خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

یکی از گرفتاری های ما با این اخوتهای سیاسی عرفان نمایی که تغییرات فیزیکی عمده ی جهان در 200سال گذشته را رقم زده اند، این است که عقاید خود را رک و پوست کنده نمیگویند بلکه لابلای اسطوره های قدیمی به صورت نظریات شبه علمی مستتر میکنند. ازجمله داستان "روتاس" سرزمین پرستندگان خورشید در مشرق هند بنا بر ریگودا، که در اثر فعالیتهای آتشفشانی بخشی از آن غرق شد بطوریکه سرزمین به دو قسمت تقسیم گردید و گروهی از باشندگانش به هند مهاجرت کردند که طبقه ی برهمن از آن برخاسته اند. بنا بر احتمالی، دو تکه ی یادشده عبارتند از:1-مجمع الجزایر اندونزی و استرالیا2-قاره ی غرق شده ی "مو" در اقیانوس آرام، که مجمع الجزایر ملانزی و میکرونزی فعلی، قله های آن بوده اند. وسعت خشکی مزبور را تا خود قاره ی امریکا برآورد و آن را با سرزمین افسانه ای "پوپول ووه" در روایات سرخپوستان مایا مقایسه کردند. ولی فرقه ی تئوسوفی که معتقد به تمدن آفرینی نژاد آریایی بود، این حد را راضی کننده نمی یافت. تئوسوفی، "لموریا" را هم به آنها افزود و درحالیکه مو و لموریا را یک موجودیت میخواند، آن را "کوماری کاندام" قاره ی غرق شده ی جنوبی در افسانه های هندی عنوان میکرد. پیش از آن، لموریا، خشکی مغروق فرض شده ای بین جزیره ی ماداگاسکار و شبه قاره ی هند بود تا وجود میمونهای لمور تنها در این دو منطقه ی مجزا را توضیح دهد. به عقیده ی تئوسوفی، آریایی ها از لموریا به دو ناحیه ی هند و مصر مهاجرت و نخستین تمدنها را بنیانگذاری کردند و بعد تمدن از مصر به بین النهرین گسترش یافت.

این بحث، تا جایی که فقط جغرافیایی باشد، برای گونه شناسی مهم است. چون با اضافه کردن خشکی "امکسم" بین قاره های افریقا و امریکا (البته تئوسوفی، برای برابر کردن امکسم با جزیره ی اتلانتیس در افسانه ی افلاطون، آن را تا حدممکن جزیره مینمایاند)، توضیحی برای پراکندگی شترمرغ سانان در افریقا، امریکا و استرالیا، و حلقه ی ارتباط کیسه داران در دو قاره ی امریکا و استرالیا فراهم می آورد (1). اما بحث تئوسوفی، گونه شناسی نیست بخصوص وقتی مورد استقبال رز-صلیبی های سنتی تر قرار میگیرد آن هم درحالیکه هند دیگر مستعمره ی مستقیم بریتانیا نیست و کسی به آن، به چشم بنیان نژاد اروپایی نمینگرد. این فرقه ها از "شن پلکسیانها" xen plexians خدایان حاکم بر "مو" سخن میگویند که تبارشان به ستارگان هفتگانه ی ثریا (پلیادس) در کوهان صورت فلکی ثور (گاو نر) میرسد. آنها موجوداتی دوجنسه اند و ازاینرو نزدیکترین انسانها به آنان، چینی ها و ژاپنی هایند که متصل بودن قلمروشان به اندونزی، در دانش اکادمیک نیز پذیرفته شده است. شن پلکسیان ها، کوچندگانی از بین النهرین به چین بودند و به 12خاندان تقسیم میشدند. در مقابل آنها 12خاندان شیطانی موسوم به مورفرها قرار دارند که معبود فراماسونری اروپایی فعلی یعنی ایلومیناتی میباشند و قربانی خونین طلب میکنند و پرستندگانشان هم با برانگیختن جنگهای مهیب، این قربانی را تقدیم میدارند.

شن پلکسیان دقیقا یک اصطلاح چینی نیست بلکه از "شن کابالا" که آمیزه ای از رازوری یهودی و بودیسم ذن است، برخاسته است. "شن" در زبان چینی به مفهوم رب النوع است اما پلکسیان منسوب به "پلخون" در عبری به معنی بینظمی و هرج و مرج است. "شن پلکسیان ها" مفهوم خدایان هرج و مرج را میرسانند. پلخون را باید اصل اسم پلیاس پدر پلیادس (پلیادها) دانست. این پادشاه افسانه ای یونانی را هفت دخترش، به تحریک زنی جادوگر به نام مدئا، کشتند و پس از تکه تکه کردن، در دیگی پختند تا به خیال خود، او را جوان کنند اما او دیگر زنده نشد. پلیاس اشاره به بلوس (بعل) خدای رقیب یهوه است و اگر به پیروی از یهود، یهوه را نظم بدانیم، او برابر با بینظمی خواهد بود. تجسم بعل در مقام قربانی، گاو نر بود که همان صورت فلکی ثور است (در زبان انگلیسی bull به معنی گاو نر است). ثریا (مدئا/ پلیادها) بر دوش این گاو، همان "اروپا" شاهزاده خانم فنیقی است که سوار بر گاوی از دریا گذشت و نام خود را به قاره ای جدید داد. این گاو، زئوس نام یونانی بعل بود که بر آن دختر فنیقی دلباخته بود. اروپا در زبان فنیقی، هم آوا و معادل "غروب" در عربی فصیح است.او این بار، 12خاندان مورفر را نماینده است که نسب به 12 خدای المپ میرسانند و اروپا نیز کسی جز مادربزرگ خدایان یعنی "گایا" (زمین) نیست. 12خدا اشاره به 12صورت فلکی دایره البروج دارند که خصوصیات انسانهای زمینی را تعیین میکنند. زئوس رئیس خدایان، وقتی به خاطر اروپا، از فرم انسانی، به فرم گاوی تغییر می یابد، نزول شخصیت بشر در اثر بدخواهی ثریا را نماینده است. اینجا دیگر، پای خصالی در میان است که برانگیختگیشان در بشر به این هفت ستاره منسوب است: همجنسگرایی مرد-مرد، و عصبیت. شن پلکسیان ها اینجا است که از مورفرها جدا میشوند چون اگر فرم زنانه ی ثریا یعنی عصبیت را انتخاب کنید، قطعا قربانی مورفرها میشوید و رنجی ابدی به نصیب خواهید برد. در مدل شن پلکسیان، شما تخریب میشوید تا از نو متولد شوید، چنانکه در چین، سنتهایی چون تای چی و چی گونگ برای خارج کردن عصبیت از تن تجویز میشوند اما در روایت مورفر، فقط نابودی در نظر گرفته شده است همانطور که پلیاس، از قتل فجیع خود به زندگی بازنگشت.

اگر ما در ایران، اسم دخترانمان را "ثریا" یا "پروین" (نام فارسی ثریا) میگذاریم، به دلیل همان تشبیه این خوشه ی ستاره ای به زنی فتانه و زیبا است و بیشتر ما حتی نمیدانیم که در ادبیات فارسی هم ثریا مترادف رنج و در مقابل طرب است:

مرغ طرب نامه به پر بازبست

هفت پر مرغ ثریا شکست (نظامی)

در قرن پیش، در سراسر دنیا، مذهبیون که با فلسفه ی این نوع فرقه ها آشنایی نداشته و با داستانهای شاهزاده ها و شاهزاده خانمهایی که پس از عاشق شدن با هم ازدواج میکنند، بزرگ شده بودند، به دلیل همین عدم درک رابطه ی زن زیبا و رنج، گول نفوذی های دژ کفر را خوردند، و برای تولید سربازهای آینده جهت نبرد با کفار، تجویزات همان کفار برای زیبا و دلبر کردن و در دسترس قرار دادن دختران را جهت مبارزه با همجنسبازی پسرانه به کار بستند (بخصوص پس از این که آلفرد کینزی از عوامل راکفلرها در دهه ی 1950، همجنسبازی را که تا آن موقع، اغلب از ملاعبه فراتر نمیرفت، حتی در حد ناهنجاری های فیزیکی، عادی جلوه داد)؛ این مذهبیون که عادت کردن پسران به هماغوشی با همجنس را خطری برای ازدواج میدانستند، فکر میکردند با این تمهیدات، به زودی همه ی پسران به خواستگاری دخترها میروند و خانواده تشکیل میدهند (2)؛ اینقدر در این فکر مطمئن بودند که نهضت کنترل جمعیت را هم تایید کردند؛ البته تنها چیزی که تکثیر شد، اعمال "خاک بر سری" جنسی بین دو جنس بود نه ازدواج. در کشورهایی که برخوردارتر بودند، تصور شد قضیه اقتصادی است و تلاشهایی برای سهل کردن اقتصادی ازدواج، رقم زدند ولی باز هم نتیجه رضایتبخش نبود. مذهبیون هاج و واج، خردشدن بنیانهای ارزشی خود در جریانی که آن را چیزی جز "خودزنی" نمیشد نامید، مشاهده کردند و خیلی دیر، سعی نمودند تا دختران را به کنترل درآورند اما تنها نتیجه ی حاصل شده، تبدیل شدن دختران به «سربازان کفار» بود.اینها که مذهبیونی مقید بودند و غیر از علوم دینی، از چیزی خبر نداشتند، متحیر بودند که «چرا؟» ولی «کفار» و نفوذی های مذهبی نمایشان جواب این چرا را خوب میدانستند. چون تجربه ی نخستین دختربازان تاریخ را که پس از شکست در دختربازی، فیلسوف شده و ایده ی «زن=شیطان» را تکثیر کرده بودند، به خوبی میشناختند. معادل علمی این نظریه در قرن بیستم، «زن=رنج» بود و به لحاظ روانشناسی قابل توجیه بود.

هر انسانی، به محض تولد، به تفاوت مقادیری درد روحی، از والدین و اجداد خود کسب کرده و در زندگی آتی با خود حمل میکند. در طول کودکی، این حس آشنای درد، بارها خود را به فرد نشان میدهد و به دلیل حالت مخدر انرژی ساطع شده از درد، کودک کم کم از مظلوم به نظررسیدن لذت میبزد و این حالت را در بزرگسالی همچنان با خود حمل میکند. البته چون اعتماد به فرد بزرگسال کمتر است و مردم جرئت دلسوزی برای او را ندارند، همدردی و توجه مستقیم نسبت به او کمتر است و درنتیجه، فرد بخصوص در جامعه ای غمزده و گرگصفت، به شدت با این حس مظلومیت و فلاکتزدگی، همهویت میشود و برای این که در این حس تنها نباشد، آن را تکثیر هم میکند مانند تمام این نق زدنها و خود-تحقیری هایی که در شبکه های اجتماعی میبینیم و در همه هم هدف، "ما" است نه "من". به محض این که پسر جوانی سرشار از درد، به دختر پسرنمای به قول امروزی ها "سانتل-مانتال" دل میبندد، ورق برمیگردد. پسر جوان، خود را دانا و موفق نشان میدهد و برای "الهه ی ناز" نقش بازی میکند. ولی درواقع هر دو نفرند که دارند برای هم نقش بازی میکنند. پسر جوان توجه ندارد که زنها به دلیل عادت ماهانه، بسیار بیشتر از مردها در مقابل افسردگی آسیبپذیرند و الهه ی ناز هم اگر انباشته از درد نبود، رفتار مردانه در پیش نمیگرفت که به تور جوان دردمند بیفتد. اما بلاخره یک روز، حقیقت از پس پرده نمایان میشود: بگومگوی ساده ای رخ میدهد که بدون هیچگونه دلیل محکمه پسندی، بسیار بزرگ جلوه میکند. دختر، آتشی و چشمانش بیروح میشود، تمام دردهای درونش بیرون میزنند و پسر وحشتزده را به یاد دردهای خودش می اندازند بخصوص دردی آشنا در کشورهای جهان سوم یعنی درد پول؛ چیزی که شخص از کودکی شاهد دعوای پدرومادرش بر سر آن بوده و حتی اسم آن هم در او درد تولید میکند. حالا پسر، در مقابل الهه ی نازی که در کسری از ثانیه شیطانی جلوه کرده، به پولهایش فکر میکند: «عجب خری بودم که برای تو آن همه پول خرج کردم؟!» او ممکن است دیگر هرگز به دختری اعتماد نکند و عادت کند مدام پارتنر عوض کند. اما از این که دیگران متوجه درماندگیش شوند، میترسد پس برای موفق نشان دادن خود، مدام در شبکه های اجتماعی، عکسهای خندان خود و پارتنرهای گوناگونش را برای دوست و آشنا پست میکند. ولی هرچقدر بیشتر این کار را میکند، بیشتر تنها میشود. چون دیگر حتی فامیلهایش هم جرئت نمیکنند با همسر یا خواهران خود در کنار او آفتابی شوند. ولی هیچکدام از اینها جلو او را نمیگیرد چون او به درد معتاد است.

در زبان انگلیسی، اصطلاحی موسوم به halt وجود دارد که چهار حرف اول کلمات گرسنگی، عصبیت، تنهایی و خستگی را نمایندگی میکنند. اینها چهار چیزی هستند که افراد مبتلا به اعتیاد به مواد مخدر، الکل و شهوترانی باید از آنها دوری کنند. از اینها اصل همان anger یا عصبیت است و آنهای دیگر، تنها مقوم آن هستند. عصبیت است که انسان را به سوی مخدر آرامبخش سوق میدهد و این، گاه مستقیما از طریق مصرف مواد مخدر است و گاه از طریق مشروبات الکلی و شهوترانی که هر دو سبب ترشح ماده ی مخدر دوپامین در بدن میشوند. گرسنگی، خستگی و تنهایی، هر سه فرد را به سمت فکر کردن و عصبی شدن با رنج، سوق میدهند. رنج، یک احساس است ولی احساسی فکرزا. وقتی شخصی با رفتارش به شما رنجی وارد میکند، این یک احساس است و ظاهرا باید درست مثل درد یک زخم ساده ی فیزیکی، به سرعت ساکت شود اما این اتفاق نمی افتد چون شما مدام به آن شخص فکر میکنید و هرچقدر بیشتر رفتار او را تحلیل میکنید، بیشتر رنج میکشید. یعنی درد فکر میزاید و فکر درد. بعد از یک یا چند روز، درد موقتا به حالت خفته درمی آید تا تجدیدقوا کند و صبر کند تا درد بعدی از راه برسد تا آن را تقویت کند. مصریان باستان که گربه را اولین بار اهلی کردند، وقتی میدیدند گربه در خواب است ولی هراز چندوقت گوشهایش میجنبد، از خواب برمیخیزد ، اطراف را میپاید و دوباره به خواب میرود، یاد دردهایشان می افتادند و ازاینرو "باست" الهه ی رنج را با سر یک گربه نشان میدادند. در ژاپن که گربه ناشناخته بود ولی روباه با همین ویژگی شناخته میشد، روباه ماده ی سفید 9دم، خود را به شکل زنان زیبا درمی آورد، مردان را فریب میداد و پس از این که زندگیشان را نابود میکرد، به راه خود میرفت. به هرحال، رنج، یک زن بود، زنی نابودگر و شیطانی که از مخیله ی فیلسوفان دخترباز ناشناخته برخاسته بود. ظاهرا در قرن21 قرار نیست این اسطوره بمیرد. بالعکس، از همیشه جدی تر شده است. این دیگر به خودمان بستگی دارد که با درس آموختن از رنجهایی که کشیده ایم، آینده ی بهتری برای خود فراهم کنیم و یا بالعکس، در چرخه ی بی پایانی از رنج و درد، تناسخ خود به حالت گاو قربانی شونده را تایید کنیم.

پینوشت:

1- البته درباره ی پراکنش کیسه داران، داروینیسم آکادمیک به پیروی از نظریه ی جابجایی قاره ها، مدعی است که استرالیا و امریکای جنوبی هر دو به قطب جنوب متصل بودند. پس از جدایی این سه قاره، در قطب جنوب کیسه داران در اثر سرما نابود شدند و امریکای جنوبی به امریکای شمالی متصل شد و گربه سانان بزرگ و خرسهایی که از شمال آمدند، نسل کیسه داران را برکندند و از آنها تنها اپاسوم که درختزی بود باقی ماند و به امریکای شمالی هم گسترش یافت. ازاینرو است که تنها پایگاه واقعی کیسه داران در جهان، استرالیا است که به دلیل جزیره بودن، حیات وحشش در طول زمان، دستخوردگی اندکی داشته است.

  1. 2-در اوایل دهه ی 1370، وقتی از واکنش امریکا به حمله ی عراق به کویت، روشن شد که طی 20سال آینده او در دورتادور ایران پایگاه خواهد ساخت، چنین نجواهایی در ایران هم شنیده شد و ردی از آن را میتوانید در کتاب "در بهشت شداد" بیابید. توجه داشته باشید که سیدمحمد خاتمی، در دوم خرداد1376، هنوز فرد ناشناخته ای بود. مردم وقتی کلمه ی "اصلاحات" را میشنیدند، یا آن را با کلمه ی اصطلاحات اشتباه میگرفتند و فکر میکردند طرف لغتشناس است و یا خاتمی را در حال اصلاح موی سر در "پیرایشگاه" که بعدا "آرایشگاه" شد، تجسم میکردند. تنها دلیل این که میلیونها نفر بدون هیچگونه کمپین یا جهتدهی اینترنتی، به طور خودجوش به خاتمی رآی دادند، کاندیدای مقابلش آقای ناطق نوری بود که در جریان شورش سیستان و بلوچستان و دستگیری آقای زابلی در 1374، به طرز خطرناکی ثابت کرده بود به حرف خود پایبند نیست و با این حال، شایع شده بود که کاندیدای موردنظر رهبر است. در آن زمان هیچکس کوچکترین تصوری از تحول جامعه ی ایران در اثر انتخاب خاتمی نداشت.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 5:06

صفحه بندی