نویسنده: پویا جفاکش

در حدود 20 سال پیش، عکس بالا مکررا در مجلات منتشر میشد و نظر به روحیه ی ایدئولوژیک آن زمان که انباشت ثروت در کشورهای اروپایی را عامل گرسنگی مردم افریقا میدانست، به شدت با همدلی عمومی روبرو شده بود، تا آنجاکه داستانی هم درباره اش ظهور کرد. گفتند:
«عکاس این عکس، یک اروپایی بود که عجله داشت و فقط لحظه ی شکار صحنه را قاپید و بی این که بچه را نجات دهد صحنه را ترک کرد. از قضا عکسش مشهور شد و آن را در مسابقه ی عکاسی شرکت داد و برنده ی جایزه ی بهترین عکس سال شد. ولی کم کم موفقیت عکس باعث عذاب وجدان او شد و برایش سوال پیش آمد که این کودکی که او را مشهور کرده، خودش چه شده است. پس به افریقایی ای که در آن محل میشناخت زنگ زد و احوال بچه را گرفت. افریقایی گفت:
-بچهه که مرد. ولی کدوم یک از اون دو تا لاشخور خوردش، اینو نمیدونم.
-دو تا لاشخور؟ چی میگی؟ من اونجا فقط یه لاشخور دیدم.
-دو تا لاشخور بودن. یکیشون توی قاب دوربین افتاده بود و یکیشون دوربین توی دستش بود.
عکاس، این را که شنید، حالش بد شد و به شدت دچار افسردگی شد و یک ماه بعد خودکشی کرد.»
اخیرا یک نفر جلو من اینقدر از گرسنگی و بدبختی و انباشت ثروت قلیلی در ازای فقر کثیری گفت که ناخودآگاه صحنه های تمام نشدنی قحطی زده های افریقایی در اخبار ساعت 2 تلویزیون ایران در دهه ی 70 جلو چشمم رژه رفتند و یک هو این عکس بر پرده ی ذهنم ظاهر شد. برای اولین بار از خودم پرسیدم واقعا داستان این عکس چه بود. چون نمیدانستم چه جوری این را باید بفهمم، در گوگل این کلمات را سرچ کردم:
Vulture- African-child
اتفاقا اولین چیزی که جستجوگر گوگل بیرون داد همین عکس بود و صفحه ی ویژه ی خود را هم در ویکی پدیا داشت. اسم عکس بود: «کرکس و دختربچه». عکاس آن KEVIN CARTER بود. او عکس را در قحطی سودان گرفت، در سال 1993 به خاطر آن برنده ی جایزه شد و سال بعدش یعنی 1994 در 33سالگی خودکشی کرد. البته علت خودکشی او مطلع شدن از مرگ کودک نبود چون برخلاف داستان بالا آن کودک در آن زمان زنده بود. هویت او معلوم است. برعکس اسم عکس، او دختربچه نبود و پسربچه بود. در سال 2011 پدر او در مصاحبه ای گفت که او را همان موقع به مرکز کمک های غذایی رساندند و نجاتش دادند و او تا 13 سال بعد از خودکشی کارتر زندگی کرد تا این که در سال 2007 در اثر تب از 1 رفت.
با این حال، مخترع داستان یک چیز را درست حدس زده بود. کارتر موقع خودکشی، تحت تاثیر بار منفی شدید صحنه های عذاب آور نواحی ای بود که در آنها به دنبال عکس گرفتن از مصیبت اعم از جنگ و قحطی و فقر و جهالت بود. او اینقدر صحنه های ناجور دنیا را برای جلب کردن اشتیاق مردم به عکس های خود در کله ی خود تلنبار کرد که دچار پوچی و افسردگی شد و دیگر نتوانست زندگی را تحمل کند. درواقع کارتر یکی از نمونه های تاریخی اثبات این گفته ی قدیمی است که هرچقدر چیزهای بد را بیشتر وارد ذهنتان کنید ذهنتان خراب تر و احساستان به دنیا بدتر میشود و هرچقدر چیزهای خوب را بیشتر وارد ذهنتان کنید ذهنتان سالم تر و احساستان به دنیا بهتر خواهد بود.
به نظر میرسد بعضی خرافات قدیمی، ناشی از ادبیات تمثیلی پشت این آموزه هستند. امروزه کمتر کسی آنها را اجرا میکند ولی در ادبیات مذهبی هنوز هستند. مثلا در داستان موسی میخوانیم که او پس از ارتکاب قتل و فرار از مصر و زمانی که در مدین به شاگردی شعیب (نسخه ی اسلامی یثرو) درآمد، با شعیب قرار گذاشت که گله ی گوسفندان شعیب را مراقبت کند و در ازای آن هر گوسفند ابلق یعنی سیاه و سفید یا به قول ما گیلک ها "کلاجی ملاجی" که به دنیا می آید را برای خودش بردارد. شعیب پیش خود گفت که گوسفندان او معمولا یا بره ی سفید به دنیا می آورند و یا بره ی سیاه؛ بره ی ابلق خیلی به ندرت به دنیا می آید. بنابراین احساس خطر نکرد و با موسی موافقت کرد. بلافاصله پس از برقراری این معامله، موسی یک لباس وصله پینه شده ی مخلوط سیاه و سفید به تن کرد و مدام در بین گوسفندان راه رفت. گوسفندان ماده اینقدر رنگ ابلق جلو چشم خود دیدند که همه ی بچه هایشان ابلق شدند و موسی به این ترتیب صاحب یک گله ی گوسفند از بره های شعیب شد.
داستان موسی قائل بر این است که دیده های گوسفندان ماده بر بچه های توی رحمشان تاثیر میگذارد. ظاهرا این فکر نتیجه ی تجربه های واقعی استوار بر مشاهده ی تاثیرگذاری نگرانی ها و ترس های مادران انسانی بر فرزندانشان بوده است. افسانه ای که درباره ی لیونل یا مرد شیری در مغربزمین به وجود آمده بود ربط این دو مسئله را به هم نشان میدهد. لیونل، به خاطر موهای انبوه و ژولیده ی سر و صورتش که شبیه یال شیر بودند به این نام خوانده میشد. نام اصلی او استفان بیبروسکی بود و در سال 1890 در روستایی در ویلزاگورا در لهستان به دنیا آمده بود. میگفتند که «مادرش هنگامی که او را باردار بوده، یک شیر را در حال دریدن پدرش دیده است و اثر این صحنه به جنین درون بطن او منتقل گردیده و سبب شده که او به این شکل به دنیا بیاید.» ("افراد استثنایی": فزدریک دریمر: ترجمه ی محمدجواد پاکدل: نشر پیک فرهنگ: ص171)
درواقع در این گونه تخیلات، ما شاهد ترکیب واقعیت با تمثیل هستیم. چون جسم ما میتواند همچون زنی باشد که به اتفاقات اطراف حامله میشود و نتیجه ای را به جای فرزند الهی به دنیا می آورد شاید برداشت مسلمانان از حامله شدن مریم به عیسی تنها بعد از دیدن روح خدا همین باشد. سرهنگ فورلانگ انگلیسی، مینویسد که بخشی از شخصیت یهوه خدای یهودی-مسیحی در کوه هایی موسوم به قرنی شکل گرفته که پیشتر محل پرستش ال شدای بودند. تاسیوتوس از شنیده های امپراطور روم درباره ی "آپولوی کرنی" یاد کرده که شبیه هیچ موجودی نبود و هیچ شکلی و هیچ معبدی نداشت و هیچ کس او را ندیده بود. اما در کاهنه های موسوم به "پورامیس" تجسد میکرد و از قول آنها سخن میگفت و چه بسا نامیده شدن عیسی به کلمه الله نیز به همین تعبیر مربوط باشد. اصطلاح پورامیس که با نامیده شدن اهرام (مابه ازای انسانساز کوهستان) به "پیرامید" در غرب مرتبط است، تحریفی از "پی رامه" یعنی سخنگوی مادینه ی رحیم یا خدا میباشد. اگر آن را فقط سخنگو یا پی مادینه بنامیم تبدیل به "پتو" در آشوری و "پیت" در مصری میشود که به معنی محل تجلی خدا است. میتوان گفت او همان "پیتو" یا پیتون اژدهای بینظمی است که خدا به صورت نظم بر آن فرود می آید و اینچنین آپولو دلفی که پس از کشتن اژدهای پیتون در جزیره ای در دریا تقدس حاکم میکند پدید می آید. اتفاقا سخنگویان این آپولو، کاهنه های دوشیزه ی موسوم به پیتیا یعنی پیتونی ماده هستند. دراینجا جنس مادینه کنایه از جهان فیزیکی و جسد اژدها است که از آن به ماده تعبیر میشود و از روح که امر الهی است جان میگیرد. بنابراین سخنگوی خدا به لحاظ جنسیتی مادینه نیست و میتواند هر زن و مردی جای آن باشد. قبیله ی یهودی دان، او را به "پی آن" یعنی سخنگوی خدا نامبردار کرده اند که بعدا "پان" نامیده و در وجود مردی بزآسا محدود شده است. ازآنجاکه "آن" یا خدا با "یاهو" که همان یهوه است تطبیق شده، پان را "پان یاه" و سپس "پانیاس" نیز نامیده اند و محل او را غاری در افقا در نزدیکی بیروت لبنان تعیین کرده اند.:
“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P616-620
در افسانه های یونانی-رومی، پان مردی نیم بز-نیم انسان است که جزو دربار زئوس و خدایانی به شمار میرود که تیتان ها را سرنگون کردند. زمانی که تایفون تیتان علیه زئوس شورید، پان به درون دریا پرید و در این هنگام به موجودی نیم بز-نیم ماهی تبدیل شد که سمبل برج جدی در دایره البروج است. این بز-ماهی در اصل خود، روی اصطلاح "ظباء دریایی" برای حئا استوار است چون حئا به بزسانان خشکی تشبیه میشد و سلطان دریا نیز بود. حئا که خدای صنعت و معروف به "کاظم" به معنی صنعتگر بود، بر اریدو حکومت میکرد که با شهری بندری در جنوب بین النهرین تطبیق شده است. با این حال، حئا پدر مردوخ خدای بابل بود و با حکمروایی بابل بر بین النهرین، کیش او بسیار گسترده شد. مردوخ پس از کشتن اژدهای دریایی موسوم به تهاموت که همان پیتون برای آپولو است جهان را از پیکر آن موجود که همان دریا بود آفرید و حکومت بر آب ها را به پدرش حئا سپرد. سپس شهر بابل را ساخت و در معبد آن اساگیلا که همان برج بابل است اقامت گزید. منابع تلمودی، سازندگان برج بابل را میضرائیم یعنی مصری ها میخوانند که از حامیان بودند و در جریان گسترش حامیان در افریقا صنعت خود را در قبط که به نامشان مصر خوانده میشود توسعه بخشیدند و به هرم سازی پرداختند. از دید برخی یهودیان، فرهنگ استوار کننده ی مردوخ و برج بابل نیز در اساس حامی است و ارتباط یافتن آن با اریدو و دریا کار صیدون پسر کنعان است. در این گمانه زنی برخاستن برج بابل از جایی در جنوب بین النهرین درحالیکه کشتی نوح در کوهستان های شمال بین النهرین فرود آمده بود نتیجه ی توطئه های صیدون حامی در بین یافثی های گسترش یافته در بین النهرین جنوبی است. علت این بود که بخشی از اولاد پر تعداد یافث که زردپوستان و ترکان را در بر میگرفتند به شرق دور رفته و در چین در حال ایجاد یک تمدن مهم بودند. دیگر یافثی ها برای سهولت ارتباط با آنها به جنوب بین النهرین رفتند و در کرانه های خلیج فارس ساکن شدند تا از آنجا و از طریق دریا با شرق دور تجارت دریایی داشته باشند. ازاینرو بندر اریدو را در آن محل بنا نهادند. در این زمان حامیان از بابت نگرانی از عملی شدن نفرین نوح در به بردگی گرفته شدن اولاد حام 1 اولاد سام، تا جای ممکن از تمدن دیگر نژادها فاصله گرفتند و به اعماق سرزمین های ناشناخته ی افریقا فرار کردند. اما گروهی از حامی ها تحت رهبری صیدون راه بهتری را در نظر گرفتند و آن نفوذ فرهنگی و نژادی در اولاد یافث بود که به نظر میرسید آینده ی کشورسازی از آن اینان خواهد بود. در ادامه ی این تلاش ها یک حامی به نام "حت" به حکومت یافثی ها در اریدو رسید و توانست حامی ها را تا سطوح بالای حکومت در تمدن نوین بشری ارتقا دهد. برای بی اثر کردن خاطره ی نفرین نوح بر حام، چنین وانمود شد که خندیدن حام بر آلت جنسی پدرش امر مذمومی نیست. پس ادعا شد که همجنسگرایی به مفهوم علاقه نشان دادن شادمانه و لذتمند یک فرد به قسمت های مختلف بدن فردی دیگر از جنس موافق، یک امر پسندیده و مقدس در نزد "آن" یا "آنو" خدای یافثی ها است. "آن" به معنی آسمان، اصطلاحی بود که یافثی ها معمولا به جای نام بردن از خدایشان "الولا" استفاده میکردند. الولا همان الله یا اله است که یهودیان او را با نام الوهیم، با یهوه برابر کرده اند. یهوه خدای سام است که گروه معدودی از سامیان به سنت خداپرستی او وفادار ماندند و همان ها بعدا به یهودیان تبدیل شدند. اینان علاقه ای به شرکت در تمدن بابلی حامی-یافثی نداشتند. چون این تمدن اساسش بر شرک استوار بود. در این کیش، ذکرتو یا زیگورات که معبد خدا و همتای برج بابل بود، بر زیربنایی استوار بود که همان نظم الهی در زمین و انعکاس دهنده ی خواست خدا در طبیعت بشر بود و مواد لازم برای ساخت بنا نیز از همان طبیعت به دست می آمد. اگر شما این زیربنا را به شکل هرمی تا نقطه ای در آسمان که به خدا محدود شود ادامه دهید دارید خلقت انسانی منعکس در تمدن را ادامه ی خلقت خدا و آدمیان را همتایان خدا جای میزنید. به نظر جان اچ. والتون همین پیش زمینه ی ذهنی است که تمدن نوین غرب را دنباله ی بابل میبیند و انتظار دارد که ابرانسان های خداگون رسانه های غرب مدرن، همان انسان های خدا شده ی بابل باشند.:
“the tower of babel outside the bible”: bibleapologetics.wordpress.com
.jpg)
.jpg)

.png)
.png)
.png)
.png)




.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

درواقع یهودیت ارتدکس تنها نوعی رفتار وارونه در عمل به این فلسفه است و به این علت است که نباید از پرستش پان به عنوان نسخه ای از یهوه توسط قبیله ی دان تعجب کرد. درواقع حتی نام خود یهوه در املای عبری، این فلسفه را تایید میکند و برعکس آنچه گفته شد، این دیگر اقوام بوده اند که با پرهیز از نامیدن خدا به یهوه، نگرانی اولیه ی خود از سرسپردگی کلی به فلسفه ی بالا را به نوعی نشان داده اند.
هر کدام از حروف نام یهوه، مفهوم دنیای خاصی را میرسانند. "ی" معرف «ازیلوت» یعنی جهان ازلیت است. این حرف در عبری "یود" نام دارد که خود تلفظ دیگری از نام یهوه است. "ه" اول، معرف «بریا» یعنی آفرینش است که توسط خدا یا یهوه انجام میگیرد. پس از آن، "و" را داریم که معرف «یزیره» یعنی نظم و سازمان است و انتقال و انتشار انرژی الهی در جهان فیزیکی را به عهده میگیرد. "ه" دوم، معرف «آسیه» یعنی جهان عمل و تجلی است. "ی" و "ه" اول، سطح پایینی یا زیربنا، و "و" و "ه" دومی، سطح بالایی یا روبنای معبد رویدادهای جهان را تشکیل میدهند:
“the month of tevet according to kabbalah”: yeshshem.com
در این جا، "ه" دوپهلوترین حرف به نظر میرسد و دلیلش این است که "ه" از بابت ارتباط خدا با حیات یا زندگی برعکس جماد که مردگی جهان فیزیکی را نشان میدهد الهی ترین حرف هم هست. در عبری حرف "ه" را hay مینامند که معادل "حی" به معنی زنده در عربی است. به طرز جالبی لغت "حی" تلفظ دیگری از "حئا" است که در غرب بیشتر به ea معروف است. حی را گاهی با اضافه ی "م" تعریف آخر، "حییم" یا "حیوم" خوانده اند. ازآنجاکه حرف "ح" در عبری "خ" و "ق" هم تلفظ میشود، دو کلمه ی دیگر هم از آن به دست آمده اند که هر دو منعکس کننده ی استواری جهان عمل و تجلی بر بنیاد معبد الهی هستند. اولی لغت "خیم" است که در "خیمه" یعنی چادر دیده میشود و چادر هم بر عمودی استوار است که آن را به شکل یک معبد درمی آورد. دومی "قیم" یا "قائم" به معنی عمود است که صیغه ی مبالغه ی آن، "قیوم" به معنی بسیار ایستاینده یا بسیار به پا دارنده است. وقتی خطاب به خدا میگوییم: «یا حی و یا قیوم» موقع خواندن او به "حی"، "ه" اول یهوه به مفهوم جهان آفرینش را مد نظر داریم و وقتی میگوییم «قیوم»، "ه[M1] " دوم یهوه به مفهوم عمل و تجلی را در نظر داریم. قیوم دومی است چون "م" دراینجا به "ه" اضافه شده تا جدا شدن "و" و "ه" بالایی از "ی" و "ه" پایینی را معنی دار کند. اگر "قی" یا "حی" را همان "ه" بخوانیم و بعد از "و" قرار دهیم و آنگاه "م" تعریف را به آن اضافه کنیم، لغت "وهم" به معنی خیال و تصورات نادرست به دست می آید که معرف تصویر کج و معوجی است که انسان از دیدن اتفاقات، نسبت به جهان به دست می آورد و این وهم است که قرار است روبنای معبد جهان انسانی را بسازد چون تمام تحولات دنیا را توهمات آدم ها درباره ی خدا و جهان به پیش برده اند و هنوز هم رهبران دنیا در مقام جانشینان مردوخ، با سیطره دادن توهمات از طریق رسانه ها بر ذهن انسان ها آنها را به سمت مقاصدی که خود میخواهند به پیش میبرند.
جالب این که لغت "فهم" به مفهوم درک مطلب، تنها تلفظ دیگری از لغت "وهم" است و ناظر بر این واقعیت که فهم مردم از جهان عموما وهم و تصور نادرست است. بنابراین وقتی از "ه" اول یهوه حرکتمان را شروع میکنیم و تا تکمیل "وهم" با "م" پیش میرویم، درواقع داریم آفرینش را تداوم میبخشیم و به "ه" اول برمیگردیم. خود قرار گرفتن کلمات همین را نشان میدهد. چون "ه" درحالیکه در عبری "حی" نامیده میشود، در آشوری "ها" به معنی آب خوانده میشود. از قضا "م" جدا از یهوه هم در عبری "میم" یعنی آب و در عربی "ما" باز به معنی آب نامیده میشود. ماء را "مه" نیز تلفظ کرده و از آن برداشت به آب کرده اند. البته "مه" در فارسی به معنی رطوبت یا آب موجود در هوا هم محدود شده است. به دلیل رواج اضافه کردن "و" کشیده به کلمات در بعضی لهجه های عربی، این کلمه به "مهو" به همان معنی آب تبدیل و با مهاجرت مردمان به آسیای دور به صورت mwe به معنی آب وارد زبان تایلندی شده است. اگر "مهو" را وارونه کنید دوباره به کلمه ی "وهم" میرسید و این درحالیست که در مرحله ی "ها" یعنی آب نیز هستید. "م" دراینجا لغتی است که یهوه را پشت سر میگذارد و از دایره ی محدود خدای یهودیت خارج میشود. بنابراین فراتر رفتن از مذهب خدا همان بازگشت به آب قبل از سیطره ی خدای یهودی-مسیحی در هیبت حئا و مردوخ و آپولو بر اژدهای دریایی است. این اژدها که آب کالبد او است، تهاموت مادر خدایان است و کهن الگوی زن بدون سیطره ی قدرت مردانه بر او است. بدین ترتیب تکمیل وهم به شرط خروج آن از حیطه ی خدا به مفهوم آزادی زن از اخلاقیاتی است که یهوه خدای مرد به جامعه و خانواده تحمیل کرده است.
این آزادی در آزادی زنان هنرپیشه و خواننده بر پرده های رسانه متجلی میشود و از طریق الگو شدن این زنان برای زنان دیگر، خود را قدرتمند نشان میدهد. تاثیر قوی آن باعث میشود که آن تقریبا به تنهایی فقط فمنیسم تلقی شود. درحالیکه بسیاری از جریان های فمنیسم، نگاه ابزاری این نحله به زنان را مقوم و مکمل فرهنگ مردسالارانه و زنان را در آن وسیله ی 1سازی برای مردان سرمایه دار ارزیابی میکنند و برای جلوگیری از مشتبه شدن این نحله با بقیه ی فمنیسم، آن را به نام «فمنیسم پاپ» میخوانند. فمنیسم پاپ، خود را از وارونه سازی مسیحیت با بازگشت به زنان جادوگری که میگویند کلیسا آنها را در قرون وسطی نابود کرد تعریف میکند ولی در تعریف جادوگری یا witchcraft دراینجا صرفا به دروغ هایی که کلیسا برای توجیه جادوگرکشی به کار برد اتکا میکند و زنان جادوگر را به طور کلی ضد ارزش های خانوادگی ای که تصور میشود یهودیت و مسیحیت ابداع کرده اند تخیل مینماید. با این حال، همین بازگشت مذهبی به ماقبل یهودیت بود که زیر پای بنیاد واقعا یهودی-مسیحی این خرافه را خالی کرد. ازآنجاکه مادر خدایان در تشبیه به جهان فیزیکی با زمین تطبیق میگردید، فمنیسم در بازگشت به الهه مفهوم محیط زیستی یافت و نوعی مخلوق جدید به نام اکوفمنیسم پدید آورد. این اصطلاح را فرانسوا دئوبون در سال 1974 ابداع کرد. عمده ی فعالیت های اکوفمنیست ها در جنوب کره ی زمین و در سرزمین های افریقایی و امریکای لاتینی در همکاری با زنان بومی انجام شد. این همکاری، باعث آشنایی فمنیست های اروپایی-امریکایی با فرهنگ های غیر اروپایی و نا مسیحی شد و تردیدهایی را که قبلا در همکاری فمنیست ها با فعالان نژادی سیاهپوست در امریکا شروع شده بود تثبیت کرد و مشخص نمود که تصورات رایج درباره ی زنان تا چه حد محدود به زنان جوامع اشرافی اروپایی و نه حتی زنان طبقات پایین تر جامعه ی اروپایی-امریکایی است. پیرو این مشاهده، کیمبرله کرنشاو، مدافع حقوق مدنی سیاهپوست امریکایی و نظریه پرداز انتقادی در موضوعات نژادی، در سال 1989 اصطلاح "تقاطع پذیری" را برای توصیف تعامل بین مکانیسم های متعدد تبعیض ابداع کرد. کرنشاو مدعی بود که فمنیسم مخلوق سفیدپوستان، صرفا بر موضوع جنسیت و زیر پا گذاشتن حقوق زنان توسط مردان به طور مستقیم تمرکز کرده چون از بین زنانی برخاسته که از طبقات بالای جامعه بوده اند و نقش اقتصاد و تضاد طبقاتی و تضاد های قومی-نژادی یا ملی را در به انحطاط رفتن زنان و وضعیت های تحمیل شده بر آنان مورد توجه قرار نمیدهند. فمنیسم متقاطع درواقع نقطه ی تکمیل چیزی بود که مدتی قبل و در سال 1983 "آلیس واکر" از آن تعبیر به زن گرایی womanism نموده بود و معتقد بود در آن، زن به داخل جامعه ای که فمنیسم، او را از آن جدا کرده تا خلوص بخشد، برمیگردد چون مشکلاتش فقط در ارتباط او با جامعه است که قابل حلند. در پیوند زن گرایی با تقاطع گرایی، اصطلاح "زن گرایی افرقایی" توسط کلنورا هادسون ویمز، آکادمیسین افریقایی-امریکایی در اواخر دهه ی 1980 ابداع شد. وی به نقش فرهنگ بومی و تجربیات زنان بومی در کمک به زنان افریقایی در رشد و بهبود وضعیت آنها در اجتماعشان تاکید داشت و ازجمله به این موضوع توجه میکرد که در جوامع رنگین پوست، زنان، خود را دشمن مردان نمیدانند و شکایت اصلیشان نه از مردان بلکه از شرایطی است که مشکلات مختلف منجمله ظلم بعضی مردان را ایجاد میکند و تداوم میبخشد. تقاطع گرایی به سرعت به درون جوامع پیشرفته ی سفیدپوست انتشار یافت و مشکلات خود این جوامع را نیز حتی آن جاهایی که اقتصادی نبودند فرا جنسیتی یافت. ارجمله به این موضوع توجه کرد که دوگانه ی زن-مرد که مردان را به سوء استفاده از زنان تشویق میکند یک مقوله ی فرهنگی است که آشکارگی تمایل مردان و زنان به جنس موافق در لحظات خاص، تحمیلی بودن آن را بارها اثبات کرده است. این به خود مردان به اندازه ی زنان صدمه میزند. بی آبرو شدن و سقوط افراد قدرتمند جامعه در اثر رسوایی های جنسی، نشان میدهد که چطور پیشزمینه های نادرست فرهنگی که خود جامعه ی مردسالار اشرافی، آن را تکثیر کرده، یقه ی افراد خودش را میگیرد. قوت گرفتن انکار هویت های کلیشه ای مرد و زن رسمی توسط برخی نحله های فمنیسم، سبب همدلی بسیاری از همجنسگرایان با این نحله ها شده است. از طرفی گروه موسوم به فمنیست های تفاوت گرا، به تفاوت های ذاتی زن و مرد تاکید دارند و بخش مهم سرخوردگی مردمان از فمنیسم پاپ را نتیجه ی برسازی هویت کلیشه ای زن از روی انتظارات مردانه ای میدانند که با شخصیت واقعی زنان تناسبی ندارند.:
“from womanism to witch feminism”: celia parbey: zeitgeister: feb2022
این موضوع شاید توضیح دهد که چرا هم در ایران دوره ی پهلوی و هم در ایران دوره ی جمهوری اسلامی، زنان انعکاس دهنده ی نفرت مردم از سیاست های فرهنگی بوده اند؛ حالا در یکی زنان را تشویق به بی حجابی میکردند و در دیگری تشویق به محجبه بودن، و در هر دو مورد، بخش مهمی از زنان به پیروی از نفرت مردان از حکومت، وارونه عمل میکردند. درواقع مشکل اصلی در هر دو مورد، نه خود زنان، بلکه آن غلط کاری های فرهنگی ای بوده که ربطی به فرهنگ های بومی نداشتند و درست مثل کلمه بازی یهودی-مسیحی، زنان را انعکاس سیاست های الهی اشراف غربی نموده بودند. مرز مشترک هر دو سیاست فرهنگی پهلوی و جمهوری اسلامی، مدرن سازی مملکت با توسعه ی زبان فارسی تهرانی بر ضد دیگر گویش ها و لهجه ها بود. چند وقت پیش که یکی از دوستان پدرم به ملاقات او آمده بود، شکایت میکرد که الان هرچه زن برای رسیدگی به بیجار (مزرعه ی برنج) در اطراف آستانه ی اشرفیه داوطلب میشوند، زنان متکلم به گیلکی و عمدتا مسن هستند و دختر تحصیل کرده ی فارسی گو از کشاورزی کردن شرم دارد. گفتم این نتیجه ی فرهنگ رسمی ای است که با زبان فارسی ترویج شده و مردم را چنان از طبیعت و محیط کار جامعه ای که در آن زندگی میکنند دور و حتی شرمسار کرده که با سوادی در تضاد با زندگی پیشینیان قرار گرفته است. جواب داد که زبان رسمی برای هر کشوری لازم است و زبان رسمی ما هم فارسی است؛ حالا گویش ها میخواهند برای خودشان حفظ شوند، ولی فارسی بلد بودن همه ی ما ضروری است. پاسخ دادم مشکل من با فارسی نیست، کمااینکه الان خودم بلد نیستم گیلکی صحبت کنم و فقط آن را میفهمم؛ اما به عنوان یک جوان این را به درستی متوجه شده ام که فرهنگی که با زبان فارسی در کشور تزریق شده، فقط فرهنگ های قبلی را فارغ از این که چه بخش هاییشان و چه بخش هاییشان بد بوده، از بین برده بی این که به آن صورت چیزی به ما یاد داشته باشد؛ کمااینکه الان بیشتر مردم ما بعد از انقلاب باسواد شده و تحت تعلیم و تربیت دینی قرار گرفته اند ولی شما الان کمتر جوانی را میبینید که اصول اسلام را درست بلد باشد چه رسد به پدرانشان که همه چیزشان تقلید از جمع و بدون آشنایی با قرآن و حدیث بود؛ علت هم این است که در آن فضای سنت گرای تقلیدی که در زمان شاه، مردم اکثرا بیسواد ایران را در بر گرفته بود، چیزهایی سنت ایرانی تلقی شدند که اصلا ایرانی ها با آنها آشنایی درست و حسابی نداشته اند و هنوز هم ایرانی ها دنبال هر کسی راه می افتند که به نظر باسواد برسد بی این که حرف او را حتی در حد 20 درصد درک کرده و قادر به سبک و سنگین کردن آن باشند.
جوابم را نداد و گویی که با من موافق شود کمی حالت ناراحت را به خود گرفت. فکر میکنم دلیلش را بدانم. او خودش یکی از مردم دچار این سرگشتگی بود و چون شاعر بود حتی این سرگشتگی عمومی را در ابیاتی در همان زمان شاه منعکس کرده بود. درست چند روز قبلش موقع زیر و رو کردن اسناد پدرم، به طور اتفاقی آن شعر را پیدا کرده بودم. شروع این شعر، به خوبی فضای مدرن باسواد به وجود آمده در میان جامعه ی فقیر و بی اطلاع قبلی را به خوبی هویدا میکند:
خداوندا بیا و این بازار دنیا را تماشا کن
پری رویان و مهرویان زیبا را تماشا کن
گویی مجنون صحرایی تو لیلا را تماشا کن
میان مردمان این جنگ عظمی را تماشا کن
گشا چشم بصیرت دوره ی ما را تماشا کن
در این دوره شقاوت در درون دل فراوان شد
ترحم کم شد و مردم پرستی محو و پنهان شد
ز دست ظلم، این قلب فقیران تیرباران شد
به جای نان شب، خون گدایان خیلی ارزان شد
بیا اطوار این مخلوق طرارا تماشا کن
یکی از گوشه ای خیزد که من مرد خدا هستم
یکی قد را علم کرده که من مشکل گشا هستم
یکی از جانبی گوید به هخر دردی دوا هستم
سپس آن دیگری آید که گوید باوفا هستم
برای نفع خود این خلق دنیات را تماشا کن
پسر را بر پدر بر هیچ چیزی خصم جان بینم
محبت های فرزندان به مادر را نهان بینم
بهار نوجوانان را در این دوران خزان بینم
خجالت را به هر جایی از این مردم عیان بینم
دورنگی در وجود پیر و برنا را تماشا کن
شبی از فرط بیکاری به کوی شهر نو رفتم
سلام مضحکی من بر پلیس پشت در گفتم
پس از احوال پرسی با زنی شد چاکر و مفتم
چنان چسبیده بود دستم که از کارش برآشفتم
دمی حال دل زن های فحشا را تماشا کن
سرم بالا گرفتم ناگهان دیدم که مدهوشم
یقین آن حال برهانی نخواهد شد فراموشم
بناگه مردکی دیدم چنین فرمود در گوشم
آقا یک خانم خوشگل بدم؟ ارزان میفروشم
دلم خون شد از فرط غم آنجا را تماشا کن
فرار مردم آن زمان از این سرگردانی بود که آنها را به آغوش یک ایدئولوژی مدرن و به شدت نزدیک به تخیلات یهودی-مسیحی که همان پهلوی آن را سنت نامیده بود پناه بردند و حالا از همیشه یهودی-مسیحی ترند و البته یک چیز دیگر؛ از همیشه سرگشته تر.
.jpg)
.jpg)
.jpg)


.png)
.png)

.png)
.png)
.png)
.png)

.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
[M1]
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی