
مرتضی مردیها، لیبرال ضد سوسیالیسم شناخته شده ای است.وی که با کلمات امپریالیسم و امپریالیسم ستیزی مشکل دارد، مردادماه امسال، در گفتگو با مجله ی لیبرال-ناسیونالیست "قلم یاران" حرفهایی بر ضد سوسیالیسم زد که فرازی از آنها قابل تعمقند:
«مارکس جمله ی معروفی در "ایدئولوژی آلمانی" دارد مبنی بر این که ما آنطور که فکر میکنیم زندگی نمیکنیم بلکه آنطور که زندگی میکنیم فکر میکنیم.بحث بر سر این است که ما باید چه کاری انجام دهیم و نه چطور فکر کنیم.زمانی که فکر تحت تاثیر زندگی است ما تا حدود زیادی ههمچون حیوانات غریزی میشویم.در حالی که ما تا جایی که اقتضا میکند باید خودمان را از زیر بار آن غریزه ها بیرون بکشیم و با آگاهی و آزادی بیشتری زندگی را سروسامان دهیم.اما مارکسیست ها و کمونیست ها به دنبال چیز دیگری بودند.یعنی به دنبال این نبودند که آزادی را به ذهن بدهند که ما با ذهن باز و انتخاب کار کنیم.به دنبال چنین چیزی نبودند.درواقع یک خصوصیت غریزی بشر یعنی حسادت را اخذ کردند و نام مقدس عدالت را بر آن قرار دادند و نیز خشونت را که حس غریزی دیگری است اخذ کرده و نام مبارزه بر آن نهادند.و به این ترتیب، در برابر ذهن و فکر و انتخاب و آزادی، غرایز را تقدیس کردند و سپس سعی کردند که انسانیت را بر حسب عدالت و مبارزه تعریف کنند درحالیکه آنچه که واقعیت داشت این بود که کسی که انقلاب میکرد به دنبال حسادت و خشونت بود یعنی انگیزه، حسادت، و روش، خشونت بود.»









مردیها این جملات را چهار سال بعد از بازگشت به صحنه ی بزرگترین نشریه ی چپ ایران، یعنی "ایران فردا" توسط خانواده ی سحابی (در 1393) میگوید و ظاهرا قصدش تسویه حساب با چپ که امروز در ایران و جهان در حال تجدیدحیات است، میباشد.اما آن خشم و حسادتی که وی از آنها صحبت میکند، اتفاقا مورد نگرانی مجله ی "ایران فردا" هم بوده است.و این خشم و حسادت با مارکسیسم متولد نشده است."بازگشت به خویشتن" تنها شعار اسلامیستها و چپها نبوده، شعار خود پهلویها هم بوده، و این "خویشتن"، برای پهلویها، هخامنشی های امپریالیست جنگجو (با تاکید بر این که آنها با دوری از ساده زیستی، تضعیف و به دست ساده زیست های خشن مقدونی تباه شدند)، برای اسلامیستها کشورگشایان شهادت طلب (ساده زیست) صدر اسلام، و برای سوسیالیستها انقلاب پرولتاریا از نوع مزدکی (که سرکوب آن به دست رژیم ساسانی، ایرانیهای ناامید را به استقبال از اعراب بدوی سوق داده) بوده است.وجه مشترک همه ی اینها خشونت است.اما آیا این به معنی این است که فرهنگ ما بالذاته خشن است؟ دراینباره ارجاعتان میدهم به این بیت از امیرخسرو دهلوی:
مگو مرد صد کشتم اندر نبرد
یکی زنده کن تات گویند مرد
چرا این بیت برخلاف ابیات دیگری مثل "عاقبت گرگزاده گرگ شود" ضرب المثل نشده است؟ چون همیشه افراد خاصی متون را (بخصوص متون کلاسیک اسلامی را که به جز سهروردی، همگی سرشار از تناقضند) به سخن درمی آورند و عوام خود به آنها مراجعه نمیکنند.درواقع، ما مردمی به شدت تابع و مقلد بوده ایم.





برای رساندن منظورم، از یک مثال دم دست استفاده میکنم: اخیرا از طرف میراث فرهنگی، طرحی در دست است که خانه ی قدیمی "گل مادر آب" (گل مار) فامیل مادربزرگم در روستای پدری کنفگوراب به یک نمایشگاه آثار دستی محلی تبدیل شود.این خانه، از مدل سنتی متروک شده ای است که به دوران سیلهای بزرگ تعلق دارد و از این روی،بر تیرهای چوبی عمود است.آخرین بار این نوع سیل در کنفگوراب در اواخر دهه ی شصت و خردسالی من روی داد.پدر و مادرم معلم بودند و من و خواهرم را پیش مادر بزرگم نگه میداشتند.پدرم ماشین پیکان قرمز به تاریخ پیوسته اش را، در دهانه ی سیل متوقف کرد و من و خواهرم را بر دو دوش خود سوار کرد و در آب راه رفت.مادربزرگم که از دیرکردن پدرم نگران شده بود، به آب زد و هر دو نفر درحالی که تا زانو در آب بودند و زیر باران حسابی خیس شده بودند، به همدیگر رسیدند، پدرم ما را تحویل مادربزرگ داد و به همان وضع،راهی مدرسه اش شد.
اخیرا با یکی از خویشان درباره ی طرح مزبور صحبت میکردم.وی که برای بازسازی خانه ی قدیمی روستایی مادربزرگش زحمت زیادی کشیده بود، موقع کار،درباره ی خانه های سنتی گیلانی مطالعه کرد.میگفت هیچ چیزی در ساخت این خانه ها بیدلیل نبوده است.نوع چوبها بسته به کاربرد (از توت و تبریزی گرفته تا درختهای تناور ازگیل که امروز وجود ندارند) یا این که کندوج (انبار برنج) به گونه ای ساخته شود که موش نتواند واردش شود و یا این که چطور به زغالچوب علاوه بر خاصیت سیمانی شدنش، به عنوان ضد کپک فکر شده و...پرسیدم یعنی اجداد ما واقعا همه ی اینها را کشف کرده بودند؟گفت آنها که درس و دانشگاه و کار نداشتند، مینشستند بر اساس تجربه، علوم طبیعت اطرافشان را استخراج میکردند».ولی وقتی در خانه اینها را با پدرم در میان گذاشتم، گفت هیچکس در روستایشان حکمت اینها را نمیدانست و همه بر اساس تقلید از نسل پیشین، این گونه خانه سازی میکردند.

خانه ی گل مار

زنده یادان : گل مار (راست) و مادربزرگم (چپ): فروردین1391


مناظر اطراف خانه ی گل مار
شاید به خاطر همین است که خانه های غیر بومی مدل جدید، خیلی راحت جای خانه های سنتی را گرفتند.چون ملت فقط تقلید میکنند و حرفشنوی دارند و هیچوقت چرای چیزی را نمیپرسند.حتی وقتی صحبت از خود فرهنگ شرقی باشد، که این روزها، به مدل خانه سازی، برای فهمش به شرقشناسان رجوع میکنیم.درحالیکه شرقشناس، اغلب به فکر منافع دولت متبوع خودش است.مثلا ژاک دمورگان فرانسوی مامور است که ببیند تمدن باستان این منطقه ی استراتژیک شوش چه بوده؛می آید میبیند که اینها به زبانی تکلم میکنند که نه عربی و سامی است و نه فارسی؛ پس ارزش بهره برداری سیاسی را ندارد؛ این است که کار روی تمدن عیلام که شوش به آن تعلق دارد متوقف، و سرمایه گذاری ها بر ایالت فارس که نام کشور پرشیا از آن می آید متمرکز میشود.هیچکدام از شهرهای دیگر عیلام مثل آوان و انشان و سیماش و... کشف نشده اند چون شرقشناسان آنها را برای ما کشف نکرده اند و ما هم فکر میکنیم بی اهمیتند.
به همین ترتیب، این متون دوره ی اسلامی که جلویتان گذاشته اند و در آن دقیق نشده اید، سه مرحله ی پنهانی در تاریخ اسلام را هویدا میکنند.آنجا که کلمات کهن معوج شده اند.مثلا "کورش عیلامی" شده است "کورش غیلمی"، یا "فونیکس" شده است "ققنوس"؛ چرا؟ برای این که متون اولیه ی عربی هم "خرچنگ-قورباغه" بودند و هم نقطه نداشتند.در نتیجه نویسندگان این متون به اصطلاح کلاسیک،که تلفظ دقیق این کلمات را نمیدانستند، آنها را غلط ضبط کرده اند.این یعنی این که در زمان نوشته شدن این متون، خیلی وقت بود که کاربرد کلمات درباره ی تمدنهایی چون عیلام، و اساطیری چون فونیکس متروک شده بوده و این نامها دیگر به گوش نخورده بودند.درحالیکه در متون اولیه ی عربی که امروز موجود نیستند، این تمدنها و فرهنگها مورد توجه بودند.حالا چرا ما نمیرویم عیلام و فونیکس را کشف کنیم؟ برای این که شرقشناسی آنها را دوست ندارد.اما اگر بدبینی ادوارد سعید و اوانز بریچارد به شرقشناسی درست باشد (که به نظر من هست) چه؟ آیا اتفاقی است که نه تنها مفاهیم کهن را نمیشناسیم، بلکه تصور ما از گذشته ی اقوام کنونی (عربزبان، ترکزبان، فارس زبان) ، بیش از حد شبیه موقعیت امروزی آنها است؟



پس باید این جمله ی matias enard در رمان مشهورش "قطبنما" را به جد گرفت:«شرقیان هیچ درکی از شرق ندارند.ما غربیان معنی شرق را درک میکنیم.»
این رمان ، که برنده ی جایزه ی گنکور ادبی سال 2015 شد، داستان یک شرقشناس و موزیسین اطریشی به نام فرانس ریتر است که بیمار است یا فکر میکند بیمار است، و معتقد است که اگر شب را بیدار نماند، میمیرد.پس سعی میکند با به یاد آوردن خاطراتش زنده بماند.جمله ی مزبور دقیقا در قسمتی بیان میشود که پس از آن، راوی (ریتر) خود را با مارسل پروست و شهرزاد قصه گو مقایسه میکند.و میگوید پروست هم فکر میکرد اگر ننویسد می میرد درست مثل شهرزاد (راوی هزار و یک شب) که اگر نمی توانست قصه تعریف کند، کشته میشد.ر.ک:
www.spectator.co.uk/2017/07/”east-haunts-west-in-a-musicologists-dark-night-of-the-sou”l: Ruth Scurr
منظور "انار" روشن است: نوشتن و مرگ اندیشی و شرقگرایی به هم مرتبطند.شاید مشکل ما این است که متاثر از آن دورانی هستیم که فونیکس و عیلام فراموش میشدند و ما یک سری چیزها را طوطی وار تقلید میکردیم.


اما رمز پیروزی های ما تا حدودی در همین نهفته بوده است.یعنی یک چیزهایی در این مدت در ما نضج گرفته که بعدا به سختی تغییر کرده است.اخیرا دیدم یک نفر، بسیار بغض آلود بر ضد اسلام صحبت میکرد و اسلامش هم از دل توضیح المسائل ها درآمده بود تا این که رسید به آنجا که در فلان توضیح المسائل (که خودش نخوانده بود و از قول دوست دانشجوی حقوق کافرش،این را بیان میکرد) آمده که وضعیت شخص در صورتی که با خاله و عمه اش رابطه ی جنسی برقرار کرده و پس از این بخواهد با دخترعمه و دخترخاله اش آن رابطه را برقرار کند چیست؟!گفتم: «دوست عزیز.اگر این به نظر شما تهوع آور می آید، به خاطر این است که زنای با محارم، در فرهنگ ما مشئوم است.یعنی شما دارید از خود اسلام بر ضد آن صحبت میکنید.شما باید ببینید چه شده که در دینی که حتی فکر کردن به این چیزها به ذهن پیروانش نمیرسیده، یک عده ای در رشته ی حقوق، اینقدر عادی درباره اش صحبت میکنند و نیروی پلیسش متعجب است که چگونه پس از انقلاب "اسلامی"، اینقدر زنای برادر و خواهر، و پدر و دختر، رشد تاسف آور داشته است؟»
البته امید مملکت ما شاید در همین است که ما از آموزه های اسلامی، بر ضد فتواهای عجیبترش استفاده میکنیم.و این که هیچکس باور نمیکند که "حضرت حافظ" فرموده باشد:
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم!
اما لازم است که ما پشتوانه ی این اعتقادات نهادینه شده را کشف کنیم وگرنه همانطور که قرآن کریم میفرماید: «هرکس در این جهان نابینا (اعمی) است در آخرت نیز نابینا خواهد بود.»(سوره الاسراء:آیه ی 72) که منظور از نابینا، کسی است که به وقایع اطرافش توجه نمیکند و حقیقت را نمیبیند.


مطالب مرتبط:
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی