خرید بک لینک
نویسنده» پویا جفاکش

دو هفته پیش در حلقه ی صالحین بسیج صحبت بر سر این بود که آیا کابوس داعش واقعا تمام شده و آیا تبریک سردار سلیمانی به رهبر بابت این موضوع به جا بوده است یا نه.دقیقا فردای آن بحث، داعش در مسجد اهل تصوف در مصر حدود 300نفر را به قتل رسانید.برخی از من میپرسند: «داعش با صوفی های مصر چه دشمنی ای دارد؟آنها که شیعه نیستند».اما اتفاقا باید این دشمنی را اهمیت داد.قرائت شیرین متصوفه از اسلام مانع بزرگی در گرویدن به قرائت خشن داعش است.آنچه این بحث را جالب میکند این است که هر دو گروه میخواهند به اصل دین بازگردند.اما چگونه است که قرائت یکی با قرائت دیگری تا این حد متفاوت است؟به راستی کدام قرائت اصیل تر است؟

در این باره باید بگویم که ریشه ی تمام فلسفه های بنیادگرا به گردش سال و آمد و رفت فصول در مدل بابلیش برمیگردد یعنی گذر خورشید از 12صورت فلکی طی ماه ها.تموز به عنوان روح گیاهان هر سال بهار برمی آمد و سپس در فصل خشک به جهان زیرین میرفت تا این که در بهار بعدی مجددا زنده میشد.این مدل را میتوانید در نقاط مختلف جهان بیابید.با آمدن شرایع بزرگ،اتفاقی که در طول سال می افتد به کل تاریخ انعکاس می یابد و مثلا مرگ و رستاخیز مسیح عنوان میشود.در دین زرتشت شما میبینید که تاریخ جهان 12هزار ساله و شامل 4دوره ی 3هزارساله است.درواقع زرتشتیان هر هزار سال را به جای یکی از ماه های سال نشانده اند و 4دوره همان چهارفصلند.پایان تاریخ و شکست اهریمن همان بهار مجدد است.پس اصل باید چیز قشنگی همچون بهار به نظر برسد.سوال این است که چرا در نظریه ی داعش، اصل اینقدر وحشتناک است؟

تاکنون نظریه پردازانی چون ژیل کپل و اولیویه روآ بر این موضوع تاکید داشته اند که بنیادگرایی اسلامی یک پدیده ی اصیل اسلامی نیست بلکه باید حاصل برخورد مکاتب گوناگون عمدتا غربی به حساب آید.تحقیقات کسانی چون دیپا کومار و رابرت دریفوس هم تایید میکنند که بنیادگرایی اسلامی اساسا توسط قدرتهای غربی به رهبری امریکا ترویج شده است.پس یک رهیافت اصیل اسلامی نیستند.اما میتوان گفت تناقضی بنیادین و قدیمی در ذات اندیشه ی عربی-اسلامی، در زمان معاصر خود را بیش از پیش نمایانده و راه را برای چنین رهیافت نااصیلی بازکرده است.

محمدعابدالجابری در بزرگداشت ابوحامدغزالی در دانشکده ی ادبیات رباط در سال1987 اصل این تناقض را به غزالی میرساند که در 9قرن اخیر بر اندیشه ی اکثریت مسلمانان حاکم بوده است.به عقیده ی الجابری،تایید فلسفه ستیزی و تصوف گرایی با منطق ارسطو امر متناقضی است که از غزالی به یادگار مانده است.چون غزالی به روشی صوفیانه-عقلانی، فیلسوفان تصوفزده ی قبل از خود-فارابی و بخصوص ابن سینا- را مورد نقد قرار میدهد.علت هم این است که کار غزالی بیش از آنکه علمی باشد پروژه ای سیاسی-ایدئولوژیک از سوی خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان برای مبارزه با دشمنان سلسله اش یعنی اسماعیلیان است که به روشهای همزمان صوفیانه و فلسفی استناد میکنند.پس غزالی هم با منطق، فلسفه ی آنان را بی اعتبار میکند و هم با جایگزینی تصوفی بدون مراد و امام سعی میکند حس معنویت جوی مردم را از اسماعیلیه منحرف کند.الجابری میگوید تناقض گویی غزالی را تنها ابن رشد فیلسوف متذکر نشده بلکه همواره دانشمندان بزرگ اسلامی از آن سخن میگفته اند:

« ابن العربی فقیه اشعری در حق او گفته است:"شیخ ما ابوحامد فلاسفه را بلعید و خواست آنها را استفراغ کند، اما نتوانست". ابن تیمیه همین نکته را به سخن دیگر،چنین تعبیر میکند:"شیخ ما ابوحامد به اندرونی فلاسفه راه یافت و سپس خواست خارج شود اما نتوانست".»(1)

رابرت دریفوس و کتابش درباره ی ترویج بنیادگرایی اسلامی توسط امریکا در خاورمیانه

میتوان گفت علت این که پروژه ی سیاسی غزالی باقی ماند نه فقط حمایت حکومت بلکه نوعی علاقه به معنویتجویی بود که سبب میشد حکومتها(شیعه و سنی) چیزی بهتر از آن برای ساکت کردن مردم نیابند.اگر امروز داعش حرفی برای گفتن دارد به خاطر منحرف شدن این معنویتجویی توسط فلسفه ی غرب است.فلسفه ای که از زمان داروین رنگ علمی به خود گرفته است.اگر جامعه ی اصیل و ایدئال داعش تا این حد خوفناک است به خاطر این است که با بازگشتن ایدئال انسان به حیوان درنده توسط داروین دیگر حضرت آدم داخل بهشت عدن معنی ندارد.ظاهرا این ایده ابتدا باید خود غرب را تخریب میکرد.غربیها هم به موقع متوجه شدند و از اینرو اندکی پس از ظهور داروینیسم(که تایید آن به عوامل اقتصادی-سیاسی عمده ای برمیگردد) از نظریه ی "ایده ی مطلق" هگل استقبال شد نظریه ای که روح پیشرفت در آن بود.هگل تصور میکرد ایده در چین متولد شده از آنجا به هند سپس پرشیا،بعد یونان و روم و آلمان و اخیرا امریکا منتقل شده در این مدت مرتبا در حال پیشرفت بوده است.

شاید ندانید اما هگل مجبور شد تز پیشرفت را از یکی از مریدان مشهور غزالی یعنی مولاناجلال الدین رومی بگیرد.آنطور که دکتر ابراهیم فیاض بیان میکند این شعر مولانا نظر هگل را به خود جلب کرده بود:« از جمادی مردم و نامی شدم / وز نما مردم به حیوان سر زدم / مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟»(2).

تحقیقات بعدی من نشان داد که هگل بواسطه ی مطالعه ی شلگل و گوته به ادبیات شرق نزدیک علاقه مند شد و مولانا را هم از طریق "فردریش راکر" شناخت.پان تئیزم(وحدت وجود) مولانا و حافظ توجه او را به خود جلب کرد و مایل شد اسپینوزا را محصول این پان تئیزم بداند.هگل میگفت پان تئیزم اگرچه در هند متولد شد ولی در پرشیا به پختگی رسید.ایده ی مطلق را نیز مدیون همین پان تئیزم است.او البته به اسلام علاقه ای نداشت و آن را محصول بی اهمیت مسیحیت میدانست.در عوض مایل بود که مولوی و حافظ و دیگر صوفیان خاورمیانه را به مانویت و زرتشتی گری و دیگر رویه های ماقبل اسلامی منسوب کند بطوریکه نسبت مولوی با قرآن را ناگفته گذارد و توجه نکرد که جامی صوفی معروف مثنوی را "قرآن العجم" میخواند.(3)

در این کاریکاتور از دیوید لیواین مارکس بر سر هگل ایستاده و جورچین میچیند:نمادی از تداوم هگل در مارکس

اگر به این سطور دقت کنیم متوجه میشویم که نوعی بازگشت به گذشته -ماقبل اسلام و حتی مسیحیت - در نظریه ی ایده ی مطلق قابل توجیه است.شاید بر همین اساس،برتراند راسل در رساله ی "درک تاریخ اثر" نوعی علاقه به ادامه دادن سفر ایده در غرب از خود بروز میدهد:

«اگر قرار باشد که ایده مسافرت خود را به سوی غرب همچنان ادامه دهد به ژاپن خواهد رسید.ولی هگل متاسفانه در این مورد چیزی نمیگوید.ولی به گمان وی هنگامی که ایده مسافرت خود را به دور دنیا تکمیل کند،به صورت ایده ی مطلق درمی آید و از آن پس بشر الی الابد با آرامش خاطر و شادمانی زیست خواهد کرد»(4)با این حال کمی جلوتر راسل در اشاره به بازگشت قدرت به آسیاییها میگوید«نمیتوان حدس زد که این نهضت مخالف یعنی برگشت قدرت به دست ملل آسیایی تا کی ادامه پیدا خواهد کرد زیرا با آن که کشور ژاپن بدون شک مغلوب خواهد شد،ولی ممکن است کشورهای چین و هندوستان به عنوان قهرمانان ملل آسیایی جانشین ژاپن گردند»(5).

توجه داشته باشید که این سخنان از زبان یک فراماسون انگلیسی و نه یک فرد عادی بیان میشوند و ماهیتی بیش از پیشبینی دارند.این سخن که آینده ی دنیا در چین و تا اندازه ای هند و برزیل رقم میخورد امروز آشنا است ولی در زمان راسل آشنا نبود.شاید اتفاقی نباشد که چین با اتکا به مارکسیسم قدرتمند شد و مارکسیسم یک ایدئولوژی هگلی است که به دور تاریخی خاص خود تکیه دارد.مارکسیسم همه چیز را در حرکت میبیند.ولی درنهایت به جای اول یا اصل برمیگردد.پس انسان از جامعه ی بیطبقه ی اولیه آغاز میکند و به واسطه ی برده داری و فئودالی در غرب و استبداد شرقی در شرق به مرحله ی سرمایه داری پای میگذارد تا پس از چند انقلاب سوسیالیستی به جامعه ی بی طبقه ی اولیه بازگردد.همانطور که میبینید مارکس حتی بیش از استادش هگل با تز صوفیانه ی غزالی-مولوی همراه است.تعجبی ندارد که اتوپیای روستایی مارکسیست های چینی یادآور اتوپیای روستایی تائوئیستهای باستانی چون تائویوآن مینگ( در "قصه ی بهار شکوفه های هلو") باشد.

نقاشی بر اساس "بهار شکوفه های هلو" از تائو یوآن مینگ

میگویند مارکس موثرترین فیلسوف قرن بیستم بود.خشونت انقلابی ای که او برای ایجاد جامعه ی بیطبقه ی بیخشونت تجویز کرد قرن مزبور را زیرورو کرد.جالب است که قرن بیستم را قرن علم دانسته اند ولی در تمام درازای آن علم ابزار فلسفه بوده است جالب این که بیش از هر فلسفه ای در خدمت مارکسیسم و زیربنای صوفیانه اش.به طوری که همه ی بحث های زیستشناسی و روانشناسی و حتی گاهی فیزیکی به این ختم میشود که انسان از ابتدا چه بوده است تا به همان برگردد.به طرز عجیبی برخی پیروان آکواریوسی مارکس خسته از خشونت قرن بیستم و در تلاش برای ایجاد زودهنگام جامعه ی بیخشونت در لباس علم رفته اند و ادعا میکنند بونوبو بیش از شمپانزه ی معمولی با انسان قرابت دارد و بونوبو برعکس شمپانزه خشن نیست و در عین حال هرج و مرج جنسی بیشتری نسبت به شمپانزه دارد بنابراین این عده بازگشت به آنارشیسم بونوبوها را تجویز میکنند تا جامعه ی انسانی آرام گیرد.گروه های دیگری هم هستند که سرشت انسانها را در تکهمسری میمون لانگور یا حرمسرای گوریل نر جستجو میکنند.وجه اشتراک همه ی اینها بازگشت به عصر میمونها است.

این ایده ها شاید برای اروپاییان جذاب باشد اما برای ما مسلمانان به عنوان 1 به حق غزالی که هنوز از تصوف باباآدم و باغ عدنش کاملا دل نکنده ایم سفر به گذشته ای اینچنین دور جرئت زیادی میطلبد.برای ما عصر حضرت محمد به عنوان این که آخرین کسی است که پیام آدم را تکرار کرده قابل اطمینان تر است چون به پیروی از غزالی در این که دانشمندان غربگرا(مدل های امروزین ابن سینای یونانی زده) درست بگویند شک داریم.ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم رژیم های سوسیالیست عرب و روشنگران مارکسیست یا نیمه مارکسیست چون جلال آل احمد و علی شریعتی چنان اسلام ما را با مارکسیسم و دیگر ایده های غربی ترکیب کرده اند که خودمان هم نفهمیده ایم چطور تصورمان از دین دچار دگرگونی شده است(مثل اجدادمان که اغلب متوجه افلاطون زدگی غزالی نشدند).برخی از ما متوجه تغییر شده تصور جدید را پذیرفته آن را ضد تناقض غزالی به کار میگیریم(در این حالت به احتمال زیاد ما در قلمرو گروه های تروریست اسلامی قرار خواهیم گرفت).برخی دیگر هم متوجه تغییر نشده فقط متوجه میشویم که نمیتوانیم اسلامی را که در حال حاضر میشناسیم بپذیریم و در درون خود یک نوع دوره ی ماقبل اسلامی که شبیه اسلام غزالی باشد بازسازی میکنیم و به آن پناه میبریم(مثلا یک مولوی خیالی درست میکنیم و اسمش را میگذاریم:کورش کبیر).در هر دو حالت ما بنیادگراییم. بنابراین این که میگویند بنیادگرایی پدیده ی مدرنی است بواقع درست است.بنیادگرایی نتیجه ی برخورد گزنده و ناخوشایند ما با مدرنیته است.

در چنین شرایطی عقلای قوم باید چه کنند؟دراینباره فکر میکنم باید به پیروی از هگل و راسل به اصل مد نظر آنها یعنی به چین برگردیم.به خاطر دارم در حدود 8یا9سال پیش مطلبی میخواندم از یک نویسنده ی چینی که تفاوت سنت روشنگری در چین و غرب را بیان میکرد.به گفته ی این نویسنده در چین باستان روشنفکران همواره به جستجوی حکومتی درستکار بودند تا به آن خدمت کنند.اما اگر حکومت فاسد بود آنها اعتزال پیشه کرده به میان مردم میرفتند تا بلکه از طریق تاثیر مثبت نهادن بر مردم به مرور زمینه ی تاسیس حکومتی صالح را فراهم آورند.مثالی هم که نویسنده در اینباره زده بود برای من مثال آشنایی بود:«ژوگه لیانگ کانگ مینگ» نابغه ی قرن سوم میلادی و شخصیت محبوب رمان "عاشقانه ی سه پادشاهی" اثر لوگوآنگ جونگ.

ژوگه لیانگ

خوشبختانه مثال نویسنده برای من قابل درک بود چون این شخصیت را از طریق انیمه ی ژاپنی افسانه ی سه برادر میشناختم(این انیمیشن بر اساس رمان پیش گفته ساخته شده است).اولین قسمتی که او را نشان دادند به خاطر دارم:کانگ مینگ جوان در "جینگ ژو" شاگرد مردی فرزانه به نام "سما هویی" بود.در محضر استاد بحثی سیاسی بین شاگردان درگرفته بود در این که از دو دیکتاتور وقت یعنی سائوسائو و یوآن شائو کدامیک اصلحند.کانگ مینگ هر دو نفر را اراذل و اوباش خواند و گفت که منتظر آمدن مرد سومی است.پرسیدند این مرد سوم کیست.کانگ مینگ از پنجره ی کلاس به آسمان خیره شد و آشوبهایی که در زندگیش به وقوع پیوسته بودند مرور کرد:شورش کلاه زردها و قتل و غارت مردم بیگناه به دست آنها؛افتادن پایتخت به دست ژنرال دنگ ژو و دیکتاتوری جنون آمیز و خونین او؛سوختن پایتخت(لویانگ) در حریق در جریان نبرد بین دنگ ژو و نیروهای مخالف او؛قتل دنگ ژو به دست پسرخوانده اش لوبو و هرج و مرج سیاسی پس از آن که پدر کانگ مینگ از قربانیان آن بود...کانگ مینگ سخن پدر را به یاد آورد که میگفت وقتی ابرها جلو تابش خورشید را میگیرند بلاخره بادی ابرها را کنار خواهد زد:«پسرم.تو آن باد باش».

شاگردان هنوز منتظر پاسخ کانگ مینگ بودند.کانگ مینگ برگشت،آنها را نگاه کرد و گفت:«من نمیدانم مرد سوم کیست.ولی او خواهد آمد» و سپس کلاس را ترک گفت درحالیکه استاد با تکان دادن سر او را تایید میکرد.

کانگ مینگ با وجود این که بسیار دانا و باهوش بود ولی از سیاست کناره گرفت و در روستایی در انزوا زیست.تا این که لیوبی و دو برادر خوانده اش به دیدنش آمدند.لیوبی میخواست کانگ مینگ را به عنوان مشاور بپذیرد.کانگ مینگ در جریان گفت و شنودی با لیوبی فهمید که "مرد سوم" را یافته است.او از آن پس از انزوا درآمد و به عنوان نخست وزیر لیوبی به او خدمات بسیاری کرد که اوج آن در شکست لشکر یک میلیون نفری سائوسائو از لشکر چهل هزار نفری متحد لیوبی و سان کوآن بود.با این که لیوبی و ژوگه لیانگ درنهایت نتوانستند جامعه ی آرمانی را در چین پایه گذاری کنند اما الگوی ژوگه لیانگ برای آیندگان به جای ماند.

ژوگه لیانگ در انیمه ی افسانه ی سه برادر

لیوبی(نفر میانی) و برادرخوانده هایش در صحنه ی مهم سوگند باغ شکوفه ی هلو در اولین قسمت از افسانه ی سه برادر

مسلما امروز هم ژوگه لیانگ های قدرنادیده در دنیای آشوبزده ی اسلامی (که دست کمی از عصر خونین ژوگه لیانگ چین باستان ندارد) هستند.ولی شاید انزوای آنها برایشان یک فرصت باشد فرصتی برای آگاه کردن مردم.این شاید مهمترین کار برای امروز باشد.چون حکومتها نماینده ی مردمشان هستند و احتمالا اگر مردم درست باشند حکومتها نیز جرئت بد شدن را پیدا نخواهند کرد.عالمان ما باید جرئت داشته باشند و به آینده چشم بدوزند.این کار بدون خلاص شدن از تناقض غزالی ممکن نیست.عالمان ما باید مدلی جایگزین پیدا کنند تا مردم به سراغ تروریسم یا برعکس 1 دروغین بی خاصیت نروند.همانطور که در مقالات گذشته گفته ام شناخت درست تاریخ اسلام و جهان مقدمه ی این امر مبارک خواهد بود.ما مردمی بیریشه نیستیم.بدون شعار بازگشت به خویشتن هیچ طرح مدرن فرهنگی یا اقتصادی ای را نمیتوانیم به پیش ببریم.اما اصل احتمالا هیچگاه بی اشکال نبوده است.پس باید اشکالها را شناسایی کنیم.یعنی باید مخلوطی از تزهای پیشرفت هگلی و دور مارکسی را الگو قرار دهیم.

شگفت این که الگوهای آغازین ما از راه سخت پیش رو سخن میگویند.به یاد رابعه العدویه ی بصری می افتم.او رقاصه ای در عصر اموی بود که با دیدن حسن بصری دگرگون شد و به راه خدا داخل گردید.میگویند حسن بصری تا وقتی او در جمع شاگردان حاضر نمیشد لب به سخن نمیگشود.افسانه ی جالبی درباره ی او وجود دارد:میگویند در آغاز طریقت که امرار معاش نداشت و زندگیش نمیگذشت زنی از همسایگان بر او دل سوزانید و مقداری غذا و آب برایش آورد.اما پس از رفتن زن کوزه ی آب شکست.رابعه رو به درگاه خدا گفت:«بارالها.میخواهی رابعه را بکشی» و از درگاه خدا ندا آمد: «راه من صعب است.اگر تحمل سختی نداری به زندگی قبلیت برگرد».

همانطور که دیدیم شخصیت ژوگه لیانگ هم محصول زمانه ای صعب بود.سوال این است:آیا تحمل سختی کشیدن در راه صحیح را داریم؟

رابعه العدویه در یک فیلم

پاسخ به این سوال نیازمند جوابگویی به سوالی دیگر است:چرا باید این سختی را تحمل کنیم؟

به تازگی هنگام مطالعه ی صفحه ی "کریستوفر رایس" در ویکی پدیای انگلیسی جواب این سوال را یافتم.این رمان نویس همجنسگرا که نویسندگی را از مادرش "آن رایس" به ارث برده است،به گفته ی خودش با مخلوط کردن مفاهیم هویت و گرایش جنسی به هزاران هزار جوان همجنسگرا انگیزه ی زندگی داده است.توجه داشته باشید که همجنسگرایی همیشه بوده اما هیچگاه همچون امروز هویت اصلی افراد را تشکیل نمیداده است.ظاهرا ازبین رفتن ارزشها هیچگاه نمیتواند هویت طلبی انسانها را از بین ببرد.با این حساب باید انتظار روزی را داشته باشیم که نوع و شیوه ی غذا خوردن، هویت اصلی افراد را تشکیل دهد.به این فکر کنید که چقدر تاثیرپذیری گرایش جنسی کریستوفر رایس و فضای وهم انگیز آثارش از رمان های مادرش-بخصوص "مصاحبه با خون آشام" که قهرمان آن خوناشامی همجنسگرا است و فیلم موفقی از آن با بازی تام کروز و براد پیت ساخته شده است-میتواند بالا باشد.آنگاه اذهان جوانان ما را درنظر بگیرید که با فیلمها و نوشته ها و آثار هنری امثال آن رایس و کریستوفر رایس تغذیه میشود و به این فکر کنید که آیا ممکن است جوانان ما کمتر از جوانان امریکایی با این چیزها به سمت پوچی متمایل شوند؟"خویشتن" یا "اصل" تاریخی به عنوان هویت میتواند ما را تا حدودی از عوارض این گونه برنامه ها در امان نگه دارد.پس بیایید مصائب را به جان بخریم و جامعه را آگاه و رویین تن کنیم و بدانیم که اگر غیر از این باشد احتمالا خودمان هم از فشار بی هویتی در امان نخواهیم ماند و درنهایت به حیوانیت بازخواهیم گشت با این تفاوت که در حیوان آزاد افسردگی کمتر راه دارد و ما جز به مانند حیوان در قفس نخواهیم شد.آیا بروز داعش با حیوانیت عریانش هشداری جدی برای وجود چنین خطری نبوده است؟

کریستوفر رایس و مادرش آن رایس

تام کروز و براد پیت در مصاحبه با خون آشام

پینوشتها:

1-"بازخوانی تاریخ فلسفه در شرق اسلامی": محمد عابد الجابری:ترجمه ی اسماعیل باغستانی-نشر هرمس(1394):ص303

2-«اظهارات ابراهیم فیاض درگفتگو با خبرآنلاین در باره مکتب ایرانی ودیدگاههای احمدی نژاد و مشایی»:خبرآنلاین: اردیبهشت 1390

3-“hegel reading roomi: the limitations of a system”:paper presented at klasigi yeniden dusunmek, Istanbul:october2004

4-ترجمه ی یدالله طوسی :به عنوان پیشگفتار بر کتاب "تاریخ ایران دوره ی ماد"(نشر جامی:1387):ص15

5-همان:ص20


برچسبها: اسلام, فلسفه ی غرب, عرفان, مردم عرب, چین

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی