نویسنده: پویا جفاکش

وقتی بچه بودم همیشه میشنیدم که بزرگ تر ها میگفتند آدم ها بعد از مرگ میروند پیش خدا، و این جور موقع ها هم همیشه آسمان را نشان میدادند بدین منظور که آدم ها به صورت روحانی در دنیایی خارج از دنیای ما به زندگی خود ادامه میدهند. وقتی دبیرستانی شدم دیدم یک سری بزرگتر دیگر از روی یک سری کتاب دینی رسمی حرف دیگری میزنند و میگویند آدم ها بلافاصله بعد از مرگ، روحشان موقتا به یک جایی به نام برزخ منتقل میشود تا در آخرالزمان برگردند به زمین و جسمشان از نو ساخته شود و از قبر دربیاید تا توی جسم به سزا و جزای اعمالشان برسند. میپرسیدم چرا در همان جای روحانی ای که رفته اند کیفر نمیبینند و حتما باید برگردند؟ جواب میشنیدم برای این که حواس پنجگانه متعلق به جسم است و تا شما جسمانی نشده باشید نه مزه ی غذا و حوری را میفهمید و نه از آتش جهنم و ضرب و شتم فرشتگان رنج میبرید؛ منتها جسم فقط وقتی لذت و رنج را حس میکند که روح توی تنش باشد. اینجا بود که سوال برایم پیش آمد اگر اینطور است پس فلسفه ی عذاب قبر چیست و چرا آدم ها اینقدر از شب اول قبر میترسند وقتی روحشان به گفته ی منابع دینی، توی تنشان نیست تا از عذابی که به جسمشان وارد میشود مطلع شود چه رسد به این که درد را احساس کند؟ اصلا آیا ترس از درد 1 قبر، برای جسم بی جانی که با سنگ و خاک فرقی ندارد معنی دارد؟ اخیرا جواب سوالم را گرفتم. عذاب قبر هم برای خودش فلسفه دارد منتها جزو آن دسته کپی کاری های اسلام از یهودیت است که آخوندهای مسلمان موقع کپی کاری، یادشان رفته فلسفه اش را هم کپی کنند.
عذاب قبر، جزو باورهای یهودیت تلمودی است و به نظر تخیل کنندگانش، به این خاطر با عقل جور درمی آید که بیش از جسم، با هاله ی انرژی دور آن موسوم به کلیپ مرتبط است. کلیپ، پس از مرگ زنده است و تا زمانی که بتواند از جسم مرده تغذیه کند و انرژی بگیرد دور آن میماند و پس از تجزیه ی کامل بدن، آن را ترک میکند و به جای دیگری میرود. به خاطر وجود کلیپ، بدن مرده هنوز حس دارد. به همین دلیل، فرشتگان درون قبر و دور از چشم زندگان، فرصت و فضای کافی برای مجازات مرده دارند. آنها فرد بدکار را مورد ضرب و شتم قرار میدهند، با آتش میسوزانند و با تنگ و گشاد کردن مداوم فضای قبر، او را آزار میدهند. اما این کلیپ چیست که میتواند به مرده حس بدهد؟ این انرژی ای است که در ازای خفت و خیز آدم با 1 جن، از لیلیت به آدم جذب و به فرزندانش منتقل شده است. این خفت و خیز شیطانی، برای این رخ داده تا کلیپ بتواند «زحامه» یعنی درد و بلا و رنج و زحمت را در بدن آدم ها ذخیره کند و همه ی آدم ها را به احساس بدبختی دائمی در زندگی دچار نگه دارد. همانطورکه کلیپ نتیجه ی خفت و خیز لیلیت با آدم است، زحامه نیز نتیجه ی مجامعت مار باغ عدن با حوا است. در آن زمان، مار موجودی دوپا بود که دو تا دست هم داشت و لابد به همین خاطر باید منطقی به نظر برسد که حوا بخواهد او را هم مثل آدم شریک جنسی تصور کند. نطفه ی مار، زحامه را وارد بدن حوا کرد و با تبدیل نطفه به قابیل که جد همه ی انسان است، زحامه نیز یقه ی همه ی آدم ها را گرفت. بعضی خاخام ها معتقدند لیلیت و مار، دو پاره ی نرینه و مادینه ی یک پیکر واحد بودند که به وسیله ی کلیپ و زحامه، به بخشی از وجود همه ی انسان ها تبدیل شد.:
“advanced reincarnation class 60”: shemuel chaim: yeshshem.com
کلیپ بی تردید همان فروشی یا فروهر در زرتشتی گری و نیز "کا" در پاگانیسم قبطی است. الیوت اسمیت از دانشگاه منچستر در 1919 به این موضوع توجه کرد که کا و فروشی هر دو دارای موجودیت مادینه اند. پیش از او اسقف سودربلوم بیان کرده بود که تصویر کا از مایع جنینی که اطراف جنین حلقه شده و او را تغذیه میکند برخاسته است. اسمیت گفته است که این گفته ی سودربلوم، او را متوجه این میکند که چنین موجود مادینه ی آبی ای فقط میتواند تکرار تهاموت هیولای آبی افسانه های کلدانی باشد که زمین و جهان مادی جسم او هستند. تهاموت همان مادر زمین و پشتیبان انسان است ولی از دید معنویت گراهای شورنده علیه ارزش های مادی، یک اژدهای شیطانی است. او همان آفرودیت الهه ی شهوات در نزد یونانیان نیز هست که مثل تهاموت از جنس دریا است. ازقضا تولد جنین از 1 این اژدها به صورت تولد خدای خورشید از مادر زمین هم بازتولید شده است و به سبب الگوگیری شاهان از این خدا، اژدها در درجه ی اول اصلا شیطانی نبوده است. ارتباط اژدها با آب، نتیجه ی آبیاری زمین با سرمایه گذاری شاه است که کشاورزی و یکجانشینی آدم ها با آن ممکن شده است. در این صحنه، شاه که قبلا یک رئیس قبیله ی شکارگر بوده، تصویر الگویش شیر درنده را به تصاویر جانوران مختلفی که نمادی از آب بودند -گاو، بز وحشی، ماهی، مار، تمساح...- آمیخته و تصویر اژدها را خلق کرده است و بعد این تصویر را به تصویر پرندگان شکاری که نسخه های آسمانی شیر و تجسم خدایند و از ترکیبشان با شیر پیشتر شیردال خلق شده بود آمیخته و شاه را به اژدهای آسمانی متشبه نمودند: تصویری که بخصوص در شرق دور بسیار گسترده شد. اژدها با ارتباط با آب، مرکب بخت شاه شد و با اسب که مرکب شاهان است نیز آمیخت:
The evolution of the dragons: g.elliot smith: Gutenberg.org
این آمیزه مرا به یاد افسانه ی تولد بنیانگذار خاندان کره ای "پارک" در وقایع نگاری سلسله ی شیلا می اندازد. در این کتاب آمده که روزی مردی اسبی را دید که دارد گریه میکند. رفت جلو ببیند چه خبر است. ناگهان اسب بلند شد و یک تخم گذاشت و رفت. مرد تخم را به دیگران نشان داد. به زودی از درون تخم یک کودک انسانی بیرون آمد. چون تخم شبیه کدو قلیانی بود کودک را پارک یعنی کدو قلیانی نامگذاری کردند. به دلیل تولد معجزه آسای پارک، مردم او را به پادشاهی خود برگزیدند. ازقضا در همان منطقه در چاهی اژدهایی زندگی میکرد. روزی از دنده ی اژدها دختری متولد شد و اژدها چاه را ترک کرد. پیرزنی دختر را بزرگ کرد و چون قرار بر ازدواج شاه بود، آن دختر را دقیقا به دلیل تولد معجزه آسایش شایسته ی همسری شاه تشخیص دادند. در این داستان، تولد دختر از دنده ی اژدها یادآور تولد حوا از دنده ی آدم است. ولی دراینجا به جای آدم، یک اژدها را داریم که حکم کلیپ آدم را دارد. همین کلیپ به عنوان فرزند لیلیت یا مار ماده، میتواند به جناب پارک هم تعبیر شود که فرزند یک اسب تخم گذار و درواقع یک اژدهای اسب مانند است و میتوان او را تعبیر به آدم شکل گرفته توسط لیلیت نمود و به همین دلیل است که مابه ازای حوا همسر پارک میشود که مابه ازای آدم است. آدم دراینجا مثل شاه تعبیر به یک اژدهای صاحب چاه و رئیس منابع آبی نموده شده و مابه ازای انسانیش نیز یک شاه در نظر گرفته شده است. دراینجا است که به یاد می آوریم ازدواج حوا با آدم بعد از این که لیلیت او را ترک کرد، به یک الگوی عامه پسند شاهانه نیز تبدیل شده است که در آن، شاه همسر اول خود را از خود میراند و یک هوو می آورد که شاه و سلسله اش را بدبخت میکند. این داستان که در اثر تجربه ی به باد رفتن زندگی ها بعد از ورود زن دوم به زندگی مردهای متاهل به این شکل درآمده اولین فرم سلطنتی خود را در کتاب استر در تورات یافته و بعد به تمام دربارهای سلطنتی جهان فرافکنی شده است. در این کتاب، اخشوارش شاه مادها و پارس ها به خاطر این که همسرش وشتی حاضر نشده به دستور او برهنه جلو دربار برقصد وشتی را از خود میراند و استر یهودی را ملکه ی خود میکند. استر به کمک فامیلش مردخای، یهودیان را بسیار قدرتمند میکند و چون پارسیان به رهبری هامان سعی میکنند قدرت یهودیان را از بین ببرند وشتی اخشوارش را راضی به کشتن دشمنان یهود میکند و مردخای را به جای همامان، دومین فرد قدرتمند دربار میکند. کتاب استر درباره ی دنباله ی سرنوشت استر چیزی نمیگوید. ولی کپی های متعدد او معمولا یا بعد از مرگ پادشاه قدرت را به دست میگیرند و یا قبل از آن به سزای عمل خود میرسند و به دست پادشاه کشته میشوند. معروف ترین نمونه ی اولی، سمیرامیس ملکه ی آشور است و یکی از مهمترین نمونه های دومی دراینجا برای ما "آن بولین" همسر هنری هشتم است. آن بولین معشوقه ی هنری هشتم بود که نقش مهمی در پیدایش ایده ی جدا شدن انگلستان از قلمرو پاپ در کله ی هنری هشتم داشت. اتفاقا یکی از انگیزه های هنری هشتم برای جدا کردن کلیسای انگلستان از کلیسای کاتولیک، راحت شدن طلاق گرفتنش از همسر خارجی مهمش کاترین آراگون برای ازدواج با آن بولین بود که این کار را هم کرد. اما به زودی آن بولین را به جرم زنا گردن زد و بعد از آن چهار زن دیگر، یکی بعد از دیگری به زندگی هنری وارد و با شوربختی از آن خارج شدند. اهمیت داستان آن بولین در زندگی یکی از بانیان افسانه ای پروتستانتیسم یعنی هنری هشتم، این است که نقش مذهبی استر را همپای نقش سیاسی او میکند.
فومنکو و نوسفسکی در فصل پنجم از کتاب «شکسپیر واقعا درباره ی چه نوشت؟» اشاره میکنند که قدیمی ترین ماده های تاریخی حاوی توصیف هنری هشتم، دو کتابند که تاریخ تالیفشان همزمان با نمایشنامه ی هنری هشتم شکسپیر در قرن 17 خوانده شده است. بنابراین ممکن است این منابع، سعی در تاریخی کردن نمایشنامه ی هنری هشتم داشته باشند و برای جالب کردنش، زمان آن را نزدیکترین زمان ممکن به شکسپیر یعنی قرن 16 تعیین کرده باشند. ممکن است هنری به عنوان شکل انگلیسی شده ی لغت آلمانی هاینریش، تنها با این نمایشنامه وارد ادبیات انگلیسی شده و نام چندین شاه انگلیسی شده باشد. نکته ی جالب دراینجا این است که هاینریش از ترکیب لغت رایش به معنی شاه با لغت "هان" به دست آمده که تلفظ دیگر لغت "خان" یعنی عنوان شاهان تاتار است و مادها و پارس ها نیز با تاتارها تطبیق میشدند. بدین ترتیب، هنری هشتم همان اخشوارش است و زنان متعددش زنان حرمسرای شاهان تاتارند که برای جور درآمدن با زندگی تک همسر مسیحی، پشت سر هم وارد زندگی هنری میشوند نه یک دفعه. این به عقیده ی فومنکو و نوسفسکی با داستان اروپایی "ریش آبی" هم جور درمی آید که مردی بود که هر همسرش را پنهانی میکشت تا همسر جدیدی بگیرد و ازقضا هنری هشتم هم به «ریش آبی» معروف بود. فومنکو و نوسفسکی، وفادار و پاکدامن بودن همسر اول هنری در نمایشنامه ی شکسپیر را به تن ندادن وشتی به بی عفتی ولو به بهای از چشم شاه افتادن نسبت داده اند. آنها همچنین کاردینال ولسی را که در نمایشنامه ی شکسپیر، همه کاره ی بوالهوسی های سیاسی هنری هشتم تصویر شده است، همتای مردخای یهودی و دوک باکینگهام را که به دست ولسی سرنگون شد همتای هامان در آن نمایشنامه میشناسند. کاملا ممکن است به قدرت رسیدن زنان خونخوار و فتنه گر بعد از مرگ هنری هشتم، روایت دیگری از به قدرت رسیدن آن بولین به عنوان همتای استر پس از مرگ شاه باشد و تاریخ انگلستان هر دو داستان را به شکلی به زندگینامه ی هنری هشتم دوخته است. ولی نکته ی مهم این است که هر دو روایت، موید تاثیر مخرب دائمی همسر دوم بر سلطنت یک کشور و طغیانی با عواقب بزرگ در نتیجه ی آنند.


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)




.jpg)
.jpg)
.jpg)


ظاهرا در داستان هنری هشتم، ما با اتحادی مواجهیم که با شورش انگلستان به عنوان پیشگام دنیای مدرن دچار نقصان و بعدا فروپاشی میشود. این اتحاد را تاریخ رسمی به اتحاد توسط کلیسای خدا در رم تعبیر کرده است. اما اگر در نظر بگیریم که همسر اول هنری نماد نظم این اتحاد است و همسر دوم نشان فروپاشی نظم، آن وقت میتوانیم نسبت آن را با طغیان آدم بسنجیم و آن را فرا تاریخی نماییم. وقتی همسر اول، نماد جهان مادی و نظم حاکم بر آن باشد آن وقت کلیپ که شکل دهنده به کالبد انسان است درواقع شاخه ای از تهاموت و موسوم به لیلیت میشود که قانون خاص بشر را نمایندگی میکند چون همانطورکه قانون حاکم بر زندگی یک پشه با قانون حاکم بر زندگی یک سگ و هر دو با قانون حاکم بر زندگی گاو فرق دارند آدمیزاد هم باید نخست یک قانون خاص در زندگی خود را رعایت میکرده که مادر طبیعت یا همان تهاموت پیش پای او گذاشته است. اما حوا با خوراندن میوه ی ممنوعه به آدم و اخراج او از بهشت یعنی راه صواب، این قانون درست را محو کرده است و همین حوا است که برای آدم، حکم آن بولین را برای هنری هشتم دارد. با این حال، موضوع اینجا کمی پیچیده تر است. هنری هشتم، همسر اول خود را دوست نداشت و ازاینرو او را از خود راند. قطعا قانون اول یا لیلیت هم به اندازه ی حوا خوشایند آدم نبود ولی همین قانون بود که آدم را به طغیان وا داشت. به همین دلیل هم هست که مار و لیلیت دو پاره ی یک موجودند. این موجود را از ارتباطش با درخت میوه به خوبی میشناسیم. او رنوته است: خدایی مارشکل که باعث رسیدن میوه ها و درواقع مسئول نوسازی درختان میوه است و چون با غذای مردم سر و کار دارد تغییراتی که بر زندگی بشر تحمیل میکند به اندازه ی غذاسازی او حیاتی است.
جرالد مسی که رنوته را همان مار فریبنده ی حوا میداند، ارتباط او با درخت میوه را نتیجه ی ارتباط او با اژدهای آبی و شخص تهاموت میشناسد. به عقیده ی مسی، تهاموت نخست در جبهه ی خیر و دشمن خشکسالی بود. این موضوع از خاستگاه بشر یعنی افریقا همه جا به دنبال او آمده است. اولین دشمن بشر افریقایی، تاریکی بوده است که به مار تشبیه میشد و هر غروب، قهرمان خورشیدی را که خدای آخوندک بود میخورد. ولی فردا خدای آخوندک به شکل خورشیدی نوین از نو متولد میشد. چرخه ی مرگ و زندگی خدای خورشید باعث طی زمان و از این طریق تمام شدن فصل خشکسالی و رسیدن موسم باران بود. بنابراین مار و آخوندک هیچ یک مطلقا خیر و مطلقا شر نبودند و قوانین متضاد طبیعت را نمایندگی میکردند. اما ازآنجایی که مار به سبب مرتبط شدن با تاریکی، جهان مرگ را نمایندگی میکرد برازنده ی فصل مرگ آور خشکسالی نیز بود. الهه ی آب که به سبب ارتباط ماه با جزر و مد، الهه ی ماه هم بود به جنگ با اژدهای خشکسالی میرفت. از طرفی ماه بزرگترین روشنایی در تاریکی شب و امیدوارکننده به روشنایی خورشید روز است و ازاینرو مادر خدایان مذکر خورشیدی نیز به شمار میرود. بنابراین در افسانه های افریقایی دیگری، پسران یک زن، قاتل اژدهایند و سلاحشان هم تیر و کمان است چون کمان یادآور هلال ماه و هنوز متصل به الهه است. باز در افسانه های پیشرفته تر، پسران الهه خود دچار تناقض و نبردند چون میتوانند جلوه های مختلف آب از خشکسالی تا سیل را در بر بگیرند. بنابراین داستان های افریقایی دیگری درباره ی نبرد دو پسر الهه وجود دارند که به صورت نبرد هورس و ست در مصر برجسته شده اند. گاهی این نبرد، نبرد دو شیر یا دو سگسان است و گاهی نبرد یک پرنده ی شکاری یا یک نمس با یک مار زهرآگین. ولی همیشه ست در جبهه ی بیابان و خشکسالی است. درواقع مار آپپ یا آپوفیس که عامل خشکسالی است با ست که خدای بیابان است در همپوشانی است. آپپ و ست هنوز دنباله ی نبرد هیولای تاریکی با خدای خورشیدند و نبرد خورشید و تاریکی به صورت نبرد آمون رع یا خورشید آسمانی با مار آپپ در رودخانه ی آسمانی اریدانوس در آسمان تعقیب میشود. برجستگی مار در اینجا ناشی از آن است که انواع مختلف آن هم در بیابان یافت میشوند و هم در رودخانه ها و دریاچه ها. بنابراین او نماد خوبی برای فرزند الهه ی آب است که از آب برخاسته ولی با بیابان شدن اطرافش مشکلی ندارد. درواقع اژدهای خشکسالی از فرط علاقه به آب است که همه ی آب ها را میخورد و باعث خشکسالی میشود. ازاینرو اژدها به لحاظ قیافه حتی المقدور به موجودات زمخت ترسناک رودخانه ها یعنی تمساح و اسب آبی نزدیک و به آنها تشبیه شده که موجودات حریصی هستند و بهشان میخورد بخواهند همه ی آب را ببلعند چنانکه اژدها در افسانه های خاورنزدیک چنین میکند. بومیان استرالیا نیز معتقد بودند خشکسالی به این دلیل روی میدهد که قورباغه ای غولپیکرهمه ی آب ها را میخورد. این میتواند نیمه ی تکمیل کننده ی خورشید هم باشد که او هم باعث تبخیر آب ها است و به نظر میرسد آب ها را میخورد. لذا هورس یا خورشید هم در تمثال یک ماهی یا تمساح خورشیدی، همچون اژدها متولد آب است و کم کم خشکی زی میشود به این ترتیب که در قالب یک گل نیلوفر آبی که مثل خورشید شکوفا میشود روی برگ ساقه ی گیاه که از درون آب بیرون می آید در هوای آزاد به دنیا می آید. این یک تمثال مصری در حوزه ی نیل است اما در بیشتر مناطق افریقای سیاه که منابع آب عمدتا چشمه های جوشنده از دل زمین بودند آب به صورت خیلی آشکارتری با دل زمین ارتباط داشت و به صورت آب زیرزمینی دیده میشد که از رحم مادر زمین متولد میشود. بنابراین لازم نبود حتما گیاهی از درون آب جاری برآید. همه ی گیاهان به دلیل ریشه داشتن در زمین و تغذیه کردن از آب زیرزمینی میتوانستند کارکرد گل نیلوفر آبی را داشته باشند و درختان باشکوه ترین گیاهان بودند که میوه شان به جای گل نیلوفر آبی تجسم خدا بود؛ آن هم یک خدای خوردنی. این تمثیل در خاورنزدیک هم به صورت درخت زندگی تموز باقی ماند و پروار شد. درخت خیلی بیش از گل نیلوفر آبی رشد میکند و سر به فلک برمی آورد به طوری که میتواند رابط آسمان و زمین باشد. بنابراین جرالد مسی، ساقه ی لوبیای جادویی جک را دنباله ی رشد گیاه خدای خورشید به سمت آسمان میبیند و جک کوچک را که گنج های آسمانی را تصاحب میکند و باعث سقوط و مرگ غول صاحب آسمان میشود، واسطه ی انتقال جهان جادویی انسان زمینی به جهان آسمانی ستارگان و انعکاس زمین به آسمان الهی میبیند. بدین ترتیب انسان تخیلات خود را خدایی و برخاسته از آسمان تصور میکند و نقش ویژه ای در این جا برای خود تعیین میکند. او سعی میکند خودش را به جای هورس شناور بر رود جاری ببیند و در این حالت، قایق دست ساز خودش را با گیاه رابط نیلوفر آبی جابجا میکند که همین قایق به شکل صورت فلکی سفینه (کشتی) در صورت فلکی نهر یا همان رود آسمانی اریدانوس، وسیله ی سفر جنگی رع یا خورشید میشود. با این گام برداری، کم کم صورت انسانی خدایان، نمادهای حیوانی و گیاهی متعدد آنها را تحت الشعاع قرار میدهد و کم کم جهان معمولی و پیرو نظم طبیعی حیوانات، جذابیت خود در بلندپروازی های ذهنی انسانی را از دست میدهد. چون اگر خدایان انسان باشند میتوانند کارهای بسیار غیر طبیعی تری نسبت به حیوانات مرتکب شوند و مثل انسان ها مدام تغییر بر جهان تحمیل کنند. دقیقا به خاطر این که خدایان قرار است عجیب تر و مبتکرتر از حیوانات باشند برای قهرمان بودن نیز نیاز به فراتر رفتن از قهرمانی های فیزیکی حیوانات طبیعی دارند و بنابراین دشمنان خدایان انسان شکل نیز خدایان انسان شکل دیگری هستند که به اندازه ی آنها نابغه اند. بدین ترتیب است که داستان های جنگ های انسانی تورات، افسانه های توتمی حیوانات را یکسره تحت الشعاع خود قرار میدهند.:
“Gerald masseys drowning of the dragon”: Philip broker: grahamhancock.com: 14 september2005
حتی میتوان گفت اگر خدا از سرچشمه ی رود درآمده و به همراه آن به سرزمین کشاورزان وارد شده، این هم به صورت سرچشمه ی مقدس تمدن بشری کپی میشود که همه ی ملت ها دوست دارند خودشان باشند. در دوران قدیم، جامعه ی "نهریه" در سرچشمه های دجله و فرات در مناطق مرزی ترکیه و سوریه به این ادعا پدید آمدند و خاستگاه دجله و فرات را دومین خاستگاه بشری در زمان سیل نوح خواندند جایی که کشتی نوح که آنها اوتناپشتیم مینامیدندش، بر آن فرود آمد و رودخانه ی بشریت از آن جاری شد. نهری ها با بهره گیری از بعضی موتیف های فرهنگی، خود را از آشوری ها در جنوب و ختی ها در شمال متمایز میکردند ولی این دلیل نمیشد از پذیرش تمدن بیگانه خودداری کنند. آنها معتقد بودند گیلگمش از شنعار به نزد اوتناپشتیم آمده و شاگردی او را کرده است و این گیلگمش همان نمرود شاه بابل و مبدع جامعه ی متمدن است. نمرود پس از شکست فرهنگی از ابراهیم، به نوعی به خدای ابراهیم اعتقاد یافت و برای کشف حقیقت، تصمیم به ملاقات با جد بزرگ همه ی انسان ها گرفت که همان اوتناپشتیم پیامبر حئا خدای آب ها بود و به مانند خیسوتروس یا نوح گزارش بروسوس از نظرها غایب شده بود. این تصور با عقیده ی یهودی های کابالیست قابل مقایسه است که معتقدند ابراهیم با نیروی کابالا نمرود را شکست داد و پس از آن، نمرود به کابالا گرایش یافت و از ترکیب آن با فرهنگ بومی، عرفان کلدانی را پدید آورد. درست به مانند کابالیست ها اهالی نهریه هم با جذب تمدن شنعار میتوانستند ادعای بازسازی ریشه ی خود را داشته باشند.:
“THE ANCESTORS OF GILGAMESH”: ARATTA.WORDPRESS.COM
امروزه تمام ملت ها به همین طریق با بابل جدید یعنی غرب مدرن روبرو شده اند و درحالیکه مثل اهالی نهریه بعضی موضوعات متمایز کننده ی فرهنگی را رعایت کرده اند ادعا دارند که غرب مدرن دنباله ی تمدن آنها است. ولی لذتی که جذب و 1 تمدن دارد بیش از پذیرش زورکی تمدن است و از این جهت است که فرهنگ ها به زن های اول و دوم تشبیه میشوند. زن اول که به شما تحمیل شده، مثل مادر شما ناچارا پذیرفته میشود و از این جهت قابل مقایسه با فرهنگی است که در آن متولد میشوید. اما زنی که خودتان انتخاب میکنید و به خاطر آن به همسر اول خیانت میکنید به اراده ی شما صحه مینهد و از این جهت قابل مقایسه با انتخاب فرهنگ بیگانه است. اینها همان لیلیت جن و حوای آدمند که یکیشان ظرف زوحامه میشود و دیگری عامل تکثیر زوحامه در کالبدتان. تمام رنج هایی که شما از پذیرش تمدن بیگانه تحمل کنید به خاطر آن است که مادر طبیعت یا همان لیلیت، ظرفیت روانی رنج گناهان مدرن را در کالبدتان قرار نداده و تعیین کرده که شما باید از این دچار زحامه یا زحمت شوید و ازاینرو با کمال میل، اراده ی تمرد را به شما داده و این دلیلی ندارد جز این که مار که بعدا شیطان نامیده شد، بخشی از بدنتان شده است. داستان آدم و حوا یک گذشته ی موهوم نیست. یک چرخه ی تکراری است که در طول زمان، در ذهن و زندگی همه ی انسان ها رفت و برگشت میکند.
.jpg)
.jpg)

.png)
.png)










.jpg)
.jpg)
.png)
.png)

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی