در دهه ی 1370شمسی کتابی در ایران منتشر شد به نام "رازوری در آیین زرتشت" به ترجمه ی شیوا کاویانی حاوی دو مقاله از دو پروفسور پژوهشگر دین زرتشتی به نامهای "جیمز راسل" و "شائول شاکد".درحالیکه شاکد وجود هرگونه عرفان در کیش شناخته شده ی زرتشتی را رد میکرد راسل برعکس به نوعی سنت قوی عرفان زرتشتی معتقد بود.راسل عمدتا به فرقه ی زرتشتی خشنومی در هند تاکید میکرد.این فرقه ی عرفان گرا و معتقد به تاثیر کواکب،پیروان بهرامشاه شروف هندی هستند.بهرامشاه شنیده بود که در کوه دماوند یک انجمن سری زرتشتی زندگی میکنند.در زیر آبهای دریای خزر هم شهری هست که انجمن سری بزرگتری در آن است و سالی یک مرتبه دریای خزر و کوه دماوند گشوده میشوند و افراد این دو انجمن با هم دیدار میکنند.بهرامشاه به دماوند رفت و با این رازوران دیدار کرد و نتیجه ی آموخته هایش را دستمایه ی تاسیس خشنومی گری در هند کرد.واضح است که این افسانه به خودی خود برای اثبات عرفان باستانی زرتشتی کافی نیست.البته راسل رازوری میترایی را یک سنت باستانی زرتشتی میداند اما پژوهشگرانی چون "دیوید اولانسی" وجود هرگونه پایه ی ایرانی برای میترائیسم را منکرند.
کتاب خانم کاویانی اگرچه عرفان محور بودن زرتشتی گری را ثابت نکرد ولی مقالاتش بر اسناد ارزشمندی استوار بود.اما طی سالهای بعد بارها پیش آمد که نویسندگانی بدون بیان هیچ گونه دلیلی عرفان و تصوف اسلامی ایرانی را به زرتشتی گری و حتی میترائیسم نسبت دادند.اگرچه سنت باستانپژوهی در ایران به شدت به نظریه های وحشیانه ی نازی استوار است اما من تا مدتها نمیتوانستم بفهمم آدمهایی که هیچ ربطی به عرفان ندارند چرا زرتشتی گری را با عرفانهای هندی در یک کاسه کرده از عرفان قدیمی "هندوایرانی" سخن میگویند.درنهایت به این نتیجه رسیدم که شاید برخی از بزرگان ما برای جلوگیری از یک "راست فتنه انگیز" از "دروغ مصلحت آمیز" استقبال میکنند.در حالیکه سلفی گری و بخصوص شاخه ای از آن که شیعیان از سر دشمنی "وهابیت" میخوانند تیشه به ریشه ی تصوف اسلامی میزنند با قرائت ناسیونالیستی از تصوف میتوان از افتادن به دام مهیب سلفی گری جلوگیری کرد.
.jpg)
عراق پس از جنگهای اخیر
حسن انصاری عضو هیئت علمی موسسه ی مطالعات پیشرفته ی پرینستون در گفتگو با مهرنامه (شماره ی 44:آبان 1394:ص187) اشاره میکند که سلفی گری در سده ی هجدهم و دوران محمدابن عبدالوهاب در حالی اوج گرفت که تصوف«عملا تمام دنیای تسنن آن روز را حیطه ی خود کرده بود».میدانیم که تصوف از ابتدا و به درستی بین آیات قرآن و عرفان خاورنزدیک باستان(مصر،کنعان،کلده، آشور،...) نوعی ارتباط نزدیک یافته بود.این عرفان باستانی به نام صابئی گری ریشه ی عرفان هندو و بودایی که بر تصوف تاثیر زیادی گذاشت هم محسوب میشد.با این حال در تصوف اسلامی چنان که در صابئی گری و هندوئیسم و حتی بعضی اوقات بودیسم، مرز بین عرفان و خرافات و آیینهای شهوانی گاه بسیار باریک میشد.این بود که حنبلیان با حدیث گرایی و ابن تیمیه با دعوت به قبول معنی ظاهری آیات قرآن، با تفسیر به رای های بوالهوسانه از آیات قرآن مبارزه ای متعصبانه و افراط مآبانه در پیش گرفتند.اما چه شده که از قرن هجدهم به این سو سلفی گری رو به گسترش گذاشته است؟
به نظر میرسد "سعید العشماوی" قاضی،متفکر و نویسنده ی مصری بهتر از هرکسی پاسخ را دریافته است.محمد قوچانی در بخش "یادداشت سردبیر" مجله ی مهرنامه(شماره ی 37:شهریور1393) با عنوان «اسلامگرایی علیه اسلام» شمه ای از عقاید عشماوی را می آورد: میدانید اولین بار چه کسی از انقلاب اسلامی سخن گفت؟پاسخ:ابوالعلی مودودی از مذهبیون پاکستان.حالا میدانیداولین کشوری که خود را جمهوری اسلامی خواند کدام کشور بود؟پاسخ:پاکستان.باز میدانید پاکستان در نوشتن مواد قانون اساسی خود از کدام کشور الهام گرفت؟پاسخ:اسرائیل یعنی تنها کشور دیگر آن زمان جهان (غیر از پاکستان) که در آن دین(این بار یهودیت) و ناسیونالیسم به هم آمیخته بودند.به نظر عشماوی پاکستان به این دلیل قرائت ناسیونالیستی و سیاسی از اسلام را باب کرده که بخشی از هند بوده یعنی کشوری که ناسیونالیسم آن با هندوئیسم که یک دین است عجین شده و رودررویی هندوها و مسلمانها در آن سبب شده تا مسلمانها هم ناسیونالیسم مشابهی بسازند.
بیایید کمی به عقب برویم: در اوایل دوره ی صفوی در ایران، هند توسط مغولهای مسلمان اداره میشدولی روابط هندوها و مسلمانها نسبتا خوب بود.امپراطور جلال الدین اکبر (که در کنار آشوکا مشهورترین و خوشنام ترین فرمانروایان تاریخ هند محسوب میشوند)، با عدل و داد بین پیروان دو دین حکومت میکرد و خود در یک حرکت نمادین شاهزاده خانمی راجپوت و کریشناپرست را ملکه ی اول کشور قرار داد.در تصویر زیر اکبر را بین یک شیر و یک گاو میبینید.گاو حیوان مقدس هندوها و مظهر شیوا و نماد هندوئیسم است درحالیکه شیر حیوان فرمانروایان و در اینجا دین حاکم یعنی اسلام است.اما این دو شکار و شکارچی در کنار یکدیگر در صلح به سر میبرند.

تا مدتی پس از اکبر روابط هندوها و مسلمانها هنوز چندان تنشناک نبود.داراشکوه شاهزاده ی مغول حتی عقاید مسلمانها و هندوها را دو به دو با هم مقایسه و خدایان هندو را فرشتگان هندوان تلقی میکرد.اما داراشکوه به دست برادرش اورنگ زیب که مسلمان متعصبی بود کشته شد.اورنگ زیب در دوران حکومت خود به هندوها ستم فراوانی کرد.او پس از سرکوب یک شورش بزرگ هندو نشان سرینگاپاتام(تصویر زیر) را تولید کرد.این نشان شیری را در حال غلبه بر ببری نشان میدهد و بالای آن نوشته شده:«اسدالله الغالب»(شیر خدا پیروز است).شیر حیوان فرمانروایان است.اما ببر هم حیوانی بسیار شبیه به شیر و کمابیش به همان اندازه قدرتمند است.وقتی این دو حیوان با هم میجنگند معلوم نیست کدام پیروز میشود.درواقع نشان سرینگاپتام عیان کننده ی شکنندگی صلح بین هندوها و مسلمانها بود.تنش روز افزون بین دو دین سرانجام به سقوط امپراطوری مغول به دست انگلیسیها انجامید.

انگلیسیها از اروپا می آمدند جایی که به طور روز افزونی ناسیونالیسم جای هویت مذهبی را میگرفت.گاهی تضاد مذهبی(مثلا بین همسایه های کاتولیک و پروتستان) توجیه کننده ی تضاد ناشی از کینه های تاریخی بین دو کشور اروپایی بود. انگلیسیها این نوع تلقی از مذهب را به هندوها و مسلمانان هند منتقل کردند.میتوان تصور کرد که این نوع مذهب ناسیونالیستی وارداتی که امروز اثرات وخیمش را در پاکستان و همسایه اش افغانستان قبل از هرجای دیگری دیده ایم در خاستگاه سلفی گری امروزین یعنی عربستان سعودی چگونه تاثیر گذارد.قبل از هر چیز باید یادآوری کنم که اهالی کشور سعودی افرادی صد درصد عرب نیستند.بخش اعظم اعراب حجاز و نجد در جریان فتوحات صدر اسلام شبه جزیره را ترک گفته در سرزمینهای مجاور بخصوص ایران و آسیای مرکزی و شمال افریقا سکنی گزیدند. بخش مهمی از جمعیت کنونی کشور سعودی،هندی تبار،پاکستانی تبار و افریقایی تبارند و علت این که آثار نژاد سیاه در عربستان سعودی زیاد است تاحدودی به این دلیل است.احتمال زیادی وجود دارد که محمد ابن عبدالوهاب که سنگ بنای ترکیب ناسیونالیسم سعودی با آنچه وهابی گری خوانده میشود را نهاد تحت تاثیر مسلمانان متعصب هندی تبار قرار گرفته باشد.آموزه های ابن عبدالوهاب ، "اعراب" (جمع اعرابی) یعنی بدویان عرب را به خود جلب کرد.این مردم دلیر و جنگجو سرزمین وسیعی را برای مخدومین ابن عبدالوهاب یعنی آل سعود فتح کردند.اما عرب های بدوی هرگز دینداران خوبی نبوده اند.آنها در دنیایی سخت و با حداقل امکانات معیشتی چندان در عمق معنویت فرو نمیرفتند و به دین صرفا به عنوان یک امر جادویی برای حل مشکلات مادی و معامله با خدایی بسیار انسان نما و سطحی بهره میگرفتند.آنها قبل از انجام هرکاری بسم الله میگفتند ولی در دنیای خشن آنها که مرگ به سهولت در آن اتفاق می افتاد و به آن چون امری عادی نگاه میشد خدا واقعا آخرین چیزی بود که بخواهد ذهن کسی را مشغول کند.چنین مردمی به راحتی خود خدا را وسیله ی معامله قرار میدهند.از این رو است که در قرآن(سوره ی توبه:آیات 86 تا 101) "اعراب"(بدویان) به شدت نکوهش شده اند:«بادیه نشینان عرب در کفر و نفاق از دیگران سخت تر و به این که حدود آنچه را خدا بر رسولش نازل کردند ندانند سزاوارترند».این به معنی توهین قرآن به بادیه نشینان نیست.کفر و نفاق به مفهوم دور بودن از خدا امری عادی برای اکثر مردم زمین است.فقط شرایط بالفعل شدن آن برای اعرابی محیا تر است.مشکل آنجا بروز میکند که بخش عظیمی از مردم منطقه روحیه ی اعرابی پیدا میکنند و از اسلام به مفهوم صلح طلبانه اش فاصله میگیرند.
دختر بدوی از عربستان سعودی
من فکر میکنم چون هندوئیسم دینی صوفیانه است روحیه ی ضد صوفی پدیدآمده از ضدیت اسلام ناسیونالیستی با هندوئیسم در گسترش تاقی ابن عبدالوهابی در منطقه نقش داشته است.این بدان معنی است که یک روحیه ی ضد صوفی در حال شکل گیری بوده که به احتمال زیاد ناشی از سرخوردگی جامعه به دلیل حس پذیرش بزرگان صوفی زده در مقابل ستم استعمارگران و استثمارگران بوده است.در همین ایران خودمان کسی مثل علی شریعتی را داریم که در کتاب "بازگشت به قرآن" صراحتا به اتکای آیات قرآن دستور به جنگ و جهاد میدهد.شریعتی به شدت از شریعت سنگلجی ،و شریعت سنگلجی به شدت از سلفی گری سنی متاثر بوده اند.جهاد بر ضد ستم حرف درست و واجبی است اما چیزی که شریعتی و نمونه های شیعه و سنی دیگرش فراموش کرده بودند این بود که جهاد دو نوع است:جهاد اکبر و جهاد اصغر.جهاد اکبر یعنی جهاد با نفس، و جهاد اصغر یعنی جهاد با دیگر انسانها.و اسلام میگوید جهاد اکبر بر جهاد اصغر مقدم است یعنی باید اول خودت انسانی درست و غالب بر نفس باشی و بعد بخواهی دیگران را درست کنی.اگر انسان بر نفس خود غلبه کند اصلا به گروه هایی مثل داعش و القاعده و طالبان ملحق نمیشود که بخواهد در میان آنها به قول خودش جهاد کند.این افراد کورکورانه به چند آیه ی قرآن آویخته اند یعنی همان چندآیه ای که ملحدان هم به همانها استناد میکنند و هیچ کدام از دو گروه بقیه ی قرآن را نخوانده اند یا مورد غور و بررسی قرار نداده اند که بخواهند درست قضاوت کنند.بزرگ روحانی زاده ای در تلویزیون میگفت تنها چهارو نیم درصد آیات قرآن شامل احکامند و بقیه ی آیات دستور به معنویت فردی و اجتماعی دارند.پس حتی اگر این نظریه اثبات شود که قرآن در زمان عبدالملک ابن مروان و حجاج ابن یوسف ثقفی به موقعیت امروزیش رسیده است نهایتا تنها همان چهار و نیم درصد را اضافه شده مشخص خواهد کرد.چون مسلما امکان ندارد حجاج خونخوار و مخدومین فاسدش در دستگاه اموی بویی از معنویت برده باشند.از این رو من معتقدم ریشه ی اصلی عرفان اسلامی در قرآن است و این همان چیزی است که برای جهاد اکبر و به دنبال آن جهاد اصغر لازم است که در صورت عمل به آنها باید ابتدائا نگاه سنتی و منفعلانه به تصوف هم زیرورو شود.ما نمیتوانیم عرفان ایرانی را از قرآن جدا کنیم.پس چسباندن عرفان و تصوف اسلامی به زرتشتی گری و دور کردن آن از قرآن فقط باعث خواهد شد به انسانیت مردم ما صدمه ی بیشتری وارد شود.

tell_us_about_islam__by_nayzak-deviantart
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی