نویسنده: پویا جفاکش
.jpg)
.jpg)
«شیما وزوایی» پژوهشگر ارتباطات در مقاله ی «فراتر از مرزهای وطنی و تنی» ("1 امروز": شماره ی 46: پاییز و زمستان 1401: ص 11) مینویسد:
«در یک کنفرانس بین المللی مطالعات اسلامی که چند نشست درباره ی حقوق زنان در جوامع مسلمان داشت، یک پژوهشگر انگلیسی مسلمان از من پرسید: "چرا زنان ایرانی همیشه مبارزه ی زنان مسلمان در غرب و مبارزه با اسلام هراسی را خراب میکنند؟ مبارزه ی آنها با حجاب همیشه بهانه به دست احزاب راستگرا برای سرکوب کردن ما و حق ما برای اختیار کردن حجاب میدهد. چرا ایرانی ها با همه فرق دارند و همیشه در همه چیز استثنا هستند؟" آن لحظه یاد کتاب لیلا ابولقد افتادم و فکر کردم که چطور میتوان از این قفس دوگانه رها شد؟»
لیلا ابولقد، انسانشناس فلسطینی-امریکایی و استاد مطالعات جنسیت، در کتاب معروف «آیا زنان مسلمان به نجات نیاز دارند؟» از منگنه شدن زن مسلمان بین دو خواست مردانه صحبت کرده بود: خواست مردانه ی متشرع اسلامی که زن را محدود میکند و خواست مردانه ی استثمارگر غربی که به نام نجات زن مسلمان، او را برده ی خود میکند. تلاش وزوایی برای پاسخ گویی به سوالی که در آن کنفرانس خودش را گرفتار کرده، به دلیل سعی نمودن از طریق رجوع به لیلا ابولقد، به تناقض گویی و شکست انجامید چون وزوایی همزمان در مدح آنچه جنبش «زن، زندگی، 1» مینامد سخنسرایی کرد و آن را راه سوم نامید درحالیکه این به اصطلاح جنبش، حتی در اسم، تابع خواست مردانه ی استثمارگر غربی ای است که هنوز هم ادعای نجات زن ایرانی از دین اسلام را میکند. وقتی یک خانم تحصیلکرده در مقابل این جنبش و با آن سوال مکررا بازگردنده در ذهنش درگیر است تکلیف سربازان زن در میدان چه چیزی جز ندانم کاری گیج کننده خواهد بود تا جایی که دیگر ستایشگر جنبش «زن، زندگی، آزادی» یعنی سعیده حسن نویسی در صفحه ی 18 همان مجله، مقاله ی «ما هم داستانی داریم.» را با سوال قاضی پرونده ی نرگس حسینی –یکی از «دختران خیابان انقلاب» که در بهمن 1396 دستگیر شده بود- شروع میکند: «درد تو چیست؟ آنچنان حجابی هم در جامعه وجود ندارد که اینطور رفتار میکنی.»
درواقع موضوع اصلا خود حجاب نیست، بلکه فرهنگی است که حجاب را توجیه میکند و آن فرهنگ، تا وقتی که زنان زیادی در ایران حجاب داشته باشند، در قدرت است. این فرهنگ، مانع پیشرفت ایران تلقی میشود چون مانع بروز الوهیت ایرانی ها میگردد. چرا؟ برای این که نمیگذارد زنان، مردان خدایی تولید کنند؟ چرا مردان خدایی تولید میشوند؟ برای این که مطابق این فرهنگ، زنان دارای ارزش و احترام ویژه اند و الوهیت در وجودشان خانه دارد. تا وقتی هم که دارای وقار و دوری از اطوار شهوانی باشند، این خدائیت در زنان حبس میشود و بچه داری و خانه داری به اموری مقدس بدل میگردند که مانع طغیان مردان پرورش یافته در دامان این زنان علیه خداوند میشوند؟ چه کسی چنین چیزی گفته است؟ یک مذهب پژوه مورد وثوق بخش عظیمی از کشیش های پروتستان و حتی کاتولیک دوران قدیم که به نوبه ی خود، جمع کثیری از دین ستیزان باسواد قرن بیستم را تربیت کردند. این کشیش، الکساندر هیسلوپ نام دارد و در کتاب «دو بابل» خود، منشا این دیدگاه را فلسفه ی بابلی ولی عمیقا ریشه دار در خرافات طبیعتپرستی ارزیابی کرد و از پرستش وقار زن در هیبت مریم دوشیزه توسط کلیسای کاتولیک، تبری جست و مسیحیان را به پرهیز از شرک بابلی کلیسای رم تشویق نمود. وی پرستش مریم مقدس توسط کلیسا را در حکم الهه پرستی بابلی دانست.
هیسلوپ، بحث مربوطه در کتابش را با نامیده شدن عیسی مسیح به «زرو اشته» یا «زرو دو اشته» یعنی «پسر زن» به پیش میبرد و میگوید دراینجا اشته هم میتواند معنی الهه داشته باشد و هم معنی زن. اصطلاح ایشته به معنی زن، مترادف نام الهه ی آتش یونانی-رومی است که در یونانی هستیا و در لاتین وستا نامیده میشود. "هستیا" که دقیقا خود "اشته" است به معنی «محل بودن» است و معمولا به «خانه» معنی میشود. هستیا یک الهه ی دوشیزه است و کالبدش آتش است. کاهنه های او نیز همه زنانی دوشیزه بوده اند. او در معنی شدن به زن انسانی، درست در حکم آتشی سوزنده است که با دست درازی به بدن زن، مابه ازای اخلاقی پیدا میکند. یعنی زن دوشیزه، یک مریم ماقبل متولد شدن مسیح است. خدا هنوز در وجود او خانه کرده است و کالبدش تجسمی از هستی شامل هرآنچه در حال «بودن» باشد است. به عبارت دیگر، او خود الهه ی زمین با اسم های مختلفش چون عیشتار، ننه، کوبله، رئا، سرس و غیرهن است که وجود الوهیت در زمین را با حبس آن در رحم خود تضمین میکند. آرتمیس الهه ی شکار، یک زن دوشیزه بود و در حکم الهه ی زمین بود که به سبب حبس خدائیت در وجود خود، تبدیل به زنی با کیفیات یک خدای مردانه ی فراطبیعی شده بود و در جنگیدن و ابراز قدرت، از مردان برتر بود. پیروانش آمازون ها و گورگون ها که قهرمانان مرد اساطیر یونانی-رومی به مصافشان میرفتند هم چنین بودند. گورگون مدوسا به سبب حبس خدائیت در وجودش بود که درخشندگی ایزدی در موهایش تجلی یافته و در برخی روایات، دارای موهای زرد رنگ توصیف شده است. پیرو آن، در افسانه های قرون وسطایی اروپایی نیز زنان جن بارها با موهای زرد رنگ تصویر شده اند چون زمانی بازمانده ی دوران قدرت و احترام زن ها تلقی میشدند. آرتمیس که پیشوای این زنان قدرتمند بود دیونه یا دایانا یعنی الهه نامیده میشد. اما این لغت را به «دی یونا» تجزیه و به خدای کبوتر معنی کردند، از یونا در عبری به معنی کبوتر. نام جونو دیگر مادر خدایان نیز به فرمی از یونا یا کبوتر معنی میشد و به سبب آن که جونو موکل هوا و روح از جنس هوا تلقی میشدند، کبوتر نماد روح القدس شد. در بعضی گزارشات رومی، جونو در اصل، «ونوس دوشیزه ی آشوری ها» تلقی شده و کالبد زمینی او یعنی سمیرامیس ملکه ی آشوری بنا کننده ی بابل نیز بزرگ شده توسط کبوترها توصیف شده است. نکته ی عجیب این است که جونوی بابلی-آشوری «ونوس دوشیزه» نامیده شده درحالیکه ونوس برعکس آرتمیس با وقار، یک زن شهوتران بی ملاحظه توصیف شده است. علت این است که ونوس یا آفرودیت، مرحله ی دوم آرتمیس است یعنی زمانی که وقار و جبروت زن از بین میرود و زنان با تن دادن به فحشا تمام خدائیت خود را خالی میکنند و این خدائیت درست مثل آنچه در تولد عیسی پسر مریم رخ داده است، به وجود پسرانشان یعنی مردان تخلیه میشود و اینطوری میشود که در ادبیات، خیل قهرمانان مردی ظهور میکنند که مادرانشان فاحشه اند و یا پدر ندارند یا این که میفهمند کسی که پدر خود میپنداشتند پدر بیولوژیکیشان نیست. درست همینجاست که قوم برگزیده ی خدا یعنی یهودی های مردسالار ظهور میکنند و صحنه ی زناکاری افسارگسیخته ی زنان یهودی که ارمیای نبی به به حراج گذاشته شدن آنها توسط شوهرانشان اعتراض میکند گواهی بر آن است. هیسلوپ به کلیسای رم اعتراض میکند که هدفش از ترویج فرهنگ عفاف و ستایش پرهیزگاری زنانه، بسترسازی برای تکرار چنین توطئه ای است و اضافه میکند که تمام فرهنگ های دنیا –از پرشیا (ایران) و افریقا گرفته، تا چین و ژاپن و حتی سرخپوستان امریکا- تحت تاثیر فرهنگ های بابل و آشور و سوریه ی باستانند و همه ی آنها نیز تخم این انگل را در بدن خود دارند.:
“two babylons”: alexander hislop: chap2: sect3
من به شدت احساس میکنم چه در اول انقلاب که دختران بی حجاب دانشجو از صمیم قلب به دستور مردان زیر حجاب رفتند و چه الان که فرزندانشان باز از صمیم قلب به دستور مردان از حجاب «آزاد» میشوند، الوهی شدن، هدف مشرکانه ی اصلی مردم زیر چتر انقلاب اسلامی بوده است. تمام این شوق مشرکانه در یک شعار انقلابی خلاصه شده است که زمانی اشک از گونه ها سرازیر میکرد و اکنون ظاهرا به مسخره گرفته میشود ولی حالا حالاها محال است فراموش شود: «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.» یعنی برای این که این مملکت خدایی شود، همین که دیوها کشته شوند یا لااقل فرار کنند کافی است. دیوها هم دراینجا خاندان پهلوی و کارگزاران آنهایند. یعنی ملت فکر میکردند تمام مشکلات مملکت از پهلوی ها است و همین که آنها بروند کشور بهشت میشود. الان هم همین فکر را درباره ی ارکان رژیم فعلی دارند. در هر دو مورد هم از شدت نفرت دلشان میخواست و میخواهد «دیوها» را عین سگ بکشند. در شبکه ی «من و تو» به فیلم های مستند ضد انقلاب مثل زندگینامه ی هویدا که ثابت میکنند مردم ایران چقدر «خر» و غافل و ناسپاس بودند نگاه میکنند و از خودشان متنفر میشوند. طوری میشود که انگار شاه امام حسین بود و دربارش یاران معدود امام حسین، و کل ملت ایران کوفی های خائنی که بعدا پشیمان میشوند و بعضیشان به نهضت توابین میپیوندند تا انتقام بگیرند. اما نکته ی مغفول مانده این است که اویی که به مردم آموخته بود کشورشان الهی است و میتوان یک کشور را با اخراج دیوان به الوهیت بازگرداند، خود پهلوی بود. این سلسله ی پهلوی بود که توی کله ی مردم ریخته بود که تمام مشکلات مملکت تقصیر تخم و ترکه های تاتار –یعنی قاجارهای بدبخت- است که از نسل چنگیزخان بیگانه اند و باید الهه ی زمین را که حالا اسمش شده بود «مام میهن»، از زیر تجاوز دسته جمعی این دیوها بیرون آورد و در این خالی بندی هم ادای اروپایی های ژرمنی را درمی آورد که در تاریخشان لاف قهرمان بازی های خود در مقابل لشکر تاتار را میزدند و تاتارها را به حد دیوهای هیولایی جهنم ارتقا (!) داده بودند. بعد دیوها بیرون شدند و قرار شد ملت آریایی به جای آنها با ناموسشان یعنی مام میهن زنا کنند. اما با زمین که نمیشد زنا کرد. پس باز هم لازم بود مثل باور بابلی ها و رومی ها، الهه یعنی مام میهن در زنان هموطن تکثیر شود و همه ی زنان به اندازه ی مام میهن زناکار و در این زنا کاری «آزاد» باشند. مشکل این بود که درحالیکه این اتفاق در شهرهایی مثل تهران به سرعت در حال زیاد شدن بود هیچ نشانی از الهی شدن مملکت دیده نمیشد. آنهایی که شاهان پهلوی به خارج فرستادند تا درس بخوانند و بیایند مملکت را آباد و «الهی» کنند از حرص این که ممالک مقصد از خودشان چه از بابت آبادی سرزمینی و چه از نظر کارکرد سیاسی «الهی» ترند، به این نتیجه رسیدند که دیوها خود پهلوی هایند و باید اینها بروند تا تغییراتی در مملکت رخ دهد، بعدش خدا بزرگ است. آنها رفتند و تغییراتی هم رخ داد، و بعدش نوبت رسید به این که ببینیم خدا چه جوری بزرگ است. بدبختی اینجاست که تمام این مدت نه الوهی بودن ایران فراموش شده بود و نه تجسم زنان بی اراده ی ایرانی به مام میهنی که باید با زنا با او ثابت کرد مرد زانی الوهیت دارد. از طرفی هنوز زن در مقام ناموس مقدس است چون خدا درونش لانه دارد؛ ازاینرو آقایان الهی برای اثبات نزدیک بودن خودشان به خدا و بیشتر قرار داشتن در کانون فیض الهی، در لکه دار کردن ناموس دیگران استادند ولی از لکه دار شدن ناموس خودشان خشمگین میشوند. آیا حالا ملت ایران است که الوهی است یا مرد ایرانی ای که فقط خودش اجازه دارد ایرانی و بنابراین الهی باشد؟
.jpg)
.png)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.png)
.png)

.jpg)
.jpg)



.png)
.png)




شاید به نظر غیرممکن بیاید که الهی بودن انقلاب همان ورود فرشته باشد، چون همه ی ما فکر میکنیم که خدا و فرشته قاعدتا باید دو چیز مختلف باشند. اما این که مای ایرانی الان چه فکر کنیم مهم نیست چون چه الان و چه آن موقع، در حال کپی پیست وحی های اومانیستی غربی ها بوده ایم بی این که بدانیم خدایان والامرتبه ی آنها یعنی فیلسوفان چه فکر میکنند. انقلاب ما لبیکی به فراخوانی غربی و امر به میدان آمدن عوام در جهان از سوی فیلسوفان پست مدرن است. اینها تمام بدبختی های دنیا را از دانشگاه و تبدیل علم به میدان پارتی بازی های بی رحمانه ی انواع «ایسم» های سیاسی دانستند. بین دهه های 1950 تا 1990 اندیشمندان تاثیرگذاری ظهور کردند که در اعتراض به این حقه بازی های علمی، رابطه ی خود با دانشگاه را به حداقل رساندند و این را عمدا عمومی میکردند تا خود را مردمی و به دور از خود بزرگ بینی دانشگاهی نشان دهند و چنان خودبزرگبینی ای را حاصل اتکا به مدارک دانشگاهی ای که با خودفروشی به سیاست به دست آمده اند توصیف میکردند. این عالیجنابان معتقد بودند که استادان دانشگاه، هیچگاه واقعا مردم را توصیف نکرده اند چون هیچ وقت به مردم اجازه داده نشده تا خودشان باشند و همیشه در حال اطاعت از نورم های سیاسی بوده اند. باید به مردم اجازه داد که خودشان باشند، نه برای این که مردم خیلی موجودات عاقل تری از سیاستمداران و مزدوران دانشگاهیشان هستند، بلکه برای این که ماهیت واقعی بشر روشن شود و بفهمیم درباره ی چه چیزی داریم صحبت میکنیم و مطابق ذاتش برایش برنامه ارائه دهیم. یکی از پست مدرن های بسیار عمیق و مطرح در این زمینه، میشل دو سرتو فیلسوف ژزوئیت فرانسوی بود. او برعکس بعضی هم میهنان هم رده اش چون کامو، سارتر و سیمون دوبوار چندان در ایران شناخته شده نیست و مهمترین دلیلش هم سخت و فلسفی بودن زبان فرانسوی نوشتارش است که ترجمه ی آن به فارسی تقریبا غیرممکن است. اما به صورت غیر مستقیم و با واسطه قطعا بر ایدئولوژی انقلابی ایران تاثیر نهاده و این بخصوص در تعلقات مسیحی او در باب فرشته شناسی در دهه ی 1970 یعنی همان دهه ای جلوه گر میشود که انقلاب اسلامی در اواخر آن دهه ظهور کرد.
دو سرتو، شیفته ی جهانبینی های منتسب به قرون 16 و 17 میلادی یعنی قرونی است که ادعا میشود رنسانس، خدایان یونانی-رومی را که مثلا هزار سال ناپیدا بودند ناگهان برگرداند و آنها در تشبیهات فراوانشان به انسان ها مایه ی خلق انواع آثار ادبی و هنری و فلسفی و نمایشی اومانیستی شدند. فرشتگان از این خدایان قابل تشخیص نبودند. فرشتگان به گفته ی دو سرتو همیشه مثل امروز بالدار نبوده اند بلکه گاهی بالدار تصویر میشدند و گاهی بی بال. وقتی بی بال بودند از انسان قابل تشخیص نبودند. فرشتگان واسطه هایی بین خدا و انسان بودند که به طور غیر مستقیم به انسان می آموختند چه میکند. بنابراین آنها زمانی به فراوانی بین انسان ها راه میرفتند و انسان ها آنها را از همنوع خود تشخیص نمیدادند. بنابراین وقتی انسان ها متوجه هشدارهای آنها میشدند که اتفاق بد رخ داده بود بی این که فرد آسیب دیده به هشدار فرشته ای که او را انسانی معمولی پنداشته بود توجه کند. پس این رویدادها و تذکرها به نام این که گفتار خداوندند و به واسطه ی فرشتگان به ما رسیده اند ثبت میشدند و کم کم فربهی دینی را پدید می آوردند که مذاهب یهودیت، مسیحیت و اسلام از آن حاصل آمدند. اما بعد از این که نوشتار، سخنان فرشته ها را در تمام زمینه ها تثبیت کرد و دیگر نیاز به پیام جدید نبود، فرشته دیدن هم متوقف شد و کم کم دوران فرشتگان به پایان رسید. اما آدم ها همیشه از به یاد آوردن دورانی که فرشتگان روی زمین میچرخیدند افسوس میخوردند چون مطمئن بودند وقایعی که الان روی زمین روی میدهند تحت نظارت فرشتگان نیستند بخصوص این که با مدرن شدن ممالک، فرمان های فرشتگان اعتبار خود را از دست داده اند و دیگر اجرا نمیشوند. اما فرشتگان هنوز بودند و تبدیل به نوشته های توی کتاب های مذهبی شده بودند. اگر قرار بود آنها جان بگیرند باید نوشته تبدیل به زبان میشد و همه مدام حرف های مذهبی توی کتب شرعی را تکرار میکردند. اینطوری فرشتگان در قالب آدم ها جان میگرفتند و آدم ها خودشان تبدیل به فرشتگان میشدند و عصر فرشتگان برمیگشت. نکته این بود که فرشتگان در حدی که در اکثر مذاهب یهودی و مسیحی و مسلمان تثبیت و به رسمیت شناخته شده بودند، موجودات خشمناکی بودند و به مردم تند زبانی میکردند و حتی آنها را مستقیما میکشتند. پس زنده شدن فرشتگان معدود و گم شده ی قدیمی در زبان بخش اعظم آدم های امروزی، به معنی وقوع رویدادهای خشونتبار همگانی و بلاخیز بود.: «فرشته خلسه ای از خشم الهی است و نه خشم ما، و این هم درست است که هدف همه ی موجودات آن است که زبان طبیعت الهی باشند.»
("فرشتگان و زبان": میشل دو سرتو: ترجمه ی ناصر فکوهی: مجله ی آزما، شماره ی 152: آبان و آذر 1399: ص 35-34)
کلمه ی "آنگلوس" یا "آنجل" که به جای فرشته به کار میرود، در اصل "انگل" یا "نیگل" یا "نیقول" به معنی جن است. آن را "اگل" هم مینامند که منشا "اوگلی" به معنی زشت در انگلیسی است. کلمه ی "عقل" به معنی دانش در عربی به آن برمیگردد. از طرفی "نیقول" همان نیکولاس قدیس کریسمس یا تولد مسیح است که میتواند فرمی از خود مسیح به شمار برود. تمامی این موجودات با خدایان انسان نما یا آناکیم تطبیق شده اند که همان فرزندان دورگه ی زنان زمینی از پسران خدایند و انسان های باستانی را نشان میدهند که دارای توانایی های خارق العاده اند. آناکیم در سیل نوح از بین رفتند تا نوح و انسان های معمولی به جای بمانند. دوران بعد از سیل در تقویم کلدانی به برج اسد یا مردادماه تشبیه میشود که ایام مرگ تموز خدای طبیعت در درو محصول نیز هست. در این ایام، تابستان بعد از پرآبی تیرماه به خشکی میگراید و این به ناپدید شدن آب های سیل تشبیه میشود. خیسوتروس یا نوح کلدانی معادل تمزی یا تموز است و آب های کشنده نماد مرگ. خیسوتروس که در کشتی فرو میرود همان تموز است که موقتا به جهان زیرین میشود و به ایرکالا شاه دوزخ بدل میگردد تا در ایام باران و پرباری طبیعت بازگردد. خیسوتروس را "لارینکایی" یا اهل لارسا خوانده اند. این نامجا از "الآرک" یا کشتی می آید. ایزدوبار که موفق به ملاقات با خیسوتوروس شد نیز اهل اوروک یا ارخ خوانده شده که باز همان معنی کشتی را به یاد می آورد. با فرو نشستن کشتی خیسوتروس، او به شکرانه ی خداوند، یک گوسفند به پیشگاه خدا قربانی کرد که تصور میرود همان گوسفند برج حمل در فروردین ماه یا بهار کلدانی باشد. ازاینرو کلدانی ها معتقدند در زمان تاسیس تمدنشان، زمان اعتدال بهاری به برج حمل می افتاده و تمدنشان در عصر حمل (بین 4000 تا 2000 سال پیش) تاسیس شده است و زمان آناکیم در عصر ثور (گاو) در قبل از آن (بین 6000 تا 4000 سال پیش) بوده است. اما جالب این که رومی ها زمان آغاز بهار را نه با برج حمل بلکه با برج ثور تطبیق میکردند و بهار را از اردیبهشت شروع میکردند دقیقا برای این که نماد قوم بعد از کلدانی ها باشند. به این معنی که خدایشان مسیح که به جای اسحاق پسر یعقوب تن به قربانی شدن داده و با گوسفندی تعویض شده باشد گوسفند برج حمل است که قربانی شده و رومی مثل یهودی از این قربانی شدن تقدس میگیرد. سیاره ی حامی برج حمل، مریخ سیاره ی مرگ دوست جنگجویان بود که با نمرود به عنوان تجسم انسانی خدای جهان مردگان تطبیق میشد و خداوند مربوطه در یونانی آرس نامیده میشد. سیاره ی حامی برج ثور، زهره بود که با الهه ونوس تطبیق میشد. ازاینرو ماه بهار، آپریل نامیده میشد از روی آفریلیس تلفظ دیگر "آفرودیته" نام یونانی ونوس. امروزه بخشی از ماه آپریل در فروردین و بخشی دیگر در اردیبهشت قرار میگیرد. قبیله ی گاد که علیه یهودیت و مخلوق مسیحی رومیش طغیان کرده بود، دوران پس از آن را برجسته کرد چون زئوس یا ژوپیتر خدای اعظم یونانی-رومی را به لحاظ هویت از یهوه جدا نمود و god به معنی خدا را با gad که نام قبیله ی یهود شورشی است تطبیق نمود و معادل زئوس قرار داد.:
“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P180-184
Gad در خاورمیانه ی دوره ی یونانی مآبی خدای فرصت ها بود و به صورت عنوانی برای هراکلس-نرگال به کار میرفت، همان 1 یونانی پسر زئوس که پوست شیر میپوشید و با نرگال [یا ایرکالا] خدای جهان مردگان، خدای جنگ و صاحب سیاره ی مریخ تطبیق شده بود. او تحت عنوان هراکلس-گاد، محافظ دروازه های پالمیرا (تدمر) و هاترا (الحضر) و دورااروپوس بود و خدای محافظ خانواده ها و قبایل در این شهرها نیز به شمار میرفت. هراکلس نرگال به نام های هراکلس-بوموئی و آد-هراکلس Ad-heraclesنیز شناخته میشد و ملقب به «قدرت مردوخ»، «ارباب صلح» و «ارباب جهان زیرین» نیز بود. مرکز مقدس این ایزد، «سعدیه» در شرق الحضر در شمال عراق بود. از هراکلس نرگال همچنین با عنوان یونانی «سوتر» به معنی منجی یاد میشد.:
“the variety of local religious life in the near east”: ted kaizer: brill pub: 2008 :P195-6
اما چرا هرکول به عنوان زئوس جدید انتخاب شده است؟ اینجا باز باید پاسخ را از قلم الکساندر هیسلوپ بجوییم.: هرکول یک قهرمان اژدهاکش است و در انجام این عمل در مقام پسر زئوس، تکرار کننده ی پیروزی آخرالزمانی مسیح منجی بر مار شیطان است. این پیروزی برای مسیح، شکست او نیز هست؛ چون درواقع اولی است که برای پایان خوش داستان، به آخر منتقل شده است. کریشنا یا هرکول هندی، تقدم پیروزی بر شکست را افشا میکند. او پس از شکست دادن مار چند سر کالیا به نشانه ی پیروزی، همچون مسیح، پای خود را بر سر مار میگذارد. اما بعدا همان پا با عفونت تیری که خدا را به درخت میدوزد سبب مرگ او میشود. دوخته شدن کریشنا به درخت همتای دوخته شدن مسیح به صلیب است. این داستان، یادآور مرگ آشیل قهرمان یونانی است که به انتقام کشتن هکتور پهلوان تروایی، با برخورد تیری سمی به پایش میمیرد. در مورد هرکول، مرگ، در حکم مرگ اعتبار یک مذهب است و کدام مذهب میتواند بی اعتبارتر از مذهب هرکول قبطی یعنی سوت تایفون باشد که زمانی خدایی محبوب بود و بعدا با متهم شدن به کشتن برادرش ازیریس، به یک شیطان تبدیل شد. ازیریس که خدای مردگان مصری است، همان نمرود بابلی به شمار میرود که فرمی سلطنتی از کیش تموز را به اجرا درآورده است. نمرود پیشوای غولان یا همان اناکیم یعنی خدایان باستانی بود درحالیکه سام ابن نوح، دشمن نمرود را به سبب کشتن غولان با هرکول تطبیق کرده اند و اورا شاهی پهلوان توصیف نموده اند که مثل یهودی ها دشمنانش را تکه تکه میکرد. میمونیدس (ابن میمون) در توصیف روایات کلدانیان آورده است: «زمانی که پیامبر دروغین به نام تموز به پادشاهی موعظه کرد که باید هفت ستاره و 12 نشانه ی دایره البروج را بپرستد، آن پادشاه دستور داد تموز را به مرگ وحشستناکی بکشند. در شب مرگ او تمام بت ها از انتهای زمین در معبد بابل در مقابل تصویر طلایی بزرگ خورشید که در میان معبد بین آسمان و زمین معلق بود جمع شدند. تمثال خورشید و تمام تمثال های اطراف آن سجده کردند درحالیکه تمام اتفاقاتی که برای تموز افتاده بود را به آن مردم مربوط میکردند. تمثال ها در تمام شب گریه و زاری کردند و سپس در صبح هر یک به معبد خود تا انتهای زمین پرواز کردند. ازاینرو رسم هر ساله ی عزاداری و گریستن برای تموز در روز اول ماه تموز، پدید آمد.» این درواقع روایتی دیگر از قتل ازیریس به دست 72 شورشی به رهبری هرکول یا تایفون است. هرکول با قتل خدای راستین، سبب زبانزد شدن تقدس و شهیدوارگی خدا میشود و ازاینرو در نزد مردم ملعون میگردد. تمام مردم در جبهه ی ازیریس یا تموز قرار میگیرند و هرکول و 72 یارش تنها و قریب میشوند و به مرثیه سرایی برای غم خود میپردازند. ازاینرو کلت ها هرکول را «هرکول اوگمیوس» یعنی هرکول مرثیه سرا میخواندند. با این حال، به روایت سندری، به سبب قدرت زورگویی سام که همان هرکول است، پس از مرگ نمرود، بتپرستی تعطیل شد و تنها در دوران آریوخ نوه ی نمرود بود که بتپرستی برگشت. زمینه چینی برای همه ی اینها کار سمیرامیس همسر نینوس یا نمرود بود که با جادوگری کلدانی، روح شوهر مرده اش را در پسرش نینیاس که همان میترا است، از نو متولد کرد و علیه غاصبان شوراند. این میترا همان هورس مصری است که ایزیس، شوهرش ازیریس را به صورت او از نو متولد کرد و او هرکول و 72 یارش را که به روایتی در نبرد نهایی به 42 نفر کاهش یافته بودند کشت. با قتل رهبران شرعی منفور و برطرف شدن زورشان، بهانه ی اهریمنی بودن شهرت آنان، به مردم جرئت داد تمام اخلاقیات هرکول و یارانش را وارونه کنند و اینچنین بود که تموز که پیشتر شخصیتش همان زرتشت ستاره شناس و به لحاظ اخلاقیات نزدیک به زرتشت پارسیان هند بود، در بازتولید خود تبدیل به دیونیسوس پیریسپوروس (دیونیسوس پسر آتش) اسوه ی افراد عیاش و وحشی و خونریز شد و در این حالت ملقب به «زئوس سوتر» یا زئوس نجاتبخش گردید.:
“two babylons”: alexander hislop: chap2: sect2: subsect5: the defication of the child
پیشتر دیدیم که دوران نمرود با برج حمل تطبیق شده است که برج مریخ یا همان نرگال است. پس قاعدتا دوران سمیرامیس با برج ثور و حکومت ونوس تطبیق میشود و در این دوران، رهبری با گاو زئوس در رم است. دوران پس از آن که دوران گاد است، دوران قتل گاو به دست میترا است و این میترا همان نینیاس فرم از نو زنده شده ی نمرود است. اگر گاد که از اول خود زئوس بود، برابر با هراکلس نرگال باشد، به معنی این است که هراکلس با کشتن خدای پیشین یعنی گوسفند اسحاق، او را مقدس کرده و کیش او را به خود جذب کرده است. اما قرار است با سقوط هراکلس یا خدای شیر شکلی که بدگویان او را گاوی دشمن شیر میپندارند، همه چیز وارونه شود و از گاد یا زئوس، فقط اسمش بماند و قوانینش وارونه گردند. این همان زئوس دوران به اصطلاح رنسانس است که نفیلیم به صورت خانواده ی خدایانش برمیگردند و از خانواده ی یهوه مجزا میشوند درحالیکه پیشتر همه یکی بودند و همین خانواده هستند که به نام فرشتگان، طبق فرمایش میشل دو سرتوی دهه ی 1970 اکنون بین مردم راه میروند و حق خود را میجویند و ظاهرا ایران دهه ی 1970 هم زیاد با بقیه ی جهان کوچک زمان خود تفاوتی نداشت. مردم ایران انقلابی سخنگوی فرشتگان شده بودند ولی دینی که بازمیگرداندند آن دین شیک و فاخر تموزی ای نبود که روشنفکران توصیف کرده بودند؛ بلکه دین مرثیه خوانان هرکولی بزن بهادری بود که داشتند شرایط را برای ظهور یک پیریسپوروس فارسی فراهم میکردند.



.jpeg)
.jpeg)







.png)
.png)
.png)
.jpg)
.png)
.png)


برچسب:
نویسنده: نیما کمالی