خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

کارل ادوارد ساگان ستاره شناس، کیهان شناس، اخترفیزیکدان، اخترزیستشناس، نویسنده و ارتباط دهنده ی علم، در سال 1977 کتابی منتشر کرد به نام «اژدهای عدن: گمانه زنی هایی درباره ی تکامل هوش انسانی» که زمینه های انسانشناسی، زیستشناسی تکاملی، روانشناسی و علوم رایانه را با هم ترکیب کرده است تا دیدگاهی در مورد چگونگی تکامل هوش انسانی ارائه دهد. آنچه میبینید تصویر جلد اول کتاب است که بعدا آن را با طراحی های معمول جلد کتاب تغییر دادند. خیلی عجیب است. مطابق دانش رسمی که ساگان به آن تعلق دارد 1 با آدم ها همزمان نبوده اند ولی جلد کتاب، دو آدم اولیه از دو جنس مخالف را آن هم در هیبت نیمه میمون های داروین در 1 دایناسورها نشان داده است. تصویر دایناسور زیر عنوان "اژدها" به اندازه ی کافی مشکوک کننده هست، چه رسد به این که از اژدهای باغ عدن صحبت کنید که همان مار گول زننده ی آدم و حوا است. لابد آن دو نیمه میمون هم آدم و حوایند که در باغ عدن توسط دایناسورها یا همان اژدهاهای شیطانی احاطه شده اند. ساگان یک یهودی بی خدا بود و شرکت انتشاراتی "راندوم هاوس" که کتاب مزبور را چاپ کرد نیز در سال 1927 توسط بنت سرف و دونالد کوپف تاسیس شد که هر دو یهودی بودند. جیم دایر در اشاره به این موضوع مینویسد یهودی های فرهنگ ساز حتی وقتی به ترویج کفر میپردازند، هیچ وقت از بازی کردن با اعتقادات انجیلی جامعه ی مسیحی که بر بستر یهودی مسیحیت استوارند دست نمیکشند. این در جامعه ی یهودی عجیب نیست. چون اکثر آنها هیچ وقت متون مذهبی را نمیخوانند و در موقع انجام امور شرعی، یکسره به خاخام و تفسیرش از تورات –عمدتا بر اساس تلمود- اعتماد میکنند و کلا متون مقدس، برای بسیاری از آنها چیزی جز یک سری اوراق هویتبخش که راست و دروغشان مهم نیست نبوده است. اما این که کتاب مقدس مرجع فرهنگسازی برای دیگر اقوام شود خود یک بحث جدی است. به نظر جیم دایر، آدم و حوای کتاب مقدس، تمثیلی از مرد و زن در تعریف یهودی آن هستند که به عنوان پدر و مادر همه ی مردم زمین، الگوی آنها شده اند. شیاطین از درون باغ عدن در قالب مارهای پادار تورات یا همان خزندگان آنها را تهدید میکرده اند و برای این که تهدید خزندگان واقعی باشد، آنها ابعاد هیولایی اژدها و سپس به زبان علم امروزین، دایناسورها را یافته اند: موجوداتی غریزی و همچون خزندگان کاملا بی عاطفه که فقط حقوق همدیگر و موجودات دیگر را تهدید میکنند و انسان ها از مشاهده ی مداوم آنها و نسخه های بازسازی شده ی انسانیشان باید از این که یکسره تن به غرایزش بسپرد و به بی قانونی در جامعه دامن بزند بر خود بلرزد.:

rare cover image from first edition of carl sagans “the dragons of eden”: jim duyer: stolen history: 17 jul 2023

این که در دنیای فرهنگی تولید یهودیت، مدام در مداقه ی ادبیات و فیلم ها با اشرار همهویت میشویم و بعد به زندگی طبیعی روزمره برمیگردیم، همان تمثیل ورود به تاریکی و بازگشت از آن در فرهنگ های باستانی آموری و حوری در شامات و ترکیه ی قدیم است. تکثیر آدم توسط حوا نیز چنین تعریفی دارد. نام "حوا" به معنی حیات است، ولی او را در اروپا eveمیخوانند که با گرفتن "ر" قومساز به راحتی میتواند به evri تلفظ دیگر "عبری" و Hebrew برای خاستگاه زبانی یهودیان تبدیل شود و بعد نام خود را به شبه جزیره ی ایبری به عنوان اولین پایگاه مستحکم یهودیان در اروپا بدهد. جمع دو کلمه ی eve و evri/ebri در لغات کلتی ive و ivar هر دو به معنی تاریک شدن هوا در غروبدم ظاهر میشود که لغت های "آفن" در آلمانی و evening در انگلیسی به معنی عصر هنگام نیز آن می آید. این، هم آوایی نام آدم با "آتوم" یا خورشید غروبدم را به ذهن متبادر میکند و نیز این را که چرا فروید مایل بود بنیاد یهوه ی یهودی را در آتون خدای خورشید آخناتون جستجو کند. انسان مثل خورشید به جهنم در جهان زیرین فرود و در یک طلوع قهرمانانه از آن بیرون می آید. تارتاروس عنوان معروف جهنم، میتواند قلمرو اجنه و شیاطین را به شکل یک قلمرو انسانی به نام تارتاریا که تلفظی دیگرگون از تاتارستان یا سرزمین مردمان اسکیتی-مغولی است بازسازی کند. ایشغوز که تلفظ اصلی اسکوت یا اسکیت است در بین یهودیان به صورت اشکناز معروف و تحویل غرب داده شده که لغت اسکاندی برای اسکاندیناوی هم به آن برمیگردد: قلمرو شمال دور و تاریک. لغت اسکیت گاها به صورت "سیث" تلفظ و تبدیل به sidh به معنی جن و موجودات ماوراء الطبیعه ی جنگلی درآمده است. دروئیدها یا جادوگران جنگلی که به قوم کلت منسوبند درواقع دنباله ی جادوگری اسکیتی و وابسته به هسته ی اولیه ی کلت ها در فرهنگ هالشتات هستند که توسط یک جامعه ی اسکیت اداره میشد. تا قرن هجدهم، بریتانیایی ها خود را کلت نمینامیدند چون هسته ی اشرافزاده ی اروپا که بعدا خود را "آریایی" خواندند، خود را از بومیان کلت که به طور کلیشه ای مردمی کوتاه قد و تنومند و تیره پوست توصیف میشدند جدا میکرد. توصیفات انجام شده از مردسالاری خشن کلتی، با زنان اسب سوار و آزاد ادبیات رمانتیک اروپایی در تضاد است، چون این زن ها شکل اغراق شده ی زنان اسب سوار و مردآسای عشایر ترک و مغول هستند. تصور میشده که با توسعه ی قدرت کلیسای مسیحی، فرهنگ قدیم اینان به درون جنگل ها عقبنشینی کرده و اسکیت ها تبدیل به الف ها و فیری ها شده اند. البته تمام این تخیلات، زیرمجموعه ی توصیف کلی دیوید پاولیدس، استف دیویس، نیک ردفرن و دیوید ودرلی از موجودات ماوراء الطبیعی از «جن» اعراب گرفته تا «ساسکواچ» امریکایی قرار میگیرند که ترس انسان از نیروهای وحشی طبیعت را برجسته میکند. زمانی که در جنگلید احساس میکنید چشم هایی همیشه شما را زیر نظر دارند. جانوران وحشی طبیعت، همیشه دارای نیروهایی فراتر از نیروهای انسانی تصور میشدند و احساس میشد که مجموعه ی آنها جزوی از روح خداوند جهان است. با این حال، بومیانی که در جنگل زندگی و این حیوانات را شکار میکردند، آنها را میشناختند و حتی بر قوی ترین هایشان ظفر می یافتند. بدین ترتیب به نظر میرسید که این مردمان طبیعت پرست، صفات وحشی وحوش را به خود جذب و علیه خود وحوش برمیگردانند و به نوعی مردمانی خداییند که علیه خود خدا شوریده اند، درست مثل شیاطین. علاقه ی مغول ها یا تاتار/تارتارها به زندگی در طبیعت نیز از آنها در اذهان مردم روستانشین اروپایی، چنین هیولاهایی ساخته بود. ازاینرو ترک ها و مغول ها در نظر اروپایی ها مردانی شیطانی و غریزی و به اندازه ی درندگان، مایل به کشتن انسان ها بودند و بعدتر در امریکا نیز همین احساس را نسبت به سرخپوستان پیدا کردند، سرخپوستانی که دنباله ی تاتارهای آسیا در اعماق امریکا تلقی میشدند. البته این به عنوان یک ابزار فرهنگی برای توصیف شر و جدا کردن انسان ها از آن، یک برداشت ثانویه هم میدهد و آن این که اگر طبیعت یک نیروی وحشی جهنمی و معادل تارتاریا است، پس آنچه خدایی و بهشتی است، بدعت های انسانی در شهرها است: یک شق از تفکر بابلی –برخاسته از منطقه ای به نام عدن در بین النهرین- که توسط یهودیان عبرانی و به واسطه ی کلیسای کاتولیک رم، بر اروپا چیره شده و با مذهب سازی های کشیشان ژزوئیت اروپایی در سراسر جهان، زمینه ی جهانی کردن حداکثری خود را ایجاد کرده و اکنون تصویر نهاییش از بهشت، شهرهای هرچه مدرن تر و پر تر از آسمانخراش ها و اتومبیل ها و استفاده ی حداکثری از زرق و برق مدرنیته و مجهز شدن به آخرین اختراعات تکنولوژیک حتی المقدور بی ارتباط با دوران کهن است. تناقض اینجا پیش می آید که هیچ کس شک ندارد هیچ پدیده ای در طبیعت به اندازه ی این تمدن مدرن، قادر به کشتن انبوه موجودات زنده و حتی همنوعان انسانی بی این که آنها را بشناسد در بدترین جنگ ها و خودخواهی های جمعی و فردی بشری نیست. با این حال، این تناقض با اتکا به قانون طبیعت پرستانه ی طلوع و غروب خورشید رقم خورده که به سبب طبیعت خاست بودنش باید باز به تاتارها منسوب شود و ازاینرو است که تاتارها همزمان با معروف بودن به توحش و بیابانگردی، بنیانگذاران تمدنی باشکوه هم تصور شده اند که در افسانه های مارکوپولو درباره ی شکوه و جلال قوبیلای خان در پایتختش خان بالیغ یا پکن در چین، پایتخت تاتارها تجلی می یابد. قوبیلای خان یک نسخه ی قرون وسطایی از قابیل یا قائن پسر بدکار آدم و مظهر تمام عیار سقوط انسان از بهشت است و همین قابیل است که نخستین شهر را میسازد و در آن خورشیدپرستی پیشه میکند. قابیلی ها مضمون اخراج از بهشت را به خروج خورشید از آسمان و فرو رفتنش به جهان تاریکی تشبیه و تمثیل غار را برای جهان پس از بهشت ابداع کردند. از این که قابیل و شهرش در قرن 14 و در چند قدمی رنسانس قرار دارند نباید تعجب کرد چون احتمالا تاریخ 5 تا 6 هزارساله ی انسان در کتاب مقدس، یک ابداع دیرآمده و نتیجه ی چندین بار ویرایش کتاب مقدس در دوره ی موسوم به رنسانس است. در تاریخ کتاب مقدس میخوانیم که اراسموس محقق هلندی که اولین متن منتشر شده ی یونانی از عهد جدید را آماده کرده بود، و جیمز لوپز دو استونیکا محقق کاتولیک که او نیز به عنوان ویراستار computensian polyglot متن یونانی عهد جدید را آماده کرده بود، با هم اختلافاتی داشتند. پولیگلوت در متن بالا اصطلاحی در رابطه با داستان غول های عصر ماقبل سیل نوح و تولدشان از رابطه ی فرشتگان هبوط کرده با زنان زمینی است که معنیش دقیقا مشخص نیست ولی در ترجمه به لاتین، «تارتاریا» خوانده و با دوزخ مترادف شده است. کتاب مقدس اولین کتاب چاپ شده اما منتشر شده به لاتین بود که زبان رسمی کل اروپا است. زمان انتشار آن را سال 1456 نوشته اند. متن یونانی اصلی کتاب مقدس تا قرن 16 به خوبی پیشرفت نکرده بود و حتی متن عبری عهد عتیق هم تنها در سال 1488 منتشر شد. کار تنظیم انجیل یونانی در سال 1502 با کاردینال ximenes شروع شد و تنها در سال 1514 که عمدتا توسط لوپز دو استونیکای پیش گفته ویرایش شده بود، به پایان رسید. این مطالب که احتمالا خودشان هم کاملا درست نیستند مسلما در زمانی که شاگردان هنوز یادشان بود کتاب مقدس زمانی دارای اختلافاتی در متن های مختلف بود تدریس میشدند و از این جهت قابل توجهند که اثبات میکنند طی مدتی چندین نفر نظرات شخصی خود درباره ی تاریخ را به نام خدا در کتاب مقدس وارد میکردند و یک ایدئولوژی بسیار متاخر را به یک آدم ابوالبشر مجعول در چند هزار سال پیش نسبت داده اند. رودررویی قابیل و شیث جای به رودررویی حام و سام داده است که تنها وارث برحق دومی، مذهب یهودی-مسیحی اروپایی است و خارج از آن در تمام جهان، همه پیروان حام هستند که تارتار/تاتارها مذهب او را میگسترند.:
“is tartaria a fairy tale?”: welkin sonoman: 10/1/2019: sh.orgs archive

بریانت، نام حام را تلفظ دیگری از "آوم" خدای منعکس در صدای خلقت میبیند و این نام را به "ام" به معنی مادر برگردانده، ازاینجا او را یک زن مرد شده تشخیص میدهد. البته "ام" به «عم» به معنی پدربزرگ و عمو هم نزدیک است که به همان میزان، معنی خدا و سپس حاکم میدهد. علت این است که اولین معبود بشر یعنی خدا دارای جنبه های مشترک مردانه و زنانه تلقی و به موجودی دوجنسه تشبیه میشده است. در تعالیم اورفئوس آمده است که ذات اقدس الهی هم به مانند زن و هم به مانند مرد است. خدای اعظم و اصلی چینی ها که به آسمان تشبیه میشد، هیچ چهره ای نداشت و دورادور میرسد به باور کلدانی ها و مصری ها به یک خدای نادیدنی دوجنسه که به مجموعه های متعدد و در هم تنیده ای از خدایان مادر و پسر تشبیه میشد. مادر نماد خلقت و زایندگی و پسر به عنوان خلقت مورد علاقه ی مادر، نماد فیض الهی است. البته از خداوند بلندمرتبه هم خیر میرسد و هم شر، و ازاینرو خدایان متعدد کلدانی و مصری و فنیقی و یونانی-رومی را میشناسیم که هم تعریف خیر دارند و هم تعریف شر، و یا اصلا دو چهره اند. برهما خدای خالق هندو هم دو چهره ی زندگی بخش و کشنده به نام های ویشنو و شیوا داشت. ترکیب وجود دوگانه ی نرینه با مادرانگی الهی به شکل زنی شاخدار که همان الهه ی عیشتار باشد ظاهر میشود. نرینگی خدا را در ستیزندگی و نفسانیت به ورزاوی تشبیه میکنند که شاخ ها نماد اویند. نماد میترا خدای خورشید که در چهره ای دوجنسه و زن مانند، ورزاوی را میکشد، مرد ریاست پیشه را در حال غلبه بر زیاده خواهی هایش نشان میدهد. خورشید از قدیم، مهمترین نماد خدا بوده است چون با نور خورشید، تمام جلوه های طبیعت قابل دیدن میشوند و میشود خدا را به اشکال مختلف آنها صفتمند و مجسد کرد. ماکس مولر توجه میکند که در هند، آدیتی خدایی بی شکل و دربرگیرنده ی همه چیز است که در جاهایی با زمین تطبیق میشود و در جاهایی با آسمان؛ ولی شاعری هندو آدیتی را به سپیده دم تشبیه کرده و از شعر معلوم است که سپیده دم فقط تجلی روشنی بخش و مناسب ترین تشبیه او است. دیونیسوس باخوس خدای شراب نیز یک خدای خورشیدی است و اهمیت او در این است که وی بارها با ژوپیتر یا زئوس، نسخه ی یونانی-رومی یهوه تطبیق شده است. دیونیسوس را اغلب با ظاهری دوجنسه تصویر میکردند و این یادآور فرمی دوجنسه از ژوپیتر به نام زئوس جنیتریکس است. پروکلوس، زئوس را مادر خدایان نامیده بود. "علیم" نام دیگر یهوه را گاهی aleim مینویسند که املایی مترادف با جمع مونث دارد. علیم همان الوهیم از نام های توراتی یهوه است که اینمان، آن را با ال، ایلوس، هلیوس، اله و الله برابر میداند. از طرفی، عنوان علیم در منابع یهودی برای دو خدای دیگر رقیب یعنی بعل زبوب و عیشتاروت هم به کار رفته است که عیشتاروت، عنوان نیمه ی مونث یک خدای دوجنسه به نام عاثتر است. ظاهرا فرشته میکائیل وقتی که با ظاهر زن مانند خود، در تصاویر مسیحی در حال غلبه بر شیطان ظاهر میشود، تصویر سابق خود یهوه را در حال غلبه بر خودخواهی درونش نمایندگی میکند. اما جز این نشانه که معنایش به زحمت به یاد آورده میشود، تصویر خدا تصویر شاهانی با ظواهر جنگاور و مردانه ی اغراق شده است که خود را جانشین خدای خورشید کرده و تمام مظاهر طبیعتپرستی را به ازای تولید فرهنگی با المان های انسانی تاریخی فراوان از بین برده اند تا مردم را به اطاعت از خود به جای خدا وادارند، چه آنجا که خدا را انکار میکنند و چه آنجا که خود را جانشین خدا بر زمین میخوانند.:

“the god-idea of the ancients”: eliza burt camble: chap3

اگر یهوه ی پیشین در مقام یک خدای خورشیدی همان حام باشد و نیروی متضاد حام یعنی سام را هم به عنوان جزو دیگر خود داشته باشد و این زوج در اصل همان زوج قابیل و شیث به عنوان پسران و دو جزو آدم ابوالبشر باشند، پس ما میتوانیم بفهمیم که چرا کابالا یهوه را آدم کدمکون یا آدم قدیم میخواند و مدعی است آدم ابوالبشر همان یهوه یا آدم کدمون است که در تمام موجودات جهان، خود را تکثیر کرده است. اینجا خدای خورشیدی به جای جانشینان انسانی خود با نظریات غنوصی درباره ی نیروهای متضاد جهان یعنی روح و ماده تلاقی کرده است. به نوشته ی مادام بلاواتسکی، یلدابهوت یا دمیورگ که خالق جهان در اساطیر غنوصی است، نه خدای راستین بلکه یک فرشته ی اخراج شده از دربار الهی و احتمالا همان «پتاح-ایل»، موجود نیم جن-نیم فرشته ی خالق جهان در عقاید صابئین مندائی است. یلدابهوت که جایگاه بالایی در نزد «انویا» یا خدا داشت پس از اخراج به دلیل غرور و نخوت خود، عزم تقلید از خداوند در خلقت با استفاده از دانش خداوندی را نمود و به کمک شش پسرش، جهان ما را ساخت و از انواع موجودات زنده و غیر زنده انباشت. اما چون به سبب غرورش، میخواست موجود زنده ی مخصوصی داشته باشد که او را به جای خدا بپرستد، انسان را آفرید که کمال جانوران بود. اما به کار بردن کمال خلقت برای ایجاد کامل ترین موجودات، نیازمند دانش خاص خداوندی بود که انسان را بیش از یلدابهوت شبیه خداوند میکرد. ازاینرو انسان به جای یلدابهوت، به جستجوی خدای راستین برآمد و سعی در ارتباط برقرار کردن با او نمود. این، خشم یلدابهوت را برانگیخت و بلایایی را برای نابودی انسان بر او نازل نمود. در این شرایط، بعضی که همان یهودیان باشند شک کردند که خدا اصلا به سرنوشت انسان ها اهمیتی بدهد و به سبب این شک، به جلب توجه یلدابهوت که یهوه باشد برآمدند و او را پرستیدند و به کمک او در جهت فتح جهان حرکت کردند. یهودیت، قاره ی اروپا را مرکز فعالیت خود نمود چون از بقیه ی قاره های متمدن، خالی از سکنه تر و ایجاد فرهنگی متضاد با فرهنگ های پیشین در آن ساده تر بود. پس معنویت زدایی از اروپا شروع شد و دو شکل متضاد به خود گرفت: مسیحیت کلیسایی و کابالا. درحالیکه مسیحیت کلیسایی از عبودیت محض انسان ها در مقابل یهوه پول زیادی درآورده بود، کابالا درصدد بدعت های بیشتر در جهت پول درآوردن های بیشتر و حتی در جاهایی در رقابت با کلیسا بود. هر دو حرکت با سوء استفاده از کلمه ی شیطان جلو رفتند ولی به خلاف هم. کلیسا برای درآوردن مردم به خدمت یهوه، تمام جنبه های روحانی مفید آنها را به یهوه نسبت داد و هرچه باقی ماند را شرورات خدایان رقیب خواند و از آنها تعبیر به شیاطین نمود. کلیسا این خدایان را بنی الوهیم به معنی پسران خدا خواند: فرشتگان هبوط کرده بر زمین که با زنان زمینی آمیخته و نژادهای ماقبل یهودی یا همان نژادهای غول ها را پدید آوردند. از دید مشترک کلیسا و کابالا آنها شیاطین هستند. حال آن که این حکایت غنوصی، یک روایت داستانی از فلسفه ی سه گانگی انسان به گونه ی روح و جسم و جان بود. روح، جزو جدا شده از خدا و در حکم پسر خدا است که با جسم تشبیه شده به زن زمینی می آمیزد و جان که چیزی بین جسم و روح است نتیجه ی آن است. کابالیست های متاخر که خوره ی متون غنوصی بودند این را میدانستند ولی هیچ وقت قصه ی کلیسا را انکار نکردند. بلاواتسکی مینویسد الیفاس لوی چند جا در نوشته هایش به کنایه نشان میدهد که میداند معنی این قصه چیست؛ با این حال، هم او و هم همه ی کابالیست های دیگر، تایید کردند که این بنی الوهیم، شیاطینند ولی شیاطین نه دشمنان بشر بلکه دوستان اویند و رئیسشان دیابولوس یا ابلیس در تورات راست گفت وقتی آدم و حوا را به خوردن میوه ی معرفت تشویق کرد و گفت که خالقشان یهوه نمیخواهد آنها پیشرفت کنند. کابالا با هر چه پیش تر رفتن و در ادامه ی طغیان علیه خدا، بیشتر اصرار کرد که یهوه تنها خدای ممکن و درنهایت آن هم یک خدای غیرواقعی است. درنتیجه جدال خدا و شیطان در کابالا مفهوم فیزیکی به خود گرفت و در تعبیر فیزیکی از ستارگان به عنوان موجودات بی جان غیر الهی منعکس شد. کابالیست ها به پیروی از برخی نحله های کلدانی و مصری مورد ارجاع یهودی ها، معتقد بودند که خورشید مرکز جهان و یا لااقل کهکشان راه شیری است. آنها خورشید را یک گوی آتشین که به همراه سایر ستارگان، از یک گوی آتشین مرکزی جدا شده تلقی و عنوان کردند که سیارات منظومه ی شمسی منجمله زمین همه از گوی آتشین خورشید جدا شده اند. اعتقاد به علاقه ی ذاتی انسان و دیگر موجودات به جستجوی خدای راستین که به جاذبه ی الهی تعبیر میشد، تفسیر به جاذبه ی خورشید شد که میخواهد موجودات را در خود ببلعد و شیطان طاعی بدل شد به نیروی گریز از مرکز که زمین را از خورشید دور نگه میدارد تا جان موجودات را نجات دهد. پس درحالیکه مظهر خدا و خورشید، آتش داغ و روشن بود، مظهر شیطان شد جهنم سرد و تاریک قطب شمال، جایی که برترین مردم یعنی نژاد برگزیده ی شیطان که همان آریایی ها باشند باید ازآنجا ظهور کنند. در این راستا، فرزندان شیطان با خودش که جمعا 7روح ایزدی موجود در جهان فیزیکی را در خود بازسازی میکنند تبدیل به 7مرحله ی خلقت زمین میشوند. در مرحله ی اول، جمادات خلق میشوند، در مرحله ی دوم گیاهان، در مرحله ی سوم جانوران، و در مرحله ی چهارم، قله ی جانوران که انسان است به وجود می آید. اولین نژاد انسان که به رنگ اسوه اش خورشید زردرنگ و همچون خدایان خورشیدی، دارای ظاهر دوجنسه است، نژاد زرد است. ذات جانوری این انسان اما جاهایی او را به زیست حیوانی سوق میدهد که این زیست حیوانی، کم کم او را شبیه جانوران و تبدیل به نژاد سیاه میکند، ایده ای برگرفته از تقسیمبندی انسان بر اساس رنگ که در آن، اجداد سیاهان به سبب سیاه کاری ها یعنی گناهانشان سیاه روی شدند. این مرحله ی پنجم خلقت است. در مرحله ی ششم، از ترکیب نژادهای زرد و سیاه، نژادهای قهوه ای رنگی بینابینی مثل مغول ها و سرخپوستان امریکا و بلاخره با هرچه غلبه ی بیشتر عنصر انسانی زرد و روشن، سامیان پدید آمدند. سرانجام در مرحله ی هفتم و در قله ی خلقت، نژاد قهوه ای مدام در حال روشن شدن، تبدیل به نژاد سفید آریایی شد که اروپاییان، بزرگ ترین و اصیل ترین باشندگان آن هستند و وظیفه ی اداره ی دنیا از طرف خلقت را دارند.:

“the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v2: stanza10

حالا همان ملت برگزیده ی قطبی، تصویر علمی انسان حیوان مانند غارنشین را خلق و بر جلد کتاب ساگان، به جای آدم و حوایی نشانده است که از همان اول، حیوانند و هیچ وقت گناهکارانی نبوده اند که به حیوانیت سقوط کرده باشند. اینطوری به نظر میرسد باغ وحش کنونی تمدن غربی، دیگر هیچ رقیبی در ابراز انسانیت برای خود نداشته باشد و در این 4 دهه ای که از این طرح میگذرد، مدام انسان ها در مقابل این تصویر بی تفاوت تر، و البته در مقابل ایدئولوژی آن بیش از پیش خلع سلاح ذهنی شده اند.

مطلب مرتبط:

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 19:54

صفحه بندی