نویسنده: پویا جفاکش

مادر و کودک منسوب به دوره ی قاجار: موزه ی هنر شرق، مسکو
"کلمبو" یک سریال پلیسی امریکایی است که در دهه ی 1970 یعنی زمانی ساخته شد که آشوب های فرهنگی در حال افزایش بود و سریال، تناقض های آن را به خوبی نشان میداد. در یکی از قسمت های این سریال، یک خواننده ی مذهبی سبک روستایی را میدیدیم که در بیرون بسیار مشهور بود ولی زندگی خانوادگی خوبی نداشت. همسرش زنی بود که با او روابط آزاد برقرار 1 و بعد چنان شرمسار شده بود که برای تقلیل گناهش با مرد ازدواج کرده بود و برای جبران گناه، با پول کنسرت های مرد میخواست یک کلیسا بسازد. مرد البته راضی نبود ولی زن برای وادار کردن مرد به حق السکوت، دختری مثل خودش را که از رابطه ی آزاد با مرد دچار احساس گناه شده و به مذهب پناه برده بود زیر پر و بال گرفته و از او به عنوان یک برگ برنده برای ترساندن مرد استفاده میکرد. مرد برای خلاص شدن از دست این دو زن، آنها را در یک تصادف ساختگی کشت و برای این کار، اول آنها را با قهوه ی آلوده به ماده ی مخدر بیهوش کرد. همین یکی از دلایل شک پلیس به موضوع بود. چون همانطورکه در فیلم به صراحت بیان میشد، آن زن ها به دلیل اعتقادات مذهبیشان لب به الکل و مواد مخدر نمیزدند.
آنچه در اینجا بیان شد درواقع آشکارکننده ی یکی از تناقض های مهم یهودیت و مسیحیت یهودی تبار نیز هست. چون این مذاهب نگاه مثبتی به نوشیدن الکل ندارند ولی اغلب در مراسم مذهبیشان می گساری صورت میگیرد. به همین دلیل بعضی از کشیش ها حاضر به تایید اسلام و دنباله روی محمد پیامبر اسلام از موسی و عیسی مسیح شده اند چون میگویند قوانین اصلی شرع اسلام همه قوانین موسایند و علاوه بر آن، شرع اسلام، قانون نصفه-نیمه ی نادرست بودن شرب خمر را جدی کرده و نوشیدنی های الکلی را ممنوع کرده است. در مقابل، کشیش هایی که حاضر به پذیرش الهی بودن اسلام نیستند بعضی منابع خاخامی را برجسته میکنند که مطابق آنها ممنوعیت شرب خمر نه یک قانون الهی بلکه یک ممنوعیت معمول در بین بسیاری از مردم پاگان (به اصطلاح مشرک) بوده است و محمد ممنوعیت الکل را از مشرکین اخذ کرده است نه از یک قانون الهی. شاید بسیاری از جوانان امروز ندانند. ولی در دهه ی 1370 شمسی و در آستانه ی ظهور نهضت اصلاحات، زمانی که اسلام در 1 مورد احترام قریب به اتفاق مردم بود، بعضی منتقدین قوانین شرعی، از همین شگردهای کشیشی برای تقلیل تقدس موضوعات استفاده میکردند. مثلا دکتر سروش در شماره ی پنجاه و نهم مجله ی زنان در مصاحبه ای تحت عنوان "قبض و بسط حقوق زنان" مطلبی را درخصوص حجاب زنانه عنوان میکند که اخیرا مجله ی اندیشه ی پویا (شماره ی 84: خرداد 1402) آن را تحت عنوان «سروش: مسئله ی پوشش زنان جنبه های اسطوره ای هم دارد.» آن را بدین شرح بازنشر کرده است:
«به گمان من، مسئله ی حجاب و پوشش برای زنان صرفا محتوای اجتماعی، حقوقی یا اخلاقی ندارد بلکه جنبه های اسطوره ای هم دارد. یعنی پوشیده بودن زنان، دور نگه داشتن آنها از صحنه ی حیات اجتماعی، برقراری نوعی ارتباط ویژه با آنها و رازآلود دیدن وجود آنان از رمزهای اسطوره ای خبر میدهد. به گمان من، این موضوع حتی در اسلام و حقوق اسلامی هم دیده میشود. شما میدانید که در جامعه ی 1ان، زنان برده و زنان غیر مسلمان حکم حجاب ندارند؛ حکم حجاب فقط برای زنان آزاد است. پاره ای از متفکران و فقیهان ما ازجمله آقای مطهری استدلال کرده اند که حجاب حافظ عفت زن یا حافظ عفت اجتماعی به طور کلی است. حال این سوال پیش می آید که چگونه حضور کنیزان بی حجاب یا زنان اهل کتاب در جامعه ی اسلامی که تعدادشان کم هم نبود، هیچ گونه بی عفتی در سطح جامعه پدید نمی آورد؟ بلی، عفت از مفاهیم اخلاقی است و به معنای این که زن زن باشد و مرد مرد، و اختصاصی هم به زن ندارد. اما این که چگونه میتوان با وضع مقررات، عفت را حفظ کرد، مربوط میشود به شیوه هایی که هر زمانه ای برای خودش برمیگزیند و عرفی که در هر دورانی رایج است، به همین سبب، باید به همه ی احکام، هم به چشم عرضی نگاه کرد، هم به چشم اسطوره ای، و از آنها اسطوره زدایی نمود.»
وقتی میگوییم حجاب زن مخصوص زنان محترم و برای «رازآلود دیدن وجود آنان» و درک «رمز های اسطوره ای» است، یعنی این که داریم درباره ی پیدایش حجاب در جامعه ای صحبت میکنیم که در آن زنان محترم انعکاس وجودهایی الهیند که برای این که مردان آن وجودهای الهی را درک کنند باید زنان در مقابلشان موقر و مرموز باشند. پس طبیعتا این موجودات الهی همان بعلات ها یا الهگانند که چندان بازتاب آشکاری در مذاهب ابراهیمی ارتدکس ندارند و نمیتوانند دستور یهوه ی ضد زن و مردانگی پرست مبنی بر با حجاب بودن زنان در مذاهب یهودیت، مسیحیت و سپس اسلام را تایید کنند. درواقع سروش و همفکرانش در جامعه ای که مردمش همه کار را فقط به گمان این که فرمان خدا است اجرا میکردند، میخواستند وانمود کنند که بعضی چیزهایی که تا حالا مقدسند را نه به خاطر این که فرمان خدا است بلکه فقط به خاطر این که متعلق به کفار و مشرکینند باید کنار گذاشت. طبیعتا این روش امروزه و بعد از طلوع کورش پرستی از اوایل دهه ی 1380 دیگر موضوعیت ندارد. از آن زمان و کم کم «خواست زنان» و نه «نگرانی از بابت ناراحت شدن خدا به سبب محجبه بودن زنان به قانون بعضی مشرکین» مهم شده است. تازه برگشته ایم به شعر «کفن سیاه» میرزاده ی عشقی که داخلش شرح میداد چطور همه ی زن های ایران را مرده هایی در صحرایی یافته است که عرب ها وقتی به ایران حمله کردند رویشان کفن سیاه کشیده اند. منظور عشقی از کفن سیاه، همان چادر سیاهی است که ناصرالدین شاه قاجار به تقلید از لباس سیاهی که ملکه ویکتوریا تن زن های انگلستان کرده بود، بر سر زنان خودش کشید و تازه زورش هم فقط به زنان شهری رسید و در روستاها زن ها هنوز لباس های رنگارنگ داشتند و گویا عشقی دانشمند هیچ کدام از اینها را نمیدانست. خیلی حیف است که همه موقع عربده کشیدن برای نجات زنان، نمیگویند دارند از میرزاده ی عشقی تقلید میکنند؛ نه فقط به خاطر این که میرزاده ی عشقی دنبال یک مستبد فرزانه در مایه های داریوش کبیر برای ایران بود ولی مستبد فرزانه ای که اسمش رضا شاه بود و خود را داریوش زمان میخواند خود میرزاده ی عشقی را کشت، بلکه به خاطر این که به یاد بیاوریم ایران 1 1400 ساله ی عشقی که او فکر میکرد عرب ها فقط آن را با گذاشتن چادر بر سر زن ها تبدیل به بیابان کرده اند فقط کمی قبل از تولد عشقی تمام شده بود. وقتی عشقی به عنوان یکی از معدود ایرانی های باسواد زمان خودش، در آستانه ی به قدرت رسیدن رضا شاه، آنقدر با تاریخ خودش بیگانه بود که وقایع پشت سرش را به گردن آدم های 1400 سال پیش می انداخت فقط به خاطر این که یک مشت آدم بی هویت به او گفته بودند باید در مقابل حرف های غربی ها همانقدر کر و کور باشد که عوام در مقابل حرف های آخوندها، چه انتظاری میتوان از مردم این زمانه داشت که صد سال است دروغ های مزبور در کشورشان نهادینه و عادی شده اند. واقعیت این است که برخلاف آنچه عشقی میپنداشت انتظار او برای احیای خرابه ی ایران توسط یک داریوش دیگر، ابدا با انتظار مهدوی شیعیان زمانه اش بیگانه نبود. اگر او وقایع پشت سرش را 1400 ساله میدانست برای این بود که فکر میکرد باید به اندازه ی عمر حضرت مهدی طول بکشد تا کسی بیاید و سرزمین مقدس ایران را احیا کند و خون خود عشقی را در این راه بریزد. آنهایی که احیای تقدس و سروری ایران را پیش میکشیدند خوب میدانستند چرا این تز روی ایرانی ها جواب میدهد. بازگشت ایران باستان، کپی بازگشت اسرائیل قهرمان زمان حضرت سلیمان بود. اسرائیل به دست بابلی ها و آشوری ها و به قهر الهی نابود شده بود ولی قرار بود در آینده توسط مسیح احیا شود و دوباره بر جهان سروری کند. امام زمان شیعی هم زیاد با این مسیح فرق نداشت. نکته این است که کورش که عشقی او را به نام یونانیش سیروس میشناخت، فرمانروای پارسیان است که یک دفعه در مقام "مسیح" اشعیا با فتح بابل و آزادی یهودیان، آنها را دوباره به سروری رسانده بود و میشد گفت فارس –که همیشه با ایران برابر میشود- همان اسرائیل نوین است. پس سقوط موقتی پارس توسط عرب های اهریمنی، چیزی جز نسخه ی دوم سقوط موقتی حکومت یهودا توسط بابلی ها نیست و در هر دو مورد قرار است «پایان شب سیه، سفید» باشد. اما این که تاسیس اسرائیل دوم توسط پارس باید با فتح بابل که در عراق است و یهودیان در آنند ممکن شود دلیل خود را دارد.
به نوشته ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، یکی از صورت های عبری نام عراق، "یرو آک" است یعنی پهنه ی ناظران. ناظر دراینجا "یر" یا "ایر" است که گاهی "ار" هم تلفظ میشود. ایرها یا ناظرین، همان فرزندان فرشتگان یهوه از زنان زمینی هستند که انسان هایی دارای کیفیات فراطبیعیند و با خدایان باستان تطبیق میشوند. این انسان مانندگی اینها بیشتر ناشی از فلاحین یا عرب های کشاورز شمال غربی عربستان است. آنها پیروان ایلو یا اله یا الله هستند که همان ال کنعانی است که در ادبیات یهود گاهی خود یهوه است و گاهی دشمن او. برخلاف مردمان شمالی تر بین نبطیه ی پطرا تا کوه های طورس که بعلیم یا فرشتگان را واسطه ی انسان و خدا میکردند، فلاحین از ارواح انسان های درستکار و وارسته یاری میطلبیدند و مقابری برای آنها میساختند و آنها را عبادت میکردند. "بدوین" یا بدوی های کوچ نشین هم در هر جا که بودند به نزدیک ترین مقابر به عنوان "قبله" نماز میگزاردند. این معابد از سنگ ساخته میشدند و به دلیل نامیده شدن سنگ به "ار" یا "حار"، موجودات مقدس دیگری که این اسم را داشتند ازجمله شیر (اسد)، درخت، و خود ناظرین یاد شده نیز کیفیت اسطوره ای خود را به صاحبان مقابر میبخشیدند و کم کم آنها به حد بعل های شمالی تر توسعه می یافتند و نسبت به عاشره ها یا بعل های ماده نقش های مکمل پیدا میکردند. در قدرت نشان دادن، کیفیت بدوین را می یافتند و این باعث میشد تا به سبب متولد شدن از عاشره، با "بدوین" دیگری مطابق شوند که مفهوم تازه به دنیا آمده دارد (از ریشه ی "بطن" به معنی شکم) و در عبری و کلدانی، "بکر" هم نامیده میشود. او همان یهوه ی متولد شده به صورت انسان و تحت نام مسیح است که ظاهرا در اصل خود، تموز پسر لخم بوده که تحت نام میترا، خدای خورشید هم هست. تموز مثل مسیح یک ایزد میرنده و از نو زنده شونده است و در حالت مقتولش که هبوط کرده به جهان زیرین است، تموز به "ایرکالا" خدای دوزخ تبدیل میشود که همان شیطان مسیحی است. ایر کالا را میتوان به ناظر دوزخ معنی کرد. در حالت بکر یا نوزاده، او "سلام" یعنی صلح است که یبوسی ها او را در شخیم عبادت میکردند و اتفاقا قبر یوسف هم همانجاست. جالب این که نام یوسف هم به قول فورلانگ، شکل دیگری از نام یهوه است. اسلام که مذهب پیروان محمد است، از برابر گرفتن سلام با الهه ریشه گرفته است. اما قبل از پیروان محمد، این سامری ها بوده اند که چنین کردند وقتی اورشلیم را شهر شلیم، و شلیم را برابر با سلام خواندند و گفتند ال علیون –یعنی ال بالاتر از همه- که ابراهیم او را میپرستید همان سلام خدای ملکی صدق در اورشلیم است و باید یهوه را با سلام تطبیق نمود چناکه اهالی حلب، شهر خود را دارالسلام نامیده و آن را اورشلیم اصلی میپندارند. سامری ها پیرو این عقیده انسان را نیز میرنده و از نو زنده شونده خواندند و از عقیده ی رایج یهود که پاداش و عقاب اعمال را به همین دنیا محدود میکرد دست کشیدند و به یک عقیده ی سوری روی آوردند که بر اساس آن، دو فرشته به نام های نکیر و منکر، اعمال انسان را یادداشت میکنند تا در دنیای دیگری پس از مرگ، به حساب او رسیده شود. بدین ترتیب، سامری ها معبد جدیدی موسوم به "العمود" در کوه های گریزیم ساختند و کوه مربوطه را موره گرفتند به نام موریاه کوه مقدس اورشلیم که در اسلام تبدیل به مروه از کوه های مقدس مکه شده است. این معبد که قرار بود رقیب اورشلیم قبلی شود توسط یهودی های ارتدکس نابود شد. اما اعتقادات سامری ها که بیشترشان از کوثیم یا کوثایی ها بودند در کوثای عراق با موفقیت بیشتری توسعه یافت. درآنجا تورانی های سامی شده از عقاید کوثیم استقبال کردند و آنها را مربی خود گرفتند و به نام کوثا، ختایی یا ختی یا حتی نام گرفتند و عقاید کوثایی را از طریق دیگر سکایان تا شرق دور گستردند. ختی ها و حتی ها را در آشوری "خاتی بی" یا "حاتی بی" نیز مینامیدند که این لغت تبدیل به اتیوپی شد و چون اکثر کوثاییان سیاهپوست بودند لغت اتیوپی نیز به معنی سرزمین سیاهان درآمد.:
“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883 :P571-7
به طرز شگفت انگیزی، پیوندگاه پارس های فاتح بابل با یهودی های عراق، همین کوثایی شدن سکاهای ترک تاتار است.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)





.jpg)
.jpg)
قوم پارس را اروپاییان در قرون وسطی معمولا با سکاهای ترک و قبایل تحت اشرافیت سکایی چون اسلاوها و ژرمن ها تطبیق میکردند. اما اختصاص دادن آنها به ایرانی ها بیشتر کار روس ها بود که جانشین ترک ها در روسیه شدند و به دلیل نفوذشان در ایران دوران قاجار که به لحاظ نظامی کاملا تحت کنترل قزاق های روس بود لغت پارس را بیشتر به ایران که آن هم حکومتی ترک داشت اطلاق کردند. آنها لغت پارس را به بوریس تعبیر میکردند که فرم روسی کلمه ی ترکی بوری به معنی گرگ بود چون گرگ توتم ترک ها بود. از طرفی بیشترین برخورد روس ها با ایرانی ها در ایالت ترک نشین آذربایجان بود که بسیاری از مردمش به دلیل زندگی در کوهستان معروف به "برزو" یعنی بلندی نشین بودند و برز با بوریس نزدیکی آوایی داشت. اما تلاش انگلیسی ها و پیروان دستگاه فراماسونری آنها در دیگر کشورهای اروپایی برای احیای کتاب مقدس یهودی-مسیحی بود که به مفهوم فارس یا پارس، مفهوم جدیدی بخشید. آنها برای اثبات حقانیت داستان های کتاب مقدس که مدتی بود مورد تردید دانشوران اروپایی قرار گرفته بود اقدام به کشف سرزمین ها و قوم های نامبرده در تورات در باستانشناسی خاورنزدیک یعنی محلی نمودند که با صهیونیست ها بر سر تاسیس دولت جدید یهود در آنجا به توافق رسیده بودند. اولین تلاش های اروپاییان روی کشورهای عربی و بستن مصر و بابل و آشور و کنعان باستان به ریش آنها متمرکز بود. سر آخر وقتی به ایران رو کردند که نیاز شد یک قوم پارس ازآنجا به بابل حمله کند و یهودی ها را نجات دهد. طبیعتا تمرکز اصلی روی خرابه هایی در خوزستان و شیراز متمرکز شد که نوعشان به خرابه های عراق نزدیک بود و اتفاقا در همسایگی آن هم قرار داشتند. البته این فارس ها نباید با ترک ها تطبیق میشدند که رقیبان عثمانی انگلیسی ها به زبان آنها تکلم میکردند. بنابراین تخیل شد یک زبان ناشناخته که توسط ترک ها در هند و ایران و افغانستان و ترکیه ی عثمانی رواج یافته، باید زبان یک قوم کهن تر باشد که همان پارس ها یا فارس های باستانند. انگلیسی ها برای اثبات این فرضیه، شروع به کشف نوشته های فارسی اسلامی کردند. اما امتیاز باستانشناسی در ممالک محروسه یا همان ایران دوره ی قاجار در اختیار فرانسوی ها بود. آنها بیشتر روی شوش خوزستان متمرکز شده بودند ولی وقتی در زمان تاسیس دولت مدرن رضا شاه، قرار بر برجستگی هرتسفلد یهودی آلمانی در ایران شد، فرانسوی ها نارضایتی خود را ابراز کردند. قرار بود هرتسفلد، تخت جمشید در نزدیکی شیراز را که با پرسپولیس ( به یونانی یعنی شهر پارسیان) در نوشته های یونانی تطبیق شده بود بازسازی کند. فرانسوی ها فقط به شرط حضور یک معمار فرانسوی به نام "آندره گدار" در کار بازسازی، حاضر به قبول سپرده شدن تخت جمشید به یک آلمانی شدند. واضح است که اهمیت معمار در این داستان باید به نوعی مرتبط با تصمیمات قبلی ای که فرانسوی ها برای چگونگی اختراع معماری و مجسمه سازی ایران باستان کشیده بودند باشد. اما مرموزترین بخش این موضوع، سابقه ی توصیف خود پرسپولیس در سفرنامه های دروغینی است که پیشتر، اروپاییان برای سابقه دار بودن حکومت استبدادی رضا شاهی در ایران مدرن ارائه کرده بودند. در بعضی از این سفرنامه ها مثل سفرنامه ی لاسو، پرسپولیس خود شهر شیراز است و به نظر میرسد تنها از پایان قرن 18 بین این دو فرق قائل شده اند. از طرفی گمانه هایی هم درباره ی تطبیق پرسپولیس با اصفهان وجود داشت. اصفهان صدورگاه اصلی نوعی فلسفه ی صوفیانه به تهران پایتخت قاجارها بود و به نظر میرسید آنجا باید محل اصلی دانش فارسی یا پارسی باشد که از نوع صوفیانه تشخیص داده شده بود. حتی سلسله ی شاهان سابق اصفهان را هم صفوی یعنی صوفی نامیده بودند. قاجارها را عاملان نابودی بنا های باشکوه دوران صفوی خوانده بودند که رضا شاه مجبور شده بود همه ی آنها را بازسازی یا بهتر است بگوییم اختراع کند. اما درنهایت نقش قاجارها در این تخریب، غیر جنگی خوانده شد و درعوض افغان ها عاملان نابودی مستقیم اصفهان خوانده شدند. این هم دلیل داشت. اشرافیت افغان از هزاره ای های ترک بودند که نامشان درست مثل عنوان غزر یا قجر (قاجار) از ریشه ی نام ترکان خزر است: شعبه ای از قزاق های یهودی روسیه که سلاطین عثمانی هم از نسل آنها بودند و تصور میشد قبیله ی قاجار به همراه قبیله ی افشار از ترکیه ی عثمانی به ایران و افغانستان رانده شده بودند. افغان ها صاحبان اصلی بخش عمده ی مملکت سابق خراسان دانسته میشدند و ازقضا یک نسخه ی قرن هجدهمی تیمور لنگ هم تحت نام نادرشاه برای افشارها در نظر گرفته شده بود که از ایالت شرقی ممالک محروسه موسوم به خراسان بیرون می آمد، درست مثل تیمور، یک فاتح نظامی بینظیر و یک عاشق سینه چاک تولید کله مناره بود و درست مثل اولاد تیمور لنگ در افغانستان، هند را فتح میکرد. درنهایت قرار شد افغان ها اصفهان را غارت کنند و بعد نادرشاه به نام احیای صفویه آخرین شاه آنها را بکشد تا هر دو در سقوط صفویه نقش ایفا کرده باشند. اما همه ی اینها فقط وقت خریدن برای انتقال پرسپولیس از اصفهان به شیراز و راضی کردن صاحبان هر دو فرضیه بود. اما جالب این که بعدش شیراز هم از کشتار و تخریب توسط قاجارها تبرئه شد و این قرعه به نام شهر کویری کم اهمیت کرمان افتاد که آقا محمد خان موسس قاجاریه در آن کله مناره ساخت و چشمان تمام مردم را از کاسه درآورد و از آن، کوهی از چشم تولید نمود. البته کرمان هنوز وجود دارد و آباد است ولی بیشتر ایرانی ها نمیدانند که این شهر فقط برای اثبات داستان آقا محمد خان، کرمان نام دارد؛ نام قبلی آن، گوء سیر یعنی گرمسیر بود برخلاف محلی در نزدیکی آن که بردسیر یعنی سردسیر نام داشته و هنوز هم نامش همان است. هویت کرمان قبلی را نام آن روشن میکند. در روسیه چندین قلعه به نام «کرمان» وجود دارد که همگی سابقا به قزاق ها یا خویشاوندان چرکس آنها تعلق داشته اند. کرمان که در بین قزاق ها به معنی قلعه است در اصل به معنی محل زندگی «کریم» یعنی بزرگ است و کریمه که محل یکی از آخرین حکومت های تاتارها در روسیه بوده و بعدا جزو اوکراین شده، محل چند قلعه ی موسوم به کرمان است، یسعنی دراینجا هم ظهور همزمان عناوین کریمه و کرمان مهم است. جالب این که لغت کرام یا کریم را در فارسی، گرامی تلفظ میکنند و ایالت مهم کارمانیا در پرشیای منقرض شده را نیز در متون یونانی-رومی گاهی گارمانیا خوانده اند. ارتباط کرمان با کریم از آن جهت جلب توجه میکند که در آستانه ی ظهور قاجار، کرمان یا محل حکومت شاهی که محمد خان در خدمت او بوده، شیراز بوده و موسس حکومت شیراز هم موسوم به کریم خان بوده که میشود این نام را به خان بزرگ معنی کرد. بنابراین کرمانی که آقا محمد خان ویران کرده، شیراز باید باشد. منتها چون قرار بود قاجار چیزی جز بدبختی و حقارت برای ایران به میراث نگذارند، نباید بناهای زیبای شیراز به نام قاجارها نوشته میشد و درست این بود که آنها را کریم خان بسازد. بنابراین شیراز نباید توسط قاجارها تخریب میشد و قاجارها آخرین شاه زند را باید در بیغوله ای که بتوان آن را کرمان نامید میکشتند و گناه بیغوله بودنش هم می افتاد گردن همان قاجارها. پس نتیجه این که از اول قرار بود تخت جمشید، شیراز قبلی باشد و شیراز فعلی، شیراز ساخت قاجار که پس از نابودی آن بنا شده است. این، کار راحتی بود. مردم ابتدای قرن بیستم، هیچ خاطره ای از سازندگان بنا های اطراف شیراز نداشتند و آنها را به شخصیت هایی که در نقالی های شاهنامه در قهوه خانه و یا تریبون های مذهبی شناخته بودند نسبت داده بودند. ازاینرو است که تخت جمشید یعنی تختگاه جمشید، نه تختگاه داریوش؛ جایی که مقبره های شاهان هخامنشی را شناسایی کرده اند، نقش رستم نام دارد، به نام رستم شاهنامه؛ جایی را هم که مقبره ی کورش تعیین کرده اند، اسمش بوده «مشهد مادر سلیمان» یعنی مقبره ی مادر حضرت سلیمان. ایرانی ها در مقابل هویتسازی ای که هرتسفلد و رضا شاه برای این محل کردند آنقدر منفعل عمل کردند که حتی دلیلی نیافتند اسم تخت جمشید را به پرسپولیس تغییر دهند. گردشگران اروپایی که به دیدن نقش رستم میروند، تعجب میکنند که چگونه ممکن است این بنا متعلق به 400 سال قبل از میلاد مسیح باشد وقتی مقبره ها به شکل صلیب مسیحی ساخته شده اند، و باز هم بیشتر تعجب میکنند وقتی از ایرانی ها دراینباره میپرسند و کشف میکنند که این مسئله تا حالا برای خود ایرانی ها سوال نشده است. یکی از دلایل، این است که دراینجا موضوع زمان از درجه ی دوم اهمیت برای ایرانی ها قرار دارد و فقط برای اروپایی ها هست که زمان اینها مهم است؛ چون اینها درنهایت قرار بود تاریخ یهودیت و مسیحیت با تمام زمان های تعیین شده برای شخصیت های آن را اثبات کنند. بدین ترتیب، زمان های موضوعه مداوما کش آمدند و آقا محمد خان قاجار هم در نابودی تمدن پارس که شهر پارسیان یا پرسپولیس نماد آن بود تبدیل به محمد عرب شد. آقا محمد خان نسخه ی ایرانی قرن نوزدهمی سلطان محد فاتح در غلبه بر رومیان و مطرح کردن عثمانی بود که پیشوای جهان اسلام به شمار می آمد و ظاهرا مسلمان شدن ایران هم باید به گردن آقا محمد خان می افتاد. این موضوع برخلاف آنچه به نظر میرسد تناقضی با آتش زدن پرسپولیس توسط اسکندر مقدونی ندارد چون اسکندر و سلطان محد فاتح، هر دو به عصر خدایان خاتمه داده اند. در شاهنامه ی فردوسی و بسیاری از دیگر منابع اسلامی، اسکندر یک مسیحی رومی بت شکن است؛ درست مثل سلطان محمد فاتح. لغت مقدونی به معنی از نسل مجدو یا مقدس است و مکه محل کعبه ی مسلمانان نیز میتواند مکت خوانده و تلفظ دیگر مگدو یا مجدو باشد. در کعبه، یک سنگ آسمانی به نام حجرالاسود قرار دارد و این یادآور به موضوع مکرر سقوط تمدن ها در اثر حمله ی یک شهابسنگ به زمین است. بعضی معتقدند سقوط شهابسنگ عامل اصلی تغییرات آب و هوایی در خاورمیانه و خشک شدن کشورهای عربی و ایران است. در روایات یهودی از این به نابودی نسل نیمه خدایان باستان یا فرزندان انسانی فرشتگان هبوط کرده یاد میشد که همان ناظران یا خدایان صاحب بت ها تلقی میشدند. گفته میشود در کعبه ی مکه نیز که حجرالاسود به آن چسبیده، در قدیم، 360 بت ساکن بودند که محمد پیامبر همه ی آنها را شکست و به اصطلاح کشت. بنابراین محمد همان سنگ آسمانی است که خدایان را نابود میکند. نام اصلی اسکندر هم الکساندر به معنی حامی انسان ها است که میتواند لقبی برای خود محمد هم باشد. اگر قبول کرده باشیم که محمد در حجاز زندگی میکرده، نسخه ی ایرانی نابودکننده ی تمدن فارس هم باید از حجاز به ایران حمله کند و البته با مداقه ی بیشتر،مرکز این ایران دیگر نمیتواند تخت جمشید باشد. چون مساحت تخت جمشید بسیار کم است و اهل فن به زودی در شهر بودن آن تجدید نظر کردند. آنها هنوز آن را پرسپولیس مینامند ولی میگویند فقط یک معبد بوده و یونانی ها اشتباهی فکر کرده اند آن شهر است (و باستانشناسان اشتباه نکرده اند که یک معبد را با "شهر پارسیان" به روایت یونانی تطبیق کرده اند). بنابراین گناه متروک شدن تخت جمشید را انداختند گردن یک اسکندر یونانی از نوع روم یونانی سلطان محمد فاتح، و یک پارس دوم جانشینش کردند که مرکزش در عراق و در نزدیکی عربستان سعودی باشد تا پیروان یک محمد دیگر از حجاز سعودی به آن حمله کنند. درواقع اولین بانی کعبه آدم ابوالبشر است و ظهور ناظران انحطاط نوع بشر است که به انحطاط مذهب کعبه هم قابل تشبیه است.:
Chronologia.org: issue58301
.png)
.png)
.png)
.jpg)
.png)
.png)


.jpg)
.jpg)
.png)
.png)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)

این تفسیر نشان میدهد که اولا چرا پایتخت ایران در زمانی که 1 به آن حمله میکردند در عراق بود، چون ایران و عراق هر دو یک معنی دارند: سرزمین ناظران یا خدایان؛ در ثانی نشان میدهد که چرا از قدیم ایرانی های مدرن سعی داشته اند باور کنند که زرتشت معلم ایران باستان، یک پیامبر الهی بوده و ایرانی های باستان به سبب تحریف ضد انسانی عقاید او بوده که دچار انحطاط شدند و مغلوب اعرابی که اسلامشان در اصول همان مذهب زرتشت بوده است شده اند. پس کورش بنیانگذار ایران که یک چوپان است با رسیدن به شاهی و به سروری رساندن مردمش، انحطاط جهانی بنی آدم را در زندگینامه ی خود خلاصه و جغرافیایی میکند.
دوروتی مورداک، در اشاره به این که در متن یونانی انجیل، وقتی اشعیا کورش را مسیح میخواند، کلمه ی کریستوس به کار میرود، کریست را تلفظ دیگر کورش و اصل کورش را همان کریشنای هندی میداند: یک خدای چوپان که به شاهی میرسد و درنهایت با دوخته شدن بوسیله ی تیری به درخت جان میدهد. مورداک، مردن در درخت را مرتبط با یک شیوه ی اعدام قدیمی یعنی دار زدن مجرمان میداند که آن هم کنایه است از مردن در درخت مقدس، بلکه مرگ مجرمان، باعث شود آنها در مقام قربانی، سبب بیشتر شدن بقای زندگان شوند و از این طریق، گناهانشان تا حدودی تطهیر شود. پرومته که به خاطر دادن آتش به مردم توسط زئوس رئیس خدایان یونان مجازات شد را بیشتر در حالت بسته شده به سنگ نشان میدهند. اما جاستوس لپسیوس عقیده ای را گزارش کرده است که در آن، پرومته توسط دوستش "اقیانوس" به هدف بخشش گناهان انسان ها به درخت بسته شد. آیسخیلوس، اقیانوس را همان پوزیدون خدای دریا دانسته است و پوزیدون را تسالونیکی ها پترئوس یا همان پیتر یعنی پدر مینامیدند. این پیتر همان پطرس اولین پاپ افسانه ای رم است که به طور ذهنی و در داستان، مسیح را به جای پرومته مصلوب کرده تا ایدئولوژی دوران مسیحیت را بیافریند و صلیب چوبی مسیح، جانشین درخت زندگی است. پیتر، پدر یعنی مخترع مسیح است و از این جهت، حکم یهوه در مقام پدر عیسی، و زئوس در مقام مجازات کننده ی پرومته را دارد. تمام این خدایان در نسبت با درخت زندگی، بازآفرینی تموز از طریق نسخه های مختلف او چون آتیس، آدونیس و دیونیسوس هستند. جولیوس فیرمیکوس نوشته است که تموز «از مرگ برخاست تا دنیا را نجات دهد.» تیتکومب، تموز را همتای آپولوی ملطیه و مروج «عشق الهی» میشمارد:
“suns of god”: d.s.morduck: adventures unlimited press: 2004: p262-4
پیشتر فورلانگ هم دستگاه مذهبی را در مقام کشنده ی خدا به وجود آورنده و درواقع به سبب خدا کردنش متولد کننده ی او دانسته و آن را در حکم پدر درحالیکه درخت زندگی در مقام صلیب را مادر ایزد تلقی کرده است. به نظر او در داستان آدونیس، تولد ایزد از مادری که برای فرار از دشمن تبدیل به درخت شده است چنین ماهیتی دارد و بزرگ شدن او توسط آفرودیت یا ونوس شهوانی به جای مادری که درخت شده، دومین هویت مادر را افشا میکند یعنی جهنمی بودن او. الهه دراینجا همان اللات الهه ی دوزخ است و برای ایرکالا، او خود کالا یا دوزخ است که در نام گرفتن "کالی" جنبه ی مادینه و وحشتناک شیوا خدای نابودی در هند هم نقش آفرینی میکند. جهنم یک جای آتشین در زیر زمین است و تجلی خدای یهود در آتشفشان در حکم تولد یهوه از جهنم است. به همین دلیل، کوه های طور و موریا که هر دو مدلی از صهیونند، آتشفشانی توصیف شده اند. کارمل که دیگر نسخه ی صهیون است هم در اروپا به "کار-محل" یا "کال-محل" تعبیر و به محل جهنم معنی شده است.:
“rivers of life”: v2: ibid: p576-580
اللات الهه ی جهنم در کوثا گاها زنی با سر یک شیر نر تصویر میشد و این به نظر ویگرنن، او را با لاماشتو الهه ی نوزاد کش برابر میکند که در نگاره ها، زنی است با سر شیر که شیرها از پستانش شیر مینوشند. شوهر اللات در کوثا نرگال است. آنها درآنجا بر اجنه حکومت میکنند که بعضی از آنها مثل انسانند و "لولال" نامیده میشوند و بعضی دیگر مردانی با سر شیرندکه "اوگالو" نامیده میشوند. اللات نخست در حکومت بر دوزخ تنها بود. اما خدایان به رهبری نرگال خدای خورشید بر او 1ند و او مجبور به ازدواج با نرگال برای حفظ حکومت خود شد. نبرد این دو دسته، همتای نبرد خدایان علیه الهه ی دیگری موسوم به تهاموت یا کائوس بود که قهرمان خدایان درآنجا به جای نرگال، بعل مردوخ پسر حئا است. تهاموت مظهر آب های هاویه و مجسم به مخلوقان دریایی است. پس از قتل الهه و تشکیل جهان از بدنش، این آب ها توسط حئا به نظم درمی آیند. ازاینرو آپکالوها یا مردان ماهی مانند که از دریا برمیخیزند و مردم را به تمدن دعوت میکنند، به نوعی منعکس کننده ی برآمدن خدای نظم از دوزخند.:
“apkallu”: Stephanie dalley: swiss national science foundation, university of Zurich: 2011: p3 from 7
دراینجا زئوس بالای کوه المپ که همان یهوه ی برآمده از آتشفشان است، با پوزیدون ساکن در دریا جمع می آید تا نسخه ی یهودی تموز فیرمیکوس که «از مرگ برخاست تا دنیا را نجات دهد» بیشتر از پیش یونانی و هویتبخش مسیح برآمده از انجیل یونانی باشد. ربط یافتن مطلب به پارس های شرق نیز از یک رهگذر یونانی نگریسته میشود که هرودت ابوالتواریخ در کمال ساده سازی نشان داد: دعوای یونانی ها و پارسی ها دنباله ی دعوای شرق و غرب در جنگ تروآ است. تروآ و یونان دو نیمه ی امپراطوری بعدی روم شرقی یا بیزانس هستند. اتفاقا تروآ دو بار مورد خشم پوزیدون خدای دریا قرار گرفت و چه بسا فتح شدنش با اسب که حیوان پوزیدون است تکرار خشم یهوه بر یهودیه در زمان شورش او علیه رم باشد. دراینجا نباید از نظر دور داشت که تروآ یا نیمه ی آسیایی بیزانس، منشا رم لاتینی در ایتالیا و تا حدود زیادی جانشین رم لاتینی است که ممکن است انجیل مسیحی را در زمان سیادت خود بر قستنطنیه در شرق جای داده باشد.
به حکومت لاتینی ها بر قستنطنیه «الکسیوس استراتیگوپولوس» از خاندان معروف کومننوس بود که پایان داد. الکسیوس بر اساس الگوی داود یهودی در فتح اورشلیم یبوسی ها، با کندن چاله ای از زیر زمین وارد قستنطنیه شد و آن را فتح کرد. ولی بدشانسی آورد و در راه بازگشت در دریا گم شد و حتی سر از ایتالیا درآورد و درآنجا مدتی زندانی شد. زمانی که به خانه اش بازگشت خدمتکاران او را نشناختند و او را تحقیر کردند و جالب این که در روز عروسیش توانست مجددا همسرش را ببیند. سرگردان شدن الکسی در دریا پس از فتح قستنطنیه ای که جانشین تروا است همان سرگردانی ادیسه در دریا پس از فتح تروا و به نفرین پوزیدون است. حتی ورودش به خانه در هیبت ناشناس نیز تکرار بازگشت ادیسه در قالب پیرمردی ناشناس است. نام ادیسه را اولیسس نیز مینویسند که نام الکسیوس میتواند شکل دیگری از آن باشد. این در به دری برای یک شاه، همتای دیوانگی نبوکدنصر و سرگردانی او در خارج از قصر است. هر دو آوارگی موقتی بودند و هر دو آوارگی نیز توسط خدایی بر شاهان تحمیل شدند که پیروزی هر دو شاه به خواست همان خدا به وقوع پیوسته بود. با این حال، مستعجل بودن موفقیت های الکسیوس است که مستعجل بودن سلسله ی بابلی نبوکدنصر را تکمیل میکند و این همتای شکست موقت ترک ها از اعراب است چون قرار بود در آینده اعراب تحت سلطه ی دولت عثمانی دربیایند. شکست ترک ها نسخه ی اصل شکست فارسیان از اعراب است و به همین دلیل، داستان یکسانی درباره ی پیروزی معجزه آمیز اعراب بر هر دو قوم می یابیم. در مورد فارسیان، میبینیم که الله ابر طوفانزایی بر پارسیان نازل میکند که بر آنها رعد و برق و برف و تگرگ و باران میفرستد و آنها را در مقابل لشکر کوچک اعراب بیچاره میکند. نسخه ی مربوطه درباره ی ترک ها کامل تر و به خیانت یهوه به یهودیان نزدیک تر است. در این روایت، اعراب در راه محل مصاف با لشکر ترکان، با بعضی قبایل ترک سر راه همسفره میشوند و از آنها درباره ی نیروهای ماوراء الطبیعی جادوگران ترک میشنوند که میتوانند بر لشکر دشمن، هوای طوفانی نازل کنند و آنها را در مقابل ترکان آسیب پذیر نمایند. اعراب به سبب اعتقاد به الهه این حرف ها را خرافه خواندند و جدی نگرفتند. اما روز نبرد وقتی ابر سیاهی را در آسمان دیدند که به سمت آنها می آید دچار ترس و دلهره شدند و به جادوی ترکان یقین یافتند. در این زمان، فرمانده ی لشکر اعراب به درگاه الله نیاز برد و از او خواست که نگذارد در نتیجه ی شکست اعراب از ترکان، مردم به نیروی خدایان شرک ایمان یابند و الله را به نفع اجنه ی جادوگر ترک کنند. در همین هنگام، بادی وزید و ابر طوفانی ترکان را به سمت خودشان برگردند و بر لشکر ترکان، طوفان و تگرگ و بوران وزید و لشکر ترک گریختند. دراینجا ترکان به سبب برخاستن خزرهای یهودی از میانشان جانشین یهود شده اند بخصوص با توجه به این که بزرگترین دسته ی یهود یعنی اشکنازیان از نسل ترکان یهودی شده ی خزرند. خزرها توسط مغول ها منکوب شدند و چنگیزخان رئیس مغول ها نیز نسخه ی تاتار نبوکدنصر بابلی برای یهود است. در این مسیر، پشت کردن جادوی ترکان به آنها در ترکیب با تطبیق ترک ها با فارس ها روایت انسانی نیز یافته است و در ظفر مغول ها بر ایران به عنوان کشوری تحت حکومت ترکان بازتاب یافته است. در این روایت، ترکان کانگلی که استاد تولید طوفان برای شکست دادن دشمن در جنگ بودند، درحالیکه اول در خدمت ترکان خوارزمی حاکم بر ایران و آسیای مرکزی بودند ولی به ارتش چنگیزخان پیوستند و جادوی خود را به نفع چنگیزخان بارها و بارها علیه خوارزمی ها به کار بردند و مملکت آنها را کاملا جزو امپراطوری چنگیز کردند. شاید روایت دیگر این شکست ترک از مغول به سبب بدعهدی خدا، شکست تیمور لنگ ترک از مغول ها به رهبری جته است. تیمور لنگ پیش از این نبرد، در مقبره ی خواجه شمس الدین که او را حامی خود میدانست دعا کرده بود که در جنگ پیروز شود. ولی خواجه شمس الدین به او کمک نکرد. جالب این که در پیروزی سلطان معروف دیگر ترک یعنی محمد فاتح بر قستنطنیه نیز یک امیر شمس الدین بسیار دانا نقش مهمی داشت. این شمس الدین ها هر دو بازتاب شمس یا شمش خدای خورشیدند که به سبب تبخیر آب ها نقش باران آوری هم دارد و همان میترا و آدونیس در افسانه های پاگانی است. به نظر مارک گراف، داستان تولد قبچاق پسر اوغوزخان اولین امپراطور ترک، نسخه ی دیگری از تولد آدونیس از مادر درخت شده اش است. این پسر از مادر حامله اش زمانی که او از ترس دشمن به شکاف ریشه ی درختی پناه برده بود متولد شد و ازاینرو به نام قوبوک یعنی ریشه ی پوسیده ی درخت، قبچاق نامیده شد که گروهی بزرگ از ترکان به سبب پیروی از خاطره ی او قبچاق نامیده میشوند. از طرفی توتم ترک ها گرگ است و رم نیز متمثل به گرگ است. بانیان رم لاتینی، در نوزادی از ماده گرگی شیر خورده بودند و پسران ترک ابن یافث ابن نوح نیز به سبب کم شیری مادرشان، از ماده گرگی شیر خوردند و درنتیجه خوی درنده یافتند. مسیحیان لاتینی برآمده از رم ایتالیا نیز به نوبه ی خود با مغول های چنگیزی جنگیدند. تولد دوباره ی تروآ در رم لاتین همان تولد دوباره ی یهودیه پس از سقوط به دست رومی ها است که قطعا یکی از منظورهای اولیه اش روم یونانی است. جالب این که به روایت لئو دیاکون، بیزانسی ها یا رومی های یونانی، یک بار توانستند سکاها را به لطف طوفان شن سیاهی که چشمان سکاها را تار کرد شکست دهند. روایتی درباره ی چگونگی پیروزی اسکندر یونانی بر فارسیان تحت راهبری داریوش هم هست که این پیروزی را نتیجه ی طوفان غبار سیاهی میداند که چشم پارس ها را تار کرد. محمد پیامبر هم با پاشاندن مشتی غبار به طرف لشکر مشرکین در جنگ بدر، طوفان غباری پدید آورد که چشمان مشرکین را سد کرد و سبب شکست آنها شد.:
Chronologia.org: issue115005
حالا میدانیم که چرا علیرغم تاکید زیاد پهلوی ها بر ترکتازی ترک ها در ایران آریایی، مردم اصلا ترک را دشمن ایران نمیدانند و فقط درباره ی یورش اسکندر و عرب و مغول به ایران صحبت میکنند. چون ترک و ایرانی در نزد عوام مخالف هم نیستند و هر دو به جای یهودی، مغلوب عرب و مغول و رومی شده اند که هر سه نسخه های مختلف بابل توراتند. الان بزرگترین سوال ایرانی ها و مایه ی اختلافشان این است: آیا یهوه هنوز طرفدار بابلی ها است یا دارد از آنها دل میکند؟ که ترجمان پارسیش این میشود: آیا زمانه هنوز موافق اسلام است یا دشمن آن؟


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)




.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)

برچسب:
نویسنده: نیما کمالی