام میخورد. پل روتچیلد به دلیل نورمال تر بودن، بهتر میتوانست انعکاس دهنده ی فکری و عقلانی نمادهای جادوگری در هنر باشد ولی پیرو دستور، تزش متوجه آشوب و بینظمی در هنر بود. پل روتچیلد با جیم موریسون در تاسیس گروه doors همکاری کرد، گروهی که آشکارا از آلیستر کراولی پیشوای قرن بیستمی جادوگری و کابالا به عنوان پیشگام خود یاد میکردند. آنها کراولی را کسی که از دروازه ها doors عبور کرده، میخواندند. جیم موریسون یک بار از قول کراولی گفته بود: «من به هر چیزی در مورد شورش، بی نظمی، و هرج و مرج علاقه دارم، به ویژه فعالیتی که به نظر میرسد معنایی ندارد.» دراینجا سیاهان در دنباله روی از یهودیان، تکرارگر اجدادشان در تقلید از 1 باخوس هستند. بخصوص وقتی در نظر میگیریم که در قدیم به سیاهان "هندی" میگفتند و بومیان امریکا که مقابل کلمب قرار داشتند نیز نامبردار به «هندی» بودند و این نام هنوز درباره ی سرخپوستان به کار میرود. آخر شاهکار باخوس، رام کردن هندیان بود و حالا هندیان، سیاهان امریکا بودند. باخوس خدای شراب و مواد مخدر و شهوترانی و عاشق گرفتن قربانی خونین بود، یعنی همه ی چیزهایی که الان جامعه ی افریقایی-امریکایی به ذهن آدم میبرد. پلوتارخ به نقل از پالستینوس، اورفئوس را "مخ" و باخوس را "بی مخ" مینامد. اورفئوسی ها دیونیسوس را میزس یعنی از آب گرفته شده میخواندند و معتقد بودند او پس از تولد در کوه نیسا در عربستان، در صندوقی در آب نهاده شده و در آن سوی دریا در قبط یا مصر از آب گرفته شده و توسط الهه ای بزرگ شده است. ووسیوس، میزس را همان moses یا موسی پیامبر یهود دانسته و موسی را برابر با ازیریس نسخه ی مصری دیونیسوس خوانده است. در اواخر قرن 17 اسقف "پیر هوئت" ازیریس، باخوس و موسی هر سه شان را منعکس کننده ی منویس خدای گاو مانند قبطی دانست. معروف ترین داستان باخوس، لشکر کشی او به دستور پدرش زئوس برای سرکوب هندی ها یعنی سیاهپوستان است که به نظر میرسد لشکرکشی موسی برای سرکوب حبشیان یا سیاهان افریقایی جنوب به دستور فرعون مصر مربوط به همین موضوع باشد. ظاهرا سرکوب بعدی کنعانیان در آسیا توسط قوم موسی نیز روایت دیگر همین داستان است چون در هر دو داستان، لشکر در مسافرت بین مصر و سرزمین سیاهان با بدبختی از بیابانی جان به در میبرند. هم موسی و هم دیونیسوس، عصایی داشتند که تبدیل به مار میشد، هر دو آنها با زدن عصایشان به زمین خشک، سبب جوشیدن چشمه از آن شدند و هر دویشان با زدن عصایشان به آب، گذرگاه خشک در وسط آن پدید آوردند. در حدود 1750 میلادی، جاناتان ادواردز، داستان لشکرکشی دیونیسوس علیه هندیان به دستور زئوس را نسخه ای از داستان لشکرکشی موسی علیه کفار به دستور یهوه خواند. وی که به پیروی از دیودوروس، ازیریس را نسخه ی قبطی باخوس میدانست، یادآوری کرده است که: 1-دیودوروس هرکول یعنی هورس را کاپیتان ارشد ازیریس در جنگ خوانده است و این شخص باید یوشع در ارتش موسی باشد. 2-دیودوروس، آنوبیس را یکی از جنگجویان دیونیسوس خوانده که پوست سگ میپوشید. وی باید "کالب" در ارتش موسی باشد، چون این نام مرتبط با کلب به معنی سگ است. 3-پان یا مرد بزآسا یکی از شرکت کنندگان در جنگ به نفع ازیریس بود. او نیز همان یهوه در هیبت مسیح است در توضیح این وعده ی خدا به موسی در رهبریش بر اسرائیل که «حضور من با او همراه خواهد شد.» 4-موسی استخوان های یوسف را با خود از مصر به ارض مقدس برد و این هم تبدیل به نشان جمجمه و استخوان های ازیریس در مرگ اولش پیش از زنده شدن مجددش است. اسقفی به نام آرنچس، هم ازیریس و هم تایفون (ست) در اساطیر مصری را جلوه های موسی دانست و موسی را با باخوس برابر گرفت. او همچنین موسی را به سبب درمان کردن مرد با یک مار برنزی روی عصا با اسکلپیوس خدای طبابت یونانی برابر دانست که عصایی داشت که دورش ماری پیچیده بود و این مار اکنون نماد طب است. اسقف مزبور، همچنین موسی را همان پریاپوس خدای آلت جنسی نرینه و مشوق شهوترانی در اساطیر یونانی دانست. بوخارت توجه کرد که باخوس با زیپورا که همان ونوس الهه ی سیاره ی زهره است ازدواج کرده است و این نام معادل نام صفورا همسر موسی است. در قرن 19 آرچیبالد سایس، نام موسی را با "میسو" نام آشوری خورشید برابر میداند و پیوند موسی و باخوس را در خورشیدی بودن هر دو ایزد ارزیابی کرد. با این حال، باخوس را با نمرود نیز مقایسه کرده اند و او را بارکوس یعنی پسر کوش هم خوانده اند چون نمرود پسر کوش بود. باخوس را به نام "نبرودس" نیز میشناختند و عجیب این که نبرودس، نام یونانی نمرود نیز هست. بوخارت و ادواردز، دیونیسوس را به طور همزمان هم موسی و هم نمرود میدانستند.:
“Osiris, Dionysus-bacchus, and moses”: eoht.info


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.png)
.png)
.jpg)
.jpg)





پیوند یافتن همزمان موسی با نمرود کافر و موسای مقدس توسط بوخارت، مورد توجه سرهنگ فورلانگ انگلیسی بوده و وی سعی کرده تناقض این مطلب را از طریق روایت نسبت دادن امپراطوری آشور یا بابل به نمرود حل کند. در این راه، وی مدعی میشود که تاریخ یهود در دو نسخه نوشته و به هم سنجاق شده است. در این تاریخ، اولین فرد نامزد شده به صاحب قوم برگزیده ی خدا یعنی یعقوب، الگوی قهرمان تر عزرای نبی است که پیشتر یهودی ها او را نویسنده ی تورات در زمان کورش و بنابراین مخترع یهودیت میدانستند. یعقوب معروف به اسرائیل یعنی بنده ی خدا بود. عزراء نیز نامش معادل اسراء به معنی بنده است. از طرفی اسراء لغتی درآمده از آسور به معنی سرور و رئیس، و درواقع اسراء در عبری به مفهوم اسیر یا مفعول آسور است. یعنی اول، آسور که خدای آشوریان و معادل آمور یا مرتوی سوری است به سمع و نظر یهودیان رسیده و بعد آنها با پذیرش سروری او اسراء شده اند. آسور به صورت یک پادشاه زمینی به نام ساراک یا سارگون یا آسوراکین یا آسوراکیم یا شراکیم زمینی شده بود و اولین ارتش دنیا را ایجاد کرده و با آن، اولین امپراطوری بین النهرین یعنی آکد را بنیان نهاده بود. سارگون درست مثل موسی در یک صندوق روی سطح آب رها شد و به باغ کاخ شاهی رسیده و بعدا جانشین شاه شده بود. بنابراین آسور همزمان نمرود و همزمان موسی است و بندگی عزرا نسبت به موسی همان بندگی یعقوب در اسرائیل شدن نسبت به ال یا خدا است که با آسور تطبیق شده است. اگر شکلی از آسور در هیبت حامی جنگجویان و شاهان، خدای یهودیان شده باشد پس اسرائیل شدن نخستین یهودیان در حکم به بردگی گرفته شدن آنها توسط لشکریان آشور است. به روایتی شاهی آشوری به نام "آشور رئیس علیم" بنی اسرائیل را به بردگی گرفت و آنها بعد از هشت سال و زمانی آزاد شدند که حکومت به یک شاه آشوری دیگر به نام "اوولیاش" رسید. وی همسر قدرتمندی به نام "شامورامات" داشت که حد اقل در نام همان سمیرامیس معروف است که همسر قدرتمند نینوس آشوری بود و پس از مرگ نینوس، ملکه شد و شهر بابل را ساخت و تختگاه خود نمود. البته در بازسازی عزرا به صورت اسرائیل یا یعقوب، بابل قبل تر از او بوده و در زمان ابراهیم، به عنوان تختگاه شاهی قدرتمند به نام امرافل ابراز وجود میکرد. اما ما میتوانیم بگوییم که دراینجا مردمان قبلی به نام اعقابشان در بابل بعدی، بابلی نامیده شده اند و این چنانکه انتظار میرود مرتبط با سامی شدن کلده یا بین النهرین جنوبی در زمانی است که نینوای موصل کنونی محل زندگی مردمی وحشی بود که پوست حیوانات را به جای لباس به تن میکردند. درواقع نینوای نینوس و آشوریان باید در جایی نزدیک به دریای مدیترانه بوده باشد تا یونس از بندر آنجا با کشتی راهی دریا و به شکم نهنگ منتقل شود. میدانیم که سامیان از غرب به بین النهرین تاختند و این غرب، شامل سرزمین های عمالقه در دشت های سوریه و سرزمین های آرامیان در کوهستان های شمال آن ناحیه است. یهودیان از میان عبرانی زبانان برخاستند که نخست جزو فنیقی های ناحیه ی ساحلی غربی این منطقه بوده اند. زبان های موسوم به کلدانی و آشوری، بنیان ستبری در زبان آرامی دارند و میتوان گفت لشکرکشی آشوریان درواقع همان گسترش آرامیان از شمال به سمت نواحی جنوبی و بعد استقبال از این زبان در بین النهرین است. این ظاهرا زیرمجموعه ی غلبه ی سناخریب بر سرزمین های کوهستانی شمالی سوریه و به دنبال آن پیشروی پسرش اسرحدون به سمت جنوب و تصرف عربستان، مصر، اتیوپی و مروئه است. فورلانگ از چنین پیشروی ای تعجب نمیکند. به گفته ی او عثمانی هم به راحتی بخش اعظم این منطقه را تصرف کرد چون از معدودی شهر و روستا و قبیله تشکیل شده بود که اکثر مردمش نا جنگجو و فاقد سلاح بودند و مسلما در زمان های قبل تر هم اوضاع غیر از این نبوده است. زمانی که سناخریب به کوهستان های سوریه چنگ انداخت، دولت دمشق بر آنجا حکومت میکرد و این به دنبال سیاست تهدید و تشویق رضین شاه دمشق برای متحد کردن شیوخ عرب ممکن شده بود. مناطق مقدس هم کوه سعیر و البطرا بودند و مهمترین خدا الجبل یا الاگابالوس خدای خورشید البطرا بود، همانطورکه در زمان عثمانی هم زبان مقدس عربی بود. بنابراین روایت کتاب توبیت از شکست حمله ی سناخریب به یهودیه با معجزه ی الهی، مربوط به درآمدن آشوریان از شمال به سمت سرزمین های مقدس بود که با گسترش فرهنگ آرامی همراه بود. این گسترش به خودی خود روی نداد و همگام با درآمدن آرامیان به خدمت جنگجویان تورانی نواحی مرزی با ترکیه موسوم به حتی ها بود. پس تشکیل بابل در نسبت با قدرتگیری تورانیان روی داده و چون پادشاهی عیلام نیز نخست زیر حکومت «قدر لا عمر» و تحت امر امرافل از بابل مطرح شده، بابل و شوش همزمان با هم توسط آرامی ها شکل گرفته اند و پیروزی دو بار رخ داده ی یهودی در بابل نبوکدنصر و شوش داریوش، روایت های بومی شده از پیروزی یهودیت بر مسلک آرامی در حکومت تورانی حاکم بر هر دو محل است. منظور از این پیروزی قطعا گسترش باور به خدایی است که شبیه به خدای خشن و بیرحم یهود باشد و طبیعتا چنین خدایی باید مورد استقبال جنگجویان تورانی قرار بگیرد که کهن الگویشان چنگیزخان نابودگر مغول است. این را میتوان ازآنجا فهمید که نام های فرمانروایان آشوری و بابلی نشان میدهد تصویر یکسانی از بعل یا آشور خدای الگو وجود ندارد. مثلا نام "اسر حدون" به معنی آشور قانونگزار، نام آشور بانی پال به معنی "آشور، بعل بنیانگذار"، و نام "بعل ذاکر اسکان" به معنی «بعل یاری گر سکونت مردم در ازای عبادت آنها» است. "نبوپلسر" شاه بابل که آشوریان را نابود میکند نامش به معنی "نبو بعل آشور" میباشد که نشان میدهد معادل بعل و آشور برایش نبو خدای دانش بوده است. اما خدایی که تورانیان با آشور برابر نهادند، "آمون رعد" است که نیمه مصری است و نام از "آمون" تلفظ قبطی "آمور" دارد. آمون رعد به آلت جنسی نرینه تناسخ می یافت و تمثال تقدس مردانگی در معنای جنگجویی و شهوترانی بود. طرف مادینه اش که ایزیس نام داشت نیز به آلت جنسی مادینه تشبیه میشد. این دو به نام های بعل و عیشتار در کوثا مورد استقبال قرار گرفتند. عیشتار کوثا همان ونوس شهوانی اروپا است و بعل مزبور [برابر با نرگال خدای کوثا]، خدای دوزخ و عاشق کشتن است. کیش کوثایی ها که با کوکلوپ ها و حامی ها تطبیق میشدند، مورد استقبال تورانی ها قرار گرفت و کوثی ها در ترکیب با اسکیت ها تحت عناوین گتا و گوت در اروپا گسترش یافتند. هویت بعل آنها که با هرکول تطبیق شده بود، به افسانه ی تولد اسکیت ها از هرکول انجامیده بود. هرکول دراینجا خدای جنگ است و تنها در اسم با مارس موکل مریخ و معشوق ونوس فرق دارد. اسکیت ها پرستش آلت نرینه ی ذکر را تبدیل به پرستش شمشیر برهنه کردند که برهنه شدنش مثل برهنه شدن آلت ذکر، خطرناک بود و تجاوزش به کشورها جانشین تجاوزش به زنان شده بود. خدا و الهه ی آنان در هندوستان به صورت شیوا خدای نابودی و نیمه ی مادینه اش شاکتی، همچنان مجسم به لینگام (آلت جنسی نرینه) و یونی (آلت جنسی مادینه) هستند و رسم معاشقه ی آنها توسط مرد و زن به صورت یوگای تانترا برای عبادت استفاده میشود. طبیعتا چنین جادوگری نااخلاقی ای مورد پذیرش مردم سنتی قرار نمیگرفت و ازاینرو اسکیت ها در تکمیل این کیش، مجموعه موعظه هایی درباره ی فضولی نکردن در زندگی مردم و تمرکز بر اصلاح خود و نه جامعه ایجاد کردند که در اروپا به فیثاغورس، در آسیای مرکزی به بودا و در چین به لائوتزو منسوب شدند.:
“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P102-112














.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
ازاینجا میتوان معلوم کرد که سمیرامیس فتنه گر در آشور، همان استر فتنه گر در دربار اخشوارش است. استر با تبدیل شدن به ملکه ی اخشوارش، با تاثیر گذاری بر شاه، یهودیان را در دربار قدرتمند کرد و مملکت را تیول اشراف یهود نمود. نسبت یهودیان با کیش دیونیسوسی هم ظاهرا همین جا پا میگیرد. چون اگر دیونیسوس برابر با آسور هم در مقام شاه و هم یهوه به جای خدا باشد، همسرش زیپورا یا ونوس که سیاره ی زهره است برابر با استر تورات میشود که نامش تلفظ دیگری از نام عیشتار یا ونوس آشور است. زهره یک سیاره ی سعد است که رنگش سفید است و سفیدی او مقابل سیاهی زحل قرار میگیرد که یک سیاره ی نحس است. زحل مصدر جادوی سیاه سبت یا شنبه است و زهره مصدر جادوی سفید جمعه. زحل، سیاره ای مرگ دوست است و زهره موکل تولید زندگی با شهوت است. بنابراین زحل فقط وقتی به نفع یهودیان کار میکند که زهره یهودی شده و زحل را هم خودی کرده باشد. بنابراین ستایش همزمان شهوت و جنگ و حکومت و البته جهالت همگانی که لازمه ی حکومت حاکمان و بیخودی شراب و مواد مخدر نماد آن است، یک نوع پرستش محسوب میشود. اگر اینها همانطورکه موسی بر سر سیاهان در آسیا و افریقا ریخت، در امریکا نیز بخشی از فرهنگ سیاهان میشدند آنها در مشت قرار میگرفتند که اتفاقا چنین هم شد. به همین ترتیب عجیب نیست که یوگای تانترا همزمان با رشد 1 های دیونیسوسی چون راک اند رول و رپ در امریکا جایگاه یافت و آشکارگی روزافزون شهوترانی از دهه ی 1960 به بعد را قدسیت بخشید و عرفانی نمود. چون به همان اندازه تابع در هم آمیختن خدای هرج و مرج و نابودی با الهه ی شهوت بود. در پیشزمینه ی این صحنه، شهوت، با تولید مثل، ماده ی فیزیکی تولید میکند ولی این ماده ی فیزیکی جاندار است فقط به خاطر این که ماده ی فیزیکی، درست مثل جنگ که روح بعل کوثایی است، از برخورد به دست می آید. این برخورد بین ذرات بنیادینی به وجود می آید که فیثاغورسی ها از آنها تحت عناوین مناد، موناد، مونادوس، موناس و مناس یاد کرده اند و برخورد آنها را چنان از تحرک باز میدارد که مثل مرده ساکن میشوند و اجسام را پدید می آورند. مونادها «جوهر بسیط» و «بسیط مطلق» هستند به این معنی که کوچکترین ذرات تشکیل دهنده ی ماده اند که قابل تجزیه به ذرات کوچکتر نیستند. آنها شکل مادی شده ی مثل یا ایده های مثالی افلاطونند، یعنی جوهر مثالی اصل که در ماده ی فیزیکی تجسد می یابد تا نوع خود را مادی کند –مثلا مثل سگ در جهان ماوراء که تبدیل به سگ زمینی در جهان ما میشود- در باور فیثاغورسی، جای به ذرات ماورائی ریز نوع که دیده نمیشوند ولی از تجمعشان نوع حاصل میشود –مثلا مونادهای سگ که از کنار هم قرار گرفتن، جنین سگ را در رحم مادرش تولید میکنند- میدهند. موناد در علم مدرن، از یک سو تبدیل به اتم و از سوی دیگر تبدیل به ژن شده است که در هر دو مورد، تحکیم مونادها در قرن بیستم و در چند قدمی شورش های فرهنگی دهه ی 1960 معنادار به نظر میرسد. شورش های دهه ی شصت، بی نظمی ای بودند که درواقع هنوز تابع نظم به شمار میرفتند. مونادهایشان چیزی بین سیال و جامد به نظر میرسد که میتوان آن را به آب روان تشبیه کرد. آنها مدعی بودند که یا در عصر آکواریوس وارد شده اند و یا دارند شرایط را برای ظهور عصر اکواریوس فراهم میکنند. عصر آکواریوس نام از یک نماد فلکی ریزنده ی آب دارد که در اختیار زحل است و تطبیق آسور جادوی سیاه با زحل نیز ازاینرو است. ساتورن یا زحل غربی، برگرفته از حئا خدای آب ها در اساطیر کلدانی است که با نیروی فکر خود، بعل مردوخ را پدید آورده تا آب های هاویه را که یک الهه موسوم به تهاموت است از بین ببرد و از بدن تهاموت جهان را بیافریند. پس از این اتفاق، حئا به جای تهاموت حاکم آب ها شده و به آنها نظم مخصوص عطا کرده است. قرار گرفتن این نظم در جایگاه بینظمی را میتوان به پیوند ساتورن به جای حئا با ونوس به جای تهاموت تعبیر نمود. زمانی که بینظمی بر نظم غالب میشود، جادوی سفید بر جادوی سیاه و بنابراین صلح بر جنگ شوریده است و ازاینرو است که شورش های فرهنگی دهه ی 1960 هم به بهانه ی اعتراض علیه جنگ ویتنام و با شعار صلح طلبی پا گرفتند.
با این حال، جادوگری روی دیگری داشت که آنقدرها صلحطلبانه نبود و جو امنیتی حاکم بر امریکا پوششی بر آن بود. به نوشته ی مایکل تساریون، رواج داستان های بشقاب پرنده ها در امریکا و ساخته شدن ده ها فیلم درباره ی جنگ موجودات فضایی این را افشا میکند. این داستان ها دنباله ی جنگ های خدایان هندو به رهبری شیوا با دیوها هستند درحالیکه هر دو دسته سوار بر سفینه های فضایی موسوم به واماناها در آسمان پرواز میکنند. این جنگ آسمانی، نسخه ی دیگر نبرد خدایان به رهبری حئا با دیوهای تحت اطاعت تهاموت به رهبری کینگو شوهر تهاموت هستند. این جنگ به پیروزی خدایان و پبدایش زمین بعد از نابودی تهاموت می انجامد. اما بودن تهاموت از جنس آب، نابودی بعدی خدایان تحت عنوان نفیلیم در سیل نوح را مهم میکند. درواقع خدایان به سبب کیفیت آسمانیشان قابل تحمل توسط زمین نبودند و برای جذب شدن در زمین، مجبور به آمیزش با موجودات زمینی بودند و چون انسان ها ظرفیت تفکر بیشتری در زمین داشتند خدایان یا همان فرشتگان هبوط کرده ی یهوه با آدمیان درآمیختند. انسان های باهوش و دانا که اختراعات و فرهنگ سازی ها را به پیش میبردند از نسل نفیلیم بودند. الوهیت آنها هنوز بسیار محدود و نامرئی در حد موسوم به میکروب بود. اما جان دی جادوگر دربار ملکه الیزابت اول، یک سطح ماکروب از الوهیت را در ورای جو زمین یافت و سعی در ارتباط با آن نمود. "جان دی" نوشته های خود را با امضای007 مینوشت و نام گرفتن کهن الگوی جاسوسان بریتانیایی یعنی جیمز باند به 007 اهمیت سیاسی به مفهوم بین المللی او در بریتانیای مدرن را روشن میکند. جان دی، موجودات الوهیت ماکروب را ارواحی قدرتمند و عجیب یافت که در چارچوب خوب-بد زمینی نمیگنجند. جان دی تمام اشرافیت های فامیل حکومت بریتانیا در سطح قاره ی اروپا را به یاری برای جذب قدرت ماکروب دعوت نمود و دستاوردهایی نیز پیدا کرد. ادبیات رنسانس برای احیای مذاهب خدایان باستان که همین ماکروب ها تلقی میشدند منتشر گردیدند. موجودات ماکروب به گروه جان دی، سطح بزرگی از دانش را ارزانی کردند که در طول زمان و طی 400 الی 500 سال تاثیرات خود بر پیشرفت های انسانی را آشکار مینمود و با توجه به ابعاد مختلف این علم، دستور به تقسیم آن به شاخه های مختلف داده شد تا همدستی تمام شاخه ها در یک طرح کلی پنهان بماند. خدایان در ازای این دانش، از جان دی طلب خون قربانی کردند تا از انرژی خون آدمیزاد تغذیه کنند. تاریخ میگوید از قرن 16 که جان دی به آن منسوب است، جنگ های بزرگ به وجود آمدند و اشرافیت هایی که اکثرا از جای خود تکان نخوردند مردم متبوع خود را به دست هم کشتند و به دنبالش سلاح های گرم پیشرفت کردند و گسترده شدند. ارتش ها عمدا از نمادهای جادوگری برای خود استفاده میکردند تا به خدایان محل دریافت قربانی را اعلام کنند. اما نمادهای جادوگری فقط در میدان جنگ، قربانگاه را نشان نمیدهند بلکه در شهرها و بخصوص شهرهای بزرگ نیز خدایان را دعوت به دریافت قربانی میکنند. در این اماکن است که خشم، طمع، فسق و شهوت، و الکل و مواد مخدر، مردم را به دست هم قربانی میکند و در امریکا که بیشترین نمادهای فراماسونی در شهرهای آن جلوه گری میکنند، تجارت اسلحه آزاد است تا مردم راحت تر در راه این صفات غریزی همدیگر را بکشند. شهوت بخصوص ازآنرو مهم است که باکرگی دختران را پیش از ازدواج برمیدارد و چون صورت فلکی سنبله با پیکره ی یک زن باکره در شهریورماه آخرین صورت فلکی سر راه خورشید در طول سال پیش از غلبه ی تاریکی بر روشنایی بوده، رد شدن از باکرگی به صورت غیر قانونی نیز نمادی از مرگ زودهنگام بوده است:
”john dee and the macrobes”: Michael tsarion: crazz files: 8 aug 2023
شاید پر برخورد تر شدن روزافزون بر سر هویت امریکایی و بر سر این که آیا امریکا کشور نژادها و مذاهب گوناگون است یا فقط سرزمین مرد سفیدپوست خشن مسیحی، خود یکی از علامت های درخواست خدایان بر سر قربانی باشد. بستگی دارد منظور از خدایان را چه بفهمید.
.jpg)
.jpg)









.png)
.png)
.png)



.jpg)
.jpg)

نقش مهمی که در تاریخ مدرن به جان دی سپرده شده به سبب بازسازی عصر اسطوره ای در زمان او است. جان دی، با جادوگری طوفانی برمی انگیزد که ناوگان امپراطوری اسپانیا را نابود و فضا را برای ایجاد یک نظم دریایی نوین برای تاسیس امپراطوری بریتانیا و به دنبالش تغییر کلی جهان مساعد میکند. این نظم دریایی خشن توسط مردان دریانورد جنگجو ایجاد میشود ولی بسترش را جان دی محیا میکند که ولینعمت یک ملکه یعنی الیزابت اول است. این که این زن از زنانگی خود دست کشید تا مثل مردان پادشاهی کند، خود، نمادی از قتل مهر زنانه توسط جنگسالاری مردانه برای ایجاد یک نظم اجباری است که در حکم قتل تهاموت است. این درست همان نظم حئا و مردوخ روی بستر قبلی تهاموت است. این نظم را میتوان با تاسیس تمدن بابل توسط اوآنس که از دریا بیرون آمده است مقایسه کرد. توجه کنید که جان دی یعنی یوحنای ایزدی، ازآنروکه یوحنای تعمیددهنده مسیح فراماسون ها و اربابان انگلیسی آنها است و او هم با آب ارتباط دارد. مارک گراف، یوحنا را در نام همان اوآنس، و اوآنس را برابر با حئا میداند و کرونوس یا نپتون خدای دریای یونانی-رومی را با حئا و مردوخ هر دو مقایسه میکند. به نظر فورلانگ، قتل اسفنکس نیم شیر-نیم زن به دست ادیپوس نیز روایت دیگر قتل تهاموت به دست مردوخ است. قتل اسفنکس، سبب به پادشاهی رسیدن ادیپوس و ازدواج او با مادرش شد ولی این عمل شرم آور، سبب نزول بلا بر پادشاهی شد و این در حکم پایان بهشت بعد از آمیزش جنسی آدم با حوا است. مرز مشترک این قصه ها در این تفسیر قصه ی مردوخ است که تاسیس نظم توسط مردوخ از بدن تهاموت، در حکم تولد نظم نوین از تهاموت و جفتگیری مردوخ و تهاموت است و فرزند جدید، سبب مرگ مادر میشود. او ترکیب اعمال جنگ و قربانی در تاسیس نظم نوین را به داستان یفتاح در تورات ربط میدهد که برای پیروزی یهودی ها بر مدینی ها دخترش را در راه یهوه قربانی کرد و پیروزی یهودیان جواب این قربانی بود. اگر حوا را به وجود آمده از دنده ی آدم بدانیم او حکم دختر یفتاح را پیدا خواهد کرد. دراینجا دختر یفتاح از گروه یهودیان، در کشته شدن به دست خودی، در کنار مدینی های شریر قرار میگیرد درست مانند تهاموت الهه در جوار دیوها. دراینجا مدینی ها با دیوها و از طریق آنها با نیم خدایان تورات که از آمیزش فرشتگان هبوط کرده با آدمیان پدید آمده اند تطبیق شده اند. بعضی منابع، هیکسوس ها یا فرامانروایان عرب مصر را از مدینی ها خوانده اند. از طرفی به روایت دیوید گیبسون، ادومی ها یا اعراب نبطی، اصل مدینی ها هستند. منابع یهودی اشکنازی و ایتالیا روم را همان ادوم میدانند و اتفاقا روم هم درست مثل هیکسوس فاتح بیگانه ی مصر است. پس اینجا دو روایت تجزیه شده از داستان ترکیبی تر پیروزی عثمانی های رومی تابع قرآن و حدیث عربی بر مصر را داریم. به نظر میرسد عصر عثمانی بلافاصله بعد از عصر حتیان قرار دارد؛ همان حتیانی که منابع قبطی از جنگ فراعنه با آنها حکایت میکنند. یکی از دشمنان حتیان کاسکاها KASKA بودند که این کاسکاها ظاهرا همان قزاق هایند که عثمانی ها از بینشان برخاستند.:
“miscellenos minor questions”: mark graf: chronologia: 11/5/2010
پیشتر، فورلانگ نیز در صحبت از ارتباط مدین با ماد ساقط کننده ی آشور، به وصلگاه های تورانی آن توجه کرده بود. به نوشته ی وی، در صحبت از سفر اوزارسیف کاهن که نسخه ی قبطی موسی است به سمت تبعیدگاه کوهستانیش، از گذر او از صحرای مدس (ماد) سخن رفته است. به نظر راولینسون، این همان مسیری است که یهودی ها در پستی طی میکنند تا به بلندی برسند و در طی آن با پلستینی ها میجنگندند. چون پالستین یعنی سرزمین پست. پس کوه مقدس پیش رو هرمون قلمرو نیمه خدایان است که یهوه قصد نابودی آنها را دارد. این با گزارش تورات در یاد کردن از مادای در کنار گومر و ماجوج تناقضی ندارد چون کوه هرمون توسط نهری ها با "الواد" یا سرزمین خدا در ترکیه ی شرقی تطبیق شده است که آن مکان را هم برخی خاستگاه مادها و یورشگاه آنها به لودیه در غرب و بین النهرین در جنوب خوانده اند. این ناحیه یکی از جولانگاه های سکاها بود و سکاها یک کوه هرمون دیگر نیز در شمال و در البروج قفقاز تخیل کردند که احتمالا همان محل به بند شدن پرومته در قفقاز توسط زئوس است. یعنی پرومته انعکاسی از دیوهای شکست خورده توسط یهوه است. در کوهستان های شمال هندوستان نیز "دوا وند" deva vend یعنی محل بسته شدن دیو، نام یکی از اماکن مقدس و محل پرستش شیوا بود. دوا وند [=دماوند]، در ادبیات فارسی، محل زندانی شدن ضحاک پلید توسط فریدون قهرمان است. در شرق ترکیه و در کوه های زاگرس در سرزمین موسوم به کرب karb یک همتای دیگر هرمون وجود داشت که بغستان یعنی کوه خدا نامیده میشد و محل نگاره های سمیرامیس تلقی میگردید. منظور از بغ، دراینجا خدای موسوم به آگ، آگار و آتار است که جفت آلالات یا عیشتار بوده است. یهودی ها ادبیات سرزمین Persia در شرق بین النهرین را کلا استوار بر آموزه های یهودی داخل شده توسط استر و دانیال میدانند. ولی نفوذ اولیه ی یهود در درجه ی اول ازآنرو بروز کرد که نهری ها تا منطقه ی غربی آذربایجان در ایران گسترش داشتند و سکاهای متاثر از آنها نیز انگیزه ی پیشروی در پرشیا یا ایران را یافتند. کورش که از جهت مادر از نسل مادها بود کلده را که در ساقط کرد
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی