خرید بک لینک
نویسنده: پویا جفاکش

حضرت علی ابن ابیطالب(ع) و مولانا جلال الدین بلخی رومی هر دو از چهره های برجسته ی تصوف اسلامی و بلاخص نوع ایرانی آن هستند. پس جای شگفتی نیست که این دو شخصیت بزرگ در دفتر اول مثنوی با هم جمع شوند و مولانا صاحب مثنوی از قول علی(ع) مطالبی چند بیان کند.به حضرت علی سخنان فراوانی منسوب شده که گاها با هم تناقض های اساسی دارند.با توجه به این که آن امام بزرگ داماد و یار صمیمی پیغمبر و از خلفای چهارگانه بوده است صادق بودن احتمالی مولانا در نسبت دادن جملات مزبور به حضرت علی میتواند بخشی از حکمت اسلامی را روشن کند.

در دفتر اول مثنوی(بخش 166) مولانا از قول علی (ع) بیان میدارد:

"ما رمیت اذ رمیت" ام در حراب/من چو تیغم،وان زننده آفتاب

و کمی جلوتر می افزاید:

من چو تیغم پر گهرهای وصال/زنده گردانم نه کشته در قتال

جمله ی "ما رمیت اذ رمیت" به معنی "تیر نینداختی آنگاه که تیر انداختی" است و اشاره دارد به آیه ی 17 سوره ی نفال که میفرماید:

«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللهَ سَمِیعٌ عَلِیم»؛این شما نبودید که آنها را کشتید بلکه خداوند آنان را کشت و [اى پیامبر] این تو نبودى که تیر انداختى بلکه خدا انداخت و خدا میخواست به این وسیله امتحان خوبى از مؤمنان بگیرد. خداوند شنوا و دانا است.

حراب یعنی جنگ، و حضرت علی در این جنگ خود را به شمشیر(تیغ) تشبیه میکند.آوردن جمله ی "ما رمیت اذ رمیت" به معنی این است که شمشیر یا علی خود را در این جنگ فاعل نمیبیند.بلکه کننده ی کار را آفتاب یا شمس میداند که مسلما همان "شمس تبریزی" مولانا یعنی طباع تام یا همزاد یا نیمه ی آسمانی روح بشر است.مولانا در دیوان شمس(غزل شماره ی 500) شمس تبریز را چنین وصف میکند:

شمس تبریز شاه ترکانست/رو به صحرا که شه به خرگه نیست.

ترکان نماد زیبارویی و جنگجویی و ساده زیستی در بیابان با هم هستند.شمس شاه زیبایان جنگجو است.و این شاه را نه در کاخ پرتجمل که در صحرای آزاد میتوان یافت.مردم قدیم معمولا حمله ی بادیه نشینان به شهرها را انتقام خدا به دلیل از خط خارج شدن آن شهرها تعبیر میکردند چون زندگی بدوی و به دور از تجمل،نوع زندگی مورد توجه خداوند بود.در عهد عتیق،خداوند در مقابل تمدن های ریشه دار مصر و آشور و بابل و کنعان،جانب بنی اسرائیل شبان کاره را میگیرد.در انگلستان افسانه ای هست که بر اساس آن، جادوگری در مهار اژدهایی خطرناک شکست خورد ولی نوجوان چوپانی اژدها را با تبرش کشت و تبر پس از آن در کلیسای محلی نگهداری شد.در این داستان، جادوگر نماد کاهنان تمدنهای فاسد چون بابل و روم است و نوجوان شبان نماد زندگی مومنانه با طبیعت.این داستان پیش از هرچیز قابل مقایسه است با کشته شدن جالوت به دست داود نوجوان چوپان با یک قطعه سنگ.داود کاری را انجام میدهد که شائول پادشاه تجملگرا از عهده اش برنمی آید.

وقتی امروز زندگی مردم دور از شهر را که اغلب با اخلاق شهری آلوده شده اند میبینیم از خود میپرسیم چگونه ممکن است این مردم "دزدصفت" دنباله رو خداوند باشند؟خب!این از کم لطفی و اعتماد به نفس کاذب ما ناشی میشود.چند روز پیش در شبکه ی مستند سیما و در برنامه ی "به اضافه ی مستند"،فیلم ارزشمندی از فرهاد ورهرام به نام "بی شناسنامه ها" پخش شد که وضعیت اسفبار زندگی مردم محروم بلوچستان ایران را نشان میداد.زندگی این مردم با اعتیاد و قاچاق و زندان گره خورده بود.با این حال پس از اتمام فیلم،در مصاحبه ی کارگردان با مجری برنامه، ورهرام بلوچ ها را مردمی بسیار صمیمی که به راحتی با دیگران دوست میشوند توصیف کرد.در ادامه ی برنامه یکی از فعالین زحمتکش جهادی در بلوچستان نیز همین مسئله را خطاب به مجری بیان نمود.بلوچها البته تنها قوم آزاده ی سختکوش نیستند.آزادگی گاهی به معنی انواعی از قدردانی است که گاهی به مخیله ی ما مردم طبقه ی متوسط شهری رسوخ نمیکند.یک نفر تعریف میکرد در دوره ی احمدینژاد خانمهای گیلانی هنگام کار در مزرعه با هم صحبت میکردند. خانمی از بدی های احمدینژاد در حق کشور گله کرد.خانمهای دیگر به او گفتند تو از احمدینژاد یارانه و امکانات و امنیت دریافت میکنی و نباید پشت سرش حرف بزنی.مطمئنا چنین نگرشی در رای آوردن احمدینژاد در دور دوم ریاست جمهوری او نقش داشت.و به نظر من همین نگرش امسال(1396) هم در رای آوردن مجدد دکتر روحانی موثر بود.به تازگی دیدم دکتر ابراهیم رزاقی از صاحب نظران عرصه ی اقتصاد در گفتگو با "خرد نامه" ی همشهری(شماره ی 175"اردیبهشت و خرداد 1396:ص19) 30میلیون نفر از مردم ایران را زیر خط فقر توصیف کرد.با این حساب باید رای آوردن روحانی را هم چیزی بیش از "نه" طبقه ی متوسط به اصولگرایان ارزیابی کرد.اگر قبول کنیم که محرومیت به دور از تجمل در قدرشناس شدن مردمی تاثیر میگذارد میتوانیم درک کنیم که چرا مردم قدیم بدویان را مردمی نزدیک به خدا میدانستند.

به عرصه ی تمثیل بازگردیم:در تمام این روایتها شمشیر شمس،تبر نوجوان بریتانیایی و سنگ داوود نماد انسانهایی هستند که در ایمان همچون سنگ و فلز محکم و همچون تبر و شمشیر برنده اند.مسیح هم شمعون حواری (اولین پاپ رم) را در ایمان به پطرس (عربی آن:صفا) یعنی سنگ تشبیه کرد و نامید.اما شمشیر شمس در شعر مولانا نمیکشد بلکه زنده میکند.چگونه این تناقض قابل حل است؟

برای حل این تناقض باید به داستان قرآنی دیگری رجوع کنیم که بر اساس آن ابراهیم خلیل چهار پرنده را کشت و آن پرنده ها به اراده ی خداوند مجددا زنده شدند.داستان بر اساس سوره ی بقره چنین است:

قرآن کریم، سوره البقره، آیه 260 : « وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ؛ ابراهیم گفت: ای پروردگار من! به من بنمای که مردگان را چگونه زنده می سازی. گفت: آیا هنوز ایمان نیاورده ای؟ گفت: بلی، ولیکن می خواهم که دلم آرام یابد. گفت: چهار پرنده برگیر و گوشت آنها را به هم بیامیز و هر جزئی از آنها را بر کوهی بنه، پس آنها را فراخوان، شتابان نزد تو می آیند و بدان که خدا پیروزمند و حکیم است».

نویسندگان مسلمان چهار مرغ مزبور را نام برده اند:طاووس،بط(مرغابی)،خروس و کلاغ.با کمی غور در این پرندگان معلوم میشود که آنها جنبه های مختلف بشر عامی هستند.تفسیر این نمادها به نظر من چنین است:

طاووس:این پرنده بسیار زیبا و خودنما و مغرور است.او جنبه ای از وجود بشر است که داشته های خود چون ثروت و امکانات و دانش و زیبایی ظاهری و جوانی را به رخ میکشد.به یاد آن ترانه ی زیبای قدیمی با صدای بانو مرضیه می افتم که طاووسی را در حال پرافشانی وصف میکرد:

چو شد غرور او/فزون ز شور او/پای زشتش شد هویدا/هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

بط:مرغابی پرنده ای است که به معنای واقعی "زیرآبی" میرود.به زیر آب غوطه میزند تا طعمه های ناپیدا صید کند.او جنبه ی پنهانکار وجود ما و نقطه ی مقابل طاووس است.تمام ریاکاری های ما از او است.او بخصوص میتواند نماد مسائل جنسی باشد که آنها را بیشتر از دیگر مسائل از هم پنهان میکنیم.

خروس:این پرنده ی جنگجو مظهر ضدیت ما با دیگر موجودات بر سر مسائل پیدا و پنهان فوق الذکر است.کسی میگفت در بعضی نواحی کردستان که هنوز جشن های نوشخواری دسته جمعی برگزار میشود،قبل از مراسم مردی که قرار است زنش را در اختیار دیگران بگذارد باید خروسی قربانی کند چون خروس نماد غیرت است و مرد باید غیرتش را به طور صوری فدا کند.غیرت همان امری است که شخص را "غیر" از بقیه ی جهان میکند و به او هویت میدهد و او با این هویت با دیگران میجنگد.

کلاغ:کلاغ به عمر طولانی شهرت دارد.میگویند 70سال و حتی بیشتر عمر میکند.او نماد کسی است که به زمان خیلی اهمیت میدهد.پس جنبه ی مدیریت کننده ی زمانی وجود ما را نمایندگی میکند.او ضمنا یکی از باهوش ترین حیوانات است.در اسکاندیناوی و یونان کلاغ پرنده ی عطارد خدای دانش به حساب می آمد.او دانشی است که در زمان برنامه ریزی میکند و سعی میکند همه چیز را مدیریت کند.

کاری که ابراهیم میکند این است که همه ی این پرندگان را ذبح و تکه تکه و با هم مخلوط میکند و آنگاه آنها به امر خدا مجددا زنده میشوند.مرگ این صفات برای حیات مجدد و بهتر آنها اتفاق می افتد.این است رمز آن جمله ی "موتوا قبل ان تموتوا"(بمیرید قبل از این که میرانده شوید).تیغ ابراهیم همان انسان است که زندگی پرندگان به تیزی او بستگی دارد.این تیغ همان شمشیر آفتاب است، شمشیری که نمیکشد بلکه زندگی میبخشد و به عبارت دیگر موقتا میکشد تا زنده کند.

امام علی(ع) چنین تیغی بود.آن حضرت درست مانند شمشیر شاه ترکان که در صحرا بود زندگی ساده ای داشت که آن را بر ضد فساد و تجمل دستگاه اموی به کار گرفت. ایشان برخلاف امویان نابکار نبود و علت شکستشان هم همین بود.جایگزینی حکومت علی با حکومت اموی همان امری است که سبب شده تا حکمت قدیم اسلامی گم شود و شاید مولوی قرنها بعد از حضرت علی، از قول ایشان شمه ای راستین از آن حکمت را معرفی میکرد.


برچسبها: جامعه, ادبیات فارسی, عرفان

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی