در دوران دبیرستان وقتی تنها چیزی که از ادبیات جهان می آموختیم گفتارهای سخت فهم ولی زیبای آندره ژید و مولانا و عطار و ویکتور هوگو و دیگران بود فقط سخت فهمیشان را درک میکردیم و نه زیباییشان را.نمیتوانستیم بفهمیم که اگر به عنوان مثال آندره ژید درس خداپرستی میدهد چرا باید آن را مثل درس دینی ما ساده بیان نکند.فکر نمیکردم در ادبیات به جز چند مسئله ی گمراه کننده مانند داستان "موسی و شبان" هیچ مسئله ی دینی جدیدی مطرح شده باشد که ما قبلا از زبان معلمان دینی نشنیده باشیم.بعدا که بیشتر ادبیات و خداشناسی و خداستیزی غرب را مطالعه کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالا بخش اعظم غربیها باید یک دور درس های دینی دبیرستان آن زمان ایران را بخوانند.تازه بعد از خواندن این همه نوشته ی بیخودی که در وصف خدا وجود دارد بود که فهمیدم ژید و مولوی و هوگو چقدر انسانهای بزرگی هستند.
به عنوان مثال به این جملات آقای ریچارد داوکینز دانشمند خداستیز در کتابش "توهم خدا" توجه کنید:
«وقتی از من میپرسند که آیا بیخدا هستم،یک راهکار جالب این است که به سوال کننده خاطرنشان میکنم که خود او هم در قبال زئوس،آپولو،آمون،رع،میترا،بعل،ثور،واتو،گوساله ی طلایی و اسپاگتی پرنده بیخدا است.من فقط یک خدا پیشتر میروم.»(1)

ریچارد داوکینز
همانطور که میبینید داوکینز خدای بزرگ ادیان ابراهیمی را صرفا یک بت در کنار بتهای دیگر میداند.چرا؟ برای این که به جوک های تورات و انجیل درباره ی خدا اعتماد دارد.او همان تصور حقیرانه ای را از خدا دارد که بنی اسرائیل قرن چهارم قبل از میلاد و داعشی های امروزین از خدا دارند.ولی ما ایرانیها اینطور به خدا نگاه نمیکنیم.در مدرسه به ما آموخته اند:« در طول زمان دین بارها تحریف شده و هربار نیاز شده تا پیامبر جدیدی نگاه انسانها به خدا را نو کند ولی دین پیامبر جدید هم تحریف شده شرک بازگشته و این چرخه تا زمان حضرت محمد ادامه داشته است؛هرچند دین محمد(ص) هم تا حدود زیادی توسط خلفای اموی و عباسی دچار تحریف شد.» اگر با این دیدگاه به ادیان نگاه کنیم حتی در کیشهای بعل و رع و میترا هم چیزی برای آموختن هست چه رسد به یهودیت و مسیحیت.شاید مشکل داوکینز این است که با دید انحصارگرای یک مسیحی متعصب جنگ صلیبی به کیشهای دیگر مینگرد و نمیداند که بدون توجه در آن دینها و نقاط ضعف و قوتشان خدای مسیحیت را نمیتوان درست شناخت.داعش با دیدگاهی بسیار شبیه به داوکینز بود که آثار باستانی آشور و الحضر و تدمر را به نام بت شکنی ابراهیمی نابود کرد.با داعش اسلام به همان قلمروی پای میگذارد که دیگران پای گذاشته اند:دور شدن از خدا به نام خدا. ادامه ی این مسیر داستانهای دینی را به قصه های پریان تبدیل و از هر گونه بار قدسی خالی میکند.علت عمده ی این اتفاق جز این نیست که مردم به دلایل غیر دینی جذب افسانه ها میشوند.

این روند را به عنوان مثال میتوان در داستان دیو و دلبر مشاهده کرد.این داستان مایه هایی قدسی دارد با این محوریت که شما با دنبال کردن بخشی از دنیای مادی یا شیطان در اثر عشق درنهایت به خدا خواهید رسید.رمز مرگ دیو و تبدیل شدن او به مردی زیبا همین است.زن یا دلبر، انسان است که از طریق عشق زمینی به عشق آسمانی میرسد.اولین مواجهه ی من با این داستان،یک انیمیشن عروسکی کوتاه بیکلام بود که در دهه ی هفتاد شمسی از برنامه ی "سینمای دیگر" پخش شد.در آنجا از میان لباسهای بلند دیو، سر و چنگالهای یک شیر هویدا بود.بعدها وقتی با بعضی طرح های میترا در قالب انسانی با سر شیر یا سر شیری روی سینه ی میترا روبرو شدم دیو آن فیلم به یادم آمد.میترا همان ساتورن(کرونوس) خدای سیاره ی زحل روم بود آنگاه که در قالب آفتاب ظاهر میشد.معلمان یونانی رومیان کرونوس را یک تیتان(شیطان) میدانستند.با این حال میترا همان آپولو محبوب نیز بود.او میتوانست واسطه ای بین شیطان و خدا باشد بخصوص در ابتدای مسیحیت که میترا رقیبی برای مسیح بود.پس شاید در آن فیلم طرح دیو آگاهانه انتخاب شده بود.


اما مردم عادی به این داستان با دید قدسی نمیگریستند.مادربزرگهایی که این داستانها را برای نوه هایشان تعریف میکردند شباهت ظاهر قصه به سرنوشت خودشان را مدنظر داشتند.آنها دیو را نمادی از شوهران خودشان میدانستند.در قرون وسطی،به دلیل شرایط بد تغذیه مرد زیبا کم بود و معدود پسران زیبای روستاها هم از سوی مامورین جمع آوری میشدند تا سوگلی اشراف لواط کار شوند.زنان به ندرت عشقشان را خودشان انتخاب میکردند.زن دزدی رواج داشت و پدران دخترانشان را در ازای پول میفروختند.بنابراین بسیاری از زنان،زندگی زناشویی خود را با عشق شروع نمیکردند(درست مثل دلبر) ولی به تدریج به شوهرشان علاقه مند میشدند(بازهم مثل دلبر).شوهرها هم دیوهای مهربانی بودند که مهربانیشان بر دختران اثر میکرد فقط کاش آخر مثل دیو داخل داستان،از نظر ظاهری هم قشنگ میشدند.
این تحلیل میتواند نشان دهد که تعریف کنندگان اولیه ی این داستان با توجه به یک پیشزمینه ی اجتماعی داستان معنوی شبیه به آن شرایط را بازآفرینی کرده اند.ولی مردم به ظاهر داستان توجه کرده اند نه به باطن آن.احتمال دارد به مانند داستان رومی کوپید و پسوخه(که به نظر من با دیو و دلبر منشا یکسانی دارد)، بین ازدست رفتن شوهر و دوباره به دست آوردن آن،دلبر به مانند پسوخه تا حد مرگ متحمل رنج شده باشد درست به مانند انسانی که با از دست دادن معشوق مادی خود(هرچه که باشد) معنی رنج را درک میکند و به جستجوی عشقی پایاتر برمی آید.اما این قسمت با سهل انگاری از افسانه ی عامیانه حذف شده است.

آیا هیچ توضیح علمی برای آنچه بانیان دین را از مقلدان سهل انگار آنها جدا میکند وجود دارد؟به نظر من دو دانشمند عصب شناس:دکتر اندرونیوبرگ و دکتر اوگن دآکوئیلی در کتاب "چرا خدا هرگز نمیمیرد؟" به این پرسش پاسخ درخوری داده اند(عنوان این کتاب طعنه ای به جمله ی "خدا مرده است" فردریش نیچه میباشد).به عقیده ی این دو دانشمند فیزیولوژی مغز انسان به گونه ای است که به پرستش و اسطوره سازی متمایل است.اهمیت کار آنان برای ما در این است که آنها حساب داستانهای دینی را از تجربه ی دینی جدا میکنند.ببینیم چه میگویند:
اول از داستانهای دینی شروع میکنیم:داستانسازی از خصوصیات جدانشدنی انسان است.ترس و فکر باهم ارتباط جداناپذیری دارند که تقریبا مختص انسان است.انسان وحشی وقتی پا به قلمرو شیر میگذارد میترسد حتی اگر شیر آنجا نباشد چون به شیر فکر میکند درحالیکه دیگر حیوانات در آن قلمرو پیوسته در کنار شیر میزیند و جز در لحظه ی حمله ی شیر به او فکر نمیکنند(2).
حال فرض کنید که یک شکارچی در جنگل پیش میرود و ناگهان صدای خشخشی میشنود.بلافاصله مغزش به کار می افتد و حافظه اش به یاری گرفته میشود.یادش می آید که صبح ردپای پلنگی را در آن حوالی دیده است و باز به یاد می آورد که قبلا حمله ی پلنگ را به انسان دیگری دیده است.ممکن است آن صدا متعلق به پلنگ نباشد و مکن است آن ساعت،زمانی باشد که پلنگ معمولا شکار نمیکند.ولی شکارچی فرض را بر وجود پلنگ میگذارد چون به زندگیش بستگی دارد.تقریبا ما در تمام زندگیمان به همین شکل داستانسازی میکنیم و اسطوره ها بخشی از این کیفیتند.آنها ممکن است مثل پلنگ پیش گفته واقعیت باشند یا نباشند(3).به عقیده ی این دو دانشمند جهانشناسی علمی امروزی هم نوعی اسطوره است و کیفیت اسطوره های پیشین را دارد.(4)
سازوکار اسطوره سازی به لوب آهیانه ی مغز بستگی دارد.این ناحیه در استرالوپیته کوس (که از قدیمی ترین انسانهای کشف شده است) تکامل لازم برای امر پرستش را نداشت.چنین کمیتی اولین بار در هوموارکتوس(حدود 500هزار سال قبل) ظاهر شد.متاسفانه ما درباره ی عادات پرستش هوموارکتوس چیزی نمیدانیم.اما درباره ی انسان نئاندرتال که سپس تر می آید بر اساس کشفیات غار "شنیدار" در عراق میدانیم که برای مرده های خود مراسم میگرفتند و به بقای روح اعتقاد داشتند(5).با آمدن انسان هوموساپینس ساپینس (که ما باشیم) قاعدتا باید کیفیت پرستش پیشرفته تر شده باشد و اینجا است که پای تجربه ی بیواسطه ی خدا به میان می آید.
این دو دانشمند بر روی سازوکار عصبی مغز رهروان بودایی و دیگر ادیان در لحظه ی بی خویشتن شدنشان تحقیق کرده اند.به گفته ی آنها همانطور که در لحظه ی روبروشدن با یک کیک،بوی آن بخشی از مغز،مزه ی آن بخش دیگری از مغز و لمس و دیدن آن بخشهای دیگری از مغز را تحریک میکند وصل شدن به نیرو یا انرژی کیهانی هم قسمتی از مغز را فعال میکند .این نیرو یا انرژی را هر مذهبی نامی نهاده است:الله،تائو،بودا، برهمن،...و به همان اندازه ی کیکی که مثال آوردیم واقعی است(6).

بیشک علت این که در هر عصری انسانهای معدودی میتوانند این تجربه ی بیواسطه را به دست بیاورند این است که یادگرفتن آن کار ساده ای نیست.شما میتوانید یک صنعت یا هنر را با دیدن دست استاد یادگرفته به تمرینش بپردازید.اما تجربه ی عرفانی تنها درون مغز و دور از چشم و حواس دیگران اتفاق می افتد و در نتیجه جز با تجربه ی شخصی به دست نمی آید.در عوض راهکارهایی برای به انحراف کشاندن و ایجاد حس تقلبی از آن وجود دارد:راه هایی همچون الکل،مواد مخدر و تجربه ی جنسی. بنابراین شاید یک دلیل این که اکثر ادیان به این پدیده ها با بدبینی مینگرند همین باشد.به گفته ی این دو دانشمند،سازوکار عصبی تعالی بسیار به گردش عصبی تجربه ی جنسی نزدیک است(7).من فکر میکنم یکی از مهمترین دلایل ترویج مفاسد اخلاقی از سوی سرمایه داران بزرگ و حکومتهای امروزی، دورکردن مردم از خدا است که اگر مردم به خدا نزدیک شوند لحظه شمار سقوط این قدرتمندان فاسد هم به کار خواهد افتاد.تشدید سیاست فسادگستری و تبلیغ عرفانهای دروغین به دلیل نگرانی از گسترش اطلاعات مردم درباره ی ادیان و عرفان های کهن رقم خورده است.

به وصف درنیامدن تجربه ی دینی سبب شده است تا حقایق کشف شده از طریق آن به واسطه ی داستانهای تمثیلی دینی به مردم آموخته شوند.اما عکس العمل اکثر مردم در مقابل این داستانها در طول تاریخ نامناسب بوده است چیزی شبیه به این که کسی با انگشت چیزی را در دوردست نشان دهد و نفر دوم به جای دنبال کردن مسیر اشاره،به خود انگشت نگاه کند.گرفتاری ما این است که معمولا اسیر ظاهر قصه ها میشویم.
به خاطر دارم در دوره ی دبیرستان،این بیت را در درس ادبیات آموخته بودیم:
ای برادر قصه چون پیمانه است/معنی اندر وی بسان دانه است
معلممان آقای آرین در جواب دانش آموزی که معنی این بیت را درنمی یافت چنین گفت:
«فرض کن دو لیوان در مقابل تو گذاشته اند.یکی لیوانی معمولی که در آن شربتی گوارا است.و دیگری جامی زیبا و خوش ساخت که در آن آب لجنی است.کدام را انتخاب میکنی؟»
دانش آموز گفت لیوان معمولی را انتخاب میکند.معلم گفت قصه ها هم همینطورند.بعضیشان ظاهر معمولی دارند اما معنای عمیقی دارند.بعضی دیگر ظاهر شکیلی دارند ولی درونشان فاسد است.انسان عاقل به محتویات لیوان(قصه) نگاه میکند و نه به ظاهر آن.
حالا میرسیم به زمان حال.سینمای هالیوود و دستگاه های دیگر داستانسازی جهان، با خلق تصاویری باشکوه با درونمایه ی فاسد ما را به خود جذب میکنند چون ما هنوز در ظاهر قصه ها مانده ایم. این گونه است که موسای جادوگر هالیوود به راحتی جای موسای مومن محمد(ص) را میگیرد. نجات از این وضعیت تنها به مدد مطالعه ی زیاد ممکن است امری که شاید چندان آسان نباشد.یکی از آشنایانم سعی کرده بود کتابهای غیر درسی را وارد زندگیش کند ولی متوجه شده بود چیزی از آنها نمیفهمد.از من پرسید آیا کتاب خواندن راهکار میخواهد؟گفتم «خود من شاید بیش از100کتاب را خواندم و تازه بعد از آن فهمیدم کتاب را چطور باید خواند.بطوری که بعدا تقریبا همه ی آن کتابها را باید دوباره میخواندم.در دور اول خواندنم تنها به بعضی از جزئیات کتاب علاقه مند میشدم ولی از کلیت آنها چیزی نمیفهمیدم.»دوست من پس از شنیدن این سخن،عطای کتابخوانی را به لقایش بخشید.

شاید اگر اینقدر سخنان دروغین دوروبرمان زیاد نبود نیازی به کتاب خواندن زیاد هم نبود و از طریق آموزش مناسب و خواندن چند کتاب معدود میشد به حقیقت نزدیک شد.اما چه میتوان کرد که زمانه ی بدی است.تنها کاری که از دستمان برمی آید این است که دیگران را و بخصوص نسل کودک و جوان را که آمادگی بیشتری دارند تا حد ممکن آگاه کنیم.
با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
غزل ۴۷۶
البته به نظر من ختم نبوت به معنی این است که خدا به ما بیش از گذشتگانمان اعتماد دارد.بزرگ شدن جهان مدت کمی پس از حضرت محمد،به معنی گسترش اطلاعات و فرهنگها و ترکیب موزون آنها بوده است.البته این بدان معنا است که ما بیش از گذشتگانمان در قبال آینده مسئولیم چون بیش از آنها امکان آموختن داریم و در صورت کمکاری عذری از ما پذیرفته نیست.
ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی
هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی
عبدالرحمن جامی

پینوشتها:
1-پندار خدا:ریچارد داوکینز:ترجمه ی ا.فرزام:
www.secularismforiran.com
2-"چرا خدا هرگز نمیمیرد؟(دانش مغز و بیولوژی باور)": دکتر اندرو نیوبرگ،دکتر اوگن دآکوئیلی: ترجمه ی فرناز کامیار-نشر هورمزد:1394:ص83
3-همان:ص95-92
4-همان:ص3-202
5-همان:ص91-90
6-همان:ص57-56
7-همان:ص155
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی