خرید بک لینک
نویسنده»پویا جفاکش

"جواد زارع" یکی از باشهامت ترین و قدرناشناخته ترین فعالان اینترنتی ایران است.ایشان در وبلاگ خود "مس به طلا" و ویدئوهایشان در اپارات به جوانان امروز می آموزند که چگونه بر شهوت جنسی خود لگام زده خود را درگیر اثرات بد جسمی و روحی ناشی از شهوترانی نکنند و در این راه از تجارب خود یاری میجویند.توصیه میکنم ویدئوهای مرتبط با هفت مرحله ی ترک خودارضایی از ایشان را حتما ببینید.ضمن سپاسگزاری از ایشان میخواستم چهار ویدئوی ایشان در باب الفردکینزی موسس سکسولوژی را بهانه ی یک بحث تاریخی-اجتماعی کنم:

آقای زارع در این سری ویدئوها درباره ی الفرد کینزی و شخصیتش افشاگری هایی کرده است و همانطور که خود میگوید در این مورد پیرو تحقیقات روشنگرانه ی پروفسور جودیت رایزمن است.این خانم تاریخ اخلاق امریکایی را به دو مرحله ی قبل و بعد از الفرد کینزی تقسیم میکند و معتقد است کینزی و موسسه اش با استفاده از تبلیغات و حمایت های مالی بیحساب موسسه ی راکفلر، تحقیقات جنسی مشکوک خود را بر جامعه ی امریکایی تحمیل و آنها را به عنوان حقایقی در حد وحی منزل دستمایه ی سقوط اخلاقی وحشتناک ملت امریکا کرده اند.وی بخصوص بر تجاوز جنسی به بیش از 300کودک زیر 15سال توسط افراد کینزی در جریان این به اصطلاح تحقیقات تاکید میکند.آقای زارع بیشتر بر آن بخش از تحقیقات رایزمن تکیه دارد که کینزی را بیمار روانی جنسی معرفی میکند و بار سقوط اخلاق جنسی در دوران مدرن را تقریبا به طور کامل بر دوش شخص کینزی و موسسه اش میگذارد.البته افشاگریهای ایشان خطاب به مخاطب ایرانی کار ارزشمندی است اما باید پرسیده شود چرا این همه تبلیغات پشت سر کینزی و تیمش قرار گرفته است؟ آقای زارع به پیروی از بانو رایزمن نام راکفلرها را در ردیف حامیان اصلی کینزی قرار میدهد ولی بد نبود به این موضوع هم توجه کند که همین راکفلرها پای ایدئولوژی فرویدی بنیاد انگلیسی تاویستاک را هم به امریکا باز کردند و تزهای آن را مورد آزمایش قرار دادند.از طرفی این هم معمایی است که مردم مذهبی امریکا چگونه به همین راحتی تزهای کینزی و تاویستاک را پذیرفتند.

پروفسور جودیت رایزمن و یکی از کتابهایش

راکفلرها جزو 300خاندان اشرافی قدرتمند امریکا و اروپا موسوم به اتحادیه ی آتلانتیکند و مانند آنهای دیگر پیرو عقاید کابالایی هستند.بیهوده نیست که آنها شخصیت مریضی چون کینزی را زیر پر وبال خود گرفته اند.برخی منابع از ارتباط کینزی با الیستر کراولی جادوگر کابالیست مشهور سخن رانده اند. چه چیزی میتواند وجه اشتراک کراولی و کینزی باشد جز ترویج کودک آزاری جنسی و تلاش برای ایجاد بلوغ زودرس در کودکان؟کراولی متهم بود که در مراسم جادوگری خود ترتیب تجاوز به پسران نابالغ یا تازه بالغ را میدهد چون تغییرات فیزیکی و روانی پسر ناشی از رابطه ی جنسی با او سبب جذب اجنه به مراسم میشود(1).بسیاری از مسلمانان هم معتقدند اجنه به پسران نوجوان شهوت دارند.آیا به راستی کابالیستهای شیطانپرست میخواهند مردم انرژی بیشتری به شیاطین بدهند و خود مردم متوجه نیستند؟

یهودیت:خاستگاه کابالا

چه کراولی و کینزی این را میدانستند یا نمیدانستند،باید گفته شود که دفع شهوت در پسران اگرچه در آیین های باستانی رواج داشته است،دلیل آن نه شیطانپرستی بلکه این بوده که تصور میشد از طریق رابطه با پسران میتوان با طباع تام یا همزاد آسمانی بشر که همچون پسران و کودکان ماهیت دوجنسه یا خنثی دارد ارتباط برقرار نمود.

(درباره ی همزاد آسمانی یا طباع تام در اعتقادات باستانیان ر.ک کتاب من به نام «اسطوره ها و آیین های روح»،کتاب دیگرم به نام «انسان،خدا،شیطان:چرا نسل روز ولنتاین قهرمانی به عنوان الگوی اخلاقی ندارند؟»، و نیز مقالات "باغ بودا" و "حاشیه هایی بر انوماعلیش" در همین وبلاگ.)

در دوره ی هخامنشی که پریستارانی چون عزرا و نحمیا یهودیت را تاسیس کردند تا حدود زیادی به منظور جلوگیری از پیوستن قوم جدیدالوجود بنی اسرائیل به اقوام دیگر،لواط در کنار بعضی رسوم دیگر شیطانی خوانده شد.در آن موقع هدف اصلی ایزوله کردن بنی اسرائیل در قلمرو یهودیت بود.با این حال بسیاری از یهودیان در طول تاریخ به دانش ملل همجوار حسن ظن داشتند منجمله فیلون اسکندرانی فیلسوف تاویل گر که معتقد بود روح آدم هم ماده و هم نر است.این موضوع بعدا در کابالا و در افسانه ی "آدم کدمون" کاملا پذیرفته میشود.

ظاهر قضیه این است که با ظهور یکتاپرستی خشن و بی انعطاف بنی اسرائیلی دیگر جایی برای عرفان باستانی صابئی(پیش یهودی) باقی نمیماند.اما اگر نیک نظر کنیم متوجه میشویم یکتاپرستی یهودی از همان ابتدای امر مریض بود.

مارگارت استوتلی در کتاب "مقدمه ای بر شامانیزم:دین ابتدایی ترکان باستان"(ترجمه ی بیژن اسدی مقدم از این کتاب بر اینترنت موجود است) بر آن است که شامانیزم ریشه ی یهودیت و دیگر دین های یکتاپرست است.وی بارها عقاید یهودیت و کتاب مقدس آن را با اعتقادات قبایل التایی مقایسه میکند. واقعا هم وقتی میبینیم خدای بنی اسرائیل از بوی قربانی سوخته میخورد و همین اعتقاد را در سیبری هم میبینیم نمیتوانیم "نبی" های بنی اسرائیل را چندان از شمن های ترک-مغول متمایز کنیم.

مقولاتی شبیه به شمنیسم البته در کیش اعراب نواحی جنوبی تر هم دیده میشود.گفته شده موسی بنیانگذار یهود شاگرد و داماد یترو کاهن قینی ها در مدین بوده است و قینی ها اعقاب قاین آهنگر بوده اند.در بین مردم سیبری نیز آهنگران جایگاهی اسطوره ای و عجیب دارند و با ماوراء الطبیعه در ارتباطند.شاید زمانی که بنی اسرائیل از مدین به ارتفاعات کنعان پای مینهادند هنوز شمن گرا بودند.نور یکتاپرستی احتمالا از خارج بر آنها تابیده است.

در عهد عتیق آمده است که یربعام ابن نبوط تحت نفوذ پیغمبری به نام "اخیا"(احیاه:به معنی برادر خدا) اهل شیلو بر بت پرستی بنی اسرائیل عهد سلیمان قیام کرد و دولت اسرائیل را بنیان نهاد ولی پس از مدتی خود تحت تاثیر یهودیان جنوبی تر به بت پرستی روی آورد.دکتر عبدالله شهبازی در گفتاری با عنوان "آغاز و پایان بنی اسرائیل" در جلد اول کتاب "زرسالاران یهودی و پارسی" شیلو را به همان "صلح"(پطرا) پایتخت اعراب نبطی در ماوراء رود اردن برمیگرداند و خود نبوط در نام یربعام را هم به قوم نبطی مربوط میکند. شاید در درجه ی اول این دیدگاه نادرست به نظر برسد چون جایی به نام شیلو در خود اسرائیل هست اما وقتی فکرش را میکنیم که شیلو مطابق روایات جایی است که در پیش از کوچ بنی اسرائیل به ارض موعود تابوت عهد و دیگر مقدسات در آن نگاه داشته میشد و با توجه به این که بنی اسرائیل از جنوب(مدین) آمده بودند به این نتیجه میرسیم که هیچ بعید نیست شیلوی اصلی همان "صلح" بوده و بعدا بنی اسرائیل آن را در قلمرو خودخوانده ی فلسطین درعصر هخامنشی انتقال ذهنی داده باشند.

نکته ی جالب این است که برخی محققان به پیروی از "دن گیبسون" پطرا را زادگاه حضرت محمد(ص) دانسته و گفته اند ایشان از آنجا به یثرب(مدینه النبی) کوچیده است.این میتواند به معنی وجود نوعی سابقه ی یکتاپرستی فیلسوفانه در سرزمین نبطی ها باشد که اورشلیم در شمال و یثرب در جنوب به آن توجه کرده اند.ولی شمنیسم حاکم بر فکر یهود مانع از تاثیرپذیری عمیق از آن شده است.جالب است که بنا بر عهد عتیق،در شیلو "ایلی" کاهن شموئیل را تحت سرپرستی خود قرار داد."ایلی" که با کلماتی چون "اله" و "علی" در ارتباط است اساسا همان الله اسلام است که در اینجا به گونه ی انسانی نیاکانی درآمده و سطح پایین تصور بنی اسرائیل از خدا را مینمایاند ضمن این که شاهدی است بر تاثیر یکتاپرستی نبطی بر یهوه پرستی یهودی.

این شمنیسم در قلمرو اعراب(پیروان یترو) هم وجود داشته و تعجبی ندارد که اندکی پس از گسترش اسلام و در زمان عبدالملک ابن مروان،قشر نوپدید روحانیت اسلامی،مطابق میل مخدوم خود،شرع اسلام را بر پایه ی یهودیت و مسیحیت(که آن هم پایه ی یهودی دارد) پدید می آورند بدون این که با مخالفت چندانی مواجه شوند.بدین ترتیب یهودی زدگی بیماری یکتاپرستی جهانی گردید و زمینه را برای شیطانپرستی کابالایی آماده کرد.

بازگشت به مصری مآبی

یکی از عجیبترین مسائل در تاریخ خودنگاشته ی یهود،ارتباطی است که بین خود و مصر برقرار کرده اند.گفته شده فرزندان اسرائیل(یعقوب) به رهبری یوسف به مصر رفته و پس از چند قرن به رهبری موسی از آنجا بیرون آمده اند.آیا مدرکی وجود دارد که این ارتباط را توجیه کند؟

در کتاب "تاریخ یهود" ژزفوس فلاویوس، به گفتاری از مانتو(مورخ مصری قرن سوم قبل از میلاد) اشاره شده درباره ی این که در زمان فرعون آمنوفیس(آمن حوتپ؟) یک کاهن ازیریس به نام "اوزارسف" سپاهی از جذامیان و زندانیان فراهم کرد و به کمک آنها هیکسوس ها را وارد مصر کرد و مدتی بر شمال کشور حکومت کرد تا این که فرعون او و لشکرش را از کشور بیرون کرد و او به فلسطین رفت و در آنجا خود را "موسی" نامید.

بعضی خاورشناسان اوزارسف را دربردارنده ی هر دو شخصیت یوسف و موسی دانسته اند و آقای سلحشور نیز بیشک به پیروی از اینان است که در فیلم "یوسف پیامبر" قهرمان خود را "یوزارسیف" نامیده است.اما این اوزارسف کیست؟برخی کلید این قفل را در کاهن ازیریس بودن او میدانند چون در یکی از حفاری های مصر باستان،سندی پیدا شد که روی آن نام خدایی به صورت "وزر-سپ" دیده میشود.این اسم ترکیبی از نامهای دو خدای "ازیریس"(اسری) و "سپا" است که هر دو خدایان جهان زیرینند و از این رو با هم برابر نهاده شده اند(2).

ازیریس در اساطیر مصری فرعونی بود که تمدن مصر را ایجاد کرد.او به دست برادرش "ست" کشته شد ولی خواهر و همسرش ایزیس به طور معجزه آسایی از او حامله شد و علیرغم دوشیزگی پسری به نام هورس زایید که بعدا تاج و تخت ازیریس را از چنگ ست به در آورد.ازیریس و هورس هر دو تجسم خورشیدند و مصر جهان زیرین است که خورشید بین طلوع و غروب خود در آن به سر میبرد.به نظر میرسد این که یهودیان خود را پیرو موسی میخوانند به خاطر همزمانی تاسیس یهودیت با ظهور امپراطوری پارس است.چون نام موسی شبیه نام "میثه"(میثره) خدای خورشید پارسیان است.با توجه به این که افسانه های خورشیدپرستی مصری بیشک بر افسانه های پارسی تاثیر گذاشته اند میتوان فهمید چرا موسی از مصر گریخته است.

شاید ارتباط یهودیت با مصر آنقدر مهم نمیشد اگر کابالا به وجود نمی آمد.در قرن 12میلادی صلاح الدین ایوبی فاتح بیت المقدس مصر را از زیر سلطه ی اسماعیلیه خارج کرد و در آن به نام خلیفه ی عباسی خطبه خواند.وی که در جنگ با صلیبیون به یاری مذهبی علمای سنی در شوراندن مردم نیاز داشت مجبور بود برای خوشامد روحانیت، آیین های رازآمیز را سرکوب کند(قتل شیخ اشراق سهروردی نمونه ای از این سیاست است).بسیاری از این آیین های رازآمیز دارای طبع صوفی گری شیطانپرستانه بوده اند.ظاهرا تمپلرهای صلیبی همین مسلک ها را در سوریه از اسماعیلیه(حشاشین) آموخته به اروپا برده پایه ی تاسیس فراماسونری نموده بودند.به احتمال زیاد بسیاری از آیین های سحرآمیز هرمسی مصری مآب با از بین رفتن فاطمیون راه غرب را پیموده به اندلس رسیده اند جایی که در قرن سیزدهم میلادی کابالا در بین یهودیان آنجا ظهور کرد.احتمالا هرمتیسم مصری ،پیشینه ی مصری جعلی یهود را قلقلک داد به طوری که آنها موسی را هم پیرو کابالای مصری قلمداد کردند.با توجه به علاقه ی فراوانی که در آن زمان در اروپا نسبت به علوم غریبه به وجود آمده بود،"شاه داوودی ها" خاندان حاکم بر یهود که کمی پس از حمله ی مغول،کانون حکومت خود را از بغداد به اسپانیا منتقل کرده بودند عملا به ترویج کابالا کوشیدند.چون کانونهای استعماری غرب را شرکای خوبی برای خود میپنداشتند و کابالا میتوانست زبان مشترک یهودیان و مسیحیان شود.حال میتوان دانست چرا الیستر کراولی کابالیست در کیش جدید خود یعنی "تلما" اینقدر پای خدایان مصری را به میان میکشد.

کراولی و شیطانپرستی مصری مآب

کراولی به پیروی از اسطوره ی ازیریس که در بالا گفته آمد تاریخ بشر را به سه عصر تقسیم میکند:

1-عصر ایزیس:ایزیس (آست) الهه ی زمین معادل ونوس و عیشتار است و الهه ای است که در تمام فرهنگهای باستانی یافت میشود.کراولی معتقد بود او متعلق به عصر مادرسالاری است و در فرهنگهای پدرسالار بعدی اهمیتش کم شده است.

2-عصر ازیریس:در این عصر پدرسالاری پدید می آید و همسر الهه بیش از خودش اهمیت می یابد. یهودیت،مسیحیت و اسلام متعلق به این عصرند.

3-عصر هورس:که عصر خود کراولی است و در آن همه ی ادیان مورد تردید و بازنگری قرار میگیرند. بعدا در سال 1975 بعضی از شاگردان کراولی از فرارسیدن عصر ست سخن گفتند و معبد ست را بنا نهادند.ست(همانطور که من در کتاب "اسطوره ها و آیین های روح" نشان داده ام) همان ابلیس است.

کراولی بر اساس آموزه هایی که ادعا میکرد از هورس به همسرش وحی میشود مکتب تلما را پایه نهاد.در این آیین علاوه بر هورس،دو خدای دیگر هم نقشی چشمگیر دارند:هدید و نوت.نوت طاق آسمان است و هدید یا گوی بالدار واسطه ی بین هورس یا انسان با نوت.مصریان باستان برعکس بقیه ی ممالک جهان، زمین را مذکر و آسمان را مونث می انگاشتند و این از آن رو است که زمین خانه ی فرعون و فرعون خدای قدرتمند بود.نوت همان الهه ی زمین است که مظهر شهوانیت و لذتهای مادی است اما به جای مقام پست زمین در اوج آسمان قرار گرفته است.پس عروج در دیدگاه کراولی یعنی هرچه شیطانی تر و پست تر شدن.درحالیکه انسان همان خدای زمینی یا هورس و مرکز جهان است.

الیستر کراولی

هدید از سمت هورس به سوی نوت پر میکشد.

اگر از دید کراولی به قضیه بنگریم آنگاه متوجه مشویم همه ی ما همچون او شیطانپرستیم فقط این را اعتراف نمیکنیم.چون همه ی ما صرفا در مادیت پیشرفت میکنیم.پست شدن لزوما به معنی فرو رفتن در لجن جادوی سیاه و کابالا نیست.ما را با ظاهر شیطانپرستی امثال کراولی گول زدند.شیطانپرستی خیلی کار راحتی است.بیایید به قرآن کریم رجوع کنیم:

«آن روزی که خدا همه [ی مردم] را جمع میکند به فرشتگان میگوید:"آیا آنها شما را معبود خود قرار دادند؟ [فرشتگان]گویند [خدایا]تو پاک و منزهی و تو دوست مایی نه آنها.بلکه آنها جن را عبادت میکردند و اکثرشان به آنها[=اجنه] مومن بودند»(سوره ی سبا:آیات 20و 21).

مضمون آیه روشن است.مردم زمان پیغمبر ظاهرا خدا و فرشتگان را میپرستیدند ولی درواقع پیرو اجنه یا شیاطین درون بودند.هنوز هم در به همین پاشنه میچرخد.مردم امروز غرب و جهان اسلام ظاهرا پیرو خدای یکتا و فرشتگان و قدیسین منسوب به اویند ولی همین مردم وقتی برایشان نفع مادی داشته باشد به راحتی جنایت میکنند.جامعه ی مسیحی امریکا وقتی بدانها گفته شد سرخپوستان را بکشند و افریقاییان را به بردگی بگیرند به راحتی این اعمال غیر انسانی را مرتکب شدند چون برایشان نفع مادی داشت.پس چرا وقتی آزادی جنسی به آنها پیشنهاد شود این کار را نکنند؟بحران در ذات تمدن امریکایی بود چنانکه در بقیه ی تمدنها نیز قابل ردیابی است.چون دینداری مردم مشکل داشت.امروز مستندسازان امریکایی به دنیا میباورانند و دنیا هم باور میکند که داستان خروج موسی و قومش از مصر اتفاق افتاده ولی معجزه ی دریا صورت نگرفته بلکه در لحظه ی جزر دریا قوم از آن گذشته اند و وقتی فرعون و افرادش رسیده اند دریا مد کرده بوده است و آنها نمیتوانستند رد شوند.میگویند داستانهای بنی اسرائیل اتفاق افتاده تا وجود منحوس دولت اسرائیل و جنایاتش توجیه شود ولی خدا را حذف میکنند و ملتهای ساده لوح هم باور میکنند چون وجود خدای انتقامجوی بنی اسرائیل به نفعشان نیست اما از شما میخواهم به اطرافتان نگاه بیندازید:آیا انتقام یهوه را نمیبینید؟

راه دور نرویم.همین ایران را بنگرید:امروز در ایران از هر 5 ازدواج یکی به طلاق می انجامد و از عوامل اصلی آن هم تبلیغات سوء جنسی در ماهواره و اینترنت و تلویزیون است که سبب شده زوجین از هم رضایت جنسی نداشته باشند و به راحتی به هم خیانت کنند.کمی فکر کنید:مگر قرار نبود آزادی جنسی زندگیها را بهتر کند؟پس چرا بدتر شده است؟شما کمی بروید کتابهای فروید و شاگردانش را بخوانید ببینید میتوانید آنها را روانی نخوانید؟آن وقت از خودتان بپرسید برای چه مغزهای معیوب فروید و کینزی را جهت ده جهان کرده اند؟این همه دانشمند در دنیا هست؛چرا این دو را در بوق و کرنا کرده اند؟

اینها جدای از اتفاقات عرصه ی سرگرمی نیست.نه تنها کارتونها و فیلمهای فراوانی با موضوع اجنه و ارتباط انسانها با آنها ساخته شده اند بلکه قهرمانان کمیکها و فیلمها بر اساس شخصیت خدایان مصر و یونان و هند و... که دیدگاه مسیحی پیشین آنها را شیاطین و اجنه میخواند ساخته شده اند.در این میان هیچ محصولی به اندازه ی "ترانسفورمرها" منویات ایلومیناتی را هویدا نمیکند.ترانسفورمرها درباره ی نبرد دو گروه از روباتهای فضایی است که یک گروه خیر و یک گروه شرند.گفته میشود داستان آنها بر اساس افسانه ی نبرد دو شهر آسمانی در کتاب پنجم ریگودا در هند پرداخته شده است.داستان نبرد آسمانی مزبور بدل افسانه ی بابلی انوماعلیش است که حکایت نبرد خدایان خیر به رهبری مردوک با هیولاها و شیاطین به رهبری تیامات را بیان میکند.نبرد خدایان المپ با تیتانها نسخه ی یونانی انوماعلیش است اما در نسخه ی هندی مسئله ی سیاره ای بودن خدایان در نسخه ی بابلی بیشتر حفظ شده است.چون خدایان بابل با سیارات تطبیق میشدند چنانکه مردوک برابر با سیاره ی مشتری و تیامات معادل زهره بود.تحریف بزرگ روایت امریکایی در ترانسفورمرها ماشینی شدن خدایان است.داستان نبرد انوماعلیش در درون ما رخ میدهد نه در آسمان.یاران مردوک فرشتگانند و یاران تیامات شیاطین.آنها نیروهای مختلف وجود مایند که میتولوژی شیطانی کنونی همه ی آنها را مانند صاحبشان انسان همچون ماشینها میبیند.این روباتها در یک حرکت تبلیغاتی به مدلهای گرانقیمت اتومبیل تبدیل میشوند تا ارزشهای انسانی هم با پول قابل خرید باشند.سکسولوژی راه خود را اینگونه مشخص میکند.او در یک حرکت کلی،عشق را به کالا تبدیل میکند و آدمها را به توالت های سیاری که معشوقشان نیازی نمیبیند فقط در یک توالت قضای حاجت کند.

آری.پایه های سکسولوژی بر شیطانپرستی استوار است.خانم رایزمن راست میگوید که اخلاق امریکایی در قبل و بعد از کینزی با هم فرق دارند.اما این که با انتشار دو کتاب از کینزی در کمتر از یک دهه اخلاق جنسی مردم زیرورو شد،نشاندهنده ی آتشی در زیر خاکستر است.

آقای زارع در سلسله ویدئوهای هفت مرحله ی ترک خودارضایی دو مرحله ی اول را به توکل و دریافتن خدا ارجاع داده اند.مشکل همین جا خود را نشان میدهد:این که بعد از گذشت نزدیک به 2500سال از پیدایش یهودیت، هنوز خدا را درست و حسابی نشناخته ایم که اگر شناخته بودیم به دام کینزی و کراولی نمی افتادیم.بخصوص در کوران وزش همزمان طوفانهای بیخدایی علمی و تحجر سلفی،این امر بسیار مشکل است.ما تا وقتی که به خدا نزدیک نشویم نمیتوانیم بر شهوت خود غلبه کنیم.اما چطور میتوان به خدا رسید؟کار مشکلی است.ما میخواهیم به مهمانی خدا برویم اما آدرس او را نداریم.با این حال به قول ما گیلکها،«پرسان پرسان میتوان کربلا رفت».اگر با پرسیدن آدرس از افراد مختلف راه را تا اندازه ای طی کنیم لذت نزدیک شدن به معشوق چنان سیرابمان میکند که دیگر حنای سکسولوژی شیطانپرستانه ی کینزی پیشمان رنگ نخواهد داشت.این راه،راهی صعب و طولانی است ولی بلاخره نتیجه خواهد داد. تجربه ی جواد زارع نشان میدهد این کاملا ممکن است.ولی طبیعتا در این مسیر، همچون نوزادی که سعی میکند بر دوپا بایستد بارها خواهیم افتاد،بارها گریه خواهیم کرد ولی به سعی خود ادامه خواهیم دید و خدا هم به مانند پدری مهربان با گرفتن دستهایمان به تمرینمان کمک خواهد کرد. مولانا در دفتر دوم مثنوی میسراید:

صبرکردن جان تسبیحات تو است/صبرکن کانست تسبیح درست

هیچ تسبیحی ندارد آن درج/صبر کن الصبر مفتاح الفرج

صبر چون پول صراط آن سو بهشت/هست با هر خوب یک لالای زشت

تا ز لالا میگریزی وصل نیست/زانکه لالا را ز شاهد فصل نیست

در این ابیات مولانا سختیهای راه خدا را به لالا یا خدمتکار و مربی ای تشبیه میکند که همراه خوبرویان بیرون می آید.تا وقتی که دل این لالای زشت را به دست نیاوری نمیتوانی با آن زیبارو که همان خدا است دوست شوی.منظور پذیرش گرفتاری های مسیر است که با صبر ممکن میشود. دکتر الهی قمشه ای یک بار در شبکه ی چهار سیما میگفت در راه معشوق خطا کردن هم جایز است البته به شرطی که از خطایمان عبرت بگیریم.پس اگر نیتمان خدایی باشد هر اتفاقی در این هفت خوان میتواند خدایی تلقی شود.به قول مولانا در دیوان شمس:

به گرد فتنه میگردی دگربار/لب بامست و مستی هوش میدار

کجا گردم دگر کو جای دیگر/که ما فی الدار غیر الله دیار

پینوشتها:

1-درباره ی کراولی،کینزی و تجاوز به کودکان ر.ک.منابع زیر:

“Child Abuse as Sex Magick & Sexual Research: Aleister Crowley & Alfred Kinsey (Occult Yorkshire 14)”: BY JASUN HORSLEY: AUTICULTURE : DECEMBER 25, 2015

And

“Control of the masses - The Engineering of the human consciousness”: Excerpts from the book Control of the masses – The Engineering of the human consciousness by Jim Keith: Yogaesoteric :september 2011

2-“Studies in Hellenistic Religions”: edited by Maarten Jozef Vermaseren: booksgoogle.com: page209-210


برچسبها: دین, اسطوره, مردم عرب, خاورنزدیک باستان, جامعه

برچسب: سکسولوژی,شیطانپرستی, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 22:15

صفحه بندی