یکی از انتقادهای جدی ای که بر کتاب "غربزدگی" جلال آل احمد وارد کرده اند این است که تاریخ غربگرایی ایرانی ها را به جای این که از مشروطه شروع کند به درازنای تاریخ میبرد و میگوید که ما همیشه نگاه به غرب داشتیم:چه آن زمان که تمدن بابل و مصر را پذیرفتیم، چه آن زمان که از اسلام استقبال کردیم،چه آن هنگام که متون فلسفی یونان را مورد بحث قرار دادیم و چه آن هنگام که در دوره ی صفوی با اروپای غربی روابط حسنه برقرار کردیم.منتقدان عمدتا از همان خط فکری ای هستند که آل احمد اسلافشان را غربزده خوانده بود و عادت دارند تاریخ ایران را به قبل و بعد از مشروطه تقسیم کنند که در این تقسیمبندی، قبل از مشروطه بدبختی و سیاهی مطلق و پس از آن، طلوع آزادی و پیشرفت ترسیم میشوند.
اخیرا به این نتیجه رسیده ام که تا اندازه ای حق با آل احمد بوده و اگر حرکتهای فکری ای در آغاز تاریخ مکتوب ما در عصر مامون آغاز نشده بودند استقبال بعدی ما از مشروطه نیز احتمالا هیچوقت اتفاق نمی افتاد.واقعیت این است که در هزار و اندی سال گذشته ما هرگز از تاثیر یونان و روم در امان نبودیم.چرا چنین ادعایی میکنم؟بیایید سفری به دل تاریخ داشته باشیم تا دلیلش را روشن کنم:
در زمان رضاشاه پهلوی(که اخیرا معترضان به حکومت فعلی در شعارهایشان به او "روحت شاد" گفتند) تاریخ ایران از زمان تاسیس و شیعه شدن آن به دست صفویه به دوران امپراطوری ناشناخته ی هخامنشی در 2500سال قبل عقب نشست.رضاشاه،باستانشناسی آلمانی به نام هرتسفلد را به ایران فراخواند تا درباره ی آثار باستانی این سلسله که پیش از آن تنها از طریق نوشته های یونانی کلاسیک شناخته شده بود و هیچ خاطره ای از آن در ایران وجود نداشت، تحقیق کند.هدف رضاشاه و معلمان غربزده اش این بود که ایران را وارد تاریخ جهانی و اروپامحور مغربزمین که با یونان باستان آغاز میشد نمایند تا زمینه های فرهنگی ورود تکنیکها و فلسفه های غربی به ایران فراهم شود.
باستانشناسی علیرغم یافتن شباهتهایی بین متون یونانی از یک سو و کتیبه های پارسی و بابلی و مصری مربوط به دوره ی مورد بحث از سوی دیگر،بین این دو گروه تفاوتهای سنگینی هم یافت.اما تفاوتها تاکنون عمدتا ناشی از دشمنی یونانیها و دوری راه و همچنین تقلبهای فراوان انجام شده در باستانشناسی ایران تلقی و درنتیجه طبیعی قلمدادمیشود.تا اینجای کار آنها برای تاریخ اروپامحور یک پیروزی محسوب میشوند.چون ثابت کرده اند که تاریخ یونان باستان میتواند حقیقت داشته باشد.
از سال 1390 یعنی اندکی قبل از این که کتاب اولم "برج بابل(نقدی بر هویت تاریخی ایرانیان)" را بنویسم از این پیروزی غرب احساس دلخوری داشتم.چون مجبور بودم برای نوشتن درباره ی هخامنشیان یعنی پروسعت ترین سلسله ای که در عصر آهن، ایران جزوی از آن بود از متون یونانی چون تواریخ هرودت و آناباسیس گزنفون استفاده کنم و در بقیه ی فصلها هم به طور مرتب به فلسفه ی منسوب به یونان باستان به ویژه افلاطون و ارسطو رجوع کنم انگار که از زمان سقوط آشور و بابل و عیلام، ایران دیگر چیزی جز ادامه ی یونان نبوده است.البته در آن زمان هنوز تا حدی نوشته های منعکس کننده ی عقاید شعوبی دوره ی عباسی تا قاجار را جدی میگرفتم و از جمله وجود شخصیتهای خیالی چون تنسر و مزدک در دوره ی ساسانی را باور داشتم.اما پس از آن هرچه گذشت و بیشتر مطالعه کردم بیشتر به دروغین بودن تاریخمان اعتقاد پیدا کردم.حالا دیگر تقریبا مطمئنم که با سقوط بابل به دست پارسیان،تاریخنویسی تا روزگار مامون در ایران متروک بوده و تواریخ بعدی که قدیمی ترینشان (تاریخ یعقوبی) مربوط به دوره ی متوکل است تاریخ قبل از مامون را با مجموعه ای از شخصیتهای واقعی و غیر واقعی(بیشتر غیرواقعی) که درگیر افسانه های عظیم الجثه و وقایع فراطبیعیند پر کرده اند.حتی دورانهای معاویه،عبدالملک مروان و هارون الرشید(پدر مامون) که وجودشان از طریق باستانشناسی ثابت شده است احتمالا بسیار با آنچه نوشته اند تفاوت دارد.درواقع دوره ی مامون ویژگی ای داشته که باعث میشود من تاریخ ایران را به جای صفویه با مامون آغاز کنم و این ویژگی همان چیزی است که جای نگرانی دارد.
چرا تاریخ با مامون آغاز میشود؟شاید به خاطر این که او علوم یونانی را دوست داشت و دستور داد به عربی ترجمه شوند.بیگانگی این علوم نزد اعراب به حدی بود که خود مامون برای توجیه خود گفت که ارسطو را به خواب دیده و اعمالش به دستور ارسطو است یعنی مامون فعالیت علمی خود را از طریق یک داستان موهوم توجیه میکرد.آیا تاریخنویسی هم امری بود که به تقلید از یونانیان و رومیان به شرق نزدیک بازگشت؟من تا همین اواخر تصور میکردم که تاریخنویسی و فلسفه که هیچ یک در یونان پیش از قرن ششم قبل از میلاد وجود نداشتند با سقوط بابل به دست هخامنشیان از آنجا به یونان –ابتدا ایونیه و بعد آتن- منتقل شده اند و بدین طریق برتری تاریخ غرب از آن برهه به بعد را پذیرفته بودم و کمتر از خود پرسیده بودم که آیا دو قرن برای به کمال رسیدن تمدن یونان کافی بوده است.تا این که اخیرا متوجه شدم جنبش بازنگری در تاریخ غرب که با زیر سوال بردن مسیح آغاز شده است کم کم دارد به سروقت دوره ی طلایی یونان هم میرسد.
اگرچه در سطح آکادمیک هنوز سقراط و افلاطون و ارسطو –سه چهره ی مورد علاقه ی مسلمانان عصر عباسی- بنیانهای فلسفه و تاریخ محسوب میشوند اما در بسیاری از فورومها جوانان درباره ی وجود تاریخی اینان ابراز تردید میکنند.تردیدها درباره ی سقراط که کتابی ندارد ولی در آثار افلاطون دانایی خیال انگیزی دارد بیشتر است.ولی مسئله این است که اگر سقراط موصوف افلاطون را انکار کنید باید گزنفون و کمدی های آریستوفان را نیز انکار کنید چون آنها هم از سقراط صحبت کرده اند. ظاهرا این بحث اولین بار در اکتبر 2010 توسط روزنامه ی اینترنتی نیویورکی "یونیون" جدی شد آنگاه که آغاز تاریخ یونان را به قرن اول میلادی رساند و هشتصد سال قبل از آن را انکار کرد.متاسفانه اصل مقاله را نتوانستم پیدا کنم ولی دلایلی به نفع این تز به ذهنم میرسد.
کتابهای منسوب به یونان باستان تنها اشیائی هستند که از وجود فلسفه و شعر در یونان باستان گواهی داده اند اما چه خواهد شد اگر این کتابها مربوط به زمان خود نباشند؟ قدیمی ترین نسخ کتابهای جهان مربوط به قرن 11میلادی و بعد از آن،و اکثرا مربوط به قرون 15،16 و 17میلادی هستند.تعجبی هم ندارد چون تاریخ در اروپا اولین بار در قرن 17میلادی و در چین در قرون15تا18میلادی اهمیت خود را یافت و در قلمرو اسلامی چیزی بیش از قصه های قشنگ محسوب نمیشد(و هنوز هم نمیشود).این بازه ی هزارساله ظاهرا تنها توسط "آناتولی فومنکو" و همفکران روس دیگرش جدی گرفته شده و بهانه ی آنها شده تا یک تاریخ روسیه محور را جانشین تاریخ اروپا محور فعلی کنند تاریخی که از قرن هشتم میلادی آغاز میشود و تنها روس های سرخورده از سقوط شوروی آن را جدی میگیرند.اما من فکر میکنم باید نظریه ی متعادلتری را در نظر بگیریم.
قبل از هر چیز باید به این فکر کنیم که جعل تاریخ یونان به نفع چه کسی میتوانست باشد.پاسخ در درجه ی اول یونانیها هستند.اما یونانیها چرا قصد جعل چنین تاریخی را کردند؟شاید به همین دلیلی که شعوبی ها تاریخ ایران باستان را جعل کردند یعنی به منظور مبارزه ی سیاسی با حکومت وقت که برای شعوبی ها عباسیان بود.اما برای یونانیها کدام حکومت مد نظر بود؟مسلما این حکومت در دورانی نزدیک به عظمت یونان به ظهور رسیده و خود از یونان استفاده ی فراوان برده و از این رو به آنها اجازه ی جعل تاریخ داده است.کدام حکومت جز امپراطوری روم میتواند واجد این خصوصیات باشد؟
باستانشناسی میتواند این موضوع را توضیح دهد:آثار باستانی یونان تا پیش از دوره ی اسکندر تنها منعکس کننده ی زندگی روزمره و افسانه های مشهوری که بعدا در کتب تاریخی به ثبت رسیدند میباشند و اثری از شخصیتهای تاریخی و تفکرات فلسفی در آنها نیست.لازم به ذکر است که افسانه های یونان از اساطیر مصر و بابل و فنیقیه نشئت میگیرند و قدیمی ترین شهرهای یونانی هم چنانکه مارتین برنال در کتاب "آتن سیاه:ریشه های افریقایی-آسیایی تمدن یونان" مورد بحث قرار داده است،بر اساس اسناد باستانشناسی توسط فنیقی ها بنا شده اند.اما فلسفه ی شرقی بر اساس آثار مکتوب، در اساطیر یونانی به صورت یک تاریخ شفاهی ترسناک درآمده است.
پس از اسکندر اوضاع متفاوت است:کتیبه های یونانی زبان در سرزمینهای مفتوحه اش از جمله ایران، از وجود او و جانشینانش سخن میگویند.این آثار حکومتی چیزی فراتر از نشانه هایی که شاهان آشور و پارس به جای گذاشته اند نیستند.این کتیبه ها به دلیل چندزبانه بودن مهمترین دلیل موفقیت ما در خواندن زبانهای باستانی خاورنزدیک بوده اند.امپراطوری اسکندر که ایجاد و بلافاصله متلاشی شد و در نهایت به تسخیر رومیان درآمد امری ثابت شده است.این وقایع چه تاثیری بر یونانیان نهاده است؟
تجدید نظر طلبان میپرسند چگونه ممکن است ملتی که افسانه های احمقانه و وحشیانه ی یونانی را پرورش داده از خود فیلسوفان بزرگی چون افلاطون داشته باشد؟این سخن درباره ی دوران قبل از حکومت روم میتواند درست باشد.اما در همان زمان که رومیان یونان را به تصرف درآورده خدایان آن را پذیرفته و هنر آسیایی-مصری تکامل یافته در دوران اسکندر و جانشینانش را دستمایه ی معماری باشکوه خود میکردند تغییراتی در شخصیت یونانیها در حال وقوع بود: نوعی غرور کاذب بسیار شبیه آنچه برای شعوبی ها در دوره ی عباسی پیش آمد.یونانیها فلسفه ی نداشته شان را از آسیایی ها و مصری های امپراطوری روم اخذ کردند و آنها را به فیثاغورس و افلاطون و ارسطو و... نسبت دادند.جالب این که بسیاری از این شخصیتهای خیالی گفته میشد از شرقیان درس آموخته اند:فیثاغورس در مصر و بابل،سولون و افلاطون در مصر و ارسطو در آسیای صغیر آموزش دیده بودند.چه چیز یونانی های زیر سلطه ی روم را به فلسفه علاقه مند میکرد درحالیکه خود رومیان در آن چندان استعدادی نشان نداده اند؟شاید سرنوشت خود یونان.
یونانی های هلنی زیاد از اسکندر و دیگر مقدونیان که سرزمینشان را فتح کرده بودند خوششان نمی آمد اما میدانستند که همین مقدونی هلنی شده یعنی اسکندر بود که امپراطوری بزرگ یونان را ایجاد کرد و ارباب جهان شناخته شده یعنی پارس را به زانو درآورد.آنها از خود میپرسیدند چگونه است که مقدونیان تضعیف شدند.آنها پاسخ را در پارسی گرایی اسکندر یافتند.آنها فکر میکردند چون مقدونیها از ساده زیستی یونانی درآمده و عشرت طلبی و تجملگرایی حکومتهای شرقی را پذیرفته اند دچار انحطاط شده و درنهایت به تسخیر روم درآمده اند.این پاسخ بیش از آن که حقیقی باشد سیاسی بود.توجه داشته باشید آتن که ادعا میشود در دوران اوج خود در جنگهای پلوپونزی بیش از 400هزار نفر جمعیت داشت در زمان ورود دوباره ی خود به تاریخ در اواخر دوره ی عثمانی روستایی با 2000نفر جمعیت بود.یونانیان باستان البته ادعا میکردند آتن پس از شکست از اسپارت انحطاط یافته است.اگر ما شکوه پیشین نسبت داده شده به آن را دروغین دانسته و حد و حدود آن در زمان عثمانی را برای دوره ی رومی هم بپذیریم آنگاه سادگی آن مقابل تجمل روم می ایستد.درست مثل سادگی مقدونیها در مقابل تجمل پارس.درواقع قرار بود آنچه نقطه ضعف یونانیهای مقهور بود نقطه ی قوت به نظر برسد.اما رومی ها بودند که به یونان حمله کرده بودند و نه بالعکس.پس حمله ی اسکندر باید جواب حمله ی پارس به یونان به نظر میرسید. تاریخ دروغین جنگهای مدی(شرح حملات داریوش و خشایارشا به یونان) برای همین جعل شدند و این جعل مورد حمایت رومیها هم بود چون رومیها در دوران اوج خود با پارسیان دشمن و رقیب بودند.دروغهای عجیب و غریب یونانی ها درباره ی فتوحات اسکندر حتی الهامبخش رومی ها بودند.
یونانیها از کجا شاهان هخامنشی را میشناختند؟میدانیم که در همان قرن اول میلادی در دوره ی رومی،ژوزفوس در نوشتن تاریخ یهود از یک تاریخنویس مصری به نام "مانتو" از قرن سوم قبل از میلاد بهره گرفته است.پس تاریخ مصر در زمان روم به شکلی برقرار بوده و ازجمله نام فرمانروایان پارسی مصر هم در آن عنوان شده بوده است.مصری مآبی پس از ازدواج ژولیوس سزار با کلئوپاترا ملکه ی مصر رقم خورد و احتمالا نام شاهان قدیم پارس از این طریق شهرت یافت.بر اساس منابع بابلی و آشوری میتوان با اطمینان گفت مطالبی که یونانیها درباره ی ایران قبل از هخامنشیان نوشته اند به استثنای نقش مادها در سقوط آشور و نام داشتن آخرین پادشاه ماد به "آستیاگ"(اوشتوویگو) باقی مطلقا افسانه است.یونانیها برای درست تر به نظر رسیدن تاریخشان مدل تاریخ پارسی را هم شبیه مدل مقدونی برساختند و از کورش دوم که او را "کبیر" میخواندند تصویری در حد و اندازه ی اسکندر ساختند و ادعا کردند جانشینان کورش در اثر تجملگرایی انحطاط یافتند.بر اساس این فلسفه نویسنده ی تاریخ منتسب به پولی بیوس نظریه ی دور تاریخی را مطرح کرد و پیشبینی کرد که رم نیز روزی مانند آتن و کارتاژ سقوط خواهد کرد.بعدها در قلمرو اسلامی،ابن خلدون نظریه ی دور تاریخی را بومی سازی کرد.
برخی از یونانیها مانند جاعلان تواریخ هرودت و نمایشنامه ی "پارسیان" اخیلوس، مدل اسکندر را نمیپسندیدند. آنها خواستار بازگشت به آنچه دموکراسی نامیده میشد بودند.اگر کتاب "در تاریکی هزاره ها" از زنده یاد ایرج اسکندری را بخوانید برایتان ثابت خواهد شد که دموکراسیهای قبیله ای-روستایی و حتی دولتشهری در آغاز تاریخ بسیاری از تمدنها و جود داشته اند و سپس در اثر شرایط جنگی مقهور پادشاهی موروثی شده اند:امری که در سومر،عیلام و شاید حتی قبایل پارس سابقه داشته است.حکومتهای ابتدایی یونان نیز از این نوع بودند.ترکیب این نظریه با بخشی از نظریه ی پیشین،جنگهای مدی را به گونه ی پیروزی دموکراسی بر پادشاهی وانمود کردند.این راهی بود برای واداشتن مردم به اتحاد با یکدیگر بر ضد روم.اما رومیها آنقدر نادان نبودند که متوجه قضیه نشوند.آنها در مقابل، آثار یونانی منسوب به افلاطون را بر علیه دموکراسی برساختند و "شاه فیلسوف" را معرفی کردند تصویری که از الگوی امپراطور حکیم "مارکوس اورلیوس" برگرفته شده بود.منابع یونانی جعل شده بسیار متنوع بودند.برخی از آنها یونانیان را برترین مردم و برخی دیگر مانند تواریخ هرودت آنها را دنباله رو ادیان و فلسفه های مصری و شرقی میخواندند.اما اکثرا به ندرت نظر خوشی نسبت به رومیها داشتند.بنابراین به سرعت از چشم امپراطوری روم افتادند.
خلا ناشی از این ماجرا توسط مسیحیت پر شد.خدای یکتای مسیحیت درست مثل "آتون" آخناتون و "مردوک" شاهان بابل فقط یک نماینده میطلبید و آن نماینده امپراطور روم بود.نتیجه این که آثار دوره ی شرک محکوم به فنا شدند.اما نهضت یونانی بینتیجه نماند.امپراطوری روم به دو ناحیه ی غربی و شرقی تقسیم شد و نیمه ی شرقی که شامل یونان هم بود زبان و فرهنگ یونانی به خود گرفت درحالیکه همچنان خود را رومی میخواند(این ماجرا شبیه جدا شدن تقریبی برخی از نواحی شرقی امپراطوری عباسی توسط پارسیان از حکومت مامون است).تداوم یونانی مآبی باعث شد تا آثار یونانی دوره ی شرک -هرچند بدون کمترین فایده ای برای صاحبانشان- باقی بمانند تا زمانی که مامون پیک هایی را برای گرفتن آثار یونانی به روم شرقی گسیل کرد.این که او چه مقدار کتاب به دست آورد معلوم نیست اما چندین برابر میزان آثارحقیقی، آثار یونانی جعلی به توسط مسیحیان عرب مجرب در زبان یونانی تولید شد.بعدها در قرن17 همزمان با تولد تاریخ اروپایی،مسافرتهای زیادی از اروپای غربی به عثمانی (فاتح روم شرقی) انجام شد که هدف آن یافتن کتابهای یونانی باستان بود(مردم اروپای غربی فلسفه ی یونان را از طریق ترجمه ی آثار عربی شناخته بودند).در آن زمان هم مردم خاورنزدیک قدرت دیرین خود در جعل کتب قدیمی را به خوبی نشان دادند.عزیزنسین در کتاب "مگر در مملکت شما خر نیست؟" موضوع روستاییان فریبکار ترکیه را که برای پول گرفتن از باستانشناسان خارجی جعل عتیقه میکنند تصویر کرده است. شاید اگر روزی ثابت شود که برخی از مهمترین آثار منسوب به یونان باستان توسط شرقی ها جعل شده است بشود راحت تر درباره ی این که اجداد ما در زمان ورود به تاریخ غیر از علوم یونانی چه در چنته داشتند بحث کرد.
همانطور که رومی های غالب برخلاف یونانی های مغلوب چندان استعدادی در فلسفه نشان ندادند،اعراب حاکم بر ایران هم برخلاف ایرانی های مغلوب چندان از فلسفه ی یونانی استقبال نکردند.شاید یک احساس مشترک، ایرانیها را به استقبال از یونانگرایی کشید:احساسی مرکب از غرور کاذب پیش گفته (که در اثر روی خوش نشان دادن عباسیان به پارسیان به وجود آمده بود) بعلاوه ی سرخوردگی ناشی از نرسیدن به وعده هایی که اعراب در فتح ایران ایراد کرده بودند(سرخوردگی مشابهی جمعی از انقلابیون ایرانی سال 1979 را از اسلامگرایی به سمت غربگرایی که محصول همان یونانگرایی تلقی میشود سوق داده است).استقبال ایرانی ها هم در اندازه ی خاصی بود.شعوبی ها درصدد بازسازی سلسله ی ستمگر ساسانی بودند پس از دموکراسی چندان استقبالی نکردند درحالیکه اسکندر را در حد یک پیامبر بالا بردند و البته فراموش نکردند که او را نیمه ایرانی –آن هم از یک شاه ایرانی- معرفی کنند.فهرست یونانی ها از شاهان هخامنشی هم مورد استقبال شعوبی ها قرار نگرفت(شاید چون هخامنشی های تصویر شده توسط یونانیان بیش از حد دافعه داشتند) و آنها ترجیح دادند تاریخ ماقبل ساسانی خود را بر اساس خدایان انسان شده ی اوستا بازسازی کنند (کاری که فردوسی در شاهنامه کرده است).این درحالیست که در فهرست ابوریحان بیرونی از شاهان بابل و آشور در کتاب آثارالباقیه نامهای شاهان هخامنشی بعد از سیاهه ای از نامهای یونانی شده ی شاهان اکثرا خیالی بابل و آشور(که بعضیشان خدایان یونانیند) ذکر شده و همین نشان میدهد شعوبی ها امکان دسترسی به نامهای واقعی شاهان قدیم پارس را از طریق نوشته های یونانی داشته اند.
(فلکر پپ باستانشناس آلمانی در مقاله ی زیر:
The early history of Islam following inscriptional and numismatic testimoy:Volker Popp:Excerpts selected by John Perkins
زمان جمع آوری عقاید پارسی در قالب کتاب اوستا را دوره ی مامون میداند.)
لازم به ذکر است که مامون نیمه فارس که با کمک فارسیان برادر خود امین را که مورد حمایت اعراب بود سرنگون و مقتول کرد پس از خیانت فارسیان و جداشدن خراسان توسط طاهر ذوالیمینین متوجه شد که دیگر نه میتواند روی اعراب حساب کند و نه روی فارسها.پس به جستجوی عنصر سومی گشت که ترکها بودند و از زمان معتصم برادر مامون قدرت زیادی در حکومت پیدا کردند.نبردهای ایرانیان و تورانیان در شاهنامه بازتاب رقابت فارسها و ترکها در قدرت در دورانی است که این کتاب توسط فردوسی نوشته میشد(گفتنی است شکل دیالوگها و مدل تراژیک داستانها در شاهنامه به شدت وامدار نمایشنامه های یونانی است).با پیروزی تقریبی ترکان،آنها بخشی از ایدئولوژی شعوبیان را پذیرفتند ولی پیشرفت آن را متوقف نمودند و این وضعیت برقرار بود تا این که دوره ی مشروطه فرا رسید.
آنچه در مشروطه اتفاق افتاد آغاز به تکمیل پروژه ی ناتمام یونانی سازی که تصور میشد غرب بر اساس آن به سعادت رسیده باشد، بوده است.مشروطه هم سخن از دموکراسی و آزادی میزد و هم در جستجوی تاریخ راستین ایران باستان بود.دومی به مدل پیشین تاریخ ما نزدیکتر بود تا اولی.پس بنابر عادت،رضاشاه پهلوی با دومی به جنگ اولی رفت و درنتیجه مشروطه به راحتی مغلوب استبداد پهلوی شد.اما پهلوی با مانع بزرگی مواجه بود که اسلاف شعوبیش هم نتوانسته بودند از پس آن بربیایند.این مانع یعنی اعتقادات دینی مردم که در زمان شعوبیها به اندازه ی کافی یونانیزده شده بودند در زمان پهلوی بیش از پیش از افکار وارداتی یونانی-غربی چون دموکراسی تغذیه شدند بطوریکه درنهایت خود پهلوی در اثر انقلابی نیمه سنتی-نیمه دموکراتیک فروپاشید.
حالا اما یک چالش جدید آغاز شده است:مردمی خسته از همه چیز،ایرانیانی که دیگر نمیدانند چه چیزی را باور کنند،بر علیه کسی که تا همین چند شب پیش نماد دموکراسی ایران بود و عمامه ی سفیدی به نشانه ی تعلق به سنت دینی دارد شعار میدهند.شعارهایشان به نفع سلسله ی پهلوی هم بیش از این که از اعتقادات قلبیشان ناشی شود ناشی از لجبازی است.احتمالا الان عده ای در غرب دارند با جدیت شعارها را تحلیل میکنند تا کشف کنند که این "خلا ایرانی" جدید را با چه سوغاتی فکری دیگری میتوانند پر کنند.
شاید بخش مهمی از بی هویتی امروزین ما ناشی از عدم مقاومت بابلیها در برابر ازبین رفتن تاریخشان در 2500سال قبل باشد.این که چرا آنها مقاومت نکردند(و دود این بی مقاومتی درنهایت به چشم خودشان رفت) شاید به طرز فکر حکمای بابل برگردد.این طرز فکر در افسانه ی معنوی گیلگمش بازتاب یافته است:گیلگمش پهلوان پس از سفری طولانی گیاه جاودانگی را می یابد.او قصد دارد آن را به شهر خود ببرد تا تکثیرش کند و همه ی مردم از آن بهره مند شود اما در راه ماری گیاه را میرباید و بدین طریق گیلگمش خود نیز جاودانگی را از دست میدهد.گیاه جاودانگی همان حکمت متعالی است.فایده ندارد آن را با دیگران تقسیم کنی چون اگر چنین کنی،خود نیز دیگر حکیم نیستی.این طرز فکر بود که باعث میشد حکمای بابل در مقابل اکثریت نادان شهرشان مسئولیتی در خود حس نکنند و درنهایت همین اکثریت بیدانش هم درهای بابل را به پیروی از کاهنان عوامفریب بر روی کورش گشودند و کمی بعد بابل به تاریخ پیوست.
امروز تاریخ بابل در کشور ما در حال تکرار است: در این شرایط نابسامان،ایرانی از همه جا گریزان کجا میتواند پناه ببرد جز به ریشه های خودش؟اما این ریشه ها در این تاریخ به شدت بی اعتبار ما چگونه باید مورد نگرش قرار گیرند؟ من توصیه میکنم موقع خواندن گنجینه هایی چون قرآن و مثنوی مولوی به تجربیات خود بیندیشید و ببینید چه چیزی از آنها به دلتان مینشیند.اصل همان قوت قلبی است که از مقایسه ی تجربه ی خود با دانش پیشینیان می یابید.این قوت قلب مسلما در چهارچوب دوگانه ی غربی-شرقی نمیگنجد پس حتما چیز مهمی است.این آن موضوعی است که فکر میکنم در این شرایط بحرانی نباید فراموش کنیم.

تصویر:داخل مسجد امیرشهید لاهیجان:محل قرارگرفتن مهرهای نماز:یکشنبه 10دی 1396 کمی قبل از اذان مغرب
توصیه:شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد:
دانلود کتاب "از صدر اسلام تا صدر انقلاب(سرنوشت مشترک علی شریعتی و قهرمانان دینیش)"
توجه:انتشار مقالات و کتابهای وبلاگ با حفظ امانت در محتوا بلااشکال است.
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی